رودکی و عمرخیام

نوع مقاله: مقاله علمی

نویسندگان

1 استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه اصفهان

2 کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه اصفهان

چکیده

بررسی و مطالعه نظام‌مند ویژگیهای فکری نویسنده، شاعر و هنر‌مند، از جمله راههای دقیق و علمی است که ما را به دنیای آنها نزدیک می‌کند. نوشتار حاضر، عهده‌دار بررسی و تحلیل مقایسه‌ای ابعاد فکری آدم الشعرای شعر پارسی، ابوعبدالله رودکی، با عمربن ابراهیم خیامی نیشابوری، معروف به حکیم عمر خیام در رباعیهای منسوب بدوست. شاید در نظر نخست چنین تصور شود که نتوان‌، میان اندیشه های این دو بزرگ همترازی و تناسبی ایجاد کرد ومقایسه آن دو غریب نماید؛ اما این ‌پژوهش نشان خواهد داد که در ‌حقیقت، بیش از وجوه افتراق، می‌توان ابعاد مشترکی را در اشعار این دو بزرگ یافت. روح ‌خیامی که ‌غالباً انعکاسی از اندیشه های ‌پیش از اسلام است، در‌آثار‌شعرای پیش از او نیز نشانه‌هایی دارد. نگارندگان این نوشتار نیز با تحلیل دقیق ابیات رودکی و مقایسه آن با تفکر خیامی، می کوشند جهان شعری مشترک آنها را روشن سازند. اگر نیک بنگریم، خاستگاه فکری این دو شاعر و اندیشمند یک سرچشمه بیش نیست. این نوشتار، به مقایسه و بررسی اجمالی اندیشه‌های دو شاعر بزرگ یاد شده درمحورهای بی‌اعتباری دنیا، حتمی بودن‌مرگ، اغتنام وقت، نکوهش ریا و فریبکاری، تغییر و دگرگونی، اکسیر شراب،آمیختگی شادی وغم، وارستگی، توصیف طبیعت و... بررسی می‌شود.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

Rudaki and Khayam

نویسندگان [English]

  • M.R Nasr 1
  • A.S Rakhshande-Mand 2
1 Assistant professor, Persian language and literature department of Isfahan University
2 M.A. in Persian language and literature, Isfahan University
چکیده [English]

The logical and systematic study about intellectual peculiarities of a writer, poet and artist is an exact scientific way that can guide us toward their world. This essay is based on a comparative study and analyses of the thinking of the father of Persian poem- Rudaki- with quatrains of the sage Omar Khayyam. We will show in this research that, in fact, there are so many of the common aspects between these two great pieties despite of a few various differences. Khayamic soul, which is a reflection of thinking prevalent before Islam, has also some traces among the works of the other poets before him. The writers of this article try to explain common poetical world with the exact explication of their verses. If we look deeply, we will see that their conceptual source is the same. We will compare their thinking in the field of worthlessness of the world, certainty of death, seizing the moment, disapproving of hypocrisy, and so on.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Rudaki
  • Khayyam
  • Death
  • worthlessness of the world
  • seizing the moment

مقدمه:

انسانها با هم متفاوتند، و این ما را فریب می دهد، چنانکه گاه شباهتها را فراموش می کنیم و فقط بر تفاوتها انگشت می‌گذاریم. انسانها شباهت های بسیار زیادی باهم دارند و حداقل در ساحت اندیشه و ساختار ذهنی متفکران بسیاری را می‌توان یافت که از یک نوع ساختار کلی تبعیت می­کنند.

رودکی آدم الشعرای شعر فارسی وخیام نیشابوری از دانشمندان نامدار ایران و از مفاخر ملی ما هستند. اما با وجود این، مسألة انتساب و عدم انتساب برخی اشعار به آنان یکی از مهمترین دشواریها ومشکلات برای پژوهش در شعر آنهاست.

بدون شک، پراکندگی اشعار و پیوسته نبودن ابیات در دیوان رودکی و نیز منسوب شدن اشعار فراوان در منابع گوناگون به نام وی و نیز خیام،­ ابعاد وجودی و هنری شعر این دو ­شاعر را تحت ­پوشش ضخیمی از نسخه برداریها و داوریهای متناقض قرار داده است. می‌توان گفت منبع اصلی رباعیات خیامی - چه اصیل و چه منسوب به او- اشعار امثال رودکی و شاهنامه فردوسی است­. در میان اشعار رودکی، گذشته از مدایح و مضمونهای شادی پسند ونشاط انگیز، گاه اندیشه ها و نصایح آمیخته با نوعی بدبینی، مانند گفتار شهید بلخی و خیام دیده می‌شود. هر دو به انتقاد و سؤال از جبر علّی، جبر طبیعی و تحکم تمایل دارند و نوعی تفکر« اپیکوری » در تفکر هر دو شاعر مشاهده می‌شود. بدبینی­که در مکاتب و اندیشه­های بسیاری چون آیین بودیسم پدیدار­ گشته «تاریخی دراز دارد و مذهبی قدیمی است. به نظر بودا عقل حکم می­کند و تجربه معلوم می سازد که همة چیزها در جهان بد است و درد بنیاد هستی است و مقدار شرها و بدی ها بر نیکی و خیرات رجحان دارد و اگر جز این بود، بدی و درد حاکم بر عالم نبود و انسان این همه ناله سر نمی‌داد و سخن از اغتنام فرصت نمی گفت و در جستجوی شادی نمی رفت، زیرا انسان چیزی را که با خود دارد و در دسترس اوست نمی‌جوید، بلکه چیزی را می­جوید­که وجود ندارد یا اگر وجود دارد، به دست آوردنش دشوار است.» (حلبی،235:1368) هر چند نمی‌توان با قطعیت معتقد به تأثیر زیاد بودا بر اندیشه های رودکی و خیام بود.

اعتقاد به ­جبر و اینکه در زندگیِِ آدمی چیزهای بسیاری هست که از اختیار و خواست او بیرون است و باید این حقیقت تلخ را دریافت و با آن کنار آمد نیز در شعر آنها بصراحت بیان می‌شود. چنین اندیشه هایی، بویژه از اوایل قرن چهارم، در آثار شاعرانی چون رودکی سمرقندی و شهید بلخی کاملاً مشهود است ودر اشعار شاعران دوره های بعد، بویژه حکیم نیشابور رنگ وجلوه ای دیگر دارد.«خیام نیز حامل اندیشه های زروانی است که سینه به سینه در محیط ایران نقل می شده وحتی در شاهنامة فردوسی نیز وسیعاً انعکاس یافته است... رباعیات خیام با مایه های زروانی بسیار نیرومند که زمینة کهن فرهنگی در اینجا داشت، توانست مسائل ومشکلات و پرسش و پاسخهای متکلمان و فیلسوفان را میان عامة باسواد ببرد و طبع آنان را بر انگیخت که هر چه می خواهند بگویند ونیش و طعنه بزنند وحتی لجوجانه به آیات و احادیث استناد عامیانه کنند، عربده بکشند و هرزه گویی کنند و این همه به حساب خیام که مردی عاقل و متین و با وقار و دانشمندی صاحب اعتبار و خوددار و راز نگه دار بوده­است، تمام شود­.­»(ذکاوتی قراگوزلو،399:1369)

«کریستین سن» در این باره می نویسد:«تحت تأثیر تفکرات جدید (یعنی افکار مسیحی،مانوی وهندی )آن خوش‌بینی که بنیان دین زرتشتی ومحرک مردمان به کار وکوشش بود، پژمرده وگسیخته شد. میل به زهد وترک دنیا که در فرقه های مخالف آیین زرتشت، رواجی تمام داشت، رفته رفته وارد آیین زرتشتیان گردید و بنیان این دیانت را برانداخت... در این وقت، زروانیت که در عهد ساسانی شیوعی یافته بود، موجب شد که مردمان اعتقاد بر جبر پیدا کرده و این اعتقاد به منزلة زهری جان گزای بود که روح مزدیسنی قدیم را از پای در آورد (کریستین سن،1317: 303- 304).

تشابه اندیشه هر­دو شاعر با ­«شانکارا » فیلسوف بزرگ هند کاملاً ­آشکار است­. در نظر­ شانکارا جهان، «مایا» (Maya) است. این واژۀ فلسفی به معنای وهم، خیال و نوعی توهم جهانی است؛ «یعنی به زعم شانکارا همیشه غیر واقعیت، ضمیمة واقعیت می‌شود و این زائیده نادانی بشراست، شانکارا اعتقاد داشت جهان سراب است وخواب وخیالی بیش نیست»­ (مهاجرشیروانی،90:1370-91). این اندیشه و تفکر در شعر رودکی و خیام کاملاً مشهود است.

