اقلیم‌های زیباخیز شعر فارسی

نوع مقاله: مقاله علمی

نویسنده

استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه پیام نور زرین شهر

چکیده

معشوق شعر فارسی ریشه در کدام سرزمین دارد؟ این زیبایی وام‌گرفته از کدام اقلیم است؟ آیا آن اقلیمی که در شعر فارسی به داشتن خوب‌روی شهره است، اساساً در کتب صوره ‌الارض نیز دارای همین ویژگی است؟ یعنی شاعر در شعر خود به دقت، ویژگی‌های بوم شناختی کتب جغرافیایی را هم مراعات کرده است؟ آیا زیبایی معشوق شعر دری‌، یک زیبایی ایرانی است؟ یا آمیغی است از نژادها و سرزمینهای گوناگون؟ در نگاه بوم شناختی قدما هر سرزمین و ملکتی شهره به خصلتی است. مردم دیلم به تنومندی شهره‌اند، ترکان خوبروی‌اند و زنگیان به طرب و موسیقی منتسب‌اند. تجلی اقوام و ملل گوناگون در شعر فارسی چگونه است؟ در این مقال پس از بررسی هر یک از اقالیم در شعر فارسی و مقایسه تعاریف صورت گرفته از آنها در کتب جغرافیایی با قوامیس لغت و متون ادبی، کوشیده‌ایم که به سئوالاتی از این دست پاسخ دهیم.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

The Climates of Beautiful People in Persian Poetry

نویسنده [English]

  • Zahra Aghababaii Khuzani
Assistant Professor of Persian language and literature, Payam-e-noor University of Zarrin Shahr
چکیده [English]

Where is the beloved of Persian poem from? From which climates is this beauty taken? Does this region which is famous for having beautiful people in Persian poem, have the same feature in geographical books? Is the beauty of this beloved a Persian beauty or a mixture of different beauties of various regions? According to ancient people, each race and region is well known for a characteristic. Deilam people are famous for corpulence, Turks are brave and Zangis are famous for dance & music. How do races and regions manifest in Persian poem? In this article, after studying regions in Persian poem and comparing them in geographical books and Persian poems, the mentioned questions are answered.
 

کلیدواژه‌ها [English]

  • persian poem
  • Aesthetics
  • Geography
  • Turk
  • India
  • Rome
  • Barbar

مقدمه

از دیرباز در متون جغرافیایی به تأثیر آب و هوا بر ابدان و ویژگی‌های جسمانی مردمان هر ناحیت اشاره رفته است؛ در آثارالبلاد می‌خوانیم: «مساکن سردسیر، تن را سخت می‌‏کند و منافذ آن را می‌‏بندد و بر حرارت غریزی می‌‏افزاید؛ پس تن مردم آن سامان، سخت است و ایشان شجاع، پرنیرو و دارای دستگاه گوارش نیکو هستند؛ زیرا که سرمای بیرون بدن موجب فشرده شدن حرارت غریزی در درون آن است...سرزمینهای مرطوب، نه تابستانشان سخت گرم است و نه زمستانشان سخت سرد شود. مردم آنجا نرم‌خو و نرم‌پوستند و زودتر با محیط اخت شوند و در ورزشها، زودتر خسته شوند...زمینهای خشک، منافذ بدن را ببندد و خشکی بیفزاید» (قزوینی،1373: 44). ابن خلدون و
پیش ازو ابن سینا نیز بر تأثیر هوا بر رنگ پوست هریک از باشندگان اقلیم‌های هفت گانه اشاره کرده‌اند، حتی ابن خلدون پای را ازین هم فراتر گذارده و گوید سرمای مفرط باعث کبودی چشم و سرخی موی می شود (رک: ابن‌خلدون، 1429: 86) در شعر فارسی بارها از شهرها و خطه های زیباخیز یاد رفته است. دراین مقال به بررسی هریک از این اقالیم به فراخور بسامد آن در شعر فارسی؛ بویژه غنایی خواهیم پرداخت. لازم به ذکر است که مقصود از اقلیم معنای مصطلح آن در زبان جغرافیانویسان قدیم نیست؛ بلکه در معنای قاموسی‌اش به کاررفته است.

 

1.ترکستان

در متون فارسی عموماً؛ بویژه در شعر، زیبایی ترکانه؛ یعنی ترکان آسیای میانه، نوعی زیبایی آرمانی محسوب شده است. از تنگ‌چشمان چین و خلّخ و ختن گرفته تا سپیدرویان قبچاق و نخشب و تبّت، همگان، صبر و آرام از دل شاعر فارسی زبان ربوده‌اند. این صنم‌های خلّخی‌نژاد؛ از همان نخستین ادوار شعر فارسی در شعر حضور دارند. « بردگان ترک که پس از سقالبه بهترین انواع بردگان بودند، بسیاری از ملاکهای زیبایی را بر سلیقه مردم تحمیل کردند. چنان‌که نظربازان، چشمان تنگ را در این روزگاران به مناسبت خصایصی که در بردگان ترک بود، می‌پسندیدند. ابوعثمان یکی از کارشناسان برده‌فروشی در مورد زنان ترک می‌گوید:« زنان ترک سفیدفام و زیبا و نرم‌اندام‌اند و چشمانشان با وجود تنگی زیباست» (متز،119:1364) در رسالة ابن‌بطلان، طبیب مشهور مسیحی که در نیمة قرن پنجم می‌زیست، آمده است:زنان ترک غالباً میانه‌بالا هستند و ندرتاً بلند قدّند؛ بچه زیاد می‌آورند و کم پیش می‌آید که مولود آنان بدترکیب و غیر عادی باشد (همان،192).

بهرامی سرخسی، شاعر قرن پنجم، به مجموع زیبایی‌های آنان در تشبیب قصیده‌ای اشارت کرده‌است:

همیـــشه خــرّم و آباد باد ترکستان
بتان او هــمه گویا و شکرین سخن‌اند
بتی شَمن،کَش و جادوفریب و سحرنمای
به جلوه اندر چون آهوی رمیده ز یوز
به زیرسایه دو زلفش همه زیادت و سود
دو چشم تنگ‌ و دهن ‌تنگ و تنگدل به حدیث
به غمزه،تیر و مژه،تـــیر و قد و قامت،تیر
از آن کمانش، کمان گشــت پشت عاشق او
میان ندارد و گویـــی به گاه بی کمری
بدان زبان که سخن برگشاد و بست کمر

 

که قبلة شمنان است و جایگاه بتان
به بوسه راحت جان و به غمزه آفت جان
به رخ، بهار و بهاری به مهر، باد خزان
به رزم اندر چون شیر و اژدهای دمان
به زیر ســـایة تیغش همه بلان و زیان
شکــسته‌زلف، به‌گاه سخن شکسته‌زبان
برو، کــمان و به بازو درون فکنده کمان
وزین کمانش عدو گشته از شمار، کم آن
به خامــشی در گویی که نیستیش دهان
سخن دلـــیل دهان شد کمر دلیل میان
                                    (ر.ک. مدبّری،1370: 409)

