الگوی کنشگر در برخی روایت‌های کلامی مثنوی معنوی بر اساس نظریه الگوی کنشگر آلژیرداس گرماس

نوع مقاله: مقاله علمی

نویسندگان

1 دانشیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه اراک

2 دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه اراک

چکیده

در علم روایت شناسی شخصیت‌ها به عنوان جزئی از ساختار کلّی متن محسوب می‌شوند که تابع کنش‌های از پیش تعیین شده‌اند، بنابراین برای تحلیل شخصیت ابتدا باید الگویی از حوزه کنش آنان به دست آورد. آلژیرداس ژولین گرماس؛ از جمله روایت شناسانی است که به چنین الگویی دست یافته است. گرماس معتقد است، الگوی کنشی که ارائه داده جهان شمول است و با هر روایتی قابلیت انطباق دارد. از طرفی درون مایه روایت می‌تواند تا حدودی بر ساختار آن تأثیر بگذارد. در این مقاله با نظر به جهان شمول بودن الگوی کنش گرماس و قابل انطباق بودن آن با هر چه روایت محسوب می شود، برخی از روایت‌های دفتر اول و دوم مثنوی که از درون مایه کلامی برخوردار بودند، برگزیده شد تا نشان داده شود در مواجهه روایت‌های کلامی با الگوی کنشگر به عنوان بخشی از ساختار چه رخ می‌دهد و از خلال این رویارویی دریچه‌ای تازه گشوده شود تا بتوان از این منظر نسبت به برخی روایت‌های کلامی مثنوی به نگاهی بدیع و متفاوت دست یافت. آن چه به عنوان دستاورد این پژوهش بر آن تأکید می‌شود، تغییراتی است که در نتیجه درون مایه کلامی روایت‌ها؛ بخصوص در حوزه کنش بازدارنده و یاری رسان رخ می دهد. کنشگران متناسب با نوع عقیده کلامی گاه نسبت به این تغییرات آگاهی دارند و گاه ناآگاهانه عمل می‌کنند. هم چنین بر اساس نظریه گرماس و نیز عقیده توحید افعالی جفت متقابل بنیادین در روایت‌های منتخب انسان و خدا به عنوان دو فاعل مجازی و حقیقی است که مفعول آن‌ها می‌تواند نسبت به هم دو حالت همسویی و تضاد داشته باشد.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

Actant Pattern in Some of Masnavi's Theological Narratives (Based on Algirdas Greimas’ Theory of Actant Pattern)

نویسندگان [English]

  • J Moshayedi 1
  • R azad 2
1 Associate Professor of Persian language and literature, University of Arak
2 PhD candidate of Persian language and literature, University of Arak
چکیده [English]

In narratology, characters are considered as part of overall structure of text and are subject to predetermined actions. Thus, for analyzing characters, first of all, a pattern of their action area should be gained. Algirdas Julien Greimas is among those narratologists who gained such a pattern.
Greimas believes his actant pattern is universal and compatible with any kind of narrative. On the other hand, the theme of narrative can somehow affect its structure. In this article, with respect to universality of Greimas’ pattern and its compatibility with any kind of narrative, some narratives of first and second book of Masnavi which have theological theme were selected to show what would happen during the confrontation of theological narratives and actant pattern as a part of structure, and through this confrontation a new window will be opened so that we can gain a novel and different view about some of theological narratives of Masnavi. What is emphasized  as the result of this research are changes which take place due to the theological theme of narratives, especially in the action area of halter and helper. Proportional to their theological ideas, actants are sometimes aware of these changes and sometimes act unconsciously. Also, on the basis of Greimas’ theory and Actions Monotheism idea, the fundamental binary opposition in selected narratives of Man and God is considered as the real and unreal subjects whose objects can be in the same or opposite direction.
 

کلیدواژه‌ها [English]

  • Greimas’ actant pattern
  • theological narratives
  • Masnavi Ma’navi

مقدمه

تا زمانی که نظریات ادبی بر واقع گرایی تأکید می‌کرد، شخصیت‌های داستانی همه مقلّد انسان‌های واقعی محسوب می‌شدند. در آن دوران، توجه نویسندگان به طرز زندگی انسان در دنیای واقعی معطوف می شد تا با گرته برداری از آن، شخصیت‌هایی طبیعی خلق شوند. نظریه پردازان معتقد بودند، همان گونه که در جهان واقعی انسان‌ها آفرینندة کنش‌های خود هستند، شخصیت های داستانی نیز خود کنش هایشان را خلق می‌کنند؛ بدین ترتیب به نظر می‌رسید شخصیت‌ها به عنوان عنصری تقلید شده از انسان های واقعی، جدا از متن روایت و حتی بیشتر متعلق به دنیای خارج باشند:

نظریة واقع گرایی اشخاص را تقلیدی از مردم واقعی می داند و طوری ظریفانه با آنان رفتار می‌کند که گویی همسایگان یا دوستان مایند؛ در عین حال، آنان را منتزع از بافت کلامی اثر مورد بحث نیز محسوب می کند. این گونه رویکرد [...] انگیزه‌های ناخودآگاه اشخاص را بررسی کرده و حتی برای آنان - فراتر از آن چه در متن مشخص شده است- گذشته و آینده‌ای در نظر می‌گیرد (ریمون کنان، 1387: 7-46).

پس از رواج نظریات ساختارگرایانه طرز تلقی نسبت به شخصیت متحوّل می شود. از این پس، شخصیت نه به عنوان تقلیدی از انسان‌های جهان واقعی و عنصری مجزّا از متن؛ بلکه به منزلة جزئی از ساختار کلّی روایت و برخاسته از آن به شمار می رود و به اصطلاح وانز هایمر (Weins Heimer)زمینه مند (Textualized) می‌شود (ریمون کنان، 1387: 47). زمینه مند شدن شخصیت بدین معناست که شخصیت، دیگر جدا از متن هیچ موجودیتی ندارد و خود هیچ کنشی را خلق نمی‌کند؛ بلکه تنها جزئی از ساختار کلّی متن است که باید تابع حوادث از پیش تعیین شده باشد؛ بدین ترتیب،در این دوران، دیگر شخصیت نه به عنوان آفرینندة کنش های روایت؛ بلکه به عنوان اجرا کنندة کنش‌های از پیش معلوم شده محسوب می‌شود:

برخی رویکردها، بویژه رویکرد ساختارگرایانه به شخصیت، بیش تر میل به آن دارند که به جای تحلیل رابطة شخصیت ها با جهان خارج، آن را در چارچوب رابطه شان با خود متن تحلیل کنند [...] یک رویکرد افراطی در این مورد آن است که شخصیت پردازی را تابعی از ساختار پیرنگ و مجموعه‌ای از نقش های کارکردی یا عناصر روایی می‌انگارد (مکاریک، 1384: 193).

