تأمّلی در بیتی از حافظ

نوع مقاله: مقاله علمی

نویسنده

استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد خوی

چکیده

با آن که در زمینه حافظ شناسی، تحقیقات ارزنده بسیار به عمل آمده؛ ولی هنوز هم در بعضی از مسائل، اندیشه و قصد غائی این «سر حلقه رندان جهان» همچنان در پرده‌ای از ابهام مانده است. از این قبیل موارد بیتی است که خواجه شیراز مضمون آن را با «آیینه اسکندر» پرداخته است. از آنجا که آن بیت، ساخت و بیانی مبهم دارد و حافظ پژوهان در معنی آن اختلاف کرده‌اند؛ نگارنده در این مقال بر آن شد که ضمن اشاره‌ای نقد آمیز بر نظر شارحان اشعار حافظ در این مورد، تا آنجا که بتواند پرده ابهام از جمال معنی آن به یکسو زند.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

Contemplation on a Verse of Hafez

نویسنده [English]

  • Ahmad Showghy Nobar
Assistant Professor of Persian language and literature, Islamic Azad University of Khoy
چکیده [English]

Although there are lots of valuable researches on Hafez some of ideas and the utmost purpose of this “ringleader of Suffis” are still shrouded in mystery. Among those is a verse in which Khajeh Hafez Shirazi has dealt with “Alexander's Mirror”. Since researchers on Hafez have controversial views on this verse, this article intends to quote and criticize the commentators’ opinions on this verse and, after providing some information about Alexander’s Mirror, tries to unravel the mystery of its meaning.
 

کلیدواژه‌ها [English]

  • “Alexander’s Mirror”
  • Hafez and Mirror
  • Fire and Mirror

مقدّمه

منارة البحر و آیینة اسکندر: اسکندریّه در شمال مصر بندر عمده‌ای کنار دریای مدیترانه، جزیرة سابق فاروس که منارة البحر آن از عجائب سبعه بوده، اینک شبه جزیره‌ای جزء اسکندریّه است (دائرة المعارف فارسی، 1380، 1/ 142).

این منارة بزرگ که بطلیموس سوتر ساخته واقع در شمال غربی جزیرة فاروس است که سرمشق همة مناره‌های اروپایی گردیده که مناره‌ها را بر مثل آن ساخته‌اند، و آن را در کتابهای عربی «مناره» یا «منار» خوانده‌اند در روایات آنان آمده است که آن بنائی بزرگ، گشاد و بلند از سنگ سفید مربّع شکل و ضخیم بود که برروی آن ستونی از آجر و ملاط، به شکل برج هشت گوشه ساخته شده بود که اندک اندک باریکتر می‌گشت تا به صورت برجی گرد و گنبدی شکل در می‌آمد. روایتگران در اندازة ارتفاع آن اختلاف کرده‌اند و نیز گفته‌اند که این مناره بر اثر زلزله ویران شده و بارها بعد از ویرانی، در عهد اسلام مرمّت شده‌ است؛ همچنان که قسمت بزرگ آن به سال 724 هـ.ق (1324 م) فروریخته؛ ولیکن بعضی از قسمت‌های آن تا یک قرن بعد، همچنان پابرجا بوده است تا این که اندک زمانی بعد همة آن ویران گشته است؛ و به سال 882 هـ.ق (1477 م) قایتبای (= قائت بیگ) قلعة مناره را بر ویرانه‌های آن ساخته است (همان، 2/ 133؛ نقل به ترجمه).

دربارة این که آیا برفراز آن مناره آیینه‌ای تعبیه کرده بودند یا نه و اگر تعبیه کرده بودند، چه قصدی از آن داشتند و این کار به دستور چه کسی انجام گرفته بود اختلاف نظر هست:

مسعودی- متوفّی به سال 346 هـ.ق. در مروج الذّهب وجود آن آیینه را تأیید کرده و راز قرار دادن آیینه را بر فراز مناره به روایت از مردم در آن دانسته که «چون ملوک روم بعد از اسکندر، با شاهان مصر و اسکندریّه جنگ می‌کردند، آن آیینه را بالای آن مناره قرار دادند تا هرکس از دشمن وارد دریا شود؛ در آن آیینه دیده شود» (مسعودی، 1385: 1و 2/ 420، نقل به ترجمه).

به طوری که مشاهده می‌شود، مسعودی نصب آن آیینه را برفراز منارة اسکندریّه به پادشاهان بعد از اسکندر نسبت داده که برای دیدن تحرّکات کشتیهای دشمن در دریا از آن استفاده می‌شده است؛ یعنی در عصر او هنوز نسبت حرّاقه بودن بدان داده نشده بود.

