فارسی دری

نوع مقاله: مقاله علمی

نویسنده

استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد نجف آباد (استاد بازنشسته دانشگاه اصفهان)

چکیده

فارسی دری زبانی است که از اواخر دوره ساسانی تا امروز، زبان فرهیختگان ایرانی بوده و نه تنها درمدائن و سواحل اروند رود؛ بلکه در دور دست‌ترین شهرهای خراسان و ماوراءالنهر بدان سخن می‌گفته‌اند. با وجود دلائل کافی برای اثبات این مدّعا بیشتر پژوهشگران و نویسندگان تاریخ ادبیات برآنند که فارسی دری گویش یا لهجه‌ای بوده است محدود و منحصر به چند ناحیه در خراسان و ماوراءالنهر و به وسیله پادشاهان آن ولایات؛ بویژه سامانیان در سراسر ایران گسترش یافته و پس ازتحوّل و تکامل تدریجی به زبان رسمی همه اقوام ایرانی در گفتار و نوشتار تبدیل شده است. عنوان دری نیز حاکی از نسبت آن به دربارهای نواحی شرقی ایران است. در حالی که فارسی دری زبان دربار ساسانی و نام آن صرفاً از انتساب به دربار و شهر مدائن است.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

Dari Persian

نویسنده [English]

  • M Tadayon
Professor of Persian language and literature, Islamic Azad University of Najafabad
چکیده [English]

Persian Dari  is a language which has been used not only by the people of Madain and western  cities on the coast  of Arvand river but also by the people in eastern cities like Balkh and Marv . Nevertheless most of the researchers of Persian language or literature are trying to prove that Dari has been a limited language or a dialect of Persian belonged to some eastern districts of Iran and it has been extended to other parts of Iran by some Samanid governors. This article tries to clarify this subject as far as possible and prove that Dari title has been derived from Sasanid Darbar and has not any relation with eastern governors in third or fourth century.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Persian Language
  • Dari Persian
  • Writing
  • Pahlavi Writing
  • Arabic Writing
  • Change of Writing System

مقدمه

 از آنجا که از دو سدة اوّل هجری آثار مکتوب قابل توجهی به زبان فارسی دری در دست نیست و رواج وگسترش این زبان و پیدایش آثار مکتوب آن حداکثر از میانه سدة سوّم آغاز می شود و از سوی دیگر خاستگاه اصلی آثار نظم و نثر فارسی دری بلاد شرقی و دربارهای حکّام خراسان و ماوراءالنهر بوده، بسیاری از پژوهشگران تاریخ زبان و ادبیات فارسی را برآن داشته است که زمان پیدایش این زبان و تحوّل و تکامل آن را سده سوّم و چهارم هجری تصوّر کنند، جایگاه پیدایش وگسترش آن را سرزمینهای شرقی و دربار شاهان سامانی بدانند، نام دری را از نسبت به دربار حکومتهای شرقی فرض کنند. بدون توجه به اسناد و مدارکی که از وجود و رونق این زبان در دربار ساسانیان در مدائن حکایت دارد یا دست کم عنایت بدین نکته که فارسی دری در عصر سامانی زبانی کامل و از هر جهت غنی بوده است و آثار نظم و نثر دری پیش از روی کارآمدن یا حداقل مقارن با ظهور حکومتهای شرقی در اواخر سدة سوّم زبانی نیرومند و فراگیر و در حد کمال بوده و در شعر شهید بلخی و رودکی و امثال ایشان، حتی در مقایسه با زبان فارسی امروزی، هیچ نقصانی مشاهده نمی‌شود که نیاز به ترمیم و تکمیل داشته باشد؛ یعنی این زبان مدّتها پیش از سامانیان و صفّاریان و حتی طاهریان زبانی کامل و غنی و فراگیر بوده است و علّت نایافت بودن آثار مکتوب بدان زبان، عدم وجود خط مناسب برای نوشتار بوده است؛ زیرا خط پهلوی با هزوارش و نقائص دیگر اختصاص به زبان نوشتاری پهلوی داشته و نوشتن فارسی دری، بدان خط امکان نداشته است و اگر احیاناً چیزی بدان نوشته شده باشد، با تغییر خط و جایگزینی خط عربی به جای پهلوی به همراه بقیة مکتوبات خط پهلوی از بین رفته و با رواج خط جدید؛ یعنی کتابت عربی فارسی دری که زبان خواص و فرهیختگان بوده، از هرگونه قید و بند آزاد گشته و بهترین آثار علمی و ادبی را در خود جای داده و تا امروز به عنوان زبان رسمی ایرانیان برقرار مانده است.

 

بحث و بررسی

فارسی دری زبانیست که از اواخر دورة ساسانی در سراسر ایران از مدائن تا اقصا نقاط ماوراءالنهر برای شهرنشینان و اهل دانش و فرهنگ شناخته بوده است و بدان سخن می گفته‌اند و پس از تغییر خط از پهلوی به خط عربی، زبان رسمی سراسر ایران گردیده و شاعران ونویسندگان و دانشمندان ایران زمین آثارعلمی و ادبی خود را بدان زبان نوشته وآن را کمال بخشیده‌اند.

با وجود مدارک و شواهد کافی بر این مدّعا که این زبان، نه لهجه‌ای محلّی بوده و نه به شرق یا غرب ایران تعلّق داشته و نه در سده‌های سوم و چهارم پدید آمده؛ بلکه زبانی بوده که در غرب و در سواحل دجله نیز مانند مرو و بخارا شناخته شده و مورد استفاده بوده است، با این حال مشاهده می‌شود که نویسندگان معاصر دربارة زمان و مکان پیدایش آن با ابهام و سردرگمی مواجه بوده، اغلب آن را لهجه‌ای از لهجه های بلاد شرقی معرفی کرده اند و سخنانشان در این باره آشفته و متناقض است. این آشفتگی؛ بویژه در کتابهای درسی راه یافته و برای خوانندگان اینگونه کتابها همواره این سؤال مطرح بوده است که مردم با فرهنگ ایران با آن سابقه تمدن و تاریخ کهن علمی و ادبی در سه قرن اول هجری از حیث زبان گفتار و نوشتار چه وضعی داشته‌اند؟

پیداست که در برابر چنین پرسشی پاسخ خواهند داد که زبان عربی با هجوم اعراب به ایران زبان فارسی را نابود ساخت و برجای آن نشست و البته چنین تصوّر و چنین پاسخی نابجاست؛ اما متأسفانه این امر به همین صورت نه تنها در میان عامة مردم؛ بلکه در بین اشخاص تحصیل کرده و باصطلاح روشنفکر نیز شایع است؛ حتی بعضی صاحبنظران و اهل قلم نیز به علّت عدم تمییز بین خط و زبان، چنین پنداشته‌اند که زبان فارسی در دو قرن اوّل هجری جای خود را به زبان عربی سپرده و از صحنه کنار رفته است، غافل از این که زبان چیزی نیست که در یک مدّت زمان کوتاه تغییر و تبدیل یابد و هیچ ملّتی نمی‌تواند زبان قوم مهاجمی را در مدّتی کمتر از دو سه قرن فرا گیرد. این امر تنها از طریق تعلیم و تعلّم آن هم به صورت فردی و شخصی امکان پذیر است و عدّه معدودی از مردم که علاقه‌مند به یادگیری زبان بیگانه‌ای باشند، از طریق درس و مدرسه یا ارتباط و ممارست درازمدت می‌توانند زبان دیگری را فراگیرند و در هنگام تسلّط سیاسی نظامی حکّام بنی‌امیه و بنی‌عباس درسده های اوّل بر ایران، جز عدّه انگشت شماری از اهل دانش و سیاست، کسی تمایل به یادگیری زبان قوم مهاجم نداشت؛ از این رو تنها الفبای عربی را که بسیار آسان‌تر وکامل‌تر ازالفبای پهلوی بود،گرفتند و زبان فارسی دری را در قالب آن ریختند و حتی برای یک روز هم به عربی سخن نگفتند تا آنجا که حتی دانشمندانی که آثار علمی و فلسفی و ادبی خود را به عربی می نوشتند، هیچ گاه در خانه خود یا در کوچه و بازار ایران به عربی سخن نگفتند.