با نظر به زمینه مند دانستن شخصیت در دورة ساختارگرایی، شخصیت هویتی جدا از متن ندارد؛ موجودیت و هویت او صرفاً وابسته به کنشی است که در متن روایت عهده دار اجرای آن می باشد؛ به همین سبب، در نظریات ساختارگرایانه بیش تر بر روی کنش و پیرنگ داستان تکیه می‌شود تا بر روی شخصیت؛ حتی آن جایی هم که سخن از شخصیت به میان می‌آید، تلاش می شود بر اساس حوزة کنشی که عهده دار انجام آن است تعریف شود.

 

معرفی نظریة گرماس

از نگاه ساختارگرایان، ساختار، چارچوبی مفهومی برای درک جهان است و البته ذهن انسان است که به جهان ساختار یا همان چارچوب مفهومی می‌بخشد و سپس بر اساس آن جهان را درک می کند:

«نظمی که ما در جهان می بینیم نظمی است که ما بر آن تحمیل می کنیم. فهم ما از جهان نتیجة ادراک ساختارهای موجود در جهان نیست. ساختارهایی که به گمان خود در دنیا ادراک می کنیم، در واقع ساختارهای ذاتی (فطری) ذهن انسان هستند که ما به جهان نسبت می دهیم تا بتوانیم با آن رابطه برقرار کنیم. منظور این نیست که هیچ گونه حقیقتی مبنی بر امور واقع وجود ندارد؛ بلکه امور واقع، بسیار بیش از آن هستند که بدون نظام های مفهومی ای که آن ها را محدود می کنند و نظم می بخشند، ادراک شوند. این نظام های مفهومی از ذهن انسان سرچشمه می‌گیرند» (تایسن، 1387: 338).

آلژیرداس گرماس (A. j. Greimas) که همانند ساختارگرایان شخصیت را جزئی از متن و تابع کنش ها می داند، از موفق ترین نظریه پردازانی است که به الگوبندی شخصیت پرداخت. او معتقد است بنیادی‌ترین چارچوبی که ذهن انسان در قالب آن به جهان ساختار می بخشد و سپس مفهوم آن را درک می‌کند، تقابل است. ذهن انسان هر چیزی را در برابر نقطة مقابلش قرار می دهد تا بتواند مفهوم آن را درک کند؛ بنابراین، تقابل ها جنبة بنیادین دارند و به همین سبب، شناخت و درک آن ها بسیار اهمیت دارد. از طرفی تقابل سازی های ذهن انسان به زبان او، تجربة او و سرانجام روایت های او راه می یابد؛ بنابراین، تقابل‌ها ساختار بنیادین متن را نیز تشکیل می دهند و به همین دلیل، برای درک ساختار متن ابتدا باید تقابل ها را درک کرد. (تایسن، 1387: 364).

گرماس پس از آن که تقابل ها را مبنای نظریة خود قرار می دهد، یک سطح تفکر پیش زبانی در نظر می گیرد و توضیح می دهد که در آن سطح تقابل ها همچون یک انسان ممثّل می شوند و به عنوان یک مشارک (Actant) در تقابل و جدل با هم قرار می گیرند و هنگامی که این تقابل و جدل توسعة زمانی پیدا کند، روایت خلق می شود. گرماس توضیح می دهد اگر به این مشارکین خصلت های اجتماعی یا فرهنگی داده شود، به نقش (Role) در کنش داستانی بدل می شوند و اگر به آن ها ویژگی‌هایی داده شود که به آنان فردیت بخشد، کنشگر (Acteur) یا همان شخصیت می‌شوند (اسکولز، 1383: 147). گرماس تأکید می‌کند شخصیت‌های یک روایت همه بر اساس الگوی کنش نقش خود را ایفا می کنند؛ الگوی کنشی که در سطح گسترة روایی شکل گرفته و همیشه این امکان را دارد که در هر روایتی تکرار شود (احمدی، 1370: 164).

گرماس در ارائة الگوی کنشگران به دستور زبان توجهی ویژه دارد و کنشگر را قبل از آن که اجرا کنندة کنش بداند بیش‌تر مجری عملی دستوری تلقی می‌کند (تادیه، 1378: 254). او با نظر به دستور زبان معتقد است همان گونه که در ساختار پایة زبان با انجام یک فعل، چیزی از فاعل به مفعول منتقل می‌شود، ساختار بنیادین روایت نیز بر اساس انتقال چیزی از کنشگری به کنشگر دیگر شکل می‌گیرد: «پیشرفت پیرنگ (حرکت از کشمش به گره گشایی، نزاع به آشتی، جدایی به وصال و غیره) انتقال چیزی (یک ویژگی یا یک شیء) از یک کنشگر به کنشگری دیگر را دربردارد [...] بنابراین، ساختار بنیادی روایت با ساختار بنیادی زبان یکی است: فاعل – مفعول – فعل» (تایسن، 1387: 365).

در نهایت گرماس با در نظر گرفتن تقابل ها به عنوان ساختار بنیادین روایت و نیز مورد توجه قرار دادن دستور زبان نتیجه می‌گیرد، شش نوع کنشگر وجود دارد که در قالب سه جفت متقابل، سه الگوی کنشی را شکل می دهند:

الگوی کنشی اول جفت متقابل فاعل (Subject) و مفعول (Object) را دربرمی گیرد. فاعل کنشگر اصلی روایت است که هدفی خاص را دنبال می کند. مفعول همان هدفی است که فاعل در پی کسب آن می باشد (مکاریک، 1384: 152).

الگوی کنشی دوم شامل جفت متقابل فرستنده (Destinateur) و گیرنده (Destintaire) است. فرستنده نیرویی است که کنشگر اصلی (فاعل) را به دنبال هدفی (مفعول) می فرستد. کنشگری که مفعول را از فاعل دریافت می‌کند، گیرنده نام دارد (مکاریک، 1384: 152).

الگوی کنشی سوم از جفت متقابل بازدارنده (Opposant) و یاری رسان (Adjuvant) تشکیل می شود. بازدارنده کنشگری است که تلاش می‌کند، فاعل را از رسیدن به مفعول بازدارد و در مقابل یاری رسان کنشگری است که فاعل را برای کسب مفعول یاری می کند. به تعبیر ریچارد هارلند (Richard Hardland) گرماس این الگوی کنشی را در جهت پیش بردن و یا پس راندن فاعل به سوی مفعول تلقی می کند (هارلند، 1385: 363).