خصایص ترک‌روی شعر پارسی بتمامی همین است:چشم و دهان تنگ، صورت گرد همچو قرص ماه، اندام ظریف همچون تیر، ابروی کشیده و کمانی و زبان شکسته که به دلیل تقاوت زبان مادری معشوق با زبان دری شاعر، ادای حروف از مخارج بخوبی نتواند و زبانش در وقت حرف زدن بگیرد، آنچنانکه عمارة مروزی گوید:

گویی زبان‌شکسته و گنگ است بت تو را

 

ترکان همه شکسته‌زبانک بوند نون
        (عمارة مروزی،
به نقل از لغت نامه)

 

1-1. قبایل نام آشنای ترک

عنصرالمعالی در بیان ویژگی‌های هر یک از قبایل ترک گوید:« بدان که غلام ترک یک جنس است و هر جنسی را طبعی و گوهری دیگر است؛ از جملة ایشان از همه بدخوتر قفچاق و غز بود و از همه خوشخوتر و به‌عشرت فرمان بردارتر، ختنی و خلّخی و نخشبی و تبّتی بود، و از همه دلیرتر و شجاع‌تر، ترک قای بود و از همه بلاکش‌تر و رنجورتر و سازنده‌تر، بجناک بود و تاتاری و یغمایی، وز همه سست‌تر و کاهل‌تر، چگلی» (عنصرالمعالی،1375: 115). از بعض این قبایل بارها در شعر فارسی و به تبع آن در فرهنگ‌ها و قوامیس لغت، به خوبرویی یاد رفته است، حال آنکه در کتب صورة الارض عموماً اشاره‌ای به زیبایی آنان نشده است و بیشتر بر دلاوری و شجاعت اینان تأکید رفته است. حتی آنچه در کتب جغرافیا می یابیم، خلاف اشتهار آنان به زیبایی در شعر پارسی ست. به طور نمونه مؤلّف آثارالبلاد در بیان اوصاف مردمان ترکستان گوید «صورت ایشان شبیه به صورت سباع است: پهن رو و پهن بینی، کلفت بازو و تنگ خلق و ظالم و غضبناک و قتال می باشند...»(قزوینی، 1373: 592) شاید علت اشتهار ترکان به خوبرویی را در شعر فارسی باید در رسم شاهدبازی در آن روزگار یافت (ر.ک. ابن فقیه،1416: 70) و«مردان چین زیبارو و بلند قد و سفیدرو، پاکیزه و متمایل به سرخ رویی‌اند و ایشان سیاه موی ترین مردمند و زنانشان موهای خود را پشت سرشان رها می‌کنند» (سیرافی،1381: 76).

1-1-1.خلّخ، شهر بزرگی است در خطای که مشک خوب از آنجا آورند و خوبان را بدانجا نسبت کنند؛ چه مردمان آنجا در جمال و حسن ضرب‌المثل‌اند (ناظم الاطباء) اما در معجم البلدان آمده نسبت به این مکان را خَلُّخیّ و خَلُّخانیّ گویند «و این ناحیتی است آبادان و با نعمت‌ترین ناحیت است از نواحی ترک و اندر وی آبهای روان است و هوای معتدل است و از او مویهای گوناگون خیزد و مردمان اند به مردم نزدیک و خوشخو و آمیزنده» (حدود العالم۱۳۶۰: 81) در شعر هم خوبروی خلخی از قرون چهارم و پنجم تا قرون هفتم و هشتم صبر و آرام از دل عاشق برده است.

نرگس نگر چگونه همی عاشقی کند
گویی مگر کسی بشد از آب زعفران

ایا ستارة خــــوبان خلّخ و یغما
چو تو نگار دل‌افروز نیست در خلّخ

این چه بوییست که از ساحت خلّخ بدمید

 

بر چشــمکان آن صنم خلّخی ‌نژاد
انگشت زرد کرد و به کافور برنهاد
                   (کسایی مروزی،1373: 74)

به دلبرى دل ما را هــمی زنی یغما
چو تو سوار سرافراز نیست در یغما
               (امیرمعزی، به نقل از لغت‌نامه)

وین چه بادیست که از جانب یغما برخاست
                          (سعدی، 1383:
685)

 1-1-2. خرخیز: در باب خرخیز آورده اند: خَرخیز، نام شهری است از ختا و ختن که مشک خوب در آنجا می‌شود و نوعی از جامة ابریشمی هم از آنجا آورند (برهان)

گلستان از لعبتان نغز چون خرخیز گشت

به طرازی‌قد خرخیزی زلفین دراز

 

بوستان و گلستان چون بربر و کشمیر گشت
                     (ر.ک. برهان، 1361:431)

رستخیز همه خوبان طراز و خزر ست
                     (ر.ک. مدبّری1370: 565)

حال آنکه مؤلّف حدودالعالم در باب این سرزمین گوید:«آنجا مردم نتوانند بود از سختی سرما و این مردمان‌اند که طبع ددگان دارند و درشت‌صورتند و کم‌موی و بیدادکار و کم‌رحمت و مبارز و جنگ‌کن و ایشان را با همه قومی که از گرداگرد ایشان است، جنگ است و دشمنی است و خواستة ایشان از جهازهای خرخیز است و گوسپند و گاو و اسب و می‌گردند بر آب و گیا و هوا و مرغزار، ایشان آتش را بزرگ دارند و مرده را بسوزند و خداوندان خیمه و خرگاه‌اند و شکار کنند و نخجیر زنند... » (حدود العالم،1360: 248) نیز از مشخصات چهره قرقیزها چشمان آبی، پوست سفید، و موهای سرخ است.  آنان در اصل به قبایل ترک متعلق نبودند و بعدها؛ یعنی حدود قرن هشتم با ترکان آمیختند (همان،ص244).