بنابر این زبان مشترک ایرانیان با فرهنگ و خواص از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب فارسی دری بود و در کنار آن دهها گویش کوچک و بزرگ محلّی نیز در ولایات مختلف رواج داشت؛ چنانکه در حال حاضر نیز چنین است.

  در تاریخ ادبیات صفا مکّرر می‌خوانیم که فارسی دری لهجه‌ای بوده است که در بعضی از بلاد مشرق بدان تکلّم می‌شده و پس از تشکیل دولتهای مستقل ایرانی در آن نواحی تقویت شده وکم کم به دیگر نقاط ایران راه یافته است. برای نمونه چند مورد با عین عبارت نقل می شود.

«چنانکه می دانیم در پایان این عهدست- یعنی سه قرن اول هجری- که زبان دری یعنی لهجه مشرق ایران به عنوان یک لهجه ادبی در آمد و تا روزگار ما به عنوان زبان زسمی ادبی و سیاسی ایران، شناخته شد» ( صفا، 1338:ج1/130).

در جای دیگری از آن کتاب، پس از نقل اقوال برخی از مورّخان دربارة لهجه‌های رایج در سرزمینهای شرقی چنین آمده است:« وقتی در مجموعة این اقوال دقت کنیم، می بینیم که این لهجه‌ها که یکی از آن‌ها را از باب تداول در در گاه سلطان دری گفته‌اند، همه به یکدیگر نزدیکند.... پس وقتی در دورة اسلامی نامی از زبان دری می برند، مراد زبان ادبی مشرق و شمال شرقی ایران کهن است... و چون لهجة منتخب این دربارها لهجة شرقی؛ یعنی لهجة مورد فهم امرای این نواحی و رجال دستگاه حکومتی آنان بوده است، آن را دری نامیده‌اند و هر وجه تسمیة دیگری برای زبان دری درست شده مصنوع و بی‌ارزش است» (همان،160).

از قرن سوّم و چهارم به بعد این لهجه را که بس از تشکیل دربارهای مشرق در عهد اسلامی بصورت زبان رسمی درآمد به اسامی مختلفی مانند دری، پارسی دری، فارسی، پارسی خواندند وآن را در برابر عربی(تازی) و پهلوی(پهلوانی) قرار دادند(همان،162).

حاصل این سخنان که بارها به عبارات مختلف تکرار شده است،  این است که 1- زبان دری در ابتدا یک لهجة محلّی شرقی بوده است. 2- زبان دری یعنی زبان منسوب به دربار حکومتهای مشرق ایران و این که پیش از تشکیل دربارهای شرقی از زبانی به عنوان دری و لفظ دری، خبری نیست و اگر در جای دیگری برای زبانی عنوان دری به کار رفته باشد، صرفاً به معنی منسوب به در بار آن سرزمین است نه این که صفت یک زبان مشخص باشد؛ بلکه هر زبانی در هر درباری به کار رود، دری است؛ ولو آن که زبان چینی باشد.

این نتیجه را جملات زیر از همان کتاب روشن‌تر می‌کند: « نیز گفته‌اند وجه تسمیه این زبان به دری تعلّق آن به دربار پادشاهان است؛ زیرا از قدیم معمول بوده است که زبان مورد تکلّم در دستگاه دولتی و مراکز پادشاهی را دری می‌گفتند؛ یعنی منسوب به دربار»( همان، 57).

پس اگر عنوان دری پیش از تشکیل دولتهای مستقل ایرانی در سرزمینهای شرقی در جایی برای زبانی به کار رفته باشد، بدان معنی نیست که آن زبان با زبان دری متداول در بلاد مشرق یکی باشد. البته نویسندگان تاریخ ادبیات ایران ازکاربرد لفظ دری در مآخذ تاریخی که سالها حتی دو سه قرن پیش از تشکیل دول شرقی آمده است، بی اطّلاع نیستند؛ امّا برداشت ایشان از لفظ دری صرفاً همان انتساب به دربارست، نه زبانی مشخص. پس اگر ابن مقفّع زبان اهل مدائن را دری نامیده است، بدین معنی نیست که زبان مردم مدائن با زبان دری که در سده‌های سوّم و چهارم در بلاد شرقی رواج داشته است، یکی باشد؛ امّا چنان که شواهد و دلائل، بوضوح نشان می دهد، لفظ دری عنوان زبانی واحد با دستور و واژگان مشخص است و برخلاف آن چه گفته‌اند، عنوان هر زبان منسوب به دربار نیست.

بعضی از نویسندگان نیز از چگونگی زبان در دو قرن اوّل اظهار بی‌اطّلاعی کرده، مطالبی برحسب حدس و گمان اظهار داشته‌اند؛ ازجمله گفته‌اند:« از جریان ادوار زبان دوره ساسانی در مدّت سلطنت عرب اخبار مفصّل و صحیح نداریم. البته می‌توان تصوّر کرد که در اوایل هجرت، زبان معمول همان پهلوی بوده است؛ ولی پیداست که زبان پهلوی در این مدّت بتدریج تغییراتی پیداکرد و بتدریج به زبان فارسی کنونی منقلب شد تا این که نثر و نظم فارسی بعد از اسلام به وجود آمد»( رضازاده شفق، :1352: 108).

چنانکه ملاحظه می شود، در این اظهار نظر از فارسی دری نامی برده نشده و حاصل آن این است که زبان پهلوی به زبان فارسی منقلب گردیده است.

پژوهنده‌ای دیگر گفته است:« چنانکه می دانیم نخستین دولتهای مستقل ایران بعد از استیلای عرب در خراسان بر پا شد. پس فارسی دری که یکی از لهجه‌های شمال آن سر زمین بود، در کارهای اداری وکشوری به کار رفت وکم کم زبان مشترک همة ایرانیان شد، شاید اگرنخستین دولت قوی ایرانی در قسمت دیگری از این سرزمین بنیاد شده بود، لهجة آن قسمت رواج می یافت و زبان مشترک ایرانیان می‌گردید» (خانلری، 1347: 143-144).

صرف نظر از این که فارسی دری تنها به شمال خراسان منحصر نبوده است، این سؤال نیز مطرح خواهد شد که اگر وجود دولتهای مستقل ایرانی باعث رسمی شدن لهجه‌ای محلّی در سراسر ایران شده است؛ چرا در قلمرو آل بویه که از اوائل قرن سوّم و تقریباً همزمان با سامانیان روی کار آمده‌اند و ازحیث استقلال نیز از سامانیان مستقل‌تر بوده‌اند، زبان فارسی دری درنوشتار، دیرتر رسمیت یافته است؟ دلیل این که دولت آل بویه مستقل‌تر از آل سامان بوده است، آن است که همة شاهان و امیران سلسلة سامانی منشور حکومت خود را از خلفای بغداد دریافت داشته‌اند، درحالی که آل‌ بویه خلیفه بغداد را از خلافت خلع کردند و مرکز حکومت خود را بغداد قرار دادند وکاری را که یعقوب لیث درصدد انجام آن بود، جامة عمل پوشاندند و در مدّت حکومت اولین شاهان این سلسله از خلافت اثری نبود و این مقاله، شرح آن را برنمی‌تابد و تفصیل آن را باید در کتابهای تاریخ مطالعه کرد.

در برابر امثال این حدس و گمانها اسناد و مدارک مسلّم و خدشه ناپذیری وجود دارد که نشان می دهد در همان سدة اوّل و مقارن با استیلای عرب بر ایران، زبان فارسی دری در کنار زبان پهلوی وجود داشته و مردم شهرها با آن آشنا بوده‌اند.

محمّد بن اسحاق بن ندیم از قول عبدالله بن مقفّع، نویسنده و مترجم  قرن دوم هجری گوید:« اما الدریه فلغه مدن المدائن و بها کان یتکلّم من بباب الملک و هی منسوبه بحاضره الباب»؛ یعنی زبان دری زبان مردم مدائن پایتخت ساسانیان و زبان کسانی است که در پایتخت زندگی می کنند. این مطلب را حمزه اصفهانی در التنبیه و یاقوت حموی در معجم البلدان و ابوعبدالله خوارزمی در مفاتیح العلوم نیز آورده‌اند.