ناصر خسرو – متوفّی به سال 481. در سفرنامة خود نسبت حرّاقه بودن بدان داده و اشاره کرده که آن مناره هنگام بازدید او آبادان بوده و رومیان با توطئه و حیله، برای رهاندن کشتی‌های خود از آسیب آن آیینه، آن را شکسته بودند:

« و آنجا مناره است که من دیدم، آبادان بود به اسکندریّه و بر آن مناره آیینه‌ای حرّاقه ساخته بودند که هر کشتی رومیان که از استنبول بیامدی، چون به مقابله آن رسیدی آتشی از آن آیینه در کشتی افتادی و بسوختی و رومیان جدّ و جهد کردند و حیلتها نمودند و کس فرستادند آن آیینه بشکستند» (ناصر خسرو، 1384: 70).

یاقوت حموی – متوفّی به سال 626 هـ.ق. در کتاب معجم البلدان، بیش از هرکس دیگر دربارة اسکندر و فتوحات او و شهرهایی که به فرمان او در مسیر ممالک مفتوحه ساخته شده بود، توضیح داده و از افسانه‌های بی‌اساس که دربارة او و شهر اسکندریّه میان مردم رواج یافته، سخن به میان آورده است و اکثر آنها را «باطل»، و حکایات ترس برانگیزی دانسته که جز جاهل آنها را نمی‌پذیرد. ترجمة قسمتی از سخنان او دربارة اسکندریّه و منارة آن چنین است:

«من داخل اسکندریّه شدم و در آن گشت زدم و چیزی که مایة تعجّب باشد، در آن ندیدم به جز یک ستون که آن را «عمود السَّواری» می‌خوانند که روبه روی دروازه‌ای از دروازه‌های آن شهر به نام «باب الشّجره» بود و آن [ستون چوبی] بسیار بزرگ و ترسناک است. گویی خود مناره‌ای بزرگ است، یک قطعه و مدوّر و نهاده بر سنگ بزرگی مربّع شکل یک قطعه که برسر ستون، سنگ دیگری است، شبیه آنچه که پایین‌اش است... و امّا منارة اسکندریّه که آن همه در وصف عظمت و وحشتناک بودنش مبالغه کرده‌اند... بنایی است مربّع، شبیه به قلعه و صومعه، مثل بناهای دیگر و دیدم که یکی از ارکان آن ویران شده بود که ملک صالح بن رزیک یا یکی دیگر از وزراء مصر آن را دوباره برپا داشته و تعمیر کرده بود... و مناره به شکل مربّع ساخته شده بود و پلّه‌ای گشاد داشت که سوار می‌توانست با اسبش از آن بالا برود و سقف پلّه‌ها با سنگی دراز پوشانده شده بود که حفاظی از دو دیوار داشت، و پلّه‌ها همین‌طور بالا می‌رفت که همگی اشراف بر سطح نخستین داشتند و در بالای آن گنبدی شبیه گنبد دیده بانی بود و شکل مناره چنین است:

 

و... من آن محّلی را که گمان دارند آینه در آن بوده جستجو کردم، و نه آن محّل را یافتم و نه اثری از آن را... (یاقوت حموی 1376: 1/ 187).

 

نقشة محّل آیینه اسکندر(فرهنگ معین، ج 5، ص72)

ابن بطوطه ـ متوفّی به سال 779 هـ.ق. در سفر نامة خود در ضمن گزارشی از مشهودات خویش دربارة شهر اسکندریّه و منارة آن گوید:« مناره بر روی تپّه‌ای بلند قرار دارد و فاصله میان مناره و شهر اسکندریّه یک فرسخ، در صحرایی مستطیل شکل است که دریا از سه سمت آن را احاطه کرده، به طوری که دریا، به قلعه شهر متّصل می‌شود، و رفتن به آن مناره جز از سمت شهر میسّر نیست. قبر اسکندر در همان صحراست که متّصل به شهر می‌باشد و هنگام بازگشت به بلاد مغرب به سال 750 هـ.ق قصد رفتن به آن مناره کردم؛ ولی آن را چنان ویران شده یافتم که داخل شدن و بالارفتن از آن ناممکن بود»... (ابن بطوطه، 1405 : 21، نقل به ترجمه)؛ سپس ابن بطوطه، «عمود السّواری» را دقیقاً توصیف کرده؛ ولی از آیینه‌ای که گفته‌اند، بر سر منارة اسکندریّه نصب کرده بودند، هیچ سخنی به میان نیاورده است.

با توجّه به پژوهشهایی که برای نمونه دربارة آیینه اسکندر به ترتیب قدمت تاریخی از متون کهن معتبر نقل شد، این نتیجه حاصل می‌شود که جز یاقوت حموی که در وجود چنان آیینه‌ای برفراز منارة اسکندریّه شک کرده و ابن بطوطه که هیچ سخنی از آن در رحلة خود به میان نیاورده، دیگران وجود آن را تأیید کرده‌اند، جز آن که در خاصیّت و کارایی آن متّفق القول نیستند: مسعودی که در قرن چهارم می‌زیسته، منظور نهائی از نصب آن را در مشاهدة کشتیهای دشمن و آگاه شدن از تحّرکات جنگی آنها دانسته‌ و ناصر خسرو یک قرن بعد از او نسبت حرّاقه بودن بدان داده است.