1-1-3.خزر: در کتب صورة الارض ناحیت خزر نیز به اقلیم ترکان منسوب است. بیرونی در التفهیم(چاپ رایت، ص145) می نویسد: «اقلیم ششم در اراضی ترکان شرقی مانند قای، خزخیز، کیماک، تغزغز، و شهر ترکمن، فاراب، شهر خزر، و بخش شمالی دریای آنان شروع شد» (بیرونی،1362: 200). مینورسکی در تعلیقات خود بر حدود العالم می نویسد:« اینها (خزران) از دو جنس بودند (بسیار تیره و سپید پوست و زیبا)» (حدود العالم، 1360: 498) نیز (ر.ک. به کتاب صورة الارض، 2/ 934)صاحب انجمن آرای ناصری مى‌گوید: آن طایفه را که در خزر محال گیلان ساکن‌اند خزر و خزران گویند و به نقل از صاحب قاموس علت تسمیة آنان به خزران بواسطة تنگی و خردی چشم ایشان است که گویا بگوشة چشم نگاه می‌‌کند. این خوبرویان بیش از هرکجای دیگر در شعر خاقانی جلوه کرده‌اند و گمان می رود که خاقانی به تیره سپیدپوست خزران نظر داشته است:

ساقیان ترک فنک عارض و قندز مژگان

 

کز رخ و زلف حبش با خزر آمیخته‌اند
                         (خاقانی، 1373: 116)

1-1-4.قای، نام جا و مقامی است منسوب به خوبان (برهان؛ آنندراج) نام طایفه‌ای از مغول است که در شعر فارسی نیز به داشتن خوبرویان از آن یاد رفته است. بنابر روایت ترکمن‌ها گوکلان‌ها، در موقع حملة مغول قاى نامیده می‌شدند که مشتق از نام قای ‌خان پسر گون‌خان پسر اغزخان پسر قراخان، اوّلین خان مشرق است (رابینو، 1365: 138) ). این نام بکرّات در دیوان لغت الترک کاشغری و ضمن بحث دربارة قبایل ترک ذکر شده است. اما بنا بر تحقیقات مینورسکی مردمان قای همچون خرخیز بعدها به طرف غرب نقل مکان کرده‌اند و به جمع طوایف چینی پیوسته‌اند (ستوده،248:1360).

گل و می خواه بر این جشن امشب

 

از رخ نخــــشبی و دو لب قای
                          (فرخی، 1377: 389)

 

به گمان ما در این بیت از سنایی نیز:

شعر او پرورده باشد همچو ابروی چگل

 

قافیتها، دلربای و تنگ همچون چشم فای
                          (سنایی، 1363: 763)

واژه فای در کلیات سنایی به تصحیح مدرس رضوی باید همان قای باشد. اگرچه این نام را گاه «ثای» ضبط کرده‌اند. در حدود العالم ثای یکی از نه ناحیت چین ضبط شده است. مینورسکی بر تعلیقات حدود العالم می نویسد: «چنین می‌نماید که می شود ثای را با قای همان گونه که در کتاب بیرونی آمده است، مشابه دانست و قوری را همان فوری در حدود العالم دانست (حدود العالم،1360: 248).

1 -2. قبایل ناشناخته ترک

اما شعر پارسی قلمروی است برای صف‌آرایی قبایل شناخته و ناشناخته ترک‌روی. به‌طور نمونه، دیگر قبایل نه چندان نام آشنای ترک که به زیبایی آنان در ادب پارسی اشارتی رفته است، عبارتند از:

1-2-1. هَجاور، نام شهری است از ملک خَتا که مردم آنجا به خوش‌صورتی و صاحب‌حسنی مشهورند (برهان؛ جهانگیرى) فرهنگهای آنندراج و ناظم الاطباء نیز آن‌را شهری از ترکستان با مردمان صاحب‌جمال معنا کرده‌اند. اما معین در حاشیه برهان گوید: «در کتب جغرافی و مسالک و ممالک نیافتم». ما این واژه را تنها در بیتی از پوربهای جامی یافتیم:

اى کرده روح با لب لعل تو نوکری

 

معشوق ازبکی 1 و نگار هجاوری
                    (ر.ک. مدبّری،1370: 373)

 

1-2-2. حصار:در لغت نامه از آن به شهری حسن‌خیز یاد رفته است. این نام‌جای به مانند برخی از نامهای جغرافیایی نظیر «بست» بر جای‌های متعدد اطلاق می‌شده است. به نظر می رسد آن شهری که در لغت نامه از آن به حسن خیز تعبیر و اکتفا شده، نام قصبه‌ای است، مستحکم در ترکستان در امارت بخارا در سیصد و هشتاد گزی از جنوب شرقی بخارا و مرکز خطه‌ای موسوم به همین نام. پانزده هزارتن نفوس، اسلحة خوب و ادوات و آلات آهنی دارد. این خطه را گاه حصار شادمان نامند و جانب شمال جیحون جایگیر گردید (قاموس ترکی، ذیل واژه). به گمان ما غلامان و ریدکان حصاری نیز منسوب‌اند به همین شهر در ضمن این واژه موهم به معنای ریدک پنهان از دیدگان و پردگی هم می تواند باشد:

گفتم چو بگرد سمنت سنبل، کاری

اى لعبت حصاری! شغلی دگر نداری

پسِ پشتش بسی مهد و عماری

ز تیغ تنگ‌چــشمان حصاری

 

دعوی ز دلم بگسلی ای ترک حصاری!
                           (فرخی،1377:
442)

مجلس چرا نسازی باده چرا نیاری؟
                      (منوچهری، 1370: 110)

بدو در ماهرویان حصاری
                 (فخرالدین اسعد گرگانی،30)

قدرخان را بر آن در تنگباری
                          (نظامی، 1378: 452)

به‌طورکلی، از آنچه گفته آمد، می توان چنین برداشت کرد که این عدم هماهنگی بین کتب جغرافیایی و ادبی در باب چهرة ترکان می‌تواند بیانگر این نکته باشد که آنچه در فرهنگ‌های قدیم نیز در باب زیبایی آنان گفته آمده، به تبع شعر پارسی بوده است و آبشخور بوم‌شناختی ندارد.

در این جا بی آنکه بخواهیم، غلامان ترک را از صف طویل معاشیق شعر فارسی بیرون کشیم و به طورکلی نقش آنها را در جریانات تاریخی این سرزمین نادیده بگیریم، باید بگوییم که این نوع توصیف از زیبایی یادآور بتکده ها و بهارخانه‌های آن سامان نیز هست. «بتان» چین و چگل براستی مدلول عینی داشته‌اند؛ اما نه در بین ساکنان زنده آن دیار، بلکه در میان بت‌ها و پیکره‌های بهارخانه‌ها. پس شاید اصلاً به مناسبت همانندی معشوق به بت‌های رنگارنگ و با زیب ‌و فر آن سرزمین‌هاست که کم‌کم بت‌روی ترکستان در ردیف خوبرویان شعر فارسی قرار گرفته است. حتی برخی واژه‌ها هم که امروز مدلول نام جای‌اند، در اصل در شعر قرون چهارم و پنجم از اسامی بتخانه‌ها بوده‌‌اند:

بتی چون رامش اندر می، مهی چون دانش اندر جان
دل از گفتار تو‌غمگین تن از رفتار‌تو بیجان

 

بلای دل بدو سنبل، شفای جان بدو مرجان
خیال روی و مویت را شمن گردد بت کاشان
                    (ر.ک. برهان، 1361: 272)