آن تجانس و هماهنگی اجزای کلام که ابن طباطبایی در عیارالشعر از شرایط شعر خوب می شمارد، در اشعار رودکی وترانه های خیام آشکارا مشاهده می‌شود. هر دو شاعر در پی تکلف و تصنع نبوده‌اند وافکار وخیالهای خود را به همان صورت که به خاطرشان می گذشته، بیان می‌کرده‌اند. همین آزادگی از قید پیرایه و تکلف معانی، شعر آنها را قدرت و تأثیری دیگری بخشیده است. از این رو، آنچه وصف وبیان آن مورد نظر آنها بود، بخوبی در نظر مجسم می‌شود.«شیوه شعری رودکی بر­سادگی ­معنی و روانی لفظ مبتنی است و در همان حال­جزالتی­کم نظیر مایه شعر اوست» (زرین­کوب­،13:1343 ) «رباعیات خیام بسیار ساده و بی آرایش و دور از تصنع وتکلف و با این حال مقرون به کمال فصاحت وبلاغت و معانی عالی و جزیل در الفاظ موجز و استوار است»­(صفا،1363، ج2: 529 ).

در حقیقت، شعر هر دو شاعر آیینه ای است که هر کس قسمتی از افکار خود را در آن می بیند. شعر هر دو شاعر سرشار از درسهای زندگی و حکمت و پند و اندرز است؛ اندیشه هایی همچون بی وفایی و ناپایداری دنیا، گذر سریع آن، دل نبستن به آرزوها و غم این دنیای فانی را نخوردن، دعوت به اغتنام وقت، توصیف طبیعت، وارستگی، نکوهش فریبکاری وخودنمایی و... موضوع‌هایی هستندکه در اشعار هر دو شاعر از بسامد بالایی برخوردارند که در این نوشتار به آنها خواهیم پرداخت. 

همان طور که پیشتر نیز آوردیم، مسألة انتساب و عدم انتساب ابیات، یکی از بزرگترین دشواریها در راه تحقیق و پژوهش در افکار دو شاعر است، واین مسأله در مورد حکیم نیشابور شدت و حدّت بیشتری می‌یابد. نیز از آنجایی که بحث انتساب وعدم انتساب ابیات و اشعار خیام از حوصلة این پژوهش به دور است، آنچه در این نوشتار می‌آید، مبتنی بر گمان غالب ما بوده، آن را اصطلاحاً «اندیشه و تفکر خیامی» می نامیم. به همین سبب در طول این نوشتار ممکن است ابیاتی ذکر شده باشد که در انتساب آنها به خیام شک و تردید نیز وجود داشته باشد.

رودکی و اندیشة خیامی

پیش از ورود به بحث اجازه می خواهیم تا امهات اندیشة خیامی را در یکی از اشعار مشهور رودکی دنبال کنیم:

  • ای آنکه غمگنی و سزاواری
    رفت آنکه رفت وآمد آنکه آمد
    هموار خواهی کرد گیتی را
    مستی مکن که نشنود او مستی
    آزار بیش بینی زین گردون
    گویی گماشته است بلای او
    ابری پدید نه وکسوفی نه
    فرمان کنی و یا نکنی ترسم
    تا بشکنی سپاه غمان بر دل
    اندر بلای سخت پدید آید
  •  
  • وندر نهان سرشک همی باری
    بود آنچه بود، خیره چه غم داری ؟
    گیتی است کی پذیرد همواری ؟!
    زاری مکن که نشنود او زاری
    گر تو به هر بهانه بیازاری
    برهر که تو بر او دل بگماری
    بگرفت ماه و گشت جهان تاری
    بر خویشتن ظفر ندهی، باری
    آن به که می بیاری و بگساری
    فضل و بزرگواری و سالاری
                                  (رودکی،511:1336)
  •  
   

در این ده بیت، ُنه موضوع از اندیشه های منسوب به خیام بیان شده است:

  1. عجز و ناتوانی از تغییر و دگرگونی سرنوشت محتوم؛
  2. آیین و شیوة جهان بر نا­همواری و ناسازگاری و کج مداری است و پیوسته به این شیوه خواهد بود و گردش جهان را بر وفق مرام و نظام حوادث را فرمانبر و رام، نمی‌توان کرد؛
  3. سوگواری و شِکوه از جهان را فایده ای نیست، چرا که به آن توجهی نمی کند؛
  4. چون آیین او برکج مداری است، اگر به هر بهانه ای آزرده شوی، آزار از او بیش بینی؛
  5. نازل شدن بلایا و مصائب بر خواسته ها و آرزوهای انسانها. این مضمون در حقیقت یادآور این دو بیت منسوب به مولای متقیان علی(ع) است:
  • ألا أیُّهَا المَوتُ الَّذی لَیسَ تارِکی
    أراک مُضِرّاً بِالَّذینَ أُحِبُّهُم
                      
  •  
  • أرِحنی فَقَد أفنَیت کُلَّ خلیل
    کَأََََََََََََََنَّکَ تَنحُو نَحوَهُم بدَلیل
                            (امام علی(ع)،380:1373)
  •  
   

6 ـ دنیا تیره و تار است و نمی‌توان انتظارروشنایی از آن داشت؛

7 ـ بپذیریم یا نپذیریم، به هر حال بر خود مسلط نشویم، خویشتن داری نتوانیم؛

8 ـ در برابر لشکر اندوه و شکستن آن، بادة ناب بهترین اکسیر فراموشی است؛

9 ـ چون ارزش و ارجمندی انسان به مقیاس بردباری و صبوری او در برابر مصائب است، در این حال بهتر است که مردم با صبوری و پایداری اثری بزرگ از خویش بر جای گذارند.

بی اعتباری دنیا

دنیا با همة ویژگیها و خصوصیات خود در دیوان شاعران فارسی تصویر و جایگاه ویژه ای دارد. قصة دنیا همواره با جریان ادب فارسی همراه است و می‌توان گفت که کهن‌ترین و اندوهناک‌ترین سرود در ادب فارسی، سرود بی‌اعتباری دنیاست. کوتاهی عمر، جدال با سرنوشت و زمان و اینکه زندگی از کجا آمده و به کجا خواهد رفت، اینکه انسان عمر خود را چگونه باید بگذراند و تا چه اندازه زمام زندگی خویش را در اختیار دارد، از مهمترین موضوعاتی است که مخصوصاً از اوایل قرن چهارم، در آثار شاعرانی چون رودکی و شهید بلخی و... بیان شده است. تأثیر این اندیشه و فکر بر شاعران دوره های بعد، خصوصاً خیام نیشابوری کاملاً مسلم و آشکار است.

چون و چرا در کار خلقت، ناتوانی انسان در برابر مرگ و تأکید تمام او بر چنین تفکرات عبرت آموز و در عین حال یأس آلود، همراه با اندوه عمیق، و این که در پردة اسرار کسی را راه نیست، او را به عنوان شاعری صاحب سبک معرفی کرده است و چنین تفکراتی از مؤلفه­های شعر اوست. دنیا در نظر رودکی و خیام جز سرای درد و رنج و مکر و فریب بیش نیست؛ نیرنگ و ناهمواری دنیا که بیشتر شبیه آغی‌ (آغل) است که انسان اسیر جبر زمان گوسفند سان در آن آرمیده است: تا «گوسفندیم و جهان هست به کردار نغل». دریافته اندکه عروس جهان مخدّره‌ای ا‌ست که به عقد کس درنیاید و انسان همچون مسافری است که چند روزی در این دنیای عاریتی اقامت نموده، سرانجام باید رخت بربندد و دل از این کاروانسرا بکند، زیرا عاقبت، مرگ همه را می‌رباید، حتی آنان­که قصرها و کوشکها برآورده‌اند. بر این دنیای گردگردان که به وقت درد، درمان می گردد وبه هنگام درمان، درد، اعتمادی نیست. ­در این دنیای خواب کردار که شناسایی‌اش جز برای بیداردلان مشکل درک می­شود، همه چیز برعکس آمال و آرزوهای ­بشری است، زیرا نیکی را در جایگاه بدی و شادی را به جای تیمار قرار می دهد و کینه خود را از فرزندان خود می گیرد، کینه ای که در دل اوست چون کینة پینه بستة ما در ­کینه جویی است که از فرزندان ناتنی خود در دل سنگین، بی رحم و تاریکش می پرورد.

