آراء لغوی شمس قیس رازی

نوع مقاله: مقاله علمی

نویسنده

استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه ارومیه

چکیده

نخستین سطح از تمامی آثار مکتوب که بی‌توجه به آن، فهم دقیق و درست متن ناممکن می‌نماید، لایه زبانی است؛ از این لحاظ، تمامی نویسندگان در حوزه‌های گوناگون علمی، جسته گریخته و بصورت پراکنده به مباحث و مقوله‌های زبانی نیز پرداخته‌اند و در باب مسائل خاص املایی، ساختاری و معنایی اظهار نظر نموده‌اند؛ بخصوص در مواردی که موضوع اثر با جهات فنّی و بلاغی نیز ارتباط دارد، این نکته بیشتر به چشم می‌آید. یکی از مهم‌ترین آثار زبان فارسی که در موضوع بلاغت و فنون ادبی تألیف شده، المعجم فی معاییر اشعار العجم شمس قیس رازی است که نویسنده در جای جای آن به مباحث زبانی و لغوی نیز پرداخته و بخصوص در باب ساختار و اشتقاق بعضی واژگان، اظهار نظرهایی نموده است. با توجه به پیشرفت‌های فراوانی که در سده‌های اخیر در زمینه‌های گوناگون دانش زبان‌شناسی، بخصوص زبان‌شناسی تاریخی به وجود آمده است، می‌توان با دقت بیشتری به بررسی و تجزیه و تحلیل این اظهار نظرها پرداخت. نویسنده در این جستار در پی آن است که با تکیه بر معیارها و موازین زبان‌شناختی و دستوری، وجوه اشتقاقی را که شمس قیس در کتاب خود بیان نموده است، بررسی و درستی یا نادرستی آنها را اثبات نماید.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

Morphological Ideas of Shams Gheys-e Razi

نویسنده [English]

  • R Kooshesh
Assistant Professor of Persian language and literature, University of Urumie
چکیده [English]

The first level of all written works, without which we are unable to understand a text appropriately and accurately, is language. Thus, all writers in different scientific disciplines argued about linguistic issues and questions in their works, especially in cases that the subject of work was connected with technical and rhetorical aspects.
One of the greatest works of Persian literature in poetics and rhetoric is al-Mo’jam fi Ma’ayir-e Ash’ar al-Ajam of Shams Gheys-e Razi, in which the writer argues about the linguistic and lexical topics, especially the structure and derivation of some words.
Due to considerable developments and improvements of historical linguistics in the late centuries we can analyze these ideas with more attention.
In this article, I want to investigate the derivations that Shams Gheys explained in his work by using linguistic and grammatical criteria and demonstrate accuracy and inaccuracy of them.

کلیدواژه‌ها [English]

  • al-Mo’jam
  • Shams Gheys
  • Morphology
  • Derivation

- مقدمه

در میان آثار مهم متعددی که در زمینه­های گوناگون به دو زبان فارسی و عربی نوشته شده است، نمونه­هایی می­توان یافت که در آنها نویسندگان، به علت تأثیری که مباحث زبانی در علوم دیگر از جمله فقه، تفسیر، حدیث و بلاغت داشته است، در آثار خود، بصورت ضمنی، به مباحث زبانی و واژه­شناختی نیز پرداخته­اند؛ در میان آثار مکتوب عربی می­توان به کتاب معروف «الانصاف»، تألیف «ابن سید بطلیوسی اندلسی» اشاره کرد که مؤلّف در آن قصد دارد، به تأثیر مباحث لغوی در تکوین آراء فقهی تأکید نماید؛ «دینا الحارثی» نیز در کتاب «اللغات العربیة فی تفسیر البحر المحیط» می‌کوشد، به تحقیق درباب تأثیر فقه اللغه در تفسیر «البحر المحیط» «ابوحیان توحیدی» بپردازد؛ مؤلّف کتاب «الدراسات النحویة فی عمدة القاری» نیز تلاش می­کند، به مباحث نحوی موجود در کتاب معروف «عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری»، اثر «بدرالدین عینی» در حوزة علم حدیث اشاره نماید. در میان مؤلفان فارسی نیز «شمس قیس رازی»؛ از جمله کسانی است که در کتاب ارزشمند و بی­مانند خود، «المعجم فی معاییر اشعار العجم» که در موضوع عروض و قافیه و بلاغت نوشته است، به تناسب مباحث موجود و در راستای تلاش برای تبیین بیشتر و بهتر آنها، در موارد بسیاری به بحث در باب اشتقاق واژگان نیز پرداخته است.1 وی از آن لحاظ به این گونه اظهار نظرها می­پردازد که آگاهی از مفردات و ترکیبات درست و نادرست زبان را از لوازم و شرایط شاعری می­شمارد: «و اما مقدمات شاعری آن است که مرد بر مفردات لغتی که بر آن شعر خواهد گفت، وقوف یابد و اقسام ترکیبات صحیح و فاسد آن را مستحضر شود» (شمس قیس، 1373: 384).