 الگوی کنشی اول و دوم؛ یعنی جفت متقابل فاعل/مفعول و فرستنده/گیرنده جنبة بنیادین دارند و حضور آن‌ها در هر روایتی حتمی است؛ امّا ضرورتی وجود ندارد که الگوی کنشی سوم، بازدارنده/یاری رسان، حتماً در هر روایتی حضور داشته باشد؛ بلکه می توانیم روایتی داشته باشیم که در آن فاعل بازدارنده و یاری رسان ندارد (اسکولز، 1383: 150).

 

طرح موضوع

همان طور که خود گرماس تأکید می‌کند، الگوی کنشی که او تهیه کرده، الگویی زیر بنایی و جهان شمول است که می‌تواند با همة روایت‌ها منطبق باشد؛ بنابراین، باید انتظار داشت الگوی کنشگر گرماس با هر آن چه روایت محسوب می شود، مطابقت داشته باشد؛ چه روایتی باشد، برگرفته از متنی سنّتی و حتی عرفانی همچون مثنوی و چه روایتی باشد نوگرایانه و مدرن. در تعریف روایت آمده است: «توالی از پیش انگاشته شدة رخدادهایی که به طور غیرتصادفی به هم اتصال یافته‌اند» (تولان، 1383: 20). بر این اساس هر آن چه طبق این تعریف روایت محسوب شود، باید بنابر ادعای گرماس با الگوی کنشگر او مطابقت داشته باشد.

نکتة دیگر آن که «ساختار با عوامل درون مایه درگیر است» (هاوثورن، 1384: 93). در متونی نظیر مثنوی که مباحث عرفانی و کلامی از درون مایه‌های عمده است، دور از انتظار نیست، چنین مباحثی با ویژگی های خاصی که دارند. ساختار روایت را کم و بیش تحت تأثیر قرار دهند. کنشگران و کنش های از پیش تعیین شده‌ای که کنشگران از آن پیروی می‌کنند، همه جزئی از ساختار هستند و طبیعی است، درون مایه بر آن‌ها به عنوان بخشی از ساختار تأثیر بگذارد.

در این مقاله با نظر به این که حکایت های انتخاب شده از دفتر اوّل و دوم مثنوی قبل از هر چیز به عنوان «روایت» با الگوی جهان شمول کنشگر گرماس مطابقت دارد و نیز مد نظر قرار دادن این نکته که درون مایه می تواند بر ساختار تأثیرگذار باشد، نشان داده خواهد شد، روایت هایی با درون مایة کلامی که ویژگی‌هایی خاص و منحصر به خود را دارد در مواجهه با الگوی کنشی گرماس چگونه الگوبندی می شوند و هم چنین نشان داده می شود، نگریستن به روایت‌های کلامی مثنوی از منظر الگوی کنشگر گرماس چگونه افق‌های تازه‌ای از این متن را آشکار می‌کند و چه دستاوردهایی را در پی دارد. 

 

پیشینة پژوهش

تا به حال کمتر بر اساس نظریه‌های جدید شخصیت؛ بویژه با دیدی روایت شناختی و از منظر الگوی کنشگر گرماس به متون کلاسیک ادبیات فارسی نگریسته شده است و انجام چنین پژوهش هایی پیشینة چندانی ندارد؛ اما لزوم آن در وضعیت کنونی نقد و نظریه در ایران امری انکارناشدنی است؛ البته به شرط آن که به کارگیری چنین نظریه هایی سنجیده و دقیق باشد و به دستاوردی تازه منجر شود؛ نه این که صرفاٌ برای این باشد که در نهایت گفته شود: این نظریه با فلان اثر انطباق داده شد و این نتیجه به دست آمد که نظریة خوبی است و می شود آن را در این متن اعمال کرد و یا حتی در مواقعی تحمیل کرد؛ به عبارتی دیگر، به کارگیری نظریه‌های جدید در صورتی شایسته است که دریچة تازه‌ای را پیش روی ما بگشاید و از منظر آن بتوان به نگاهی متفاوت و بدیع نسبت به متن دست یافت و ابعاد تازه‌ای از آن را کشف کرد و از مباحث تکراری و کلّی که بارها و بارها؛ بخصوص در مورد متون کلاسیک مطرح شده است، پرهیز نمود. در واقع، رسیدن به دستاوردی تازه و گشوده شدن افق های جدیدی از متن است که به کاربرد نظریه‌ها اعتبار و ضرورت می بخشد که متاسفانه تا کنون در ایران چنین پژوهش‌هایی با آن بینش و عمقی که انتظار می رود، کمتر صورت گرفته است.

 

تحلیل برخی روایت‌های کلامی مثنوی بر اساس الگوی کنشگر گرماس

از میان درون مایه‌های کلامی روایات مثنوی، یکی نفی سببیت میانی و دیگری اعتقاد به جبر و سرنوشت از پیش معلوم است. در این پژوهش بر اساس الگوی کنشگر گرماس و با تکیه بر همین دو ایده به تحلیل برخی روایت‌های کلامی دفتر اول و دوم مثنوی پرداخته می شود.   

الف) نفی سببیت میانی Mediate Cause

ارسطو و به پیروی از او عقل‌گرایان معتقدند، در این عالم هر چیزی مسببّی دارد و هیچ معلولی بدون علت رخ نمی‌دهد؛ اما اشاعره این عقیده را باور ندارند و در مقابل بر نفی سببیت میانی تأکید می‌کنند. آنان معتقدند مسبّب اصلی تنها خداست و حوادثی که ما به صورت سلسله علل متوالی می بینیم. برخاسته از عادت ما به این امور است؛ مثلاً ما عادت کرده‌ایم ببینیم آتش می‌سوزاند؛ اما حقیقت این است که دلیل غایی سوختن نه آتش بلکه ارادة خداوند است و اگر او نخواهد آتش نمی‌سوزاند: «سبب حقیقی برای هر چه که حادث می‌گردد، نه نظام مقرر و نه قوانین طبیعی است، بلکه سبب حقیقی خدای تعالی است» (غزالی، 1376: 27).