با این قیاس شاید بتوان گفت که منارة اسکندریّه به فرمان بطلیموس سوتر (بطلیموس دوم، از سلسلة شاهان بطالسة مصر، متوفّی در 247 قبل از میلاد) حدود یک قرن بعد از درگذشت اسکندر مقدونی، بر روی تپّه‌ای در رأس شمال شرقی جزیرة فاروس بنا شده بود که برای دیده‌بانی از آن استفاده می‌شد؛ ولی بعدها چون ساختن شهر اسکندریّه و اختراع آیینه را به اسکندر نسبت دادند، ساختن آن مناره را نیز بدو منتسب نمودند و بتدریج افسانه‌هایی دربارة ساخت و نصب آیینه‌ای بزرگ با خاصیّت تحریق کشتیهای دشمن برفراز مناره، توسّط اسکندر بدانها افزودند؛ به طوری که ناصر خسرو نیز در سفرنامة خود همان افسانة برساخته را بازگو کرده است.

اشاره‌ای به آیینه اسکندر و مطلق آیینه در ادب فارسی

نظامی گنجوی در شرفنامه، اختراع و ساختن آیینه را به اسکندر مقدونی نسبت داده است که از برق شمشیر خویش به صرافت ساخت آن افتاده بود و به فرمان او، آهنگران زر و نقره را گداخته در قالب می‌ریختند؛ ولی آنچه که می‌ساختند، تصاویر را در خود بازتاب نمی‌داد تا این که از آهن استفاده کردند و پیکر آیینه را صیقل دادند و بدین ترتیب نخست بار موفّق به ساختن آیینه شدند:

گزارندة نقش دیبای روم
که چون شد سکندر جهان را کلید
نبود آیینه پیش از و ساخته
نخستین عمل کاینه ساختند
چو افروختندش غرض برنخاست
رسید آزمایش به هر گوهری
سرانجام کاهن درآمد به کار
چو پرداخت رسّام آهنگرش
همه پیکری را بد انسان که هست

 

کند نقش دیباچه را مشک بوم
ز شمشیرش آیینه آمد پدید
 به تدبیر او گشت پرداخته
زر و نقره در قالب انداختند
درو پیکر خود ندیدند راست
نمودند هریک دگر پیکری
پذیرنده شد گوهرش را نگار
به صیقل فروزنده شد گوهرش
درو دید رسّام گوهر پرست
                         (نظامی،1363 : 151)

از آنجا که گفته‌اند اسکندر در ساختن آیینه از راهنمایی‌های وزیر دانشمندش، ارسطو برخوردار بوده در برهان قاطع ساختن آیینه به ارسطو نسبت داده شده و آمده است که آن را برای آگاهی یافتن از حال فرنگ بر سر منارة اسکندریّه نصب کرده بودند و شبی پاسبانان غافل شدند و فرنگیان فرصت یافته آن را در آب انداختند و اسکندریّه را بر هم زدند و عاقبت ارسطو  آن را از آب بیرون آورد. آیینة سکندری کنایه از آفتاب هم است (برهان، 1343: 1/ 74).

آیینه اسکندر در ادب فارسی مظهر و نماد حقایق نمایی است که گاهی در اشعار عرفانی با جام می و جام جم (سمبل عرفان عاشقانه) ظرفیتّی یکسان در نشان دادن اسرار پنهان پیدا می‌کند:

 

آیینة سکندر جام می‌ است بنگر

 

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
                             (حافظ، 1336 : 5)

روزگاریست که دل چهرة مقصود ندید

 

ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
                                    (همان، 169)

         

خاقانی آیینة سکندری را در بیت زیر استعاره از آفتاب آورده که صبحگاهان از ظلمات شب بر می‌جهد و خلاص می‌یابد، هم چنان که آیینة اسکندری از ظلمات بحر [با پایمردی ارسطو] خلاص یافته بود:

صبحدم آب خضر نوش از لب جام گوهری

 

کز ظلمات بحر جست آیینة سکندری
                        (خاقانی، 1338: 419)

و نیز «آتشین آیینه» و مطلق آینه را هم استعاره از خورشید می‌آورد:

بامدادان کنم از دیده گلاب افشانی

 

کاتشین آینه عریان به خراسان یابم
                                      (همان، 295)

 

بادت جلال و مرتبه چندان که آسمان

 

هر صبحدم برآورد از خاور آینه
                                      (همان، 400)

         

در بیت زیر از خاقانی، هم بلور جام و هم باده درون جام ظرفیّت آینگی پیدا کرده و عکس خورشید آتش انگیز را در خود بازتاب داده‌اند:

دیده باشی عکس خورشید آتش انگیز از بلور

 

از بلور جام عکس می همان انگیخته
                                       (همان، 393)

با توجّه بدانچه که گذشت، ملازمت آیینه با آتش در ادب پارسی بدان سبب است که در اختراع آیینه از آتش استفاده شده و آیینه را بدان مناسبت استعاره از خورشید می‌آورند و آتشین می‌خوانند که مثل خورشید ظاهر کننده اشیاء و گرمازا، در جنس محرّقه، است.