نکتة جالبی که در این اشارات و اظهارات به نظر می­رسد، آن است که وی در تمام موارد به شکل معیار زبان روزگار خود نظر دارد و آن را اساس می­شمارد. در این خصوص می­نویسد: «شاعر دری­گوی باید که در این ابواب تقلید قدما نکند و در آنچه گوید، از جادة دری مشهور متداول، عدول جایز نشمرد» (همان، 272). به عنوان نمونه، ابیات زیر را از مسعود سعد نقل می­کند و کاربرد واژة «هگرز» را در آن جایز نمی­داند: «در صحیح لغت دری، هگرز نیست و مستعمل، هرگز است» (همان، 271).

کمـــانم از پی آن تیـــروار قــامت تو
مرا نشـــــانة تیـــر فراق کرد و هگرز

 

وزو مرا همه درد و غم است قسمت و تیر
کسی شنیــد که باشد کمان نشانة تیـر؟2

وی همچنین ابیات زیر را از بهرامی شاعر نقل می­کند و کاربرد واژة «هرگیز» را نیز در آن نادرست می­پندارد:

چه گویی کز همه حران، چنو بوده­ست کس نیزا
به گاه خشـم او، گوهر شود همرنگ شونیزا

 

نه هست اکنون و نباشـد و نبودست هرگیزا
چنو خوشنود باشد، من کنم ز انقاس قرمیزا

«در این شعر، بیرون از تشبیه بارد و استعارات رکیک نامهذّب، دو عیب است: یکی زیادتی یاء هرگیز و قرمیز و دوم زیادتی الف اشباع»3 (شمس قیس، 1373: 265) او همچنین کاربرد واژه­هایی از قبیل «برناه»، «آسیاب» و «دریاب» را نیز جزو زیادات نادرست می­داند و حتی بیت زیر را از خاقانی مثال می­آورد و واژة «آسیاب» را در آن نادرست می­شمارد:

هست به پیرامنش طوف­کنان آسمان

 

آری بر گرد قطب، چرخ زند آسیاب3
            (رک. شمس قیس، 1373: 271)

 

وی حتی کاربرد واژه­هایی از قبیل «شنویدن» به جای «شنودن»4، و «خفتیدن» و «خسبیدن»5 به جای «خفتن» و «شستن» به جای «نشستن»6 را نیز جایز نمی­­داند (همان، 272).