هر دو شاعر آنگاه که می­خواهند از سپری شدن سریع عمر وگذشت ایام بسرایند، از آب و باد مدد می جویند، آبی که از جویبار می گذرد و قابل بازگشت نیست و یا بادی است که بسرعت از دشت می­گذرد و پایداری و ثباتی ندارد.  دریافته اند که« دَوامُ الحالِ مِنَ المُحال »: گذر زمان چیزی است که نمی‌شود زنجیرش کرد و هر روز دیده می‌شود از عمر روزی می‌گذرد و بازگشتی نیست. یقین دارند که جهان چیزی جز باد و فسانه نیست. در حقیقت «أهلُ الدُّنیا کَرَکبٍ یُسارُ بِهِم وَ هُم نِیَام »(نهج البلاغه،847:1385) این دنیا همچون زنی عشوه گر و تزویر­کار خود را آرایش نموده و انسان فارغ البال وآسوده، بی اطلاع از باطن پلید او ­بر این سرای ناهموار تکیه زده است؛ همان‌طور که قرآن کریم می‌فرماید:« وَ مَا الحَیوة الدُّنیَا إِلَّا مَتَاعُ الغُرُورِ» (آل عمران/ 185). رودکی:

  • این جهان پاک خواب کردار است
    نیکی او به جایگاه بدست
    چه نشینی بدین جهان هموار
    کنش او نه خوب و چهرش خوب
                           
  •  
  • آن شناسد که دلش بیدار است
    شادی او به جای تیمار است
    که همه کار او نه هموار است
    زشت کردار و خوب دیدار است
                                  (رودکی،494:1336)
  •  
   

خیام:

  • شادی مطلب که حاصل عمر دمی است
    احوال جهان و عمر فانی و وجود
                                      
  •  
  • هر ذره زخاک کیقبادی و جمی است
    خوابی و خیالی و فریبی و دمی است
                                    (خیام،211:1372)
  •  
   

یا:

  • این صورت کون، جمله نقش است و خیال
    بنشین، قدح باده بنوش و خوش باش
                         
  •  
  • عارف نبود هرکه نداند این حال
    فارغ شو، از این نقش خیالات محال
                                     (خیام،241:1372)
  •  
   

دل بستن به این سرای سپنج کار عاقلان و فرزانگان نیست:

  • مهر مفکن برین سرای سپنج
    نیک او را فسانه واری شو
  •  
  • کین جهان پاک بازیی نیرنج
    بر او را کمرت سخت بتنج
                                  (رودکی،495:1336)
   

یا:

  • به سرای سپنج مهمان را
    زیر خاک اندرونت باید خفت
    با کسان بودنت چه سود کند؟
    یار تو زیر خاک مور ومگس
    آن که زلفین و گیسویت پیراست
    چون تو را دید زردگونه شده
                                         
  •  
  • دل نهادن همیشگی، نه رواست
    گرچه اکنونت خواب بر دیباست
    که به گور اندرون شدن تنهاست
    چشم بگشا، ببین کنون پیداست
    گر چه دنیا یا درمش بهاست
    سرد گردد دلش، نه نابیناست
                                 (رودکی،493:1336)
  •  
   

«این شعر به راستی وحشت انگیز است، به اندازه ای برهنه وسرد و تلخ است که بعضی قطعه های زهرآگین شعرای متجدد مغرب زمین، چون ادگارآلن پو و بودلر را به یاد می آورد» (ندوشن،164:1355)

یا:

  • ما همه خوش خوریم و خوش خسبیم
    نه چنان خفته ای که برخیزی
                                           
  •  
  • تو در آن گور تنگ تنهایی
    نه چنان رفته ای که بازآیی
                                  (رودکی،178:1373)
  •  
   

یا:

  • هرکه را رفت، همی باید رفته شمری
                             
  •  
  • هرکه را مرد باید مرده شمرا
                                 (رودکی، 491:1336)
  •  
   

خیام:

  • ای آنکه نتیجه چهار و هفتی
    می خور که هزار بار بیشت گفتم
                                     
  •  
  • و­ز هفت و چهار دایم اندر تفتی
    با­ز آمدنت  نیست چو رفتی، رفتی
                                    (خیام، 259:1372)
  •  
   

یا:

  • زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
    تو زر نیی، ای غافل نادان که تو را
                                
  •  
  • فرمای که تا بادة گلگون آرند
    در خاک نهند و باز بیرون آرند
                                            (همان،226)
   

نیز:

  • می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
    زنهار بکس مگو تو این راز نهفت
                                    
  •  
  • بی مونس و بی حریف و بی همدم و جفت
    هر لاله که پژمرده نخواهد بشکفت
                                            (همان،213)
  •  
   

یا:

  • در پردة اسرار کسی را ره نیست
    جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
                                    
  •  
  • زین واقعه جان هیچ کس آگه نیست
    افسوس که این فسانه ها کوته نیست
                                           (همان،109)
  •  
   

حتمی بودن مرگ

از مسائلی که هر دو شاعر نسبت به آن دقت نظر داشته اند، مسأله حتمی بودن مرگ است.« رودکی می دانست که «زندگی چه کوته و چه دراز» باشد، سرنوشت همه یکی است: مرگ» (یوسفی، 24:1377 ). او در شعر خود انسان را به گوسفند و جهان را به  نغل (آغل ) تشبیه کرده است. در جایی دیگر جهان را دام پنداشته و انسان را صید آن، «جمله صید این جهانیم » و مرگ را برای همه حادثه‌ای حتمی می‌شمارد. سفارش می کند که بر کشتی عمر تکیه نکنید، چرا که «این نیل نشیمن نهنگ است » «وَمَا الدَهرُ وَالأََََََیَّامُ إلاّ کَمَا تَرَی     رَزِیَّة مالٍ أو فِراقُ حَبِیبِ (زین‌الدین الرازی،110:1368­). معتقد است،آنان که دل بدین دنیای فانی بسته و به حطام دنیوی دلخوش­کرده‌اند، بت­پرستانی بیش نیستند که بت را پرستش می‌کنند.

مرگ در اشعار خیام نیز از توانایی بالایی برخوردار است. «در این دوره هر چیزی زود­گذر و ناپایدار پنداشته می‌شد... خیام که با وجود این اوضاع عاصی شده بود، نتوانست به درک اجتمایی خود تحقق انقلابی ببخشد...طبقه ای که در واقع خیام نمایندة ایدئولوژی آن به شمار می رفت، می‌توانست مدعی نقش انقلابی باشد، اما... در اصل یارای بر آمیختن با فئودالیسم را ­به عنوان یک هدف مشخص نداشت­... چنین است که منفی گرایی در جهان بینی خیام پدید می‌آید و شکاکیت کم امیدش به بدبینی بی درمان تبدیل می‌شود» (ریپکا،299:1370). اندیشة او مدام در حول و حوش نیستی دور می‌زند و بیم مرگ و فنا همه جا در اشعار او هست.«شعر خیام هر واژه اش بوی زندگی را دارد و مرگ را، فرشی است که از تار و پود زندگی و مرگ بافته است، کوزه ای است که در گلش از آب حیات و خاک ممات سرشته شده » (مهاجرشیروانی،19:1377) « و این دیالتیک مرگ و زندگی، عشق و نفرت، آمدن و رفتن که آشکار و سخت دردناک، خروشان و فکورانه در سراسر رباعیات تموج می زند، به شعر او گوهر جاودانگی داده و آبدیده و روئین ساخته. » (همان: 19). «به هرچه می نگری، گویی یک نکته را تکرار می کند: زندگی مهلتی کوتاه بیش نیست، پس از آن ژرفنای عدم است» (یوسفی،120:1377). و در حقیقت،­« لِدُوا لِلمَوتِ وَابَنوُا لِلخَرابِ» (دیوان منسوب به امام علی(ع)،88:1373).