پیداست که اگر معنی دری صرفاً زبان منسوب به دربار باشد، بسادگی می‌توان گفت: مقصود ابن مقفّع و دیگران این نیست که زبان مردم مدائن با زبان مردم بلخ و بخارا یکی است؛ بلکه شاید زبان پهلوی قدیم یا زبانی دیگر باشد؛ امّا خوشبختانه ابن مقفّع در دنبال سخن خود اضافه می‌کند:« و الغالب علیها من لغة اهل خراسان و المشرق لغه اهل بلخ»؛ یعنی در زبان دری شهرهای مدائن، زبان مردم بلخ غلبه دارد ( ابن ندیم، 1366: 22) و سخن خوارزمی در مفاتیح العلوم نیز بعین عبارت چنین است: « و الدریه لغة اهل مدن المدائن و بها کان یتکلم من بباب الملک فهی منسوبه الی حاضره الباب والغالب علیها من بین لغات اهل المشرق لغه اهل بلخ»(خوارزمی، 1985: 117)؛ یعنی دری زبان اهل شهرهای مدائن و ساکنان دربار ساسانی است و در آن لغت مردم بلخ غلبه دارد.

بدین ترتیب ابن مقفّع اولاً نشان می‌دهد که از چگونگی زبان دری مردم مدائن آگاه است. دیگر این که زبان مردم بلخ را می شناسد. سدیگراین که زبان مدائن را با زبان مردم بلخ یکی می‌داند.

نکتة قابل توجه این است که عده‌ای از مورّخان و نویسندگان کتابهای جغرافیای قدیم که بیشتر آنان در قرن چهارم می‌زیسته‌اند، تصریح کرده‌اند به این که زبان مردم بلخ فصیح‌ترین زبان در بلاد مشرق است؛ از جمله ابو عبدالله محمد بن احمد مقدسی دراحسن التقاسیم، پس از بر شمردن محاسن و عیوب زبانهای شهرهای خراسان و ماوراءالنهر گوید: «زبان مردم بلخ، شیرین ترین زبانهاست» (مقدسی،1361: 2/ 489) و نتیجة این سخن آنست که فارسی دری رایج در مدائن که زبان مردم بلخ در آن نمود بیشتری دارد، نیز شیرین‌ترین زبانها باشد و چنانکه خواهیم دید، چنین هم بوده است.

بنابراین زبان دری تنها عنوان یک زبان مشخص است و وجه تسمیه آن نیز از دربار ساسانی در مدائن گرفته شده، نه دربارهای مشرق و واژة دری مدّتها قبل از تشکیل حکومتهای شرقی متداول بوده است و این که برخی پژوهندگان تاریخ ادبیات گفته‌اند:« پیشینة کاربرد واژة دری به قرنهای سوّم و چهارم بر می‌گردد، نیز درست نیست؛ زیرا لفظ دری در آثار جاحظ و ابن مقفّع که هر دو در قرن دوّم می زیسته‌اند، به کار رفته است.

زبان دری زبان دربار ساسانیان است و قبل از اسلام و ورود اعراب به ایران نیز وجود داشته است و زبان پهلوی صورت کهن فارسی میانه در خط ناقص پهلوی محبوس مانده و تنها در نوشتار به کار می‌رفته؛ امّا زبان متداول در بین فرهیختگان ایران زمین فارسی دری و بنا به گفتة بلعمی، وزیرمنصور بن نوح پادشاه دانش دوست سامانی(فارسی دری راه راست) بوده است که پس از تغییر خط از پهلوی به عربی در نوشتار نیز به کار رفته و ایرانیان را نه تنها از خط پهلوی و هزوارش و دشواریهای آن رهاکرده؛ بلکه از صورت کهنة فارسی نوشتاری، یعنی پهلوی که زبان نوشتاری آن روزگار بوده، نیز بی نیاز ساخته است.

چنانکه در آغاز ترجمه تفسیر طبری آمده است: « این کتاب تفسیر بزرگ است از روایت محمّد بن جریر طبری رحمة الله علیه ترجمه کرده به زبان پارسی دری راه راست» (طبری، 1339: 4).

سخن ابن مقفّع مبنی بر این که زبان فارسی دری در سواحل اروندرود در مدائن و بصره و خوزستان رایج بوده است، توسط نویسندة بزرگ و دانشمند معروف عمرو بن بحر الجاحظ نیز تأیید می‌شود.

جاحظ درجزء سوّم کتاب البیان و التبیین که به بحث دربارة شعوبیه اختصاص دارد، درضمن دفاع ملایم و دور از تعصّبی که در برابر شعوبیان که اغلب آنان از شخصیتهای بزرگ دربار خلافت بوده‌اند، به عمل آورده است و از جمله ایشان سهل بن هارون دشت میشانی، رئیس بیت الحکمه مأمون و هیثم بن عدی و معمر بن مثنی و غیلان شعوبی، بیش از دیگران مشهورند، کوشیده است به مطالب کتابهایی نظیر فضل العجم علی العرب و انتصار العجم من العرب و کتاب میدان غیلان که در آن، مثالب تک تک قبائل عرب را بر شمرده است، پاسخ دهد، در ضمن آن گوید: از جمله ایرادهای ایشان به ادب و ادبای عرب این است که گویند « قد علمنا ان اخطب الناس الفرس و اخطب الفرس اهل فارس و اعذبهم کلاما و اسلبهم مخرجا و احسنهم ولاء و اشدهم فیه تحنکا اهل مرو و افصحهم بالفارسیه الدریه و اللغه الفهلویه اهل قصبه اهواز؛ یعنی همه می دانیم که سخنورترین مردم عالم ایرانیان‌اند و سخنورترین آنان مردم فارس‌اند و شیواترین و خوش اسلوب‌ترین سخن از اهل مرو است و فصیح ترین ایرانیان در فارسی دری و پهلوی مردم قصبة اهوازند( جاحظ، 1926: 3/ 6).

بدین ترتیب جاحظ فصیح ترین فارسی دری را زبان مردم اهواز می‌داند و شیواترین ودلنشین‌ترین آن را زبان اهل مرو معرفی می‌کند و از سخن او معلوم می شود که زبان مرو نیز مانند زبان مردم اهواز فارسی دری است.

پس زبان مردم مدائن و اهواز و مرو و فارس فارسی دری است، در عین حال بعضی از حیث تلفّظ و لحن گفتار زیباتر از بعض دیگر است.

جاحظ نکتة دیگری را نیز یادآور می‌شود که نشان می دهد، فارسی دری در همان قرن اوّل هجری در خوزستان و بصره رواج داشته و نه تنها ایرانیان؛ بلکه اعراب بصره نیز با آن آشنا بوده‌اند.

  او درجلد اوّل البیان والتبیین در ضمن بیان انواع شعر و تفنّن شعرای عرب در شیوه های گوناگون سخن گوید: «و قد یتلمح الأعرابی بان یدخل فی شعره شیئا من کلام الفارسیه»؛ یعنی شعرای عرب گاهی برای تنوّع وتفنّن چیزی از سخن فارسی در اشعار خود داخل می‌کنند و به دنبال آن نام چند شاعر و ابیاتی از آنان را که به چنین تفنّنی دست زده‌اند، ذکرمی کند، سپس از یزید بن ربیعه بن مفرغ یاد می کند که درضمن ابیاتی در هجو عباد بن زیاد گفته است:

آب است و نبیذ است            عصارات زبیب است

سمیه روسپیذ است

یزید بن مفرغ حمیری از شاعران معروف قرن اوّل هجری و دوران حکومت بنی امیّه است که در هجو یزید بن معاویه و عبیدالله زیاد و برادرش عباد بن زیاد، اشعار بسیاری سروده و به شدیدترین وجه آنان را مذمّت کرده است؛ مدتی را در حبس عباد بن زیاد گذرانده و این شعر را درضمن هجو عباد به زبان فارسی گفته است (ر.ک. جاحظ،1926: 1/ 109).