بحث و بررسی

من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندوار

 

اگر می‌گیرد این آتش زما نی ور نمی‌گیرد
                            (حافظ، 1336: 102)

 

اختلاف ضبط در نسخه‌های چاپی

از آنجا که دهها نسخة مصحّح از دیوان حافظ به چاپ رسیده و هنوز نسخه‌ای که صحّت‌اش در کّل، طرف اعتماد و مورد تأیید حافظ شناسان باشد، در دست نیست؛ ما نُه نسخه چاپی که پیوسته در عرصة حافظ پژوهی مورد توجّه بوده برگزیدیم و بیت مورد بحث و شواهد شعری را از دیوان حافظ بر پایة نسخة مصحّح قزوینی ـ غنی (حافظ ، 1336) نقل کردیم و از دیگر نسخ برای تشخیص ضبط ارجح سود بردیم.

مصراع اوّل بیت مورد بحث، در هفت نسخه از نسخ مورد استفادة ما («انجوی، 1376: 128»؛ «خانلری، 1362: 306»؛ «خرمّشاهی، 1375: 149»؛ «سایه، 1347: 143»؛ «عیوضی؛ 1376: 192»؛ :فرزاد، 1379: 128»؛ «نیساری، 1371: 131») به همان صورت، ضبط شده است و فقط در نسخه مصحَّح پژمان بختیاری (حافظ، 1337: 248)، به جای «سکندروار»، «سکندروش»  آمده است؛ هر چند این اختلاف تأثیری در معنی بیت ندارد؛ ولی به دو علّت ضبط «سکندروار» ارجح برآن می‌نماید: یکی آن که در اکثر نسخ ـ به طوری که اشاره شد ـ «سکندروار» آمده، دیگر این که تکرار حرف «را » و وجود مصوّت «ا» در آن سبب خوش آهنگی این کلمه شده است.

مصراع دوم، در هفت نسخه مطابق با ضبط مصحّح قزوینی ـ غنی است، و در بقّیة نسخ (سایه، 1373: 143/ عیوضی، 1376: 192 / نیساری، 1371: 131) به جای «آتش، زمانی»، «آتش زبانی» ضبط شده است که هر چند در این اختلاف مشابهت دو لفظ «زمانی» و «زبانی» نقش عمده در غلط خوانی کاتبان داشته؛ ولی بدان لحاظ که از یک سوی، «آتش زبانی»، هیچ مناسبتی با آیینه اسکندر ندارد و براساس آن ضبط، ارتباط میان دو مصرع کاملاً گسیخته می‌شود و از دیگر سوی «آتش» چنان که پیش تر ذکر شد ـ در اختراع آیینه توسّط اسکندر، زمانی تأثیر مطلوب را داشت و زمانی نداشت، به ظنّ قریب به یقین می‌توان گفت که ضبط متن (اگر می گیرد این آتش زمانی ور نمی‌گیرد) که اکثر نسخ چاپی نیز موافق با آن است، ارجح بر «اگر می‌گیرد این آتش زبانی ور نمی‌گیرد» می‌باشد و گرنه شواهدی در دیوان حافظ، دالّ بر گرفتن مطلق «آتش» یا«آتش زبانی» با یار یا با کسان دیگر، وجود دارد که از آن جمله است، دو بیت زیر:

تو آتش گشتی ‌ای حافظ ولی با یار درنگرفت

 

زبد عهدیّ گل گویی حکایت با صباگفتیم
                                    (حافظ، 1336: 256)

 

میان گریه می‌خندم که چون شمع اندرین مجلس

 

زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد
                                               (همان، 102)

       

«این آتش» کدام آتش؟

اشکال عمدة بیت مورد بحث، در مهم بودن مرجع «آن» و «این» است؛ زیرا قرینه‌ای که دالّ بر آن باشد در خود بیت موجود نیست؛ لذا باید در حّل این معّما از موارد و قرائنی در دیوان حافظ که کلمة «آتش» و «آیینه» در آنها به کار رفته مدد گرفت.

در کّل می‌توان گفت که وقتی در بیتی، قرینة صارفه و معیّنه برای روشن شدن منظور گوینده در میان نباشد؛ مفاهیم مختلف از آن بیت بر ذهن خواننده متبادر خواهد شد که نگارنده آن را در ضمن نوعی دیگر از ایهام ناشناخته معرّفی کرده و ایهام مبهمه خوانده است. (رک: شوقی نوبر، 1388: 99-119). در این قبیل موارد  بهترین راه برای تشخیص معنی اصلی از معنی یا معانی ایهامی، مراجعه به مواد و مشابه در آثار آن شاعر است.