کمتر شاعری توانسته است این چنین فلسفه زندگی، غم و اندوه و تألمات آدمی را چنین دقیق و تأثیرگذار بیان نماید. مرگ در افکار هر دو شاعر رسوخ دارد و حتی بعضاً مغتنم شمردن فرصت را بدان سبب سفارش می کنند که مرگ را در انتظار همگان می بینند. چه سرنوشت غم انگیز و طالع شوم و نحسی که آفریده ای مانند انسان که اشرف مخلوقات است؛ با آفرینشی بدیع و دلی پر آرزو و... پا به این جهان می­گذارد و دمی ناگذشته ناگهان عفریت مرگ او را از پای در می اندازد، ­چراکه «کُلُّ مَن عَلَیها فَانٍ »(الرحمن /36). چنین است که می سرایند:

رودکی:

  • تو چگونه جهی ؟ که دست اجل
                                        
  •  
  • به سر تو همی زند سرپاش
                                 (رودکی، 525:1336)
  •  
   

یا:

  • نارفته به شاهراه وصلت گامی
    ناگاه شنیدم ز فلک پیغامی
                                                
  •  
  • نایافته از حسن جمالت کامی
    کز خم فراق نوش بادت جامی
                                           (همان: 518)
  •  
   

یا:

  • جمله صید این جهانیم، ای پسر
    هرگلی پژمرده گردد زو، نه دیر
                                       
  •  
  • ما چو صعوه، مرگ برسان زغن
    مرگ بفشارد همه در زیر غن
                                           (همان: 550)
  •  
   

خیام:

  • هریک چندی یکی برآید که منم
    چون کارک او نظام گیرد روزی
                                     
  •  
  • با نعمت و با سیم و زرآید که منم
    ناگه اجل از کمین در آید که منم
                                     (خیام،249:1372)
  •  
   

یا:

  • بربستر خاک خفتگان می بینم
    چندان که به صحرای عدم می نگرم
                                         
  •  
  • در زیر زمین نهفتگان می بینم
    نا آمدگان و رفتگان می بینم
                                          (همان: 244)
  •  
   

و یا:

  • افسوس که بی فایده فرسوده شدیم
    درد و ندامتا که تا چشم زدیم
                                       
  •  
  • در طاس سپهر سرنگون، سوده شدیم
    نابوده به کام خویش، نابوده شدیم
                                            (همان:243)
  •  
   

و یا:

  • زان پیش، که از زمانه تابی بخوریم
    کاین پیک اجل، به گاه رفتن ما را
                                   
  •  
  •  
  • با یکدگر امروز، شرابی بخوریم
    چندان ندهد امان که آبی بخوریم
                                            (همان:246)
  •  
   

نیز از رودکی می‌شنویم که:

  • زندگانی چه کوته و چه دراز
    هم به چنبرگذار خواهد بود
    خواهی اندر عنا وشدت زی
    خواهی اندک تر از جهان بپذیر
    این همه باد و بود تو خواب است
    این همه روز مرگ یکسانند
                                             
  •  
  • نه به آخر بمرد باید باز
    این رسن را اگرچه هست دراز
    خواهی اندر امان به نعمت و ناز
    خواهی از ری بگیر تا به طراز
    خواب را حکم نی مگر به مجاز
    نشناسی ز یکدگرشان باز
                                (رودکی، 503:1336)
  •  
   

و یا در مرگ مرادی می سراید:

  • مرد مرادی، نه همانا که مرد
  •  
  • مرگ چنان خواجه نه کاری است خرد...
   

در ادامه می سراید:

  • در سفر افتند به هم ای عزیز
                                      
  •  
  • مروزی و رازی و رومی و کُرد
                                           (همان: 496)
  •  
   

یا:

  • ابله و فرزانه را فرجام خاک
                                      
  •  
  • جایگاه هر دو اندر یک مغاک
                                          (همان: 537)
  •  
   

خیام:

  • ای دوست، بیا تا غم فردا نخوریم
    فردا که از این دیر فنا در گذریم
                       
  •  
  •  
  • وین یک دم عمر را غنیمت شمریم
    با هفت هزار سالگان سر به سریم
                                     (خیام،243:1372)
  •  
  •  
   

پر واضح است که اشعار فوق در عین دریغی که نسبت به کوتاه زندگی در خود دارد، هشداری است به آدمی برای غنیمت فرصت برای کارهای نیک و آن آموزة قرآن کریم که در زبان سعدی به صورت «ای که دستت می رسد کاری بکن» تجلی یافته، گر چه شعر این دو بزرگ قدری با یأس و اندوه نیز درآمیخته است.

اغتنام وقت

اغتنام وقت یکی از مؤلفه های شعری رودکی وخیام است.آنها انسانها را به کامیابی، شادی، غم نخوردن و دل نبستن به جاودانگی و وعده وعیدها دعوت می­کنند. می دانند که «امکان خلود در این فیروزه ایوان نیست» پس سفارش به غنیمت دانستن مجال عیش می کنند. « مثل هوراس، شاعر رومی­که دنیای آسوده، اما شتابان بی­ثبات خویش را با چشم ذوق و لذت می دید و در روزهای فرمانروایی آگوست بانگ «امروز را دریاب » در می داد، رودکی نیز از لذتها و آرامش هایی که در­کنار «سیاه چشمان بخارا» در می یافت و در می شناخت، با همان آواز هوراس می‌گفت :

  • شادی زی با سیاه چشمان شاد
                  
  •  
  • که جهان نیست جز فسانه و باد »
                             ( زرین کوب،13:1343)
   

افسوس و دریغ از کوتاهی مجال عمر واغتنام وقت و شاد گذراندن لحظات حیات، اندیشه ای است که در اکثر رباعیات خیام منعکس است و از آنجایی که او دل بریدن از دنیا و دل بستگی به عقبی را از نوع «نقد به نسیه دادن» می‌داند، و «جایی­که تخت و مسند جم می رود به باد »(حافظ،1035:1375) غم خوردن را شایسته نمی داند، پس از تمام لحظه های عمر کام دل می گشاید، چون به نظر او بهره گیری از «حال» تنها راه حل روشن بینانه در برابر شکنندگی عمر است. «اکنون ما همه معروض ستمهای روزگار و بازیچه چرخ غداریم وگذشته وآینده را در دست نداریم و گردش جهان را بر وفق مرام و نظام، حوادث را فرمانبر و رام نمی‌توانیم بکنیم، پس چه بهتر کام دل از زندگی که کوته زمانی بیش نیست، بستانیم.» (رضا زاده شفق، 1352: 282). مظهر این برخورداری از حیات­، «باده»، جام و دیگر لوازمات آن است، چنانکه در شعر هر دوی آنها نیز همین تفکر را با همین گونه تمثیلات و تعبیرات همراه می بینیم:

  • شاد زی با سیاه چشمان شاد
    زآمده شادمان بباید بود
    من وآن جعد موی غالیه بوی
                               
  •  
  • که جهان نیست جز فسانه و باد
    وز گذشته نکرد باید یاد
    من وآن ماه روی حور نژاد...
                                 (رودکی، 495:1336)
  •  
   

نیز

  • خور به شادی روزگار نوبهار
                                    
  •  
  • می گسار اند­ر تکوک شاهوار
                                            (همان:233)
  •  
   

خیام:

  • ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است
    با اهل خرد باش که اصل تن تو
                                
  •  
  • رو شاد بزی اگرچه بر تو ستمی است
    گردی ونسیمی و شراری وغمی است
                                   (خیام، 207:1372)
  •  
   

و یا:

  • روزی که گذشتست از او یاد مکن
    برنامده و گذشته بنیاد مکن
                                        
  •  
  • فردا که نیامده ست فریاد مکن
    حالی خوش باش وعمر بر باد مکن
                                            (همان:252)
  •  
   

یا:

  • ای دل تو به اسرار معما نرسی
    اینجا به می و نقل، بهشتی می ساز
                               
  •  
  • در نکتة زیرکان دانا نرسی
    کانجا که بهشتست رسی یا نرسی
                                            (همان:260)
  •  
   

یا:

  • این قافلة عمر عجب می گذرد
    ساقی غم فردای حریفان چه خوری
                                 
  •  
  • دریاب دمی که با طرب می گذرد
    در ده قدح باده که شب می گذرد
                                            (همان:220)
  •  
   

نیز:

  • تاکی غم این خورم که دارم یانه
    پُر کن قدح باده که معلومم نیست
                                 
  •  
  • وین عمر به خوشدلی گذارم یانه
    کاین دم که فرو برم برآرم یانه
                                            (همان:256)
  •  
   

و یا:

  • گر یک نفست ز زندگانی گذرد
    هشدار که سرمایه سودای جهان
                           
  •  
  • مگذار که جز به شادمانی گذرد
    عمر است چنان کش گذرانی گذرد
                                            (همان:229)
  •  
   

یا:

  • ای دوست غم جهان بیهوده مخور
    چون بوده گذشت ونیست نابوده پدید
                    
  •  
  • بیهوده نه ای غمان بیهوده مخور
    خوش باش و غم بوده و نابوده مخور
                                            (همان:234)
  •  
   

خواجة­رندان نیزفرموده است:

  • چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
  •  
  • مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
                                  (حافظ،1189:1375)
  •  
   