در روایت هایی که نفی سببیت میانی در آن‌ها مطرح می‌شود و چیزی شبیه به معجزه رخ می دهد، گاهی فاعل شخصیتی منفی دارد و مفعول او از میان بردن شخصیتی دینی و یا پیروان دین خاصی است. کنشگر یاری رسان نیز یکی از پدیده‌های طبیعی مانند آتش است. سپس خداوند به عنوان بازدارنده با قدرتی که در تصرّف در پدیده های طبیعی دارد، آتش را از سوزاندن باز می دارد؛ بنابراین راه یافتن ایدة نفی سببیت میانی در روایت دو نتیجه در بر خواهد داشت؛ یکی تغییر موضع کنشگری مانند آتش از یاری رسان به بازدارنده و دیگر زنجیره‌ای شدن بازدارندگی:

تغییر موضع آگاهانة کنشگر از یاری رسان به بازدارنده: خداوند به عنوان بازدارنده قادر است در پدیده‌های عالم تصرّف کند و اسباب ظاهری رخ دادن آن‌ها را از میان بردارد، بنابراین با تصرّف در یاری رسان که پدیده‌ای طبیعی است آن را به بازدارنده تبدیل می‌کند، بدین ترتیب یاری رسان به خواست خداآگاهانه تغییر موضع می‌دهد و به بازدارنده بدل می‌شود.

زنجیره‌ای شدن بازدارندگی: بازدارندة اصلی خداوند است که سبب تغییر موضع یاری رسان به بازدارنده می‌شود؛ در نتیجه زنجیره‌ای دو حلقه‌ای از بازدارندگان شکل می‌گیرد: خداوند به عنوان بازدارندة نخستین و حقیقی در پدیدة طبیعی تصرّف می‌کند و پدیدة طبیعی با تغییر موضع از یاری رسان به بازدارنده، به منزلة بازدارندة ثانوی و مجازی، فاعل را از دستیابی به مقصود باز می دارد. 

روایت «پادشاه جهود دیگر که در هلاک دین عیسی سعی می نمود»از دفتر اولبه عنوان نمونة این مورد بررسی می‌شود: 

طبق این روایت یکی از پادشاهان جهود آتشی عظیم برمی افروزد تا هر که را به بت مورد نظر او سجده نیاورد، در آن آتش بسوزاند؛ امّا زنی از سجده سر باز می زند. برای به سجده واداشتن او طفل خردسالش را در آتش می‌اندازند. به خواست خدا و تصرف او در آتش به طفل گزندی نمی رسد. با دیدن این صحنه ترس عیسویان از میان می‌رود و خود را درون آتش می‌اندازند، بدون این که لطمه‌ای به آنان وارد شود. سرانجام زبانه‌های آتش دامن گیر پادشاه جهود می‌شود و او را از میان می برد (رک. مولوی، 1373: 55-46).

طبق الگوی کنش گرماس روایت این گونه تقلیل می یابد:

  1. پادشاه جهود (فاعل) در پی به هلاکت رساندن عیسویان (مفعول) است.
  2. آتش (یاری رسان) تهدید کنندة جان کسانی است که از سجده سرباز می زنند.
  3.  خداوند (بازدارنده) با تصرّف در سلسله علل ظاهری، آتش را از سوزاندن باز می دارد.
  4. آتش (بازدارنده) با آسیب نرساندن به عیسویان، فاعل را از رسیدن به مفعول باز می دارد.

نیروی فرستندة فاعل کینه و دشمنی او نسبت به عیسویان و گیرندة مفعول پادشاه جهود است.

چنان که مشاهده می شود، بر مبنای نفی سببیت میانی، دو تغییر در الگوی کنشگر رخ می‌دهد، یکی تغییر موضع آگاهانة کنشگر آتش از یاری رسان به بازدارنده و دیگر زنجیره‌ای شدن بازدارندگی:

تغییر موضع آگاهانة کنشگر از یاری رسان به بازدارنده: پادشاه جهود به عنوان فاعل در پی به هلاکت رساندن عیسویان است. آتش که پدیده‌ای طبیعی است او را در این راه یاری می کند. در این هنگام خداوند به عنوان قدرتی برتر در آتش تصرّف می کند و آن را از سوزاندن بر حذر می‌دارد. در نتیجة این حضور غیر مستقیم خداوند در روایت و تصرّف او در آتش، آتش آگاهانه از یاری رسان به بازدارنده تغییر موضع می دهد و به جای یاری رسانی فاعل او را از رسیدن به مفعول باز می دارد.

زنجیره‌ای شدن بازدارندگی: در این روایت، بازدارندة حقیقی خداوند است؛ زیرا خواست و ارادة او درست در نقطة مقابل فاعل قرار دارد و به عبارتی خداوند دقیقاٌ با آن چه فاعل می خواهد انجام دهد، مخالف است و به عنوان یک بازدارندة قدرتمند در پی بازداشتن فاعل از رسیدن به مفعول است. امّا خداوند خود مستقیماً وارد صحنة روایت نمی‌شود؛ بلکه به واسطة تصرف در آتش این کار را انجام می‌دهد؛ بنابراین، خداوند بازدارندة نخستین و حقیقی، و آتش بازدارندة ثانوی و مجازی است که زنجیرة دو حلقه‌ای بازدارندگان (خدا و آتش) را تشکیل می‌دهند.

ب) روایت های مشابه نفی سببیت میانی

دسته‌ای دیگر از روایت‌ها هستند که گرچه عقیدة نفی سببیت در آن ها راه نیافته؛ اما از جهات بسیاری شبیه به روایت‌هایی هستند که این عقیده در آن ها نفوذ پیدا کرده است. در این نوع روایت‌ها نیز، مانند روایات مبتنی بر نفی سببیت میانی، فاعل قصد دست یابی به مفعولی را دارد؛ یاری رسان به او وعدة یاری می‌دهد؛ امّا به خواست خداوند تغییر موضع می‌دهد و به جای یاری رسانی، او را از رسیدن به مفعول باز می‌دارد. تنها تفاوت روایت های مبتنی بر نفی سببیت میانی و روایات مشابه آن در این است که در این جا یاری رسان پدیده‌ای طبیعی نیست؛ بلکه یک پیامبر است و این که خداوند نه از طریق تصرّف در امور؛ بلکه به واسطة وحی یعنی از طریق جبرئیل و آگاه کردن پیامبر از آن چه نسبت به آن بی اطلاع است، او را از یاری رسانی فاعل باز می دارد؛ بدین ترتیب، زنجیرة بازدارندگی نیز از سه حلقه (خدا، جبرئیل، پیامبر) تشکیل خواهد شد، بر خلاف نوع قبل که تنها از دو حلقه (خدا و پدیدة طبیعی) شکل می‌گرفت. روایت «منافقان و مسجد ضرار ساختن ایشان» در دفتر دوم مثنوی نمونه‌ای از این نوع است. 