مؤلّف همچنان که بسیاری از زیادات را در واژه­ها نادرست و کاربرد آنها را در شعر ناروا می­داند، بسیاری از حذف‌ها را نیز در کلمات جایز نمی­شمارد و کاربرد واژه­هایی از قبیل «خمش» و «فرموش» را به جای «خاموش» و «فراموش» نادرست می­داند (رک. شمس قیس، 1373: 270)؛ اما در عین حال، وی کاربرد اشکال رایجی را که حاصل حذف و اضافه‌اند، جایز می­شمارد: «و از جنس زیادات و حذوف، بعضی هست که مشهور و متداول گشته است و بدین سبب در نظم و نثر جایز و شایع است، چنان که گر و اگر و مانا و همانا و می و همی و کنون و اکنون و درون و اندرون و برون و بیرون و فغان و افغان و چار و چهار و دگر و دیگر و بتر و بدتر و جای و جایگاه و چنان و چونان و خامش و خاموش و شاه و شه و ماه و مه و راه و ره و کوتاه و کوته» (همان، 1373: 273) در توضیح این تغییرات، در مواردی نیز که احساس می­کند، شکل اصیل واژه فراموش گشته و از یاد رفته است، آن را یادآوری می­کند؛ ازجمله در باب صیغة دعا می­نویسد: «صیغت خاص دعا، باد و مباد است و در اصل، بواذ و مبواذ بوده است؛ واو، تخفیف را حذف کرده­اند» (همان، 1373: 207) در موارد خاصی نیز، به نکاتی اشاره می­کند که حتی امروز نیز مورد بحث دستوردانان و زبان­شناسان است. به عنوان نمونه، برخلاف نظر برخی ادبا7، کاربرد واژة «اولی­تر» را جایز می­داند و می­نویسد: «همچنین کلمة اولی­تر که جماعتی پندارند که چون در کلمة "اولی" معنی تفضیل و ترجیح هست، لفظ "تر" با آن ضم کردن خطا باشد، و نه چنان است. غایة ما فی الباب آن باشد که مبالغتی بود بر مبالغت، چون در پارسی می­گویند "به" و "بهتر" و کلمة "به"، خود متضمن معنی رجحان و اولویت است. چنان که گویند "آن به از آن است" و "بهتر از آن است"، چرا نشاید که گویند، چنان اولی­تر...». (شمس قیس، 1373: 275) مواردی از این قبیل نشان می­دهند که شمس قیس رازی در تمامی تحلیل­ها و اظهارات خود، شکل معیار زبان روزگار خویش را در نظر دارد و آن را صحیح می­شمارد.

المعجم شمس قیس از فواید لغوی نیز خالی نیست؛ وی گاهی کلمات اصیل و زیبایی به کار می­برد که در متون دیگر و حتی در بسیاری از فرهنگ­های معروف و معتبر موجود نیز نمی­توان یافت. از جمله این موارد می­توان به واژة «فروشار» که به معنی «فروشنده» است، اشاره کرد که با «خریدار» به معنی «خرنده» قابل قیاس است. این واژه در هیچیک از فرهنگ­های معروف موجود، از جمله «دهخدا» و «معین» و «سخن» نیامده است؛ اما در المعجم می­خوانیم: «الف و را ... در بعضی کلمات، معنی صفت دهد، چنان که کشتار و مردار و خریدار و خواستار و فروشار» 8 (شمس قیس، 1373: 208) واژه­های «ریگ­ناک» و «آب­ناک» نیز از این قبیل­اند (رک. شمس قیس، 1373: 213) واژة «ریگ­ناک»، در فرهنگ­های معین و سخن نیامده است؛ اما دهخدا در توضیح آن به نقل از ناظم الاطبا9 می­نویسد: «ریگ­ناک: ریگی، جایی که دارای ریگ باشد» (دهخدا، 1372: 8، 11006) واژة «(آبناک» نیز در فرهنگ معین نیامده است؛ اما دهخدا و انوری آن را آورده­ و در توضیح آن نوشته­اند. «آ­بناک: آب­دار، آمیخته به آب، زمینی که چشمه­های پرآب دارد» (رک. دهخدا، 1372: 1، 29؛ انوری، 1381: 1، 37).