آنچه از این ماجرا برای ما مهم است، این است که اولاً: این شعر به زبان فارسی دری است، دوّم این که مربوط به قرن اوّل هجری و دوران بنی امیه وآل مروان و فرزندان زیاد بن ابیه است. سوّم آنکه راوی آن جاحظ است و در صحّت گفتار او تردید نیست؛ اگر چه دیگران، از جمله محمّد بن جریر طبری و ابوالفرج اصفهانی و چند تن دیگر نیز این شعر و حکایت آن را آورده‌اند؛ اما جاحظ برآنان تقدّم دارد او و ابونواس اهوازی درسال 150هجری ولادت یافته‌اند (ر.ک. همان، 2/6) و چنانکه ملاحظه می‌شود، زبان این شعر و دستور و واژگان آن پس از هزار و چهارصد سال، با زبان امروزی چندان تفاوتی ندارد و این روایت از حیث راوی و سند از نوعی نیست که در آن تردیدی روا باشد. سدیگر این که جاحظ زبان این شعر را« الفارسیه» نامیده، درحالی که او از تفاوت بین پهلوی و فارسی آگاه است. بنا براین احتمال این که در دستور و واژگان شعر یزید بن مفرغ و در متن کتاب البیان و التبیین تصرّفی شده باشد و مثلاً از پهلوی به فارسی تغییر صورت یافته باشد یا این که جاحظ فارسی را از پهلوی بازنشناخته باشد، نیز منتفی است؛ زیرا او فارسی دری را از پهلوی باز می‌شناسد و دربارة زبان مردم خوزستان و اهواز از دری و پهلوی به عنوان دو زبان متمایز،گرچه دو شاخه از یک ریشه‌اند ، نام می‌برد و می‌گوید:« و افصحهم بالفارسیة الدریة و اللغة الفهلویه اهل قصبه اهواز» و از حیث تاریخ سخن جاحظ چه درباره شعر یزید بن مفرغ و چه در مورد فصاحت مردم اهواز در فارسی دری پس از ابن مقفّع بر همه روایات دیگرتقدّم دارد گرچه ابن قتیبه (متوفّی 276) در طبقات الشعراء و محمّد بن جریرطبری(متوفّی 310) در تاریخ خود و ابوالفرج اصفهانی( متوفّی356) در الأغانی حکایت یزید بن مفرغ و شعر او را با تفصیل بیشتر نقل کرده اند؛ اما جاحظ چنان که گذشت، سرودن ابیات فارسی را در میان ابیات عربی از مقولة تفنّنات شعرا ذکر کرده و از چند شاعر دیگر نیز نام می برد که در شعر خود عبارات فارسی به کار برده‌اند و نمونه‌هایی از اشعار آنان نیز ذکر می کند و از شاعرانی مانند حروشاد و اسود بن کریمه و یزید بن مفرغ یاد می‌کند که شعر شخص اخیر نمونه بارزی از آن گونه تفنّن در هنر شاعری است. و از ماجرای ابن مفرغ با عباد بن زیاد و شعر او در ارتباط با نخستین شعر فارسی دری که در سده‌های بعد بین نویسندگان مطرح بوده است، سخنی به میان نمی آورد؛ زیرا موضوع سخن او تلمح و تفنّن در شعر شعرای عرب است؛ اما از آنجا که قدیم ترین شعر دری با وزن عروضی توسط یکی از شعرای معروف عرب سروده شده و صحّت اسناد آن نیز تردید ناپذیر است، بیان مختصری از سرگذشت یزید بن مفرغ و شعر او موضوع مورد بحث؛ یعنی تاریخچه فارسی دری را روشن تر می سازد.

  خلاصه ای از احوال ابن مفرغ را که در تاریخ طبری و اغانی و مآخذ دیگر بتفصیل آمده است، دانشمند مصری: «حسن السندوبی مصحّح البیان و التبیین درآن کتاب آورده است که ترجمة فارسی آن چنین است: «یزید بن مفرغ الحمیری: شاعر غزل سرای خوش ذوقی بود او را اشعار بسیاری است در هجو زید بن معاویه وآل زیاد؛ زیرا او همراه با عباد بن زیاد که از جانب یزید بن معاویه (60-64ه ) به حکومت خراسان گماشته شده بود، عازم آن دیار شد. عباد پس از اشتغال به کارحکومت و درگیری‌های آن ابن مفرغ را به حال خود رها کرد. او نیز در ازای بی‌توجّهی وی زننده‌ترین هجویه‌ها و اشعار گزنده را در بارة او سرود. ابن مفرغ با عباد و برادرش عبیدالله بن زیاد، ماجراهای سختی داشته و مدّتی در حبس آنان بوده است»(جاحظ،:109:1926).

مورّخان که از برخی قبلاً نام برده شد، آورده‌اند که عباد بن زیاد در بازگشت به عراق ابن مفرغ را شراب و مسهل خوراند و فرمان داد تا او را در آن وضع خراب در کوچه و بازار بصره می‌گرداندند. کودکان او را دنبال می کردند و فریاد می زدند: این چیست؟ و او در پاسخ می گفت: آب است و نبیذ است/ عصارات زبیب است/ سمیه روسپیذ است.

این قصه مبیّن این نکته نیز هست که کودکان بصره نیز به فارسی سخن می‌گفته‌اند و زبان فارسی دری در عهد یزید بن معاویه و فرزندان زیاد بن ابیه نه فقط در شهرهای مدائن و سواحل شرقی دجله؛ بلکه درسواحل غربی دجله و شهر بصره نیز رایج بوده است و براساس این مدارک، شعر یزید بن مفرغ در بین سالهای دهه 60 هجری سروده شده است.

بدین ترتیب معلوم می شود که زبان فارسی دری، در همان قرن اول هجری در غربی‌ترین سرزمینهای ایران حتی در قلمرو حکّام عرب با همین عنوان دری معروف و مورد کاربرد بوده است؛ یعنی دو قرن پیشتر از آن که در شرق ایران حکومتی و درباری تشکیل یابد.

در حکایت ترجمه و تغییر دیوان محاسبات در حکومت حجّاج بن یوسف از فارسی به عربی نیز سخن از ترجمه از فارسی به عربی است که نویسندة الفهرست چندین بار کلمه فارسی را به کار می برد و نامی از پهلوی در کار نیست و ماجرای ترجمة دیوان، از فارسی به عربی در عهد حکومت حجّاج بن یوسف(71-93 ه ) از حکّام بنی امیه در دهة هفتاد هجری صورت گرفته است؛ یعنی حدود ده سال  بعد از حکومت فرزندان زیاد و هجویه یزید بن مفرغ به فارسی دری در هجو عباد بن زیاد و مردانشاه پسر زادانفرّخ نیز پس ازآن که صالح بن عبدالرحمن دیوان رسائل و محاسبات حکّام بنی امیه را از فارسی به عربی برگرداند، به او گفت: خداوند ریشه‌ات را از بیخ و بن برکناد، همچنانکه فارسی را از ریشه در آوردی» (ابن ندیم، 1366: 443-442) در اینجا نیز صفا در پاورقی متذکر شده‌اند که مقصود او از فارسی، پهلوی است. چون ابن ندیم در الفهرست که به زبان عربی است، تغییر دیوان را از فارسی به عربی ذکرکرده، نه از پهلوی و این یادداشت نیز حاکی از این است که ایشان نمی توانسته‌اند، وجود فارسی دری را در قرن اول هجری آن هم در بصره و در عصر بنی امیه و آل مروان تصوّر کنند. از این رو با آنکه الفهرست، در تغییر دیوان صریحاً واژه فارسی را به کار برده است، در پاورقی متذکّر می‌شوند که مقصود او از فارسی پهلوی است؛ در حالی که اگر مقصود او پهلوی بود، خود بدان تصریح می‌کرد؛ زیرا ابن ندیم بر هر دو صورت زبان ایرانیان اشراف داشت(ر.ک. صفا،1336: 1/131) اما با رواج فارسی دری دربصره و خوزستان و مدائن چه الزامی وجود دارد که درقول امثال ابن مقفّع و ابن ندیم تصرّف شود و فارسی را که چند بار بدان تصریح کرده‌اند، به پهلوی بدل کنیم.