بنا به گزارش فرهنگ واژه‌نمای حافظ، خواجة، شیراز در دیوان خود، 83 بار کلمة آتش را با انواع مختلفش به کار برده که از آن جمله است :«آتش آه؛ ~ اشک؛ ~ پروانه؛ ~ چهره؛ ~ حرمان؛ ~ خرمن سالوس؛ ~ خمخانه؛ ~ خیال رخ یار؛ ~ درد و غم؛ ~ درون؛ ~ دل؛ ~ رخ؛ ~ رخسار گل؛ ~ روی؛~ زرق؛ ~ زهد؛ ~ سودای عشق؛ ~ طور؛ ~ عشق؛ ~ عکس عارض ساقی؛ ~ غم؛ ~ محرومی؛ ~ موسی؛~ مهر؛ ~ مَی؛ ~ نمرود؛ ~ وادی ایمن؛ و ~ هجران»؛ (صدیقیان، 1336: 4) که در این میان «آتش دل» با مترادفاتش از قبیل «آتش درون»، «~ مهر»، «~ نهفته در سینه»، و «سوز دل» حدود 20 مورد استعمال بسامدی دارد که ما به ذکر پنج مورد از آنها بسنده کرده، خوانندگان عزیز را به خود آن کتاب ارجاع می‌دهیم:

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

 

آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت
                                      (حافظ، 1336: 14)

صبا بگو که چه ها برسرم درین غم عشق

 

ز آتش دل سوزان و دود آه رسید
                                                (همان، 164)

آتش مهر تو را حافظ عجب در سرگرفت

 

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چوشمع
                                                (همان، 200)

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

 

دوش بر من زسر مهر چو پروا نه بسوخت
                                                  (همان، 14)

بوی دل کباب من آفاق را گرفت

 

این آتش درون بکند، هم سرایتی
                                                (همان، 304)

گذشته از این که آتش در بیت مورد بحث با «آتش دل» مناسبت بیشتر دارد، افزونی کاربرد بسامدی آتش دل نسبت به کاربرد انواع دیگر آتش، دلیل بر آن است که مراد خواجه از کاربرد مبهم «این آتش»، همان آتش دل است؛ بخصوص که مضمون بیت اخیر (بوی کباب...) از لحاظ امیدوار بودن خواجه بر تأثیر آتش دلش در معشوق همسانی با مضمون مصراع دوم بیت مورد بحث ما دارد.

 

«آن آیینه»، کدام آیینه؟

خواجه حافظ بنا به گزارش فرهنگ واژه نمای حافظ (صدیقیان،1336: 40) در 34 مورد، کلمة «آیینه» (=آینه) را به کار برده و در دو مورد اختراع آیینه را به اسکندر مقدونی نسبت داده است، یکی در بیت مورد بحث، و دیگر در بیت زیر:

نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند

 

نه هر که آینه سازد سکندری داند
                                      (حافظ، 1336: 120)

خواجه حافظ در کاربرد آیینه، از انواع مختلف ادبی آن یاد کرده است که در شعر دیگر شاعران نیز آمده است؛ از جمله: در 9 مورد آیینه روی (=~ رخ، ~ حسن، ~ لطف الهی، ~ خدا نما، ~ طلعت درویشان، و آیینه در معنی استعاری از رخ یار) آمده که بیشترین کاربرد از انواع ادبی آیینه را داراست و در 6 مورد دیگر آیینة دل (=~ وصف جمال، ~ مهر آئین، آیینه استعاره از دل)؛ و در 6 مورد آیینة جام (=جام مَی، قدح) را به کاربرده و نیز در مواردی به صورت تشبیه از آیینه‌های دیگر از قبیل آیینة خورشید؛ ~ مه و خورشید، ~ اوهام؛ ~ دیده؛ و هم چنین آیینه در معنی لغوی خود، سخن به میان آورده است.

از آنچه گذشت این نتیجه حاصل می‌شود که ذهن حافظ در کاربرد کلمة آیینه، از انواع آن بیشتر به آیینة رخ معطوف بوده و گذشته از آن در وهلة بعد، به آیینة دل و آیینه جام.

لذا در معنی بیت این نتایج را باید در نظر بگیریم که اتّفاقاً معانی ابراز شده از سوی حافظ پژوهان نیز بر محوریّت این سه نتیجه است:

1- معنی مجملی که خطیب رهبر بر بیت مورد نظر ارائه کرده، موافق با بیشترین کاربرد بسامدی انواع دو کلمة «آتش» و «آیینه» در دیوان حافظ است؛ یعنی ایشان «آن آیینه» را شاهد آیینه رو، و «این آتش» را آتش عشق (= آتش دل) گرفته است؛ جز آن بیان نکرده‌ است که منظورشان از این که «اسکندر، آیینه اسکندری را به دست آورد» چیست؟ آیا مراد ساختن و اختراع آیینه است یا پیداکردن آیینه، بعد از آن که رومیان آن را به دریا افکنده بودند؟ زیرا در هردو، کوشش ارسطو کار ساز بوده است و نیز روشن بیان نکرده‌اند که «آتش عشق» در چه کسی و چگونه اثر بکند یا نکند؟

«روزی من به آن شاهد آیینه رو مانند اسکندر که آیینه اسکندری را به کوشش ارسطو به دست آورد دسترس خواهم داشت، اگرچه آتش عشق من یک بار اثر کند و باردیگر کارگر نیفتد. بهرحال دست از طلب برنمی‌دارم» (خطیب رهبر، 1363: 203).