طبق این روایت، منافقان در رقابت با مسجد قبا، مسجد ضرار را می سازند و از پیامبر درخواست می کنند در آن نماز بگزارد. پیامبر که قصد رفتن به منطقة تبوک را داشته است، خواندن نماز را به بعد از بازگشت موکول می کند. پس از بازگشت پیامبر، آیات 110 – 107 سورة توبه نازل می شود و خداوند از طریق جبرئیل پیامبر را از نیت پلید منافقان آگاه می‌کند. پیامبر نه تنها در مسجد ضرار نماز نمی خواند؛ بلکه فرمان می دهد آن جا را ویران کنند (رک. مولوی، 1373: 415-404).

طبق الگوی گرماس روایت این گونه تقلیل می یابد:

1- منافقان (فاعل) در پی رقابت با مسجد قبا (مفعول) هستند.

2- پیامبر (یاری رسان) به آنان وعده می دهد در مسجد ضرار نماز خواهد خواند.

3- خدا (بازدارنده) به واسطة جبرئیل پیامبر را از نیت منافقان آگاه می کند.

4- پیامبر (بازدارنده) در مسجد ضرار نماز نمی خواند و آن را ویران می کند.

نیروی فرستندة فاعل، دشمنی آنان با مسلمانان است و گیرندة مفعول، منافقان هستند.

در این روایت مانند روایت هایی که بر اساس نفی سببیت میانی مطرح شده‌اند، همان دو تغییر در الگوی کنش بازدارنده/یاری رسان رخ داده است:

تغییر موضع آگاهانة کنشگر از یاری رسان به بازدارنده: پیامبر در ابتدا قصد یاری رسانی به فاعل را داشته است؛ امّا هنگامی که خداوند به واسطة جبرئیل او را از حقیقت آگاه می کند، در عوضِ یاری رسانی، آنان را از رسیدن به مقصود باز می دارد؛ به عبارتی، پیامبر آگاهانه از یاری رسان به بازدارنده تغییر موضع می دهد.

زنجیره‌ای شدن بازدارندگی: بازدارندة اصلی و حقیقی خداوند است و از این رو باید او را حلقة اول زنجیره بازدارندگان دانست؛ سپس خداوند به واسطة جبرئیل که دومین حلقة این زنجیره است، پیامبر را از حقیقت آگاه می‌کند و بدین ترتیب، پیامبر به عنوان آخرین حلقه از زنجیرة بازدارندگان، مانع دست یابی فاعل به مقصود می شود؛ بنابراین، در این گونه روایت ها زنجیرة بازدارندگی از سه حلقة خدا، جبرئیل و پیامبر تشکیل می‌شود.

همة آنچه دربارة روایت‌های مبتنی بر نفی سببیت میانی و روایات مشابه آن گفته شد، در مورد روایت‌هایی بود که فاعل شخصیتی منفی داشت. در روایت «پادشاه جهود دیگر که در هلاک دین عیسی سعی می نمود»، فاعل پادشاهی جهود است که به قصد مقابله با عیسویان برخاسته است. در روایت «منافقان و مسجد ضرار ساختن ایشان» نیز فاعل، منافقان هستند که قصد مقابله با مسجد قباء مسلمانان را دارند. در این گونه روایات یاری رسان به بازدارنده بدل می‌شود و زنجیرة بازدارندگی شکل می‌گیرد؛ اما اگر فاعل شخصیتی مثبت داشته باشد، عکس این امر اتفاق می افتد؛ بدین معنا که بازدارنده به یاری رسان تغییر موضع می دهد و زنجیرة یاری رسانی تشکیل می شود؛ بنابراین، در این صورت نیز در الگوی کنش بازدارنده/یاری رسان همان دو تغییر؛ اما در جهت عکس رخ می دهد: یکی تغییر موضع آگاهانة کنشگر از بازدارنده به یاری رسان و دیگر زنجیره‌ای شدن یاری رسانی. روایت «انکار کردن موسی (ع) بر مناجات شبان» که فاعل آن شخصیتی مثبت دارد، نمونة خوبی برای بررسی این نوع روایت‌ها است:

طبق این روایت، حضرت موسی (ع) به شبانی برخورد می‌کند که با زبانی ساده با خداوند مناجات می کرده است. حضرت موسی (ع) بر نوع مناجات شبان خرده می‌گیرد و او را از چنین مناجاتی بازمی دارد. خداوند به واسطة وحی موسی (ع) را مورد عتاب قرار می دهد. موسی (ع) به دنبال شبان می رود و از خرده گیری خود نسبت به مناجات سادة او اظهار پشیمانی می کند (رک. مولوی، 1373: 346-340).

صورت تقلیل یافتة این روایت چنین خواهد بود:

1- شبان (فاعل) در پی مناجات با خدا (مفعول) است.

2- حضرت موسی (بازدارنده) به دلیل نوع مناجات شبان، او را از این کار باز می دارد.

3- خدا (یاری رسان) به واسطة جبرئیل حضرت موسی را از این کار منع می‌کند.

4- حضرت موسی (یاری رسان) پس از آگاهی از موضوع، شبان را یاری می‌کند.

نیروی فرستندة فاعل، نیاز درونی او به مناجات با خداوند است و گیرندة مفعول، شبان.

چنان که دیده می شود در این روایت، همان دو تغییر در جهت عکس در الگوی کنشگر بازدارنده/یاری رسان رخ داده است:

تغییر موضع آگاهانة کنشگر از بازدارنده به یاری رسان: حضرت موسی ابتدا به عنوان بازدارندة فاعل عمل می‌کند و شبان را از مناجات با خدا باز می دارد؛ اما هنگامی که خداوند به واسطة جبرئیل او را از حقیقت مطلع می‌کند، آگاهانه تغییر موضع می‌دهد و به یاری رسان بدل می‌شود.  

زنجیره ای شدن یاری رسانی: یاری رسان حقیقی شبان خداوند است، بنابراین باید او را به عنوان نخستین حلقة زنجیرة یاری رسانی در نظر گرفت؛ سپس خداوند از طریق جبرئیل که دومین حلقة این زنجیره محسوب می‌شود، حضرت موسی را از حقیقت آگاه می‌کند و حضرت موسی به عنوان حلقة نهایی این زنجیره فاعل را یاری می‌کند. خداوند، جبرئیل و حضرت موسی به ترتیب سه حلقة زنجیرة یاری رسانی هستند.