بنابراین جاحظ زبان مردم مدائن و اهواز و مرو را یک زبان می‌داند که آن را فارسی دری گویند و این مطلب را هنگامی اظهار و اثبات می‌کند که نه از دولت صفّاری خبری هست و نه از دولت سامانی و نه ازدولت آل بویه. چون می‌دانیم یعقوب لیث در نیمة دوم قرن سوّم به حکومت سیستان و خراسان رسید و امیر اسماعیل سامانی در اواخر قرن سوم و آل بویه در اوایل قرن چهارم هجری موفّق به تشکیل دولت شدند و در زمانی که جاحظ فصیح‌ترین فارسی دری را زبان مردم اهواز معرفی می‌کند، هنوز هیچ یک از این حکومتها در ایران زمین به وجود نیامده بود.

شاید بعضی چنین تصوّر کنند که احتمالاً جاحظ و ابن مقفّع میان فارسی دری و فارسی پهلوی تفاوتی قائل نیستند؛ اما چنین گمانی هم راه به جایی نمی‌برد؛ زیرا این دو نویسندة دانشمند هردو تصریح کرده‌اند به این که زبان مدائن و اهواز با زبان مردم بلخ و زبان مردم مرو یکی است. علاوه بر این جاحظ مردم قصبة اهواز را در فارسی دری و پهلوی فصیح‌ترین مردم ایران دانسته و او خود براین دو گونه فارسی تسلّط داشته و بین آنها تمایز قائل بوده است و بسیاری از دانسته‌ها و اطّلاعات او مقتبس ازکتابها و مآخذ ایرانی است و خود بدین امر اعتراف دارد.

در حکایت چگونگی آغاز شعر فارسی نیز اگر کمی دقّت شود، معلوم می دارد که فارسی دری در آغاز حکومت صفّاری؛ یعنی در اواسط قرن سوّم لهجه‌ای از بلاد شرقی و شمال خراسان نبوده؛ بلکه زبانی نیرومند و غنی و مورد استفادة اهل دانش و فرهنگ بوده است؛ چنانکه در تاریخ سیستان می‌خوانیم: یعقوب لیث چون بر سیستان و خراسان غلبه یافت و حکومتی مستقل از خلافت بغداد تشکیل داد، شعرا طبق عادت پیشین که برای حکّام عربی تبار یا عربی دان مدیحه سرایی می‌کردند، قصائدی به زبان عربی در مدح او سرودند و او چون عربی نمی دانست گفت:« چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟» ( تاریخ سیستان،1352: 209-210 ).

محمّد بن وصیف حاضر بود و دبیر رسائل او بود و ادب نیکو دانست...محمّد بن وصیف پس شعر پارسی گفتن گرفت و قصیده‌ای به فارسی دری با مطلع ای امیری که امیران جهان خاصه و عام.....الخ سرود و نویسندة تاریخ سیستان، هفت بیت از آن را نوشته و در پایان یادآورشده است که این شعر دراز است؛ اما اندکی یاد کردم و پس از محمّد بن وصیف، بلافاصله شعرای دیگر؛ ازجمله بسام کورد و محمّد بن مخلّد و جز ایشان، شعر پارسی گفتن گرفتند و البته اشعار همه آنان به فارسی دری است و چنانکه نویسندة تاریخ سیستان گوید: «بسام کرد از آن خوارج بود که بصلح نزد یعقوب آمده بودند چون طریق وصیف را بدید اندر شعر؛ شعرها گفتن گرفت و ادیب بود و حدیث عمار اندر شعری یاد کرد»(همان، 11).

اکنون این پرسش به ذهن خطور می‌کند که اگر فارسی دری زبان رسمی روزگار ایشان نبود و صرفاً لهجه‌ای از بلاد شرقی بود، شعرای دربار یعقوب در سیستان نه در بلخ و مرو و ماوراءالنهر این اشعار را از کجا آوردند. اشعاری که گرچه برخی از دیدگاه هنر شاعری ضعیف می نماید؛ لیکن حکایت از زبانی کامل و غنی و رسمی دارد. به عبارت دیگر اگر همة آنان؛ ازجمله شخص یعقوب فارسی دری را نمی شناخت؛ چه معنی داشت که شعرا بلافاصله شعر را از عربی به فارسی دری برگردانند؛ زیرا بنا بر آن بود که ایشان شعر را به زبانی بگویند که یعقوب « اندر یابد» و چنین کردند. 

پس زبان فارسی دری چنانکه در مدائن و بصره و اهواز و فارس مورد استفادة اهل دانش و فرهنگ بود، در سیستان و دیگر نقاط نیز چنین بود.

برای آن که فارسی دری بدون استثنا زبان رسمی سراسر سرزمین پهناور ایران گردد، عاملی دیگر مورد نیاز بود و ایرانیان هوشمند بزودی بر آن دست یافتند و آن چیزی نبود، جز تغییر خط و رها ساختن زبان فارسی از خط ناقص پر هزوارش پهلوی؛ یعنی زبان نوشتاری سنتی. کاری که از همان سدة نخست هجری توسط نویسندگان آغاز شد، یعنی همزمان با آشنایی ایرانیان با قرآن و حدیث و مکتوبات عربی و الفبای آن و در میان ملّتهایی که به دین اسلام در آمدند، تنها ایرانیان بودند که خط عربی را گرفتند و زبان خود را در قالب آن ریختند و بدین وسیله از غلبة زبان عربی بر زبان فارسی جلوگیری کردند و زبان فارسی را با همة محتویات فرهنگی آن با قوّت و شوکت تمام نگاه داشتند.دیگرملّتهای منطقه مانند مصر و سوریه متوجه چنان اقدام و ابتکاری نشدند و زبان خود را نیز به همراه خطوط خود از دست دادند و بکلّی معرّب شدند.

اگر از سده نخست هجری هیچ نوشته‌ای به زبان فارسی و به خط عربی در دست نباشد که هست همان شعر یزید بن مفرغ که در البیان والتبیین آمده است، کافی است تا نشان دهد، زبان فارسی را بآسانی می توان با خط عربی نوشت و دانایان و فرزانگان ایرانی از روی آگاهی و اختیار خط عربی را برای نوشتن فارسی دری برگزیدند.

رهایی از خط دشوار و ناقص پهلوی وگزینش خط عربی باعث رونق بازار علم و دانش شد و خواندن و نوشتن را از انحصار طبقه‌ای خاص خارج ساخت و آن را در بین همة مردم عمومیت بخشید که ثمرات آن در سده‌های چهارم و پنجم که عصر طلایی تمدن و فرهنگ اسلامی- ایرانی است، آشکار گشت.

پس از چنین اقدامی بود که بازار شعر و ادب وعلم و هنر و تعلیم و تعلّم رونق گرفت و ایرانیان توانستند در قرون چهارم و پنجم در همه زمینه‌های فرهنگی سرآمد مردم روزگار خویش گردند.

نکتة دیگر این که ابوعبدالله محمّد بن احمد مقدسی در احسن التقاسیم در ضمن بحث دربارة زبان مردم شهرها و سرزمینهای ایران گوید:« در سرزمین‌های عجم فصیح‌تر از زبان مردم خوزستان نباشد»  و البته مقصود او در همه مواضعی که از خوب و بد یا فصاحت و عدم آن در زبان قومی سخن می‌گوید معیار او همان فارسی دری است. هم او از ویژگیهای زبان مردم خوزستان در اواخر قرن چهارم بدین موضوع اشاره می‌کند که ایشان فارسی را بسیاری اوقات به واژه های عربی در می آمیزند و مثلاً می گویند:« این کار قطعا کن و کسی را می بینی که دارد به فارسی گفتگو می‌کند، ناگهان برگشته به عربی سخن می‌گوید و به هر یک از دو زبان که سخن می‌گوید، پنداری دیگری را بدان خوبی نمی‌داند ( مقدسی،1361: 624). این سخنان مقدسی مربوط به زبان خوزستان در اواخر قرن چهارم هجری است. چون مقدسی کتاب خود را درسال 375 هجری نوشته است و در آن زمان به کار بردن وازه های عربی درفارسی دری رواج داشته است و زبان عربی نیز در خوزستان در کنار زبان فارسی رایج بوده است، چنانکه در عصر حاضر نیز چنین است، ابن حوقل نیز که از جغرافیدانان نیمه اوّل سده چهارم هجری و با مقدسی معاصر است، گوید: «زبان عامة مردم خوزستان فارسی و عربی است و جز اینها زبانی دیگر دارند، به نام خوزی که نه عبرانی و نه سریانی ونه فارسی است» ( ابن حوقل،1354: 26).