گذشته از خطیب رهبر، عبّاس زریاب خویی(1368: 64)؛ بهروز ثروتیان(1380: 1548)؛ هاشم جاوید (1377: 218) نیز «آن آیینه» را استعاره از معشوق یا دوست و یا ممدوح گرفته‌اند؛ جز آن که ثروتیان و جاوید، به جای «این آتش، زمانی»، «این آتش زبانی» ضبط کرده‌اند که دربارة نامناسب بودن آن، پیش‌تر در ذیل اختلاف ضبط در نسخه‌های چاپی (مصراع دوم) سخن گفتیم و اتفّاقاً ثروتیان نیز متوجّه این عدم تناسب شده و نوشته: «معلوم نیست کدام آیینه را و چه ربطی با آتش زبانی دارد؟» (همان). بنابراین،  نامناسب بودن آن ضبط، نیازی به تأکید و تکرار ندارد و اما زریاب خویی، پس از بحثی دربارة آن که آیینة اسکندر از جنس آیینه‌های محّرقه بوده،‌ در معنی بیت گفته است: «احتمال می‌دهم که مقصود از این آیینة سوزان، چهرة بر افروختة معشوق است و شاعر می‌گوید که روزی اسکندروار به آن آیینة سوزان دست خواهد یافت، خواه آن آتش او را بسوزاند یا نسوزاند. آیینة سوزان هم همیشه سوزان نیست و باید شرایط تقابل آن با نور آفتاب در اوضاع معیّن حاصل گردد؛ (زریاب خویی، 1368: 64).

گوییم: معلوم نیست که آتش رخ معشوق چگونه عاشق را می‌سوزاند؟! و به چه سبب گاهی می‌سوزاند و گاهی نمی‌سوزاند؟!

2- سودی بسنوی «آن آیینه» را پیش از همه حافظ پژوهان، استعاره از جام می و شراب دانسته و در معنی بیت نوشته است:

«من بالاخره این آیینة جام را چون اسکندر به دست می‌آورم؛ یعنی همان طوری که اسکندر آیینه گیتی نمای را به دست آورد، من نیز جام پیرمغان را به دست می‌آورم چه زمانی مستم کند و چه نکند. حاصل این که جام باده را گیر می‌آورم و مَی نوش می‌‌شوم چه زمانی مست شوم و چه نشوم» (سودی، 1342: 912).

برزگرخالقی (1382: 381)؛ خرّمشاهی (1372: 586)؛ مرتضوی (1385: 223) و نیز انوری (1376: 235) همان معنی را از سودی نقل کرده‌اند.

گوییم: هرچند خواجه حافظ ـ چنان که پیش‌تر یاد شد ـ در 6 مورد از دیوان خود، آیینه را استعاره از جام مَی آورده و بخصوص در بیت زیر «آیینه سکندر» را جام مَی خوانده:

آیینه سکندر جام مَی است بنگر

 

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
                                           (حافظ، 1336: 5)

ولی به دو دلیل در بیت مورد بحث، از «آن آیینه»، شراب و جام مَی را اراده نکرده است؛ یکی آن که شراب در مست کردن یا مست نکردن کسی تأثیر یکسان دارد؛ لذا نمی‌شود گفت: «چه زمانی مست شوم و چه نشوم»؛ دیگر این که چون حافظ در همه حال آن چنان که از اشعارش برمی‌آید ـ چه در آزادی‌های دورة شاه شیخ ابواسحاق و شاه شجاع و چه در اختناق امیر مبارزالدین محمّد ـ دسترس به باده داشته، چنان که فرموده:

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
شراب خانگی ترس محتسب خورده

 

که دور شاه شجاعست مَی دلیر بنوش...
به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
                                                  (همان، 191)

درست نمی‌نماید که بگوید: من آن [شراب] را روزی به دست آرم سکندروار...