نکوهش ریا و فریبکاری

تزویر و سالوس برخی زهد فروشان فریبکار موضوع دیگری است که رنجش خاطر هر دو شاعر را در پی داشته است و از سالوس و طبل زیر گلیم دلشان گرفتن به ستوه آمده اند. رودکی و خیام در نکوهش پیشویان مرائیِ جلوه فروش، تنها نیستند، بلکه جماعتی از شاعران با آنها هم آوازند که خلوص و یکرنگی را به دورنگی دغل کاران فریبکار ترجیح می‌دهند و صفا، مستی و یکرنگی را از ریب و ریای متظاهران هشیار برتر می‌شمارند و رسوایی میخوارگی را به ناموس و شهرت دروغین خودپرستان ترجیح می‌دهند. همانهایی که «رقم مغلطه بر دفتر و دانش می‌زنند» و «صراحی می‌کشند پنهان و مردم دفتر انگارند» و با «شاهدان شهر بر سر منبر ناز و کرشمه می­کنند» گندم نمایانِ جو فروشی که با وجود ناآگاهی و بی دانشی مدعی آن هستند، و­اعظان غیر متّعظی که خود پند ­ناگرفته به دیگران پند می­دهند و به جای اصلاح خود به اصلاح دیگران ­بر می خیزند، جلوه فروشانی که ذرّه ای از آنچه می نمایند، حقیقت نداشته، بلکه جهانی را با دروغ و تزویر خود به گمراهی می­کشند و شرمشان از پشمینة آلودة خویش نیست. شگفتا که این آتش زرق در دفتر نمی‌گیرد!!! از آنجایی که « الرئاءُ هُو الشِرک الاصغَر» است (ابن حنبل،١٣٧٧ق، ج5: 428-429 )، چنین می سرایند:

  • روی به محراب نهادن چه سود
    ایزد ما وسوسة عاشقی
                                           
  •  
  • دل به بخارا وبتان طراز
    از تو پذیرد نپذیرد نماز
                                  (رودکی،503:1336)
  •  
   

«کسی که چنین اندیشه ای دارد طبعاً سالوس و مرد ریا نیست.» ( منصور،31:1373)

و یا:

  • کاش آن گوید که باشد، بیش نه
                               
  •  
  • بر یکی بر چند بفزاید فره
                                  (رودکی،538:1336)
  •  
   

نیز:

  • یک دست به مصحفیم و یک دست به جام
    ماییم درین گنبد فیروزة خام
                                    
  •  
  • گه مرد حلالیم و گهی مرد حرام
    نه کافر مطلق، نه مسلمان تمام
                                     (خیام،249:1372)
  •  
   

یا:

  • گر می نخوری، طعنه مزن مستان را
    تو غره بدان شدی که می می نخوری
                              
  •  
  • بگذار زدست حیلت و دستان را
    صد کار کنی که می غلامست آن را
                                            (همان:202)
  •  
   

بدیهی است اشعار فوق حاوی نقدی اجتماعی نیز هست که ریاکاران و فرصت طلبان دو روی را مورد اعتراض قرار می دهد.

تغییر و دگرگونی

موضوع دیگری که پیوسته مانند تیری زهر­آلود و جانکاه بر دل هر دو شاعر می نشیند، سرنوشت آدمی و دگرگون گشتن زمانه و دگر گشتن ایشان است. جوانی ودوران نشاط و شادمانی آنها به پیری و ضعف بدل می گردد و زندگانی آنان به مرگ منتهی و ناکام و شکسته دل از این دنیا ­رهسپار ­می­گردند. رودکی با مفاخره از گذشته خود یاد می کند، شاعری که در جوانی، شاعری درباری وخوشگذران بوده، اما هنگام پیری موقعیت خود  را از دست داده، حال و روز خوشی ندارد و دچار بلیة عظیمی شده است و چنان از پیری می نالد که می خواهد موی خود را به مصیبت پیری سیاه کند، دندانهایش فروریخته، دیگر زلف چوگانی ندارد، در جوانی رویی دیبا و مویی قطران داشته، اما در روزگار پیری چنان نیست و آن زمانی که رادمردان با او اُنس داشتند و پیشکار میدان بودند، گذشته است و اکنون که روزگار پیری است، وقت عصا و انبان است:

  • همی دانی ای ماهروی مشکین موی
    به زلف چوگان نازش همی کنی تو بدو
    شد آن زمانه که رویش بسان دیبا بود
    بسانگارا که حیران بدی بدو در چشم
    تو رودکی را ای ماهرو کنون بینی
    کنون زمانه دگر گشت ومن دگر گشتم
                        
  •  
  • که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود
    ندیدی آنگه او را که زلف چوگان بود
    شد آن زمانه که مویش بسان قطران بود
    به روی او در چشمش همیشه حیران بود...
    بدان زمان ندیدی که این چنینان بود...
    عصا بیار که وقت عصا وانبان بود
                                  (رودکی،494:1336)
  •  
   

خیام نیز دریغ و افسوس و حسرت ایام جوانی را می خورد؛ جوانیی که بهار زندگی و دورة نشاط و کامیابی است، تا فرصت یابد و از عمر کامی برگیرد، سپری می‌شود و چند روز روزگار خوشی و شادمانی همچو خواب آشفته می‌گذرد، این ایام جوانی نیز مانند پرندۀ تیز پروازی است که کسی متوجه آمدن و رفتن آن نمی‌شود و فقط حسرت و افسوس و اندوه ­آن روزگار می ماند:

خیام:

  • افسوس که نامه جوانی طی شد
    آن مرغ طرب که نام او بود شباب
                          
  •  
  • وآن تازه بهار زندگانی دی شد
    فریاد ندانم که کی آمد کی شد
                                    (خیام،219:1372)
  •  
   

اکسیر شراب

از آغاز ظهور شعر فارسی، خمریه وخمریه سرایی در کنار وصف معشوق، یکی از درونمایه های اصلی شعر فارسی و دارای­گذشته ای کهن بوده است.به نظر­هرمان اته، « احتمالاً اولین خمریه سرای فارسی ابوعبدالله محمد جنیدی، از شاعران عصرسامانی بوده است» (اته،22:1351).

نخستین شعر مهم و مفصلی که با درونمایه خمر از عهد سامانیان در دست است، قصیده نونیه رودکی سمرقندی است که سرمشق بسیاری از خمریه سرایان پس از او شد. «در این قصیده، مضمون بدیعی برای شعرایی که پس از او مانده‌اند، گذاشته است وآن تفصیل رسیدن انگور است در خزان وچیدن آن و نهادن در خم و «می» ساختن که میدان بسیار وسیعی است برای بدایع تشبیهات شاعرانه » (منصور:1373: 67 ). هیچ‌کس به خوبی وتوانایی او شراب را به عقیق گداخته مانند نکرده است.

  • زان عقیقین می که هرکه بدید
  •  
  • از عقیق گداخته نشناخت
   

نیز سروده:

  • ور به بلور اندرون بینی گویی
                      
  •  
  • گوهر سرخ است بکف موسی عمران
                               ( رودکی:1373: 139 )
  •  
   

بعلاوه، در توصیف باده چنان مبالغه می‌کند که اگر سرشکی از آن به دریای نیل چکد، «صد سال مست باشد از بوی او نهنگ » و اگر آهویی در دشت قطره ای ازآن بخورد «غرنده شیر گردد ونیندیشد از پلنگ ».

«یکی از مضامین همیشگی رباعیات خیام، توجه و اعتنای بسیار به باده و خطاب های مکرر به ساقی است»(خرمشاهی، 11:1373). همچنین در نوروزنامه فصلی از کتاب را به می اختصاص می دهد و زیباترین افسانه را دربارۀ پدید آمدن شراب که چگونه وکجا آن را ساخته اند، یاد می­کند­(خیام،71:1357). خمریه سرایی­گرچه با وسعت و کیفیت اشعار منوچهری دامغانی ادامه نیافت، ولی خمر وخمریه سرایی به گونه ای رکن ثابت شعر فارسی باقی ماند.هرکجا شاعر از شادی یا غم سخن می راند، باده حضور دارد، و افزایش فرح وکاهش ترح را در باده می انگارد و باده ارغوانی در نظر او افیونی است در برابر شرنگ غم واندوه که هیچش کرانه نیست؛ چنانکه رودکی می گوید:

  • تابشکنی سپاه غمان بر دل
                           
  •  
  • آن به که می بیاری و بگساری
                                 (رودکی، 511:1336)
  •  
   

خیام نیز در نوروزنامه می نویسد: «خاصه شراب انگوری تلخ و صافی وخاصیتش آن است که غم را ببرد و دل را خرم کند» (خیام،71:1357)؛ چنانکه در رباعیات نیز به این امر پرداخته است «اندوه دو صد ساله، به یک دم ببرد». همچنین از اشعار آنها برمی آید که شراب در نظر هر دو شاعر خاصیت گوناگونی دارد؛ از جمله برانگیزندة نشاط و شادمانی و اکسیر فراموشی و دوای غم یأس آلود است. ناگفته نماند که این گونه ستایش شراب، علاوه بر در بر داشتن جنبه های رمزی، حکایت از تأثیر فرهنگ ایرانی پیش از اسلام در اشعار ایشان دارد و هم بیانگر جایگاه اشرافی نوعی شعر است که در کنار دربارها و عموماً در قلمرو صاحب منصبان بالیده است.