بنابر آن چه گفته شد و نیز بررسی های انجام شده در دفتر اول و دوم مثنوی، در روایت های مبتنی بر عقیدة نفی سببیت میانی و روایت‌های مشابه آن، هر گاه شخصیت، فاعل منفی باشد، کنشگر به طور آگاهانه از یاری رسان به بازدارنده تغییر موضع می‌دهد و زنجیرة بازدارندگی تشکیل می شود؛ اما اگر شخصیت، فاعل مثبت باشد تغییرات در جهت عکس رخ می دهد؛ بدین معنا که کنشگر آگاهانه از بازدارنده به یاری رسان تغییر موضع می‌دهد و زنجیرة یاری رسانی ایجاد می‌شود.

پ) اعتقاد به جبر و سرنوشت از پیش معلومCompulsion 

جبریه فرقه‌ای بودند که آزادی عمل انسان را رد می کردند و معتقد بودند بنده در هر شرایطی تحت سیطرة اراده خداوند است و از روی اجبار اعمالی را که از پیش معلوم شده انجام می دهد:

«بنده مجبور و مُسَیر است و هر کاری که می کند منوط به ارادة الهی است و در انجام چیزی از خود اختیار ندارد؛ یعنی خدای تعالی هر کاری را که او انجام می دهد از پیش معین کرده و همین طور است آن چیزی را که ترک یا اختیار می‌کند» (حلبی،1376: 69).

نتیجة نفوذ این ایده در روایت تغییر موضع ناآگاهانة کنشگر یاری رسان و بازدارنده است. هر گاه جبر حاکم باشد، بازدارندگی بازدارنده و یاری رسانی یاری رسان نتیجة معکوس دارد و همه چیز همان طور پیش می رود که از پیش تعیین شده است.

روایت «نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان» که در دفتر اول مثنوی و از زبان نخجیران در اثبات جبر ذکر شده است، نمونة مناسبی برای بررسی این مورد است. در این روایت، کنشگر یاری رسان ناآگاهانه و بدون آن که خود متوجه باشد، به عنوان بازدارنده عمل کرده است. موضوع از این قرار است که عزرائیل با نگاهی غضب آلود به مردی می نگرد. حضرت سلیمان او را به هندوستان می فرستد تا در امان باشد، غافل از این که در همان سرزمین جانش را از دست خواهد داد (رک. مولوی، 1373: 60-59) بدین ترتیب، حضرت سلیمان با فرستادن آن مرد به هندوستان، بر خلاف تصور خود، نه تنها او را یاری نکرده و جانش را نجات نداده؛ بلکه بازدارندة او نیز بوده است. 

روایت تقلیل یافته طبق الگوی کنش گرماس این گونه خواهد بود:

1- مرد (فاعل) در پی نجات جان خود (مفعول) است.

2- حضرت سلیمان (یاری رسان) فاعل را به هندوستان می فرستد.

3- حضرت سلیمان (بازدارنده) فاعل را از رسیدن به مفعول بازداشته است.

نیروی فرستندة فاعل، ترس از مرگ و تمایلی است که او برای ادامة زندگی دارد و گیرنده ی مفعول، حضرت عزرائیل است.  

در این روایت، گرچه حضرت سلیمان به عنوان کنشگر یاری رسان قصد کمک به فاعل را دارد، تحت سیطرة جبر و سرنوشتی که از پیش معلوم شده است نتیجة عملش معکوس می شود و کاملا ناآگاهانه در عوض یاری رسانی به فاعل او را از رسیدن به هدف باز می دارد؛ بدین ترتیب، در این روایت در الگوی کنشگران بازدارنده/یاری رسان تغییر ایجاد می شود و کنشگر یاری رسان، ناآگاهانه به بازدارنده تغییر موضع می‌دهد.

در روایت‌های مبتنی بر عقیدة نفی سببیت میانی و روایات مشابه آن و نیز حکایاتی که بر اساس اعتقاد به جبر و سرنوشت از پیش معلوم مطرح شده اند، در الگوی کنشگران بازدارنده/یاری رسان، تغییر موضع رخ می دهد. تفاوتی که میان تغییر موضع کنشگر بازدارنده و یاری رسان در این سه نوع روایت وجود دارد، آگاهانه و ناآگاهانه بودن این تغییر است. در روایاتی که اعتقاد به جبر و سرنوشتی از پیش معلوم مطرح می شود، تحت سیطرة جبر، تغییر موضع کنشگر بازدارنده و یاری رسان ناآگاهانه و ناخواسته صورت می گیرد؛ ولی در روایت های نوع دیگر، هر تغییری که در الگوی کنشگر بازدارنده/یاری رسان رخ می‌دهد، از روی اراده و آگاهی است؛ به عنوان مثال، آتش به عنوان یک کنشگر آگاه است که ابتدا یاری رسان پادشاه جهود بوده است و باز آگاه است که به ارادة خداوند دیگر نمی‌سوزاند و به عنوان بازدارندة پادشاه جهود عمل می‌کند؛ اما در روایت هایی که بر اساس اعتقاد به جبر مطرح می‌شوند، کنشگر آگاه نیست که گرچه ظاهراً یاری رسان می کند؛ امّا نتیجة کار او بازدارندگی است؛ چنان که حضرت سلیمان گمان می کرد، فرستادن مرد به هندوستان یاری رسانی به اوست، اما آگاه نبود که با این کار او را از رسیدن به مقصود باز می دارد؛ بنابراین، هر چند در این سه نوع از روایت ها در الگوی کنشگر بازدارنده/یاری رسان تغییر موضع رخ می دهد، در روایت‌های مبتنی بر جبر این تغییر ناآگاهانه و ناخواسته است.

 

جفت متقابل بنیادین در روایت های کلامی مثنوی

طبق نظریة گرماس، چارچوب ذهن انسان همه چیز را بر مبنای تقابل ها درک می کند. این تقابل ها از ذهن انسان به زبان او، تجربة او و در نهایت به روایت های او رسوخ پیدا می کنند؛ بدین ترتیب، برای درک هر روایتی باید نخست به جفت متقابل بنیادین آن دست یافت. به کارگیری الگوی کنشگر گرماس، در روایت های مثنوی سبب می شود، بر اساس یک چارچوب و نظریه بتوان به جفت متقابل بنیادین روایت های مورد بررسی دست یافت و به ادراکی متفاوت و تازه از متن رسید، ادراکی که در نتیجة اعمال نظریة گرماس می توان بدان دست یافت. 