بهار در سبک‌شناسی نوشته است:«کاشان و کاش و کاشانه از اسامی بتخانه‌ها بوده است. که بعدها با تطور اسامی بتخانه‌ها نظیر بهار و نوبهار که نام فصل شد، فرخار و نوشاد که گمان کردند، نام شهری است و خورآباد که احتمالاً واژه خرابات ازآن گرفته شد، تحول یافته به معنای نوعی از مسکن و اسم خاص شهرها گردید» ( بهار،1337: 268). پس به‌طورکلی، می‌توان گفت هرگاه این دسته از واژگان درتوصیف خوبان و لعبتان به کار می‌روند، بر معنای اصلی بتکده و بتخانه ناظر است:

شاد باش ای شـــــاه عالم شـــاد باش

 

با بتان دلبـــــر نوشــــــاد باش
                   (مسعود سعد، 1365: 297)

 

به نظر می رسد، بت گویای شاعران هم مدلول عینی در بتخانه ها داشته است؛ پیش ازین به قصیده بهرامی سرخسی اشاره شد که:

بتان او هــمه گویا و شکرین سخن‌اند

 

به بوسه راحت جان و به غمزه آفت جان
                           (ر.ک. مدبّری،1370: 409)

یا در ویس و رامین می خوانیم:

پیام من بگو سرو روان را

 

بت گویا و ماه با روان را
    (فخرالدین اسعد گرگانی، 1314:  113)

 

در سلسلة التواریخ که سفرنامه‌ای است برجای مانده از قرن سوم، آمده است: «مردم چین و هند تصور می‌کردند که بتها با آنها سخن می‌گویند؛ ولی در حقیقت بندگان بت‌ها با مردم سخن می‌گویند» (سیرافی، 1381: 82).

با وجود این، پیوند ترکان با زیبارویان شعر فارسی تا بدانجاست که ترک خود به‌مجاز به معنای خوبروی به‌کار می‌رود و خوبان دیگر کناره‌های عالم نیز مطابق این سنت با بتان چین و خلّخ و طراز قیاس می‌شوند:

گرچه کشمیریست آن سیمین صنم از حسن خویش

 

از بت چینی و ما چین و طرازی درگذشت
                          (سنایی، 1363: 832)

نیز نظامی در توصیف دختر کید هندیبا وجود آنکه او را گندمی‌رنگ با ابرویی فراخ تصویر می‌کند، برای تأکید بر حسن رخسارش او را چینی معرفی می‌کند:

چو نوبت بدان گنج پنهان رسید
دهن تنگ و سر گرد و ابرو فراخ
بر آن گــونه گنــدمی رنــگ او
مهی ترک‌رخساره هندو سرشت
نه هــندو که ترک خطایی به نام
ز رومی‌رخ هــندوی گـــوی او

 

ز هندوستان چینـــی آمد پدید
رخی چون گل سرخ بر سبز شاخ
چو مشک سیه خال جوسنگ او
ز هندوستان داده شــه را بهشت
به دزدیدن دل چو هنـــدو تمام
شه رومیان گــــشته هندوی او
                          (نظامی، 1387: 362)

 

2.هندوستان و کشمیر

اما به طورکلی در توصیف زیبایی ایده‌آل با نوعی تناقض رویاروییم. ازیک‌سوی زیبایی ترکانه به عنوان زیبایی ایده‌آل در شعر قلمداد می‌شود و از سوی دیگر هنگام توصیف از تک‌تک اعضای تن، همه قوایم و بخشهای پیکر معشوق به ترکان شباهت ندارد. ترکان بنا به تصویری که قابوس‌بن‌وشمگیر به ما ارائه می‌دهد؛ سری بزرگ دارند و بینی پهن و لب و دندانی نه‌نیکو (عنصرالمعالی1375:115). حال‌آنکه معشوق شعر فارسی اگر گهگاه هم با چشم تنگ تصویر شود، بینی‌ای دارد کشیده و قلمی و لب ودندانی از عشق آفریده. به طور نمونه، شیرینِ ارمنی هم که بر کس از تنگ چشمی نظر نمی‌کند! بینی قلمی و کشیده‌ای دارد:

تو گویی بینیش تیغیست از سیم

 

که کرد آن تیغ سیبی را به دو نیم
                            (نظامی، 1378: 50)

 

عنصر المعالی نیز متوجه تفاوت میان زیبایی ترکی و غیر ترکی شده است و معتقد است که زیبایی ترکی در تأثیر کلّی آن است؛ در حالی‌که زیبایی هندی عکس آن است:« و به‌جمع معلوم کند که از ترک نیکویی به‌تفسیر و زشت بی تفسیر نخیزد و هندو به ‌ضدّ این است چنان‌که چون در ترکی نگه کنی، سری بزرگ بود و روی پهن و چشمهای تنگ و بینی پخج و لب و دندان نه‌نیکو. چون یک‌یک را بنگری به ذات خویش نه‌نیکو بود؛ ولکن چون همه را به‌جمع بنگری، صورتی بود سخت نیکو و صورت هندوان به‌خلاف این است: چون یک‌یک را بنگری هر یک به‌ذات خویش سخت نیکو نماید؛ ولکن چون به‌جمع نگری چون صورت ترکان ننماید» (عنصرالمعالی، 1375: 115). گویی که خاستگاه قدرت بر ذوق شاعران مدیحه‌پرداز قرون چهارم و پنجم که پیشاهنگان جمال‌شناسی در ادوار متأخّر شعر پارسی هستند، مؤثّر بوده است و از آن روی که اساساً در شعر فارسی شیوه‌های ستایش معشوق و ستایش ممدوح با هم قرابت دارند. معشوق نیز در این روزگار به هیات ممدوحی که عموماً تنگ‌چشم است، ظاهر می‌شود. در نتیجه شاعران هم‌روزگار آنان که از مراکز قدرت و دربارها به دوراند، چهره‌ای متفاوت از معشوق خویش تصویر می‌کنند. خوبرویان شاهنامه و نیز زیبارویان منظومه فخرالدین اسعد گرگانی، ویس و رامین،  فاقد این وجه از سلیقه زیبایی‌شناسی عصرند. در واقع نوع زیبایی خوبرویان شاهنامه و ویس و رامین خاستگاهی کهن دارد که تاریخ آن چون آبشخورهای این دو اثر به پیش از اسلام باز می‌گردد. همان روزگاری که زنان و مردان نگارگری‌ها، چشم‌درشت با اندامی برومند تصویر شده‌اند. آنان چشمی سیاه و«نرگسین» دارند. رودابه کابلی در شاهنامه این گونه تصویر می شود:

دو چشمش بسان دو نرگس به باغ
دو ابرو بســان کـــمان طراز

 

مژه تـــیرگی برده از پرّ زاغ
برو توز پوشیده از مشک ناز
                    (فردوسی، 1373: 1/ 157)

این تصویر به شمایل ویس هم البته نزدیک است:

بنفشه‌زلف و نرگس‌چشمکان است
جمال حـــور بودش، طبع جادو

 

چو نسرین عارض و لاله رخان است...
سرین گور بودش، چشم آهو...
        (فخرالدین اسعدگرگانی، 1314: 99)

 

به نظر می‌رسد که در شاهنامه، چهره ترکان به‌دلیل عناد دیرینه با آنان در حماسه ملی مقبولیت ندارد 2حتی آن دسته از خوبرویان ترک در داستانهای عاشقانه حماسه ملی ایران، همچون فرنگیس و منیژه با رخساری شبیه به رودابه و گرد آفرید توصیف شده‌اند؛ با چهره‌ای برآمده از معیارهای زیبایی‌شناختی روزگار خسروانوشیروان. 3 به طور نمونه فردوسی در توصیف دخترخاتون و خاقان چین در داستان شیر کپی گوید:

دو لب سرخ و بینی چــــو تیغ قلم

 

دو بیجاده خندان و نرگس دژم
                    (
فردوسی، 1373: 9/ 145)

در میان اقوام گوناگون شاید بتوان گفت چهرة خوبرویانی نظیر ویس و رودابه بیشتر به هندوان متمایل است. میان باریک، چشمان درشت و سیاه، ابروان پهن کمانی و گیسوی بلند پاکشان همه نشان از خوبان هند و کشمیر دارد. سیه چشمان هندو گاه در دیگر متون نیز گوی سبقت از ترکان ربوده اند:

شیفته کرد مرا هندوکی همچو پری

 

آنچنان کز دل و از عقل شدم جمله بری
                          (سنایی، 1363: 642)

در شعر فارسی نگار کشمیری که عموماً با قدی چون سرو کاشمر نمایان می‌شود، جلوه‌ای است از همین خوبرویان هندو.

الا ای نقش کشمیری الا ای حور خرگاهی

 

به‌دل سنگی، به‌بر سیمی، به‌قد سروی، به‌رخ ماهی
                                   (همان،1040)

در المسالک و الممالک آمده است، کشمیر شهری است متوسط از سرزمین هند و گویند در همسایگی اقوام ترک؛ لذا درهم آمیختند و نسلشان از زیباترین نسلهای خداوندی است و زنان آنان در زیبائی ضرب المثل می‌‏باشند. (اصطخری، 1347: 7)

بدین کمال ندارند حسن در کشمیر

 

چنین بلیغ ندانند سحر در بابل
                          (سعدی، 1383: 671)

گاه به مناسبت جناس شبه اشتقاق نگار کشمیر با سرو کاشمر قرین می‌شود:

دو خدش بــــــسان دو ماه منقّش
نه دیدی، نه بینی چو روی و چو قدش


 

دوزلفــــــش بـــسان دو مار معنبر
نگاری به کشمیر و سروی به کشمر
  (بهرامی سرخسی، به نقل از مدبری،1370 :407)

در رسالة ابن بطلان که دربارة ویژگی‌های مردان و زنان هر سرزمین، از هند و سند گذشته تا حبش و بربر، آمده است: اما کنیزان سندی، باریک‌میان و گیسوبلندند (متز،1364: 192). در کتابهای جغرافیا مردان هندو به ریش بلند از سایر اقوام متمایز شده‌اند. در کتاب روض المعطار فی خبر الاقطار که البته متعلّق است به سال نهصد هجری، آمده است:« ریش پرپشت مردان هندی حتی تا به پایشان و پایین تر هم می رسد و گرد رخساره‌اند و در بلندی ریش ضرب المثل اند» (الحمیری، 1984: 475) برخلاف ترکان، به نظر می‌رسد، بر زیبایی هندوان درکتب لغت و جغرافیایی اتفاق نظر بوده است. که «کنیزان هندی، خوش هیکل و گندمگون و از زیبایی بهره مندند» (همان،192).

 3.روم و سقلاب

در بازار نخّاسان بیش از همه سقالبه خریدار داشتند.سپیدرویان سقلابی گران‌ترین بردگان بودند. خوارزمی تأکید کرده است:«اگر سقلابی یافت نشود، ترک را به خدمت می‌گیرند» (متز،1364:187) «در ممالک اسلامی غیر عربی از بردگان سفید به ترک و سقلابی اکتفا می‌شد که مخصوصاً جنس اخیر مدام عرضه می‌گردید و کلمة برده در اروپا از نام اینان مشتق شده است. بردگان سقلابی بیشتر از شهر بلغار آورده می‌شدند که پایتخت بلغارهای ساکن اطراف ولگا بود. راه دیگری که از آنجا برده سقلابی عرضه می‌شد، از آلمان و اسپانیا می‌گذشت و به بنادر ساحلی ایتالیا و فرانسه می‌رسید» (همان، 188) در رسالة ابن بطلان آمده است« زنان رومی، سفید فام‌اند؛ با موی صاف و طلایی و چشم کبود. مطیع و سازگار و خدمت‌گزار و خیرخواه و باوفا و امین‌اند و با صفت خودداری و ناخن‌خشکی که دارند خزانه‌داری را شایند و خالی از هنر ظریفی نیستند» (همان‌) در دیگر کتب جغرافیایی نیز اقوام این اقلیم به زیبایی ستوده شده‌اند: «مردم مجغر(محار)مردمانی زیبا و نیکودیدارند. بین مجغریان و صقلابیان ده روز راه است»(ابن رسته، 1365: 143)نیز در حدود العالم تنها ناحیتی که به زیبایی مردمش اشارت رفته است، مردم مجار است:(و نیکوروی اند و با هیبت) (حدود العالم،۱۳۶۰: 290) ابن بطوطه در تصویری که از مردم بلادالروم ارائه داده است، گوید:« مردم این نواحی از حیث صورت و قیافه زیباترین و خوش لباس ترین و خوش خوراک ترین و مهربان ترین مردمانند» (ابن بطوطه، 1376: 1/ 346) اگرچه ناصرخسرو نیز از بلغاریان یاد کرده است:

همه رنج من از بلغاریان است

 

کزان آهم همی باید کشیدن
                      (ناصرخسرو، بی‌تا: 264)

 

امابه‌دلیل ارتباط و پیوستگی حوزه ارّان با بلغار این معشوق را در شعر فارسی بیشتر در شعر حوزه ارّان می‌یابیم. خاقانی گوید:

ترک «سن سن»گوی توسن‌خوی سوسن ‌بوی من
ترک بلغــاری است قاقــم‌عارض و قندز مژه

از عشـــــق صلــیب‌موی رومی‌رویی
از بس که بگفتـــمش که «مویی مویی»

 

گر نگه کردی به سوی من ندیدی سوی من
من که باشم تا کمان او کشد بازوی من ؟!
                         (خاقانی، 1373: 650)

ابخازنشــــــین گشتم و گرجی‌گویی
شد مــوی زبانم و زبان هـــــر مویی
                                  (همان، 1336)