3- در شرح عرفانی غزلهای حافظ، «آن آیینه» کنایه از آیینة دل و «این آتش» کنایه از آتش محبّت گرفته شده است که به نقل تلخیصی از آن بسنده می‌کنیم: «در اصطلاح این طایفة صوفیه، آیینه، دل انسان را گویند که اسرار ربوبیت و احوال عبودیت در او منعکس و جلوه‌گر گردد... می‌فرماید: چنانچه سکندر به همّت مردانه و مهلت زمانه آینه را به دست آورد، من نیز آیینة دل هرزه گرد هر جایی را به همّت مردانه و مهلت زمانه روزی به دست آرم سکندوار، هر چند آتش این محبّت اشتعال می‌گیرد در درون سینه و اشتعال نمی‌گیرد زمانی...». (ختمی لاهوری 1374: 2/ 1067).

عبدالحسین جلالی (1379، 2/ 823)؛ سیّد احمد بهشتی(1371: 1/ 632)؛ مثل لاهوری«آن آیینه» را کنایه از آیینة دل و «این آتش» را به ترتیب، آتش محبّت و آتش دل گرفته‌اند و هر یک، معنایی نزدیک بدانچه که از ختمی لاهوری ذکر شد، برای بیت نقل کرده است که از ذکر آنها صرف نظر می‌کنیم.

در کتاب «درس حافظ»، ظاهراً در مورد مصراع دوم بیت مورد بحث، اشتباهی صورت گرفته است؛ زیرا متن آن موافق با نسخة قزوینی ـ غنی (اگر می‌گیرد این آتش زمانی ور نمی‌گیرد) است، ولی معنی بیت براساس ضبط «آتش زبانی» است بدین صورت: «با توجّه به ابیات بالا، آن آیینه، دل معشوق است. این زبان آتشین، اگر تأثیر دارد یا ندارد، من به وصال او خواهم رسید»؛ (استعلامی، 1386: 432). که امیدواریم استاد این اشتباه را در چاپهای بعدی اثر خود برطرف بکنند.

به هرحال، معنایی که از ختمی لاهوری نقل شد، معنی عرفانی بیت است و بعضی از حافظ شناسان آن را معنی اصلی بیت می‌دانند؛ ولی به دو دلیل بهتر است که آن را معنی اصلی به حساب نیاوریم: 1- این غزل در کلّ غزلی عاشقانه است نه عارفانه و معشوق در آن کسی از مه رویان است چنان که غزل با بیت زیبای

دلم جز مهر رمه رویان طریقی برنمی‌گیرد

 

زهر در می‌دهم پندش و لیکن درنمی‌گیرد
                                      (حافظ، 1336: 101)

شروع می‌شود و با بیتی که توأم با صنعت حسن طلب در عرض نیاز به شاهنشاه (شاه شجاع، به ظنّ قوی. رک : غنی، 1356: 299) می‌باشد به پایان می‌رسد. 2- چنان که پیش تر نیز ـ در ذیل «آیینه، کدام آیینه؟» ـ ذکر شد مراد از آیینه در بیت مورد بحث به دلیل کاربرد بسامدی بیشتر در دیوان خواجه، در وهلة اوّل آیینة رخ و در وهلة بعد آیینة دل است و مراد از آیینة رخ به طریق مجاز مرسل، معشوق آیینه روست؛ چنان که خواجه در بیت زیر نیز او را «آیینه رو» خوانده است:

مهر تو عکسی بر ما نیفکند

 

آیینه رویا آه از دلت آه
                                                  (همان، 289)

 

و نیز قصد از «به دست آرم سکندروار» رسیدن به وصال اوست با تلاش مردانه، همچنان که اسکندر سرانجام با کوشش موفّق به حاصل کردن آیینه از آهن شده بود و قصد از «آتش» سوزدل خواجه حافظ است که در دل آهنین یار، گاه مؤثّر می‌افتاد و گاه مؤثّر نمی‌افتاد.

 

نتیجه گیری

با توجّه بدانچه که گذشت می‌توان گفت که بیت مورد بحث از مشکلات حافظ است و اشکالش در آن است که بیانی مبهم دارد و قرینة صارفه و معینه‌ای در خود بیت نیست که کمک به گشودن گره مبهمات کند؛ از این رو درحلّ آن، ما را جز مراجعه به موارد مشابه از دیوان حافظ و قیاس و تطبیق آنها با بیت مور بحث چاره‌ای نبود. آنچه از این بررسی و مطابقه حاصل شد، این است که صورت صحیح بیت موردنظر چنین است:«من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار / اگر می‌گیرد این آتش، زمانی ور نمی‌گیرد»؛ و ضبط«آتش زبانی» در بعضی از نسخ به جای «آتش، زمانی» ـ به علّت ارتباط نداشتن با آیینة اسکندر در مصراع اوّل ـ نادرست است و دو معنی از آن بیت به ذهن متبادر می‌شود: اوّلی غیر عرفانی و بدین تقریب است: من روزی آن معشوق آیینه رو را مثل اسکندر که از تأثیر آتش در آهن آیینه را به دست آورد، از تأثیر سوز دل خویش به دست خواهم آورد، هرچند که اکنون آتش دلم در دل آهنین او گاهی اثر کرده آن را نرم می‌کند و گاهی مؤثّر واقع نمی‌شود؛ و معنی دوم، عرفانی و بدین تقریب : من روزی مانند اسکندر ـ که آیینه حقایق نما را از تأثیر آتش به دست آورد ـ دل پاک اسرار نما را با سوزدلی که دارم، حاصل خواهم کرد؛ هرچند که دلم اکنون گاهی در حضور و شهود است و زمانی در غیبت و استتار.