گاهی نیز مؤلّف کلمات یا ترکیباتی به کار می­برد که مفهوم اصطلاحی آنها در تحقیقات دستوری و زبان­شناختی امروز نیز رایج است؛ از جمله این موارد، می­توان به کلمة مرکب «مشهور الترکیب» اشاره کرد (رک. شمس قیس، 1373: 196). در مواردی متعددی نیز به بحث در باب مسائل دستوری می­پردازد (به عنوان نمونه، رک. شمس قیس، 1373: 197و200) گاهی از دیدگاه­های خاص خود درباب املا سخن به میان می­آورد (به عنوان نمونه، رک: شمس قیس، 1373: 200) و گاهی نیز به نکاتی اشاره می­کند که آگاهی از آنها می­تواند ما را در تلفظ صحیح واژگان یاری دهد و از برخی مسائل مربوط به تاریخ زبان فارسی آگاه گرداند. به عنوان نمونه، می­نویسد: «هر دال که ماقبل آن یکی از حروف مد و لین است، چنان که باد و شاد و سود و شنود و دید و کلید، یا یکی از حروف صحیح متحرّک است، چنان که نمد و سبد و دود و آمد، همه ذال معجمه­اند»10 (شمس قیس، 1373: 207). آنچه در باب کلماتی از قبیل «گی» و «چی» آورده است، نیز از این جمله است: «بدان که هر حرف که در آخر کلمة قافیت از اصل کلمه باشد و به علّتی بدان ملحق گردانیده باشند که در صحیح لغت دری ملفوظ نباشد، چون هاء خنده و گریه و نامه و نامه و خامه و یاء گی و چی و واو دو و تو، نشاید که آن را روی سازند»11 (شمس قیس، 1373: 195) با توجه به این نکته است که درمی­یابیم قرائت این دو واژه بصورت «کی kî» و «چی čî» نادرست است و باید آنها را نیز مانند «که ke» و «چه eč» تلفظ کنیم. به عنوان نمونه در هدایة المتعلمین می­خوانیم: «و بوذ که این حرکت طبیعت به سوی بیرون به یک بار نبوذ، چی12 اندک اندک بوذ» (اخوینی، 1371: 188). موارد متعدی نیز می­توان یافت که در آنها شمس قیس به خطاهای معنایی رایج در میان اهل زبان اشاره می­­کند (به عنوان نمونه، رک. شمس قیس، 1373: 272).

در هر حال، با توجه به مواردی از این دست، بآسانی می­توان دریافت که پرداختن به آراء لغوی شمس قیس شمس قیس در المعجم و مقایسة آنها با دیدگاه­های دستوردانان و زبان­شناسان معاصر می­تواند از اهمیت خاصی برخوردار باشد و اما با توجه به این که اظهار نظرهای وی در تمامی موارد صحیح نیست، نگارنده مناسب می­بیند، بتفکیک و در دو بخش جداگانه درباب آنها به بحث بپردازد.

 

2- آراء درست

2-1- «آسیاب»

شمس قیس درباب واژة «آسیاب» می­نویسد: «و گفته­اند آسیاب، اصلش آسِِ آب بوده است، یایی در آن افزوده­اند و به کثرت استعمال،  "با" طرح کرده و "آسیا" می­گویند و برین وجه، آسیای باد و دست گفتن، خطا باشد، از بهر آن که همچنان باشد که گویی آسِ آبِ باد و آسِ آبِ دست و باید گفت آسِ باد و آسِ دست و دست­آس، همچنان که می‌گویند خراس و نگویند خرآسیا» (شمس قیس، 1373: 269). آنچه در برهان قاطع آمده است، نیز بسیار شبیه سخنان صاحب المعجم است و آن را توضیح می­دهد و به گونه­ای روشن توجیه می­نماید: «بعضی گویند: آنچه به آب گردد، آسیا گویند و آنچه به دست گردانند یا چاروا گرداند، آسیا نمی­گویند، چه اصل این لغت، آسِ آب بوده، به سکون سین، و سین را کسره داده­اند، آسِ آب شده، بنا بر آن که در لغت فارسی، حرف آخر مضاف، مکسور می­باشد؛ چون فارسیان الف ممدوده را دو الف اعتبار می­کنند و مقرّر است که هرگاه بر اول کلمه­ای که مصدّر به الف ممدوده باشد، یکی از این چهار حرف