نیز نظامی گوید:

کنم دست‌پیچی به ســـنجابیان

 

زنم سکّه بر سیم ســــقلابیان
               (نظامی، شرفنامه، 1378: 310)

سنجاب و سقلاب دو ولایت در ترکستان به داشتن زیبارویان معروف‌اند. نظامی می‌گوید: سنجابیان را به زور دست، دست پیچیده وبرتافته و سقلابیان را بر سیم اندام سپید، سکة پادشاهی خود بزنم. در شعر فارسی منظور از معشوق رومی همین سقلابها هستند:

لعبتان داری شیرین‌سخن و رومی‌روی

 

مرکبان دارم ختلی‌گهر و تازی‌زاد
                          (فرخی،1377: 38)

شاید ترکیب ترسابچه نیز که در شعر عرفانی کاربرد فراوان یافته است، اشارت به بردگان مسیحی سقلابی داشته باشد. سجادی در فرهنگ اصطلاحات عرفانی می‌نویسد: «ارتباط برخی از مسلمانان؛ بویژه شاعران با صوامع و دیرهایی که در قلمرو اسلام خاصّه در بین‌النهرین بودند و حضور در برخی از جشنها و مجالس آنان که ترسایان جوان یا ترسابچگان غالباً زیباروی به آوازخوانی و پذیرایی می‌پرداختند، بتدریج ترسابچه را به دیدة آنان مظهر جمال و زیبایی نمود.» سپس اضافه می‌کند:« شاید بردگان جوان مسیحی که بواسطه فتوح اسلامی از مرزهای روم به دست می‌آمدند و در شهرها پراکنده می‌شدند، در این معنی بی‌تأثیر نبودند.

به هر حال نزد عارفان جاذبة ربّانی و جالبة روحانی را ترسابچه خوانند و بعضی واردی را که از عالم ارواح به قلوب و نفوس به طریق غلبه و استیلا فائض گردد و همه را مشغول سازد و از تفرقه نفوس خلاصی دهد، ترسا بچه گویند:

ترسابچه‌ای دیدم زنّار کمر کرده
ترسابچه ام افگند از زهد به ترسایی

 

صد معجزه عیسی بی‌درس ز بر کرده
زین پس  من و زناری در دیر به‌تنهایی»

                   (سجادی، 1378: ذیل واژه)

 

بردگان سقلابی به سمرقند برده می‌شدند و بزرگ‌ترین بازار این بردگان سمرقند بود که گفته‌ می‌شد، بهترین بردگان ماورا النهر پروردة آنجاست. سمرقندیان مردمی بودند متجمل که از همه اهل خراسان بیشتر به خود می‌رسیدند. این است که شهر سمرقند مرکز تربیت و تهذیب و آراستگی و پیراستگی شمرده می‌شد و در حقیقت اهل سمرقند از این طریق امرار معاش می‌کردند (متز،1364: 188). شاید ترکان سمرقندی نیز در متون فارسی اشارت به سقالبه بازار بردگان سمرقند داشته باشد. خصوصاً آنکه کلمه ترک رفته‌رفته مدلول زیباروی شده‌است:

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند

 

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
                           (حافظ، 1320: 318)

 

4.زنگ و بربر

بربر،مردمى هستند که بین حبشه و زنگ سکنی دارند(از اقرب الموارد) و مردم آنجا سبزرنگ باشند. (غیاث اللغات) بربرها ملتها و قبیله‌های بیشماری هستند و هر موضع به قبیله‌ای که در آن سکونت دارد، نامیده می‌شود. در اصل نسب و نژاد بربرها اختلاف است (لغت‌نامه،یادداشت بخط مؤلف) آدام متز در کتاب تمدن اسلامی در قرن چهارم به نقل از ابوعثمان خصایص هر یک از نژادهای عرب و بربر را از مکی و مدنی و عراقی گرفته تا نوبی و بحاوی و حبشی و مصری برشمرده است. از گفته‌های ابوعثمان چنین برمی‌آید که طرب و خوش‌باشی وجه مشترک همه اقوام بربر و عرب است: «هرگاه دخترکی از جنس مرغوب بربری را در نه سالگی بیاورند و سه سال در مدینه و سه سال در مکه زندگی کند و در پانزده سالگی به عراق آید و در آنجا تربیت گردد، زیبایی بربری و آرایش مدنی و لوندی مکّی و هنرمندی عراقی را باهم خواهد داشت و سزد که بر دیدگانش نشانند و در پردة پلکش نهند» (همان، 186). ردپای زیبارویان بربری به شعر پارسی نیز کشیده شده است.فرخی در صفت آتش جشن سده گوید:

گاه چون زرّین‌درخت اندر هوایى سرکشد

شــه روم را دخــــتری دلـــــبر است

به بلخ یکــسره بنهاد تا همی دیدند
ز رنگ و بوی همی خیره گشت دیده و مغز

 

گه چو اندر سرخ‌دیبا لعبت بربر شود
                            (فرخی، 1377:
48)

که از روی رشـــک بت بــربر است
          (لغت‌نامه، به نقل ازگرشاسب‌نامه)

سرای گشته بدو همچو لعبت بربر
ز بس طویلة یاقوت و بیضة عنبر
                       (عنصری،1363: 130)

گاه محبوب را حبشی‌موی توصیف کرده‌اند. به نظر می‌رسد که موی حبشی نوعی از آرایش مو بوده‌است:

مغولی‌قندز چنبر‌صفتش، قلب‌شکن

 

حبشی‌کاکل عنبرشکنش، مشک‌فروش
             (خواجوی کرمانی، 1334: 559)

شاید به همین مناسبت است که گاه آنان را با روی نیکو تصویر کرده‌اند:

ز جنس حبش، خادمی نیز چند

 

به‌دیدار نیکو، به‌بالا بلند
               (نظامی، شرفنامه، 1378: 307)

5.دیگر سرزمین‌ها

اما بازار نخّاسان مشرق زمین محلّی بود که در آن از مردم هر هفت اقلیم می توانستی سراغ بگیری. برده فروشان، صاحبان علم جمال بودند. و به‌فراست می‌توانستند از صورت پی به سیرت برند (غیاث اللغات). هر اقلیمی مردم خاص خود را داشت و نخاسان بدین امر کاملا وقوف داشتند. قابوس‌بن وشمگیر در قابوس‌نامه در باب برده خریدن و شرایط آن، نیز ابوعثمان که از کارشناسان این فن است برای هریک از زنان ارمنی، بربر و رومی هنری و عیبی ذکر کرده است. (متز،1364: 190 -192) به طور نمونه، در بازار نخّاسان کنیزان قندهاری مانند هندی بر دیگر زنان مرجح‌ بوده‌اند. (همان، 186) منوچهری هم در توصیفشان گوید: «با قندلب نگاری کزقندهار باشد»( منوچهری،1370: 19). همان‌گونه که گفته آمد در شعر فارسی نیز علاوه بر ترکان و رومیان و هندوان به بتانی از بربر، حبش، ارمن و قندهار برخورد می‌کنیم؛گویی که کاخ بلند نظم پارسی عرصه‌ای است برای صف آرایی خوبان همة عالم:

شهنشه شرم را برقـــع برافگند
که خوبانی که در خورد فریش‌اند4
یکی گفتا لــــــطافت روم دارد
یکی گفت از ختن خیزد نکویی
یکی گفت ارمن است آن بوم آباد
یکی گفتا که در اقــــصای کشمیر
یکی گفتا ســـــزای بــزم شاهان

 

سخن لختی به گستاخی در افگند
زعالم درکـــدامین بقعه بیش اند
لطف گنج است و گنج آن بوم دارد
فسانه ســت آن طرف در خوبرویی
که پیـــــکرهای او باشـد پریزاد
ز شــــیرینی نباشد هیــچ تقصیر
شکر نامی ست در شهر سپاهان
      (نظامی، خسرو و شیرین، 1378: 278)

و چون خسرو وصف شکر را می‌شنود، عازم سپاهان می‌شود و شهری می‌بیند از روم زیباخیزتر:

فرود آمد به نزهتگاه آن بوم
گروهی تازه‌روی و عشرت‌افروز

 

سوادی دید بیش از کشور روم
به گاه خوشدلی روشن‌تر از روز
                                    (همان، 279)

 

در حقیقت شعر فارسی، خورنقی است که بر هر گنبد خویش یکی از هفت پیکر را نشانده است:

هفت‌پیکر درو نگاشته خوب
دختر رای هند فـــــورک نام
دخت خاقان به نام یـــغماناز
دخت خــــوارزمشاه، نازپری
دخت سقلاب‌شاه، نسرین‌نوش
دختر شاه مغـــــرب، آذریون
دختر قیــــــصرِ همایون‌رای
دخت کسری ز نسل کیکاووس

 

هر یکی زان به کشوری منسوب
پیکری خوبــــــتر زماه تمام
فتنة لعبتان چیـــن و طـــراز
کش خرامی بسان کبک دری
ترکِ چیـــنی‌طراز رومی‌پوش
آفـــتابــی چوماه نـــوافروز
هم همایــون و هم به نام همای
دُرسَتی نام و خوب چون طاووس
              (نظامی، هفت پیکر، 1378: 78)

نتیجه‌گیری

ورود هر یک از خوبرویان سرزمین ها به شعر فارسی، به دوره ای باز می‌گردد، حضور ترکان تنگ چشم، به نخستین ادوار شعر پارسی بازمی‌گردد؛ باوجود این جلوه خوبان این خطه در شعر مدحی آن روزگاران بیشتر است، در حالی که نوع زیبایی خوبرویان شاهنامه و ویس و رامین که خاستگاهی کهن دارند و البته از مراکز قدرت آن روزگار هم به دورند، بیشتر به سیه چشمان هند و کشمیر نزدیک است؛ در روزگار سلجوقی و ارتباط بیشتر ایران با روم و سقلاب، ترسایان رومی روی نیز به صف خوبان شعر فارسی می پیوندد با همه این احوال در همه ادوار رد پای دیگر اقوام را هم می توان در شعر جستجو کرد. آن چنان که اگرچه ظهور و حضور خوبان هر خطه در دوره‌ای چشم گیرتر است؛ اما معشوق شعر فارسی، تنهاتنی است که همه این زیبایی‌ها را یکجا در خود جمع آورده است. او هر یک از بخش‌های پیکرش را از جایی وام گرفته است. به گمان ما خوبروی شعر فارسی دارای نوعی زیبایی التقاطی است. او آمیغی است از نژادها و سرزمینهای گوناگون؛ فرزندی است که از ازدواج فرهنگ‌ها و قومیت‌های گوناگون زاده شده است و همه زیباییها را یک‌جا در خود گردآورده است. از مهرویان خلّخ و طراز و کشمر گرفته تا سیه‌زلفان هند و کشمیر و از سپیدرویان روم تا جعدمویان حبش و دیلم. در این ازدواج و التقاط، زلف این دختر چند رگه به هندوها کشیده است که گُله‌ای دیلمی داردبا آرایشی حبشی، سپیدروییش، سپیدی رومیان را فرایاد می آورد، قامتش، بلندبالایان طراز و سرو کاشمر و غاتفر، چشمی تنگ ترکانه دارد و قند لبانش، شیرینی نگار قندهاری:

عنبرینخطیوبیجادهلبونرگسچشم

به طـــرازی‌قد خرخــیزی زلفـــین دراز

ایا میر بتان،هنـــدوی کشــــمیر
اگر نقاش بربر بیندت روی
نه با روی تو دارد مشتری قدر

 

حبشیمویوحجازیسخنورومیدیم
                           (فرخی،1377: 246)

رستخــیز همه خوبان طراز و خزر ست
               (روزبه نکتی، مدبری،1370: 565)

ایا شاه ســــــران چـــین و بــربر
شود دستش همیدون خشک بر، بر
نه با قد تــو دارد غاتـــــــفر فر
                     (شهره آفاق، همان، 305)

در واقع، این معشوق هزارچهره، رنگ و بوی سرتاسر این سرزمین رنگارنگ را با خود به‌همراه دارد، از خزر گرفته تا بربر، از غرب تا به شرق و از خوزستان تا نیشابور:

نشابوری  است معشوقم چو اصل از خاک او دارد

 

ولیکن چون سخن گوید تو گویی از شنیز 5 آمد
                          (سنایی، 1363: 860)

پی‌نوشتها

1- در فرهنگ جهانگیری «ارتکی» آمده. در شاعران بی‌دیوان «کشمری» است و شعر از بندار رازی ضبط شده است.

2- در شاهنامه حتی از چهره ترکانه تلقی دیگری شده است:

ابا سرخ ترکی، بّدی گربه چشم

 

تو گفتی دل آزرده دارد به خشم
                    (فردوسی، 1373: 8/ 369)

3- ر.ک. معین، 1367: 1/ 99.

4- فریش به معنای فراش است.

5- واژه شنیز در این بیت در لغت‌نامه به عنوان اسم مکان ثبت نشده است. احتمال می‌دهیم که صورت دیگری از شونیزیه باشد که نام است مقبره‌ای به‌جانب غربی بغداد. (لغت‌نامه،یادداشت مؤلف) و جمع کثیری از صلحا در این مکان دفن شده‌اند:

پیش من لاف ز شونیزیه شو نیز مزن

 

دست من گیر و به حانوتیه بسپار مرا
                       (خاقانی، 1375غزل11)

 

1- ابن بطوطه، شمس الدین ابی عبدالله محمد بن عبدلله اللواتی طنجی .(1376). رحلة ابن بطوطه، ترجمه محمدعلی موحد، تهران: آگه.

2- ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد .(1429). مقدمة ابن خلدون، ضبط و شرح د. محمد الاسکندرانی، بیروت: دارکتب العربی.

3- ابن رسته، احمد بن عمر .(1365). الاعلاق النفیسه، ترجمه و تعلیق حسین قره چانلو، تهران: امیرکبیر.

4- ابن فقیه، احمدبن اسحق الهمدانی .(1416). البلدان، بیروت: عالم الکتب.

5- اصطخری، ابواسحاق ابراهیم.  (1347). المسالک و الممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب

6- برهان، محمد حسین بن خلف .(1361). برهان قاطع، به کوشش محمد معین. تهران: امیرکبیر.

7- بهار، محمد تقی .(1337). سبک شناسی و یا تاریخ تطور نثر فارسی، تهران: امیرکبیر.

8- بیرونی، ابوریحان محمد بن احمد .(1362). التفهیم لاوایل الصناعة التنجیم، تعلیقات جلال الدین همایی، تهران: بابک.

9- بیلقانی، مجیرالدین .(1358). دیوان، تصحیح و تعلیق محمد آبادی، تبریز: موسسه تاریخ و فرهنگ ایران.

10- تبریزی، قطران .(1362). دیوان، از روی نسخه تصحیح شده محمد نخجوانی. تهران: ققنوس.

11- حافظ، شمس الدین محمد .(1320). دیوان، به اهتمام محمد قزوینی و قاسم غنی. تهران: چاپخانه مجلس.

12- ح‍دود ال‍ع‍ال‍م‌ م‍ن‌ ال‍م‍ش‍رق‌ ال‍ی‌ م‍غ‍رب‌ .(1360). ب‍ه ‌ک‍وش‍ش‌ م‍ن‍وچ‍ه‍ر س‍ت‍وده‌. ت‍ه‍ران‌: طه‍وری‌.

13- الحمیری، محمدبن عبدالمنعم .(1984). روض المعطار فی خبرالاقطار، بیروت: مکتبه لبنان.

14- خاقانی، افضل الدین بدیل .(1375). دیوان، به کوشش ضیاء الدین سجادی، تهران: مرکز.

15- خ‍واج‍وی‌ ک‍رم‍ان‍ی، ‌م‍ح‍م‍دب‍ن‌ ع‍ل‍ی .(1381). دی‍وان‌، ب‍ه‌ ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌ اح‍م‍د س‍ه‍ی‍ل‍ی‌ خ‍وان‍س‍اری‌ ت‍ه‍ران‌: ن‍س‍ل‌ ن‍ی‍ک‍ان‌.

16- دهخدا، علی اکبر. (1338). لغت نامه. تهران: دانشگاه تهران.

17- رابینیو،هـ.ل .(1365). سفرنامة مازندران و استرآباد. ترجمة غلامعلی وحید مازندرانی،تهران: علمی و فرهنگی.

18- ‌ریاحی، محمد امین .(1373). کسایی مروزی زندگی، اندیشه و شعر او، تهران: علمی.

19- سجادی، سید جعفر .(1378). فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، تهران: کتابخانه طهوری،1378.

20- سعدی، مصلح بن عبدالله .(1383). کلیات سعدی (براساس تصحیح و طبع شادروان محمد علی فروغی و مقابله با دو نسخه دیگر)، به تصحیح بهاء الدین خرمشاهی، تهران: انتشارات دوستان.

21- سنایی غزنوی، ابوالمجد مجدود بن آدم .(1363). دیوان، با مقدمه و حواشی و فهرست به اهتمام مدرس رضوی. تهران: کتابخانه سنایی.

22- سیرافی، سلیمان تاجر .(1381). سلسلة التواریخ یا اخبار الصین والهند، ترجمة حسین قرچانلو، تهران: اساطیر.

23- شروانی، جمال خلیل.(1366). نزهة المجالس، تصحیح و مقدمه و حواشی محمد امین ریاحی. تهران: زوار.

24- عنصری بلخی .(1363). دیوان، تصحیح و مقدمه محمد دبیرسیاقی.انتشارات کتابخانة سنایی،چاپ دوم، بهار .

25- عنصرالمعالی، کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر .(1375). قابوسنامه، به اهتمام و تصحیح غلامحسین یوسفی.تهران:شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

26- فخرالدین اسعد گرگانی .(1314). ویس و رامین، تصحیح مجتبی مینوی، تهران: کتابفروشی فخر رازی[افست]

27- فرخی، ابوالحسن علی بن جولوغ .(1377). دیوان، به اهتمام محمد دبیرسیاقی.تهران: زوار.

28- فردوسی، ابوالقاسم .(1373). شاهنامه (متن انتقادی از روی چاپ مسکو). به کوشش و زیر نظر سعید حمیدیان، تهران: قطره.

29- قزوینی، زکریابن محمد بن محمود .(1373). آثارالبلاد و اخبارالعباد، تهران: امیرکبیر.

30- متز، آدام .(1364). تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگوزلو. تهران: امیرکبیر.

31- مدبری، محمود .(1370). شرح احوال و اشعار شاعران بی دیوان در قرن های 3-4-5-هجری قمری، نشر پانوس.

32- مسعود سعد سلمان .(1365). دیوان، به اهتمام مهدی نوریان. اصفهان: انتشارات کمال.

33- معین، محمد .(1367). مجموعه مقالات، به کوشش مهدخت معین، تهران: دانشگاه تهران.

34- منوچهری دامغانی .(1370). دیوان، به کوشش محمد دبیرسیاقی. تهران: زوار.

35- ناصرخسرو، دیوان، (بی تا). از روی نسخه تقی زاده، تهران: چکامه.

36- نظامی، الیاس بن یوسف .(1378). اقبالنامه، با تصحیح و حواشی حسن وحید دستگردی. به کوشش سعید حمیدیان. چ3. تهران: قطره.

37- -----------------.(1378). خسرو و شیرین، با تصحیح و حواشی حسن وحید دستگردی. به کوشش سعید حمیدیان.چ3.  تهران: نشر قطره.

38- ----------------- .(1378). شرفنامه، با تصحیح و حواشی حسن وحید دستگردی. به کوشش سعید حمیدیان.چ3. تهران: نشر قطره.

39- ---------------- .(1379). مخزن الاسرار، تصحیح حسن وحید دستگردی. تهران: سوره مهر.

40- ---------------- .(1376). هفت پیکر، با تصحیح و حواشی حسن وحید دستگردی. به کوشش سعید حمیدیان.تهران: نشر قطره.

41- ---------------- .(1364). لیلی و مجنون، به تصحیح بهروز ثروتیان، تهران: توس.