1- ابن بطوطه .(1405هـ). رحلة ابن بطوطه، بیروت.

2- استعلامی، محمّد .(1386). درس حافظ، تهران: نشر سخن.

3- انوری، حسن .(1376). صدای سخن عشق، تهران: نشر سخن.

4- برزگر خالقی، محمّدرضا .(1382). شاخ نبات حافظ، تهران: نشر زوّار.

5- برهان، محمدحسین بن خلف .(1342). برهان قاطع، به اهتمام دکتر محمّد معین،‌ تهران: نشر ابن­سنا.

6- بهشتی شیرازی، احمد .(1371). شرح جنون، تهران: نشر روزنه.

7- ثروتیان، بهروز .(1380). شرح غزلیات حافظ، تهران: نشر پویندگان دانشگاه.

8- جاوید، هاشم .(1377). حافظ جاوید، تهران: نشر فروزان.

9- حافظ، شمس­الدّین محمد .(1376). دیوان حافظ، به تصحیح ابوالقاسم انجوی شیرازی، تهران: نشر جاویدان.

10- ------------------ .(1377) دیوان حافظ، به تصحیح حسین پژمان بختیاری، تهران: نشر فروغی.

11- ------------------ .(1363). دیوان حافظ، به تصحیح پرویز ناتل خانلری، تهران:‌ نشر خوارزمی.

12- ----------------- .(1375).دیوان حافظ، به تصحیح بهاء­الدین خرّمشاهی، تهران: نشر نیلوفر.

13- ------------------ .(1373). دیوان حافظ، به تصحیح سایه (امیر هوشنگ ابتهاج)، تهران: نشر توس.

14- ------------------ .(1376). دیوان حافظ، به تصحیح رشید عیوضی، تهران: نشر صدوق.

15- ------------------ 0(1379). دیوان حافظ، به تصحیح مسعود فرزاد، تهران: نشر سینانگار.

16- ------------------- .(1336).دیوان حافظ، به تصحیح قزوینی/ غنی، تهران: نشر زوّار.

17- ------------------- .(1371). دیوان حافظ، به تصحیح سلیم نیساری، تهران: نشر خود مؤلّف.

18- خاقانی شروانی، افضل­الدّین بدیل بن علی .(1338). دیوان، به تصحیح ضیاءالدّین سجادی، مشهد: نشر کتابفروشی زوّار.

19- ختمی لاهوری، ابوالحسن عبدالرّحمان .(1374). شرح عرفانی غزلهای حافظ، به تصحیح بهاءالدّین خرمّشاهی، تهران: نشر قطره.

20- خرمّشاهی، بهاءالدّین .(1372). حافظ نامه، تهران: نشر علمی و فرهنگی.

21- خطیب رهبر .(1363).  شرح غزل­های حافظ، تهران: نشر صفی علیشاه.

22- دائرة المعارف الاسلامیه .(1933). مصر: قاهره.

23- زریاب خویی، عبّاس .(1368). آئینة جام، تهران: نشر علمی.

24- سودی .(1347). شرح سودی بر حافظ، تهران: نشر زرّین.

25- شوقی نوبر، احمد .(1388). «دو ایهام نویافته در شعر حافظ»، پژوهشنامة فرهنگ و ادب، ش 8، ص 99-119.

26- صدیقیان، مهین دخت .(1366). فرهنگ واژه­نمای حافظ، تهران: امیرکبیر.

27- غنی، قاسم .(1375). بحث در آثار و احوال عصر حافظ، تهران: نشر زوّار.

28- مرتضوی، منوچهر .(1384). مکتب حافظ، تبریز: نشر ستوده.

29- مسعودی، علی بن حسین.(1385 هـ ق، 1965 م). مروج الذّهب، نشر بیروت: دارالاندلس.

30- مصاحب، غلامحسین .(1380). دائرة المعارف فارسی، تهران: نشر کتابهای جیبی، وابسته به امیرکبیر.

31- معین، محمّد .(1371). فرهنگ فارسی، تهران: نشر امیرکبیر.

32- ناصرخسرو، ابو معین حمیدالدّین .(1384). سفرنامه، تهران: نشر زوّار.

33- نظامی، الیاس بن یوسف .(1363). شرفنامه، تهران: نشر علمی.

34- هروی، حسینعلی .(1369). شرح غزل­های حافظ، تهران: نشر خود مؤلّف.

35- یاقوت حموی، شهاب الدّین ابی عبدالله .( 1376 هـ. ق، 1957 م). معجم­البلدان،‌ بیروت: نشر دار صادر.