تردید نیست که مقصود او از فارسی مانند همة موارد دیگر که لفظ فارسی را به کار می برد، فارسی دری است؛ لیکن جاحظ که نزدیک به دو قرن پیش از او درباره زبان خوزستان سخن می‌گوید، تنها به فصاحت ایشان در فارسی دری و پهلوی اشاره می‌کند و از زبان عربی یا آمیزش فارسی به لغات عربی سخنی نمی‌گوید و به کار رفتن واژه‌های عربی مانند«عصارات و زبیب» درشعر ابن مفرغ که شاعری عرب تبار و عربی زبان است، نمی تواند کاربرد لغات عربی را در فارسی دری در دو سدة اوّل هجری توسط ایرانیان اثبات کند؛ زیرا او شاعری عرب تبار است؛ امّا می تواند برای ایرانیان که خط عربی را برای نوشتن فارسی اختیار کرده‌اند، سر مشق و نمونه‌ای باشد، براین که واژه‌های عربی را نیز می‌توان در صورت نیاز در زبان فارسی به کار گرفت و ایرانیان نیز چنین کردند.

بسیار بجاست پژوهشگری که داوریهای مقدسی را در احسن التقاسیم دربارة زبانهای مردم در سرزمینهای گوناگون از مدائن تا انتهای بلاد ماوراءالنهر مطالعه می‌کند، از سخنان او نتیجه‌گیری درستی به عمل آورد. مقدسی ویزگیهای زبان مردم هر شهر و ولایت را بر می شمرد و دربارة خوبی و بدی و زشتی و زیبایی و درشتی و نرمی آن اظهار نظر می‌کند؛ ازجمله داوری او درباره زبان خوزستان این بود که در سرزمینهای عجم فصیح‌تر از زبان خوزستان نباشد. در جای جای کتاب خود درباره زبان اغلب شهرها سخن می‌گوید؛ ازجمله:

زبان نیشابور رساتر و گیراتر است؛ ولی آغاز کلمات را کسره می‌دهند و آن را به یاء اشباع می‌کنند، مثلاً بشنو و بگو را بیشنو و بیگو تلفظ می کنند و سین بی‌فائده‌ای می‌افزایند، مانند بخوردستی و بخفتستی و بگشتستی که سستی و لجاج را می رساند. پیداست که میزان سنجش مقدسی در این داوری ها فارسی دری و تلفظ صحیح واژه ها در این زبان است. نیز گوید: مردم طوس و نسا خوش زبان ترند. سخن سیستانیان با یورش دشمنانه باصدای بلند از سینه برمی آید. زبان مردم بلخ شیرین‌ترین زبان‌هاست جز اینکه واژه‌های زشت نیز به کار می برند. زبان هرات وحشیانه است، خشن تر از آن در همه سرزمین‌ها یافت نشود. در زبان بخارائیان تکرار هست، نبینی که گویند: یکی درمی یکی مردی و دیگران گویند: یک درم دادم (مقدسی، 1361: 489-491).

او به همین ترتیب ویژگیهای زبان هر شهر را ذکر می کند و اغلب گفتار او در این باره مربوط به شیوه تلفّظ است و این شیوه‌های تلفّظ لهجه نامیده می‌شود و پیداست که لهجه نه زبان است که بتوان آن را برفارسی دری اطلاق کرد و نه حتی گویش است که بتوان بر زبانهای کوچک محلّی گذاشت.

نتیجه گیری مورد نظر این است که پژوهشگر از خود سؤال کند: ملاک و معیار سنجش خوب و بد و زشت و زیبای زبانها برای مقدسی چه بوده است؟ آیا هنگامی که می گوید: نیشابوریان بگو و بشنو را به صورت بیگو و بیشنو تلفّظ می‌کنند و در افعال سین زائد می آورند یا بخارائیان به جای یک درم دادم می گویند، یکی درمی دادم و یکی مردی دیدم، معیار و ترازوی سنجش او چه چیزی می تواند جز فارسی دری راه راست باشد که زبان فرهیختگان ایران بوده است و او خود با آن آشنایی داشته و همه جا بدان سخن می گفته است. مقدسی فارسی دری و شیوه تلفّظ کلمات و آهنگ درست و دور از خشونت و پاک و سره و زیبای آن را از فرهیختگان و خواص آموخته بود و آن را زبان رسمی و معیار همه مردم ایران می دانست و زشت و زیبای زبانهای دیگر را با معیار آن می سنجید.

پس زبان دری برای مقدسی و هر دانشمند دیگر که دربارة زشت و زیبا و خوب و بد زبانها وگویشهای ایرانی سخن گفته‌اند، زبان معیار بوده است و اگر از اختلافی یاد کرده‌اند، مربوط به گویشهای محلّی یا شیوة ادای کلمات است.

زبان دری در طول زمان هر چه کم داشت، در درجه اوّل از گویشهای متداول در سرزمینهای پهناور ایران گرفت و در درجة دوم از زبان عربی. نویسندگان و دانشمندان در شرق و غرب ایران بزرگ در تألیف و تصنیف کتابها هر جا واژه‌ای را از گویش محلّی خود مناسب یافتند وآن را برای بیان معانی مورد نظر خویش شایسته دیدند، بدون درنگ و تردّد درکتابهای خود به کار بردند و زبان دری را از هر جهت غنی ساختند، به طوری که نه تنها در محدوده ایران؛ بلکه در آسیای مرکزی و آسیای صغیر و شبه قارة هند زبان علم و ادب گردید.

واژگان سغدی و ختنی و خوارزمی وگویشهای دیگر در فارسی دری فراوان است و در آثار مکتوب؛ اعم از نظم و نثر به کار رفته است. کلمات عربی نیزتا قرن چهارم هجری تنها درحد نیاز مورد استفاده شعرا و دانشمندان قرار می‌گرفت و افراط درکاربرد را نشانه فضل وکمال نمی دانستند. زبان فارسی دری در این قرن به اوج کمال خود رسید و آثار گرانبهایی در نظم و نثرتوسط شاعران و نویسندگان آفریده شد که سر آمد همه آنها شاهکار بی نظیر فردوسی طوسی بود که نه تنها زبان دری را نیرو بخشید؛ بلکه درکالبد فرهنگ ایرانی و هویت ملّی ایرانیان جانی تازه دمید.

اما این که چرا زبان فارسی دری در شهرهای خراسان و ماوراءالنهر مدّتها پیشتر از نواحی غربی و دیگر سرزمینهای ایران رسمیت یافت؟ باید به این نکته توجه داشت که عامة مردم در هر سرزمین؛ اعم از آن که فارسی دری را بدانند یا ندانند، از گویشی یا زبانی محلّی از شاخه‌های زبان فارسی برخوردار بودند و در گفتگو و رفع نیازهای خود در امر تفهیم و تفاهم، نیازی به زبان دیگر نداشتند، تنها مسألة کتابت و تألیف و تصنیف بود که وجود زبانی پر مایه و پر دامنه را ایجاب می‌کرد و بدیهی است که نیاز به چنین زبانی تنها به اهل دانش و ادب اختصاص دارد و نیاز به زبانی وسیع‌تر از زبان محلّی فقط توسط آن عدة معدود احساس می شود که با دانش و نوشتار سر وکار دارند و عامه مردم کمترین نیازی به زبانی دیگر احساس نمی کنند؛ زیرا هیچ قومی بی زبان نیست و هیچ نیروی قهری یا طبیعی نیز نمی تواند زبان را از مردم سلب کند. مردم ایران با ظهور اسلام و ورود اعراب به ایران، حتی برای یک روز هم زبان خود را ترک نگفتند، خواه آن زبان فارسی دری باشد، خواه پهلوی، خواه گویشی محلّی. اکنون در پاسخ به سؤال اصلی گوییم: با منسوخ شدن خط پهلوی بسبب دشواری و نقائصی که داشت و جایگزینی آن با خط عربی، زبان نوشتاری پهلوی نیز بتدریج از تداول افتاد و اهل دانش و بینش برای تعلیم و تعلّم و خلق آثار علمی و ادبی و استفاده از چنین آثاری، نیازمند زبانی غنی و پر مایه گشتند. در بلاد غربی به علّت نزدیکی به اعراب و مقرّ خلافت بنی‌امیه و بنی‌عباس در شام و عراق زبان عربی در بین اهل دانش و سیاست بیش از بلاد شرقی رواج داشت؛ بویژه در قرن چهارم که آل بویه و رجال دربار و وزرای ایشان مانند ابن عمید و صاحب بن عباد، خود از ادیبان و استادان ادب عرب بودند. آل بویه بر نیمة غربی ایران و مقرّ خلافت بغداد وکلّ عراق عرب حکومت داشتند و طبعاً زبان عربی بیش از زبان فارسی در قلمرو ایشان رواج داشت؛ از این رو جای زبان نوشتاری پهلوی نشست و اهل دانش آثار خود را بدان زبان نوشتند، امّا در مشرق و ماوراءالنهر به علّت دوری از مراکز حکومت اعراب زبان دری را که در بین اهل دانش از عربی شیوع و قوّت بیشتری داشت، به جای زبان نوشتاری پهلوی برگزیدند و در این امر، نقش شاهان سلسله سامانی را نباید نادیده گرفت؛ زیرا شاهان این دودمان علاوه بر رسمیت بخشیدن به زبان دری و تشویق شعرا و نویسندگان فارسی زبان به ترجمة بسیاری از مکتوبات عربی نیز فرمان دادند و سرانجام پس ازگسترش فارسی دری به عنوان زبان نوشتار شعرا و دانشمندان بلاد غربی و دیگرسرزمینها نیز پس از یکی دو سده تأخیر، بتدریج زبان عربی راکه زبان کتابت خواص بود، کنار گذاشتند و فارسی دری را که از قبل با آن آشنا بودند وآثار علمی و ادبی شعرا و دانشمندان خراسان و فراسوی جیحون را در آن زبان می‌خواندند، برای عرضة آثارعلمی و ادبی خود برگزیدند. اگر در سرزمینهای غربی از فارسی دری کمتر استفاده شده و آثار کمتری در نظم و نثر از شعرا و نویسندگان سده‌های اوّل برجای مانده است، بدان معنی نیست که فارسی دری را نمی دانسته‌اند؛ زیرا مدارک کافی در دست است که نشان می‌دهد، رجال حکومتی و بزرگان اهل دانش، در این بخش از ایران و در قلمرو دولت آل بویه و آل زیار نیز زبان دری را می دانسته و بدان سخن می‌گفته‌اند. یک نمونة باارزش کتاب دانشنامة علایی است که ابو علی سینا، به درخواست علاءالدّوله کاکویه از حکّام آل بویه در شهر اصفهان نوشته است؛ چنانکه ابوعلی در مقدمه آن گوید: فرمود تا کتابی تصنیف کنم به فارسی دری که اندر وی اصلها و نکته‌های پنج علم از پیشینگان گرد آورم، بغایت مختصر(ر.ک: ابن سینا، 1315: 2). نمونه دیگرکتاب قابوسنامة کیکاووس بن اسکندراست، به فارسی دری زیبا و فصیح در اخلاق و آداب و نصیحت به فرزند خود.

در دربار پادشاهان آل بویه در اصفهان و ری و همدان و دیگر بلاد غربی ایران، نیز شاعران فارسی سرا کم نیستند. منطقی رازی (متوفّی 368) از شعرای بنام دربار آل بویه و از معاصران صاحب بن عبّاد  است که شعر او در زبان دری به لطافت معروف است. خسروی سرخسی(متوفّی 383) از شعرای معروف دربار آل زیار و آل بویه و مدّاح قابوس بن وشمگیر و فصیحی گرگانی از شعرای دربار کیکاوس بن اسکندر و قمری گرگانی از شعرای دربار قابوس وشمگیر و شاهان آل زیاربوده‌اند و اشعار ایشان در فارسی دری به لطافت زبانزد اهل ادب است. این نکته هم قابل توجه است که عده‌ای از شعرای دربار سامانیان و غزنویان ابتدا در دربارهای آل بویه وآل زیار و در بلاد غربی و طبرستان به شهرت رسیده، پس از آن به دربارهای خراسان پیوسته‌اند. غضایری رازی شاعر دربار بهاءالدّوله دیلمی بود، سپس به شاعران غزنوی پیوست. منوچهری دامغانی شاعر دربار منوجهربن قابوس بود و تخلّص خود را از نام اوگرفت، پس از آن به دربار محمود غزنوی پیوست. نیز از شاعران دربار بویه و مدّاحان صاحب بن عبّاد، بنداری رازی (متوفّی 401) و ابوعبدالله جنیدی و بختیاری اهوازی(متوفّی380)  و بسیاری دیگر را درکتب تراجم و تذکره ها نام برده‌اند (عوفی، 1361: 15-18).

وجود این تعداد شاعر در قلمرو آل بویه و آل زیار، همزمان با حکومت سامانیان و غزنویان در قرن چهارم و اوایل قرن پنجم، حاکی از آن است که فارسی دری در نیمة غربی ایران که آن را در برابر خراسان و ماوراءالنّهر عراق نامیده‌اند، نیز زبان رسمی اهل ادب و از رواج کامل برخوردار بوده است.

عوفی در لباب الألباب در ضمن شرح احوال و آثارمنطقی رازی گوید:

هنگامی که بدیع الزمان همدانی نویسندة مقامات معروف و پیشرو حریری در هنر مقامه نویسی در سنین نوجوانی به ادیبان دربار صاحب بن عبّاد پیوست، صاحب برای آزمایش ذوق شاعری و قدرت طبع او فرمان داد، قطعه شعر معروف منطقی رازی را:

یک موی بدزدیدم از دو زلفت
چونانش بسختی همی کشیدم
با موی به خانه شدم پدر گفت

 

چون زلف زدی ای صنم بشانه
چون مور که گندم کشد به خانه
منصور کدامست از ین دوگانه

که از لطیفترین اشعار فارسی است، به شعر عربی برگرداند. بدیع الزمان بدون تأمل و بالبدیهه آن قطعه را به شعر عربی سرود:

سرقت من طرّته شعره
ثم تدلحت بها مثقلاً
قال ابی من ولدی منکما

 

حین غدا یمشطها بالمشاط
تدلح النمل بحب الحناط
کلاکما یدخل سمّ الخیاط
                 ( ر.ک. براون، 1335: 4/ 674)

این روایت حاکی از آن است که علاوه بر منطقی و صاحب و حاضران مجلس او بدیع الزّمان همدانی آن هم در سن نوجوانی که عوفی او را دوازده ساله گزارش کرده است، بر زبان فارسی دری تسلّط کافی داشته و ترجمه از فارسی به عربی و بالعکس که مستلزم مهارت در هر دو زبان است، برای او امری عادی بوده؛ یعنی فارسی دری زبان رسمی او و دیگر فرهیختگان در همه شهرهای ایران بوده است.

بنابراین زبان فارسی دری به عنوان دلنشین‌ترین زبان اقوام آریایی در بخش وسیعی از قاره آسیا از تبّت تا آسیای صغیر و از دهلی تا دربند و اقصای شمال زبان علم و ادب گردید. رودکی کلیله و دمنه را در پادشاهی نصر بن احمد سامانی به فرمان وزیر با کفایت و ایران دوست او، ابوالفضل بلعمی از عربی به فارسی دری برگردانید و در قالب شعر عروضی ریخت، چنانکه فردوسی بزرگ گوید:

بتازی همی بود تا گاه نصر
گرانمایه بوالفضل دستور او
بفرمود تا فارسی دری
گزارنده را پیش بنشاندند

 

بدان گه که شد در جهان شاه نصر
که اندر سخن بود گنجور او
بگفتند و کوتاه شد داوری
همی نامه بر رودکی خواندند
                    (فردوسی، 1374: 8/ 254)

فارسی دری را بسیاری از سخنوران بحق درّ دری نامیده‌اند و ناصرخسرو از ریختن آن در پای خوکان و مزدوران بیگانه دریغ ورزیده است و در اعتراض به عنصری که شعر فارسی دری را بی‌دریغ در پای محمود سبکتکین ریخته است، گوید:

پسنده است با زهد عمار و بوذر
من آنم که در پای خوکان نریزم
            

 

کند مدح محمود مرعنصری را
مراین قیمتی دّر لفظ دری را
                   (ناصر خسرو، 1353: 143)

نویسندة فرهنگ برهان قاطع محمد بن خلف تبریزی، قدمت فارسی دری را به دورة باستان می‌رساند چنانکه گوید: دری بر وزن پری لغت پارسی باستانی است. بعضی گویند دری زبان اهل بهشت است که رسول صلی الله علیه وآله فرموده اندکه لسان اهل الجنه عربی او فارسی دری و ملائکة آسمان چهارم به لغت دری تکلّم می کنند و طایفه‌ای برآنند که مردمان درگاه کیان بدان متکلّم می شده‌اند وگروهی گویند که در زمان بهمن اسفندیار،چون مردم از اطراف عالم به درگاه او می آمدند و زبان یکدیگر را نمی فهمیدند، بهمن فرمود تا دانشمندان زبان فارسی را وضع کنند وآن را دری نام نهادند؛ یعنی زبانی که به درگاه پادشاهان بدان تکلّم کنند.

 این گونه روایات که در تسمیه و ریشه یابی واژة دری درکتابهای قدیم و جدید آمده است و نمونه‌ای از آن، از برهان قاطع نقل شد و در آنندراج و فرهنگهای دیگر نیز نظائر آن آمده است، گرچه اغلب پایة علمی ندارد؛ امّا بیانگر اصالت و ارجمندی فارسی دری نزد ایرانیان درطول تاریخ بعد از اسلام است که همواره این میراث باارزش را چون درّ گرانبهایی گرامی داشته، اغلب آن را دّر دری گفته‌اند.

اسدی طوسی در لغتنامة خود آورده است:

بفرخنده فالی و نیک اختری
                 

 

گشادم در دّر لفظ دری
( اسدی طوسی به نقل از دهخدا، 1337: ج 23، 549)

 

خاقانی در قصیدة معروف خود گوید:

دّر دری که خاطر خاقانی آورد
        

 

قیمت به بزم خسرو والا برافکند
                         (خاقانی، 1373: 135)

نظامی گنجوی گوید:

به دو رهبان فرهنگی چنین گفت
       

 

بوقت آن که ُدرهای دری سفت

و سعدی شیرازی گوید:

قلم است این به دست سعدی در
           

 

یا هزار آستین دُرّ دری
                          (سعدی، 1369: 544)

 

و حافظ گوید:

چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ

 

 

تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن
                           (حافظ، 1377: 399)

 

نتیجه‌گیری

از نشانه‌هایی که در دورة اسلامی به زبان فارسی و عربی باقی مانده است، چنین بر می آید که برخلاف آنچه برخی از محققان پنداشته‌اند، فارسی دری لهجه یا گویشی محدود و منحصر به چند ناحیه از خراسان نبوده است. هر چند نخستین مدارک مکتوب دربارة فارسی دری مربوط به سده های سوم و چهارم است؛ اما آنچه از نظم و نثر به این زبان باقی است، نشان دهنده آن است که فارسی دری سابقه‌ای دیرین داشته است. علت آنکه تا سده‌های سوم و چهارم مکتوبی از آن در دسترس نیست، نبود خط مشخص برای نوشتن این زبان است و اینکه خط پهلوی نیز نقایصی داشته که دیگر با زبان فارسی دری تطبیق نمی‌کرده است. از نوشته‌های جغرافیدانان دورة اسلامی که به گونه‌های زبان فارسی در شهرهای مختلف در شرق و غرب، در سده های آغازین دوره اسلامی اشاره کرده‌اند و همچنین به دست آمدن نخستین نمونه های شعر فارسی دری در سیستان بر می آید که فارسی دری، در بخشهای وسیعی از ایران آن روزگار حتی تا بخشهایی از عراق امروزی رواج داشته است. 

1- ابن حوقل.(1345). صورة الارض، ترجمة محمد جعفر شعار، تهران: بنیاد فرهنگ ایران.

2- ابن‌سینا. (1315). دانشنامة علایی، به تصحیح و تحشیة احمد خراسانی، چاپخانة مرکزی طهران.

3- ابن ندیم، محمد بن اسحاق.(1366). الفهرست، ترجمه رضا تجدد، تهران: امیرکبیر.

4- اسدی طوسی. ( 1336). لغت فرس، به کوشش محمد دبیر سیاقی،تهران: طهوری.

5- براون، ادوارد.(1335). تاریخ ادبی ایران، ج4، ترجمه علی پاشا صالح، تهران: انتشارات ابن سینا.

6- برهان، محمّد بن خلف.(1336). برهان قاطع، به اهتمام محمد عباسی، تهران: امیرکبیر.

7- بلعمی، ابوعلی.(1337). تاریخ بلعمی، به اهتمام محمد جواد مشکور، تهران:

8- جاحظ، عمرو بن بحر.(1926). البیان و التبیین، تصحیح حسن السندوبی، مصر: افست قم.

9- حافظ، شمس الدین محمد.( 1337). دیوان، به تصحیح علامه قزوینی و قاسم غنی، تهران: انتشارات اساطیر، چاپ ششم.

10- خاقانی، بدیل بن علی.( 1373). دیوان، به کوشش ضیاء الدّین سجادی، تهران: انتشارات زوّار، چاپ چهارم

11- خوارزمی، ابوعبدالله.( 1985). مفاتیح العلوم، به کوشش وان فلوتن، لیدن.

12- خانلری، پرویز.(1347). زبان شناسی و زبان فارسی، تهران: بنیاد فرهنگ ایران، چاپ سوم.

13- دهخدا، علی اکبر. (1337). لغتنامه، ج 23، تهران: چاپ سیروس.

13- رضا زادة شفق. (1352). تاریخ ادبیات ایران، شیراز: انتشارات دانشگاه شیراز.

14- تاریخ سیستان. ( 1352). به تصحیح ملک الشعرا بهار، تهران: مؤسسة خاور، چاپ دوّم.

15- طبری، محمد بن جریر. (1339). ترجمه تفسیر طبری، به اهتمام حبیب یغمایی، تهران.

16- سعدی، مصلح بن عبدالله.( 1369). کلیات، به اهتمام محمدعلی فروغی، تهران: امیرکبیر، چاپ هشتم.

17- صادقی، علی اشرف.( 1357). تکوین زبان فارسی، تهران: دانشگاه آزاد ایران.

18- صفا، ذبیح الله.(1338). تاریخ ادبیات در ایران، ج اوّل، تهران: انتشارات ابن سینا.

19- عوفی، محمد.( 1361). لباب الألباب، تصحیح ادوارد براون، ترجمه مقدمه به کوشش محمد عباسی، تهران: کتابفروشی فخر رازی.

20- فردوسی، ابوالقاسم.( 1374). شاهنامه( بر اساس چاپ مسکو)، به کوشش سعید حمیدیان، دفتر نشر داد.

21- لازار، ژیلبر .(1384). شکل گیری زبان فارسی، ترجمة مهستی بحرینی، انتشارت هرمس.

22- مقدسی، ابوعبدالله محمد بن احمد.( 1361). احسن التقاسیم، ترجمة علینقی منزوی، تهران: چاپ کاویان.

23- میرباقری فرد، سیدعلی اصغر و همکاران.(1381). تاریخ ادبیات ایران، تهران: انتشارات سمت.

24- ناصر خسرو.( 1353). دیوان، به تصحیح مجتبی مینوی- مهدی محقق، انتشارات دانشگاه تهران.