بر اساس عقیدة توحید افعالی که از ایده های کلامی بنیادین ذهن مولاناست، همه کارة نظام هستی و فاعل حقیقی هر عملی خداست و انسان تنها فاعلی مجازی است. از منظر الگوی کنشگر گرماس تجلّی چنین دیدگاهی را در اغلب روایت های مثنوی می توان مشاهده کرد. به عنوان مثال، در روایت هایی که بر اساس عقیدة نفی سببیت میانی بنا شده است و یا روایات مشابه آن ابتدا فاعل مجازی مفعولی را پی می گیرد، سپس فاعل حقیقی وارد ماجرا می شود و همه چیز را در راه رسیدن به مفعول خود پیش می برد. مثلاً در روایت «پادشاه جهود دیگر که در هلاک دین عیسی سعی می نمود»، پادشاه جهود به عنوان فاعل مجازی مفعول خود را که از میان بردن عیسویان است پی می‌گیرد؛ ولی پیش از آن، فاعل حقیقی وارد ماجرا می شود و مفعولی متضاد با مفعول او یعنی زنده ماندن عیسویان را دنبال می‌کند.

در روایاتی هم که بحث جبر و سرنوشت از پیش معلوم انسان به میان می آید، باز در ابتدای روایت فاعل مجازی مفعولی را دنبال می‌کند و بعد آشکار می‌شود فاعل حقیقی مفعولی دیگر برای او رقم زده است. به عنوان مثال، در روایت «نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان» مرد که فاعل مجازی روایت است می خواهد جان خود را نجات دهد؛ اما خداوند به عنوان فاعل حقیقی مفعول دیگری برای او در نظر دارد و می خواهد جان مرد گرفته شود.

در چنین روایت هایی از سویی انسان به عنوان فاعل مجازی و از سویی دیگر خدا در جایگاه فاعل حقیقی محور اصلی روایت است، به عبارتی خدا و انسان همواره به عنوان دو عنصر زیربنایی و یا به تعبیر گرماس جفت متقابل بنیادین در این نوع روایت‌ها حضور دارند.

 

رابطة مفعول فاعل حقیقی و مفعول فاعل مجازی

گفته شد جفت متقابل بنیادین در روایت های بررسی شده، انسان به عنوان فاعل مجازی و خدا به عنوان فاعل حقیقی است. الگوی کنشی فاعل هنگامی تکمیل می شود که در پی مفعولی باشد؛ بدین معنا که طبق نظریة گرماس، هر فاعلی باید مفعولی داشته باشد. هنگامی که در روایتی دو فاعل حضور دارد، طبیعی است دو مفعول نیز وجود داشته باشد. رابطه‌ای که میان دو مفعولِ این دو فاعل برقرار می شود، می تواند به دو شکل باشد:

الف) همسویی مفعول فاعل حقیقی با مفعول فاعل مجازی

گاهی آن چه فاعل مجازی در پی رسیدن به آن است، همان چیزی است که مفعول فاعل حقیقی به شمار می آید. در این صورت، میان مفعول دو فاعل همسویی ایجاد می شود. نمونة آن روایت «انکار کردن موسی (ع) بر مناجات شبان» است. مفعول شبان که فاعل مجازی است، مناجات با خدا به زبان سادة خود است و خدا نیز به عنوان فاعل حقیقی همین را می‌خواهد.

ب) تضاد مفعول فاعل حقیقی با مفعول فاعل مجازی

گاه ممکن است، فاعل مجازی در پی مفعولی باشد که با مفعول فاعل حقیقی در تضاد است؛ برای مثال، در روایت «پادشاه جهود دیگر که در هلاک دین عیسی سعی می نمود» پادشاه جهود به عنوان فاعل مجازی در پی از میان بردن عیسویان است؛ در حالی که مفعول فاعل حقیقی درست در نقطة مقابل آن؛ یعنی زنده ماندن عیسویان قرار دارد. روایت «منافقان و مسجد ضرار ساختن ایشان» نیز از همین نوع است. در این روایت، منافقان به عنوان فاعل مجازی می خواهند در رقابت با مومنان مسجد معتبری داشته باشند؛ اما خداوند به عنوان فاعل حقیقی، مفعولی متضاد با آن دارد و خواستار ویرانی مسجد آنان است. روایت «نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان» نیز نمونة دیگری از همین نوع می باشد. مفعولِ مرد که فاعل مجازی این روایت است، حفظ جان خود است؛ اما خداوند که سرنوشت او را از پیش معلوم کرده، در مفعولی متضاد با مفعول مرد می خواهد جان او گرفته شود. در تمام این نمونه ها مفعول خدا که فاعل حقیقی است، تحقّق می یابد و فاعل مجازی از رسیدن به مفعول خود باز می ماند. در این مواقع، روش عمل فاعل حقیقی برای رسیدن به مفعول خود، تبدیل یاری رسان فاعل مجازی به بازدارندة او از طریق تصرّف در امور است که متناسب با عقیدة نفی سببیت میانی می باشد و یا فاعل حقیقی از طریق وحی و به واسطة جبرئیل به مفعول خود دست می یابد؛ مثلاً در روایت «پادشاه جهود دیگر که در هلاک دین عیسی سعی می نمود»، فاعل حقیقی به واسطة تصرّف در امور آتش را که یاری رسان پادشاه جهود است به بازدارندة او تبدیل می کند تا از رسیدن به مفعول باز ماند و در عوض، مفعول خود محقق شود. در روایت «منافقان و مسجد ضرار ساختن ایشان» نیز پیامبر که در ابتدا به منافقان وعدة یاری داده بود از جانب خدا که فاعل حقیقی است و به واسطة جبرئیل از حقیقت آگاه می شود و پس از آن به عنوان بازدارنده عمل می کند. در همة این موارد کنشگر از کنش خود و نتیجه‌ای که در بردارد آگاه است. گاهی نیز به خواست خداوند به عنوان فاعل حقیقی کنشگر ناآگاهانه به جای یاری رسانی به فاعل مجازی، او را از رسیدن به مفعول باز می‌دارد، چنان که در روایت «نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان» گر چه ظاهراً سلیمان یاری رسان فاعل مجازی است؛ اما سرانجام درمی یابد، بدون آگاهی خود و البته به خواست خدا که فاعل حقیقی است نقش بازدارندة مرد را ایفا کرده است.