رودکی:

  • سحابستی قدح گویی و می قطرة سحابستی
    اگر می نیستی، یکسر همه دلها خرابستی
             
  •  
  • طرب، گویی که اندر دل دعای مستجابستی
    اگر در کالبد جان را ندیدستی، شرابستی
                                           (همان: 511)
  •  
   

یا:

  • ساقی تو بده باده ومطرب تو بزن رود
  •  
  • تا می خوریم امروز، که وقت طرب ماست
   

یا:

  • می لعل پیش من آر و پیش من آی
    از آن می مرا ده که از عکس او
                             
  •  
  • به یک‌دست جام و به یک‌دست چنگ
    چویا قوت گردد به فرسنگ سنگ
                                          (همان: 504)
  •  
   

نیز:

  • تا بشکنی سپاه غمان بر دل
                                         
  •  
  • آن به که می بیاری و بگساری
                                           (همان: 511)
  •  
   

خیام:

  • خیام زمانه از کسی دارد ننگ
    می نوش در آبگینه با نالة چنگ
                                  
  •  
  • کو در غم ایام نشیند دلتنگ
    زان پیش که آبگینه آید بر سنگ
                                    (خیام،241:1372)
  •  
   

یا:

  • از آمدن بهار و از رفتن دی
    می خور مخور اندوه که گفته است حکیم
                               
  •  
  • اوراق کتاب عمر ما، گردد طی
    غمهای جهان چو زهر و تریاکش، می
                                            (همان:258)
  •  
   

یا:

  • می خور که زتو کثرت و قلت ببرد
    پرهز مکن ز کیمیایی که از او
                                           
  •  
  • واندیشة هفتاد و دو ملت ببرد
    یک جرعه خوری هزار علت ببرد
                                            (همان:230)
  •  
   

خواجة شیراز نیز ­همنوا با رودکی وخیام است که می فرماید:

  • غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
                                  
  •  
  • دواش جز می چُون ارغوان نمی بینم
                                  (حافظ،1009:1375)
  •  
   

یا:

  • شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
  •  
  • که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
                                            (همان:877)
  •  
   

آمیختگی ­شادی و غم

در اشعار هر دو شاعر، شادی و غم در این دنیا به هم آمیخته است و معتقدند که انسان هیچ گاه به شادمانی مطلق نخواهد رسید. در نظر آنان زندگی کوتاه و آلوده به غم و توأم با درد و رنج و مشقت است. این درد عظیم که لذت خوش زندگی را در کام انسان تلخ می کند، بی درمان است و آن آفریدگاری که آفرینش آدمی، شاهکار دست  قدرت و توانایی اوست، مردمان را جز برای رنج نیافریده است. «آفریده مردمان مر رنج را ». اندوهی ژرف در اشعار آنان است که می خواهد نوشداروی ضد مصائب بیابد. شکایت آنها از این است که ژرفای زندگی را بر وفق مراد انسان نمی‌یابند. اندوهناک هستند، چون انسان را از درک اسرار هستی عاجز و ناتوان می بینند، و اساس و بنیاد هستی و شالودة آرزوها را سخت سست می یابند، می بینند که انسان با دلی به وسعت آسمان و آرزوهای بیکران در عمری کوتاه ناگهان گرفتار غم و اندوه می گردد و سرانجام در مبارزه با ناهمواری­ها و ناکامیها خسته و زبون می‌شود و اسیر دست حوادث، زمانی او را همانند پیکره های خیمه شب بازی می گیرند، و سپس به دور می اندازند و به دیار عدم وسرای نیستی و فنا رهسپار می گردد. 

 رودکی:

  • شاد بود دست از این جهان هرگز
    داد دیده است ازو به هیچ سبب
                                         
  •  
  • هیچ کس؟ تا ازو تو باشی شاد
    هیچ فرزانه؟ تا تو ببینی داد
                                  (رودکی،105:1373)
  •  
   

و یا:

  • جهان همه ساله به کام کس نرود
                           
  •  
  • و گر رود، ندهد هرچه رأی داری و کام
                                            (همان:171)
  •  
   

نیز:

  • مرا دلی‌است که از غمگنی چو دور شود
  •  
  • به غمگنان شود و غم فراز گیرد وام
   

یا:

  • در منزل غم فکنده مفرش ماییم
    عالم چو ستم کند ستمکش ماییم
  •  
  • وز آب دو چشم دل پر آتش ماییم
    دست خوش روزگار ناخوش ماییم
                                 (رودکی، 516:1336)
  •  
   

یا:

  • جز حادثه هرگز طلبم کس نکند
    ور جان به لب آید، به جز مردم چشم
                        
  •  
  • یک پرسش گرم جز تبم کس نکند
    یک قطره آب بر لبم کس نکند
                                           (همان: 515)
  •  
   

خیام:

  • چون حاصل آدمی در این دیر دو در
    خرم دل آن کسی که نآمد به‌وجود
                                 
  •  
  • جز خون دل و دادن جان نیست دگر
    و آسوده کسی که خود نزاد از مادر
                                     (خیام،234:1372)
   

یا:

  • افلاک که جز غم نفزایند دگر
    نا آمده‌ها اگر بدانند که ما
                                             
  •  
  • ننهند به جا تا نر بایند دگر
    از دهر چه می‌کشیم نایند دگر
                                            (همان:233)
  •  
   

نیز:

  • یک روز زبند عالم آزاد نیم
    شاگردی روزگار کردم بسیار
                                      
  •  
  • یک‌دم زدن از وجود خود شاد نیم
    در کار جهان هنوز استاد نیم
                                            (همان:249)
  •  
   

نیز:

  • زین گونه که من کار جهان می بینم
    سبحان الله بهرچه درمی نگرم
                                             
  •  
  • عالم همه رایگان برآن می بینم
    نا کامی خویش اندر آن می‌بینم
                                            (همان:246)
  •  
   

یا:

  • کومحرم راز تا بگویم یک دم
    محنت زده‌ای سرشته‌ای از گل غم
                                      
  •  
  • کز روز نخست، خود چه بودست آدم
    یک چند جهان بگشت و برداشت قدم
                                            (همان:246)
  •  
   

وارستگی و بی تعلقی

اشعار هر دو شاعر سرشار از پند و اندرز و حکمت است و سجایای اخلاقی را در زربفتی از کلام دلنشین که از دل برخاسته است و لاجرم بر دل نشیند، بر سبیل هدایت و ارشاد به دیگران اهدا می­کنند و با بیانی هنرمندانه به سرزنش حرص و طمع و آزمندی و زشتی آنها پرداخته، پلیدی آن را می‌نمایانند؛ بی طمعی را راه رستن از بسیاری از ذلتها می‌دانند و معتقدند که ما بندة حاجات خود هستیم و با هشدار به «القَنَاعَه مالٌ لا­یَنفَدُ» (امام علی(ع)،874:1385) عناصر سازندۀ قناعت که عبارتند از: رضا و خرسندی به نصیب دنیا، ترک حرص و افزون خواهی و... سفارش می‌کنند. رودکی راه آزاد زیستن را رهایی از تکلف می داند و سفارش می کند که: « در بند تکلف مشو، آزاد بزی». این بی نیازی و بی‌طمعی مانع از آن می‌شود که او به نعمت کسان رشک وحسد ببرد و راهبر او در اشعار حکیمانه‌ای است که در این زمینه سروده است. در تفکر خیامی نیز همین معنا و مفهوم تکرار و تأیید شده است. از ابیات عربی او این بی‌طمعی و استغنا و عزت نفس کاملاً مشهود است؛ آنجا که می سراید:

  • إذا قَنعَت نَفسی بِمیسُور بلغة
    امنت تَصاریف الحَوادث کُلها
                        
  •  
  • یحصّلها بالکَدّ کَفّی و ساعِدی
    فَکن یا زَمانی موعِد و مساعِدی
                                   (خیام، 1383: 482)
  •  
   

که در رباعی های منسوب به او نیز همین تفکر موج می زند، و در حقیقت کلام او مصداق « اِنَّ الحَریصَ عَلی الدُّنیا لَفی تَعَب» است (دیوان امام علی(ع)،90:1373).