 

نتیجه‌گیری

در این پژوهش با نظر به این که الگوی جهان شمول گرماس با هر آن چه روایت محسوب شود، همخوانی دارد و توجه به این نکته که درون مایه می تواند بر ساختار تأثیرگذار باشد، برخی از روایت های مثنوی که عقاید کلامی درون مایة اصلی آن ها را تشکیل می دهد، بر اساس الگوی کنشگر گرماس بررسی شد تا نشان داده شود، در مواجهة روایت‌های کلامی مثنوی با الگوی کنشگر گرماس چه رخ می دهد و نگریستن به این نوع روایت ها از منظر الگوی کنشگر گرماس چه دستاوردهای تازه‌ای می تواند در پی داشته باشد. آن چه در نتیجة این پژوهش به دست آمد و البته صرفاً در پی چنین خوانشی می توان بدان دست یافت بدین شرح است:  

بنابر بررسی روایت های دفتر اول و دوم مثنوی به عنوان نمونه‌ای از کل این اثر، هنگامی که برخی باورهای کلامی مولانا از قبیل عقیدة نفی سببیت میانی و اعتقاد به سرنوشت از پیش معلوم در روایتی رسوخ می کند و به عنوان درون مایة اصلی آن مطرح می شود، در الگوی کنشگر بازدارنده/یاری رسان تغییراتی به وجود می آید. این تغییرات با نظر به نوع ایدة کلامی که در روایت مطرح می شود، به چند شیوة گوناگون رخ می دهد:

تغییر موضع آگاهانة کنشگر از یاری رسان به بازدارنده و زنجیره ای شدن بازدارندگی که در روایت های مبتنی بر ایدة نفی سببیت میانی و یا روایات مشابه آن رخ می دهد. در این روایت ها فاعل حقیقی برای این که مانع فاعل مجازی شود، اگر یاری رسان فاعل مجازی پدیده ای طبیعی باشد، در آن تصرّف می‌کند و از یاری رسان به بازدارنده تغییر می‌دهد که در این صورت علاوه بر این که تغییر موضع آگاهانة کنشگر از یاری رسان به بازدارنده رخ می‌دهد، زنجیرة بازدارندگی با دو حلقه خدا و پدیدة طبیعی تشکیل می شود. اگر یاری رسانِ فاعل مجازی پیامبر باشد به واسطة جبرئیل از او می خواهد در عوض یاری رسانی به فاعل، بازدارندة او باشد. در این صورت نیز تغییر موضع آگاهانة کنشگر از یاری رسان به بازدارنده اتفاق می افتد و زنجیرة بازدارندگی از سه حلقة خدا، جبرئیل و پیامبر ایجاد می‌شود. گاه نیز در روایت‌های مشابه روایات نفی سببیت میانی عکس این رخ می دهد: تغییر موضع آگاهانه از بازدارنده به یاری رسان است و زنجیرة یاری رسانی شکل می‌گیرد.

تغییر موضع ناآگاهانة کنشگر یاری رسان و بازدارندهمخصوص روایت هایی است که جبر بر آن ها حاکم است؛ زیرا در این صورت، بازدارندگی بازدارنده و یاری رسانی یاری رسان نه تنها سودی به حال فاعل ندارد؛ بلکه ممکن است، نتیجه‌ای معکوس در بر داشته باشد. بر خلاف انواع روایت های پیشین، در روایت های مبتنی بر جبر کنشگر از تغییر موضع خود ناآگاه است.

بر اساس نظریة گرماس که معتقد است هر روایتی بر پایة جفت متقابل بنیادینی بنا گذارده شده است، می‌بایست روایات مورد بررسی مثنوی نیز بر مبنای جفت متقابل بنیادینی شکل گرفته باشند. طبق الگوی کنشگر گرماس و با نظر به درون مایة کلامی روایت ها؛ بخصوص اعتقاد به توحید افعالی که از زیربناهای اصلی ذهن مولاناست، جفت متقابل بنیادین انسان و خداست. در این روایت ها انسان و خدا به عنوان فاعل مجازی و فاعل حقیقی هر یک مفعولی را دنبال می‌کنند. مفعول فاعل حقیقی نسبت به مفعول فاعل مجازی می تواند دو حالت داشته باشد: همسویی و تضاد. هنگامی که مفعول دو فاعل حقیقی و مجازی با یکدیگر همسو نباشد، پیروز نهایی، فاعل حقیقی و ارادة اوست که بر ارادة فاعل مجازی غالب می شود. روش دست یابی فاعل حقیقی به این پیروزی تصرف در الگوی کنشگر بازدارنده/یاری رسان است.

 

1- احمدی، بابک. (1370). ساختار و تأویل متن، تهران: مرکز، اول.

2- اسکولز، رابرت. (1383). درآمدی بر ساختارگرایی در ادبیات، ترجمه فرزانه طاهری، تهران: آگه، دوم.

3- تادیه، ژان. ایو. (1378). نقد ادبی در قرن بیستم، ترجمه مهشید نونهالی، تهران: نیلوفر، اول.

4- تایسن، لیس. (1387). نظریه‌های نقد ادبی معاصر، ترجمه مازیار حسین زاده و فاطمه حسینی، ویراسته حسین پاینده، تهران: نگاه امروز: حکایت قلم نوین، اول.

5- تولان، مایکل جی. (1383). درآمدی نقادانه – زبان شناختی بر روایت، ترجمه ابوالفضل حرّی، تهران: بنیاد سینمایی فارابی، اول.

6- حلبی، علی اصغر. (1376). تاریخ علم کلام در ایران و جهان اسلام، تهران: اساطیر، دوم.

7- غزالی، محمد. (1363). تهافت الفلاسفه، ترجمه علی اصغر حلبی، تهران: زوار، دوم.

8- ریمون کنان، شلومیت. (1387). روایت داستانی: بوطیقای معاصر، ترجمه ابوالفضل حرّی، تهران: نیلوفر، اول.

9- مکاریک، ایرناریما. (1384). دانش نامة نظریه های ادبی معاصر، ترجمه مهران مهاجر و محمد نبوی، تهران: آگه، اول.

10- مولانا، جلال الدین محمد بن محمد. (1373). مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، تهران: پوریا، اول.

11- هارلند، ریچارد. (1385). درآمدی تاریخی بر نظریة ادبی از افلاطون تا بارت، گروه ترجمة شیراز: علی معصومی، ناهید اسلامی و...، تهران: چشمه، دوم.

12- هاوثورن، جرمی. (1384). سیری در رمان، ترجمة فروغ اعظم سوفالی، اراک: پیام دیگر، اول.

13. Mcdermoot, M.J. The theology of Al-shaikh-Al Mufid, Beyrout: 1987