«از امعان نظر در روایات و منقولات، این استنباط دست می دهد که اولاً خیام مرد افزون طلبی نبوده است؛ چه، افزون طلبی خواه در راه جاه و خواه برای رسیدن به مال، از شأن و اعتبار دانشمند می کاهد،... برعکس، وارستگی و کناره گیری از تمامی آن چیزهایی که آزمندان را مجذوب و اسیر کرده است، به شخص مناعت و سربلندی می بخشد و حریمی از احترام گردش­ فراهم ­می آید­،­ خیام­ چنین ­بوده ­است»­(دشتی،1348­:39)­ و چون ­«الطَّمَعُ­ رِقٌّ ­مُؤَ­بَّدُ»­ است ­(نهج البلاغه، 874:1385). پس باید این ریسمان  را گسست و با داده قناعت کرد و در بند تکلف نشد؛ همان‌طورکه سروده‌اند:

  • با داده قناعت کن و با داد بزی
    در به ز خودی نظر مکن، غصه مدار
                       
  •  
  • در بند تکلف مشو،آزاد بزی
    درکم زخودی نظر کن و شاد بزی
                                 (رودکی، 518:1336)
  •  
   

یا:

  • تا کی گویی که: اهل گیتی
    چون تو طمع از جهان بریدی
                              
  •  
  • در هستی و نیستی لئیمند
    دانی که: همه جهان کریمند
                                (رودکی­،114:1373)
   

این بی نیازی او را از آن باز می دارد که بر نعمت کسان رشک برد و او را راه می نماید که بگوید:

  • زمانه پندی آزادوار داد مرا
    به روز نیک کسان،­گفت، تا تو­غم نخوری
                         
  •  
  • زمانه چو نکو بنگری همه پند است
    بسا کسا که به روز تو آرزومند است »
                                (رودکی، 1336: 394)
   

او نیز غلبه حرص را سبب هلاک می داند، همچو زنبور عسل:

  • همچنان کَبتی که آرد انگبین
    کَبت ناگه بوی نیلوفر بیافت
    وز بر خورشید نیلوفرنشست
    تا چو شد در آب، نیلوفر نهان
                                     
  •  
  • چون بماند داستان من بدین
    خوشش آمد، سوی نیلوفر شتافت
    چون گه رفتن فراز آمد بخست
    او به زیر آب ماند ناگهان
                                           (همان: 533)
  •  
   

«خرسندی طبع خیام و قناعت و آزادگی نفس وی از هرگونه آلودگی به پالوده خسان برکنار است و آنچه مورد نیاز طبیعی آدمی است، پسندیدة طبع حکیم است و زیاده برآن که آدمی استقلال نفس را فدا می­کند، می نکوهد » (شهولی،59:1353).

  • آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
    باقی همه رایگان نیرزد هشدار
                                   
  •  
  • معذوری اگر در طلبش می کوشی
    تا عمر گرانمایه بدان نفروشی
                                    (خیام،258:1336)
  •  
   

توصیف طبیعت

یکی از مختصات شعرای ایران، مخصوصا ًدر قرن چهارم و پنجم و ششم آن است که در توصیف طبیعت و بهاریه و خزانیه سرایی توانایی بسیار داشتند و در اشعارشان به زیباترین وجه به توصیف طبیعت پرداخته اند. خیام و رودکی طبیعت را بشدت حس می کنند و به انسان، طبیعت، آزادگی و زندگی عشق می­ورزند و بسیار خوب توانسته اند از جلوه های گوناگون و رنگارنگ ­طبیعت در بیان افکار و اندیشه های خود بهره گیرند؛ چنانکه شعر آنها هر خواننده یا شنونده‌ای را مجذوب خود می‌کند. «شعررودکی در وصف مناظر طبیعی نغمه ای است که هر خاطر حزین را به نشاط می‌آورد و چون سرودی است که در دل هر پیر و جوان می نشیند­» (سربازی،68:1373). دور شکفتن گل لاله را که یکی از بهترین وقت های موسم بهاران است، نیز برای برداشتن زیغال – قدح می – موافق می شمارد:

  • شکفت لاله تو زیغال بشکفان که همی
                  
  •  
  • بدور لاله بکف برنهاده به، زیغال
                                 (رودکی­،133:1373)
  •  
   

«یکی از عادتهای قدیمی هموطنان شاعر که در بهاران به سیر سبزه زارها برآمده، بر روی فرشهای مخملین سبز بهار نشست های خرسندی تشکیل می‌دهند، در میراث ادبی شاعر به آن اشاره شده است:

  • آهو ز تنگ کوه بیامد ز دشت و راغ
                  
  •  
  • به سبزه باده خوش بود اکنون اگر خوری
                              (میزایوف، 1958: 348)
  •  
   

خیام نیز در نوروزنامه فصلی را به زیبایی و جمال و روی خوب اختصاص داده است؛ همان زیبایی که در ترانه های او نیز چشمگیر است. آنجا که با ترکیب چند واژه طبیعت را با دلنشین‌ترین و زیباترین صورت ترسیم می‌کند: «ابر آمد و باز به سبزه دمید» یا:

  • چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
  •  
  • برخیز و به جام باده کن عزم درست
   

«طبع حساس و زیبا پسند خیام از جلوه های رنگارنگ و دل انگیز زندگی: سبزه و باغ و گلزار و جویبار و ماهتاب و زیبا رویان تأثیر می پذیرد » (یوسفی، 1377: 108).

رودکی وخیام ­مفتون بهار ومنظره های گوناگون آن بوده اند وگرفتن قدح می را در چنین ایامی غنیمت شمرده، به آن سفارش می‌کنند:

  • آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب
    صلصل به سرو بن بر، با نغمه کهن
    اکنون خورید باده و اکنون زیید شاد
    ساقی گزین و باده و می خور به بانگ زیر
                            
  •  
  • با صد هزار نزهت و آرایش عجیب...
    بلبل به شاخ بر، با لحنک غریب
    کاکنون برد نصیب حبیب از بر حبیب
    کز کشت، سار نالد و از باغ، عندلیب
                                (رودکی­،492:1336)
  •  
   

و یا:

  • هر آنگه که خوری می خوش آنگه است
  •  
  • خاصه چوگل و یاسمن دمید
   

خیام:

  • چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
    کاین سبزه که امروز تماشاگه تست
                       
  •  
  • بر خیز وبه جام باده کن عزم درست
    فردا همه از خاک تو بر خواهد رست
                                    (خیام،208:1372)
  •  
   

یکی از عناصر طبیعت که رودکی وخیام در اشعار خود ازآن مدد جسته اند، «خاک » است، خاکی که به تعبیر قرآن، آدمی از آن آفریده شده« خَلَقَ الا­نسان­ مِن صَلصالٍ کَالفَخَّار» (الرحمن/14)­ و­ به ­آن­ باز می­گردد.  مشاهده تغییر و تحول بی نهایت و بی­پایان و دگرگونیهای همیشگی ­در جهان برای هر دو شاعر وسیله ای است برای درک ­حضور دایمی مرگ و اندر یافت اینکه همان گونه که عناصر طبیعی دگرگون می‌شود، ­مقام و ­زندگی این جهانی نیز زایل شدنی است و بیان اینکه انسان ضعیف ­که از خاک برانگیخته شده و دوباره خاک خواهد شد، ­درحقیقت موجودی است حقیر و زبون واسیر جبر زمان و اینکه آیا این جسم فرسوده مجدداً زنده واحیا خواهد شد ؟

«این نوع دقت در جریان بی وقفه استحالة اجساد و ذرات و پی­گیری­ آن نیز ­نمودار نگرشی حکیمانه و ژرف ­بین است »(یوسفی،1377: 119) که در اشعار هر دو شاعر نیز موج می‌زند و گاه نیز نمایانگر یأس افراد و نومیدی ایشان از روزگار نامساعد و عدم کامیابی در دست‌یابی به تجربه‌های ژرف عرفانی نه یأس‌سوز و ظلمت شکن‌اند.

شکل گیری این تفکر در فرهنگ و جامعة ایرانی، حتی از زمان «اردشیر» در وجود خود شاه تجلی کرده است. مسعودی در مروج الذهب نقل می کند­: « اردشیر درآخر عمر خود از پادشاهی کناره کرد و به نظر آورد که پیش از او کسانی شهرها ساخته و قلعه ها برآورده و لشکرها کشیده و سپاه و نفر و لوازم از او بیشتر داشته‌اند، اما همه خاک شده و در گور خفته‌اند؛ بدین جهت ترجیح داد کناره گیرد و به آتشکده نشیند» (مسعودی،243:1347).

هر دو شاعر هشدار می‌دهند که هر چند اکنون خواب تو بر دیباست، اما سرانجام به خاک اندرون باید خفت و با کسان بودن تو بی فایده است، چرا که در گور و زیر خاک تنهایی و همنشین ویاری جز مور ومگس نخواهی داشت؛ حتی به این اندازه هم قانع نیستند و هشدار می‌دهند که خاکی که زیر پای رهگذران لگد کوب می‌شود، رخسار واندام زیبارویی است که درآن خاک مدفون و بمرور زمان با آن عجین شده است، و یا خاکی است که با دستان کوزه گر تغییر شکل داده و درکسوت دیگر خود را نشان داده است وگرچه باید گفت فقدان یا ضعف شهود عرفانی محضر دوست تاحدی نیز شاعر را در برهوت تردید و زندان خاک متوقف کرده است.

رودکی:

  • بودنت در خاک شده یافتی
                                       
  •  
  • همچنان کز خاک بود انبودنت
                                 (رودکی، 188:1373)
  •  
   

یا:

  • چنان که خاک سرشتی به زیر خاک شوی
                  
  •  
  • نیات خاک و تواندر میان خاک آگین
                                           (همان: 207)
  •  
   

 

یا:

  • مرده نشود زنده، زنده بستودان
                                 
  •  
  • آیین جهان چو نین تا گردون گردان شد
                                 (رودکی، 522:1336)
  •  
   

خیام:

  • در پردة اسرار کسی را ره نیست
    جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
                                
  •  
  • زین تعبیه جان هیچ‌کس آگه نیست
    فریاد که این فسانه ها کوته نیست
                                     (خیام،209:1372)
  •  
   

یا:

  • یک قطرة آب بود وبا دریا شد
    آمد شدن تو اندر این عالم چیست
                                    
  •  
  • یک ذرة خاک با زمین یک جا شد
    آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
                                            (همان:233)
  •  
   

یا:

  • یک چند به کودکی به استاد شدیم
    پایان سخن شنو که ما را چه رسید
                                    
  •  
  • یک چند ز استادی خود شاد شدیم
    از ابر درآمدیم وچون باد شدیم
                                           (همان:249)
  •  
   

یا:

  • بر کوزه گری پریر کردم گذری
    من دیدم اگر ندیده هر بی خبری
                                   
  •  
  • از خاک همی نمود هردم هنری
    خاک پدرم بر کف هر کوزه گری
                                            (همان:261)
  •  
   

 

نتیجه‌ گیری:

علاوه بر آنچه گذشت، به شباهت ها و تفاوتهای افکار آدم الشعرای شعر فارسی و حکیم نیشابوری می پردازیم:

1- هر دو شاعر از نبوغ فکری و استعداد خدادادی­ برخوردار بودند. رودکی «هشت ساله بود­که قرآن را حفظ­کرد وبه شاعری پرداخت »(زرین کوب،11:1343)؛ خیام نیز« مردی است که قطعاً از تفکرات فلسفی والایی برخوردار بوده است. » (جعفری،58:1365) و «در حکمت او را تالی ابو­علی سینا می‌خواندند و در ریاضیات سرآمد فضلا می‌شمردند» (فرو4:1371).

2- نوعی تفکر«اپیکوری »دراشعار هر دو شاعر وجود دارد.

3- هر دو شاعر خردگرا هستند.

4- هر دو شاعر متهم به «زندقه» هستند.

5- هر دو شاعر به نوعی تحت تأثیر اندیشة «زروانی» قرار دارند.

6- نوعی تفکر هدونیستی(گرایش به اغتنام فرصت) دراشعار هر دو شاعر وجود دارد.

7- یکی از ویژگیهای مشترک هر دو انتساب و عدم انتساب ابیات است.

8- اشعار هردو شاعر در نهایت فصاحت و بلاغت، موجز و استوار و لفظ با معنی مطابق است.

9- هردو شاعر بر شاعران بعد از خود تأثیر گذار بوده اند.

10- « در تمامی رباعیات خیامی - چه اصیل وچه منسوب به او- ­حتی یک رباعی نمی‌توان یافت که در مدح امیر یا وزیر سروده باشد واین گوهر مشعشع به شائبة نام و ننگ آلوده نشده است» (شیروانی،18-19:1370).

11- در تمامی رباعیات خیامی -  چه اصیل و چه منسوب به او - یک لفظ رکیک و هجو و هجا مشاهده نمی‌شود.

12- هر دو شاعر دختر رز را به عقد خود درآورده اند، اما شراب رودکی گوارا و شیرین و زدایندۀ غم است و به آن اندازه باید خورد که اندوه از دل سرد ببرد، اما شراب خیام تلخ و نفوذ کننده است، و باید آن اندازه خورد که بیخودی و فراموشی به همراه داشته باشد.

 

1- قرآن کریم

2- علی‌بن ابی‌طالب (ع): دیوان امام علی علیه‌السلام، سروده‌های منسوب به آن حضرت، تألیف قطب‌الدین ابوالحسن محمدبن الحسین‌بن الحسن­بیهقی نیشابوری­کیدری؛­ تصحیح، ترجمه، مقدمه، اضافات و تعلیقات ابوالقاسم امامی، سازمان اوقاف و امور خیریه، اسوه، تهران،١٣٧٣.

3- آقایانی­چاوشی، جعفر: سیری در­افکار علمی و­فلسفی حکیم­عمر­خیام نیشابوری،­ انجمن­فلسفه ایران، تهران، 1358.

4- اته، هرمان: ­تاریخ­ادبیات فارسی،­ترجمه وحواشی صادق رضا زاده­شفق،­ بنگاه­ترجمه و­نشر­کتاب،­تهران، 1351.

5- اسلامی ندوشن، محمد علی: جام جهان بین، انتشارات توس، چاپ چهارم ، تهران، 1355.

6- ابن حنبل، احمد بن محمد: المسند، شرحه و صنع فهارسهاحمد محمد شاکر، دارالمعارف، مصر، ١٣٧٧ق.

7- جعفری تبریز، محمد تقی: تحلیل شخصیت خیام، کیهان، چاپ اول، تهران، 1356.

8- حلبی، علی اصغر: تاریخ فلسفه در ایران و جهان اسلامی، اساطیر، تهران، 1368.

9- خرمشاهی، بهاءالدین: حافظ نامه، علمی، چاپ هفتم، تهران، 1375.

10- خیام، عمربن ابراهیم: نوروزنامه، زیر نظر علی حصوری، طهوری، چاپ دوم، تهران، 1357.

11- خیام، عمربن ابراهیم: رباعیات،تصحیح محمد علی فروغی و قاسم غنی، به کوشش بهاء‌الدین­خرمشاهی، ناهید، تهران، 1373.

12- خیام، عمربن ابراهیم: رباعیات حکیم عمر خیام نیشابوری، اسماعیلیان، تهران، 1369.

13- خیام، عمربن ابراهیم: رباعیات، تصحیح محمد­علی فروغی و قاسم غنی، به اهتمام عبد­الکریم جربزه‌دار، اساطیر، تهران،1371.

14- خیام، عمربن ابراهیم: ترانه های خیام، تصحیح محمد باقرنجف زاده بار فروش، امیرکبیر، تهران،1383.

15- دشتی،علی: دمی با خیام، امیرکبیر، تهران،1348.

16- ذکاوتی قراگوزلو، علیرضا: حکیم سخن آفرین، نشر دانش، تهران، 1369.

17- رضا زاده شفق، صادق: تاریخ ادبیات ایران، دانشگاه شیراز، شیراز،1352.

18- رودکی­سمرقندی،­ابوعبدالله­جعفر ابن­محمد: دیوان،­تنظیم تصحیح ونظارت، جهانگیر­منصور، ناهید، تهران، 1373.

19- ریپکا، یان: تاریخ ادبیات ایران، گوتنبرگ، تهران، 1370.

20- زرین کوب، عبدالحسین: با کاروان­حله، علمی، تهران،1343.

21- زین‌الدین­الرازی، محمدبن­ابی بکر: ­امثال­و­حکم، ترجمه و تصحیح و ­توضیح ­فیروز حریرچی، با­مقدمه  شاکر الفحام، ­دانشگاه تهران، ­تهران­،١٣٦٨.

22- سربازی، مظفر: رودکی، شرکت توسعة کتابخانه های ایران، تهران،1373.

23- شهولی، عبدالرحیم: حکیم خیام و زمان او، انتشارات گوتنبرگ،1353.

24- صفا، ذبیح الله: تاریخ ادبیات در ایران، ابن سینا، تهران،1363.

25- کریستن سن، آرتور امانوئل:ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی، رنگین، تهران، 1317.

26- مسعودی، علی بن حسین: مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، بنگاه ترجمه و نشر­کتاب، تهران، 1347.

27- مهاجر شیروانی، فردین و شایگان، حسن: نگاهی به خیام، پویش، تهران،1370.

28- میزایف، عبدالغنی: ابوعبدالله رودکی، نشریات دولتی تاجیکستان، استالین آباد، 1958.

29- نفیسی، سعید: محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی، چاپ دوم، انتشارات ابن سینا، تهران،1336.

30- نهج البلاغه:­گردآورنده شریف­رضی(ره)، ترجمه محمدعلی انصاری، چاپ دوم، مؤسسه انتشاراتی امام عصر(عج)، قم،­1385.

31- یوسفی، غلامحسین: چشمة روشن، علمی، تهران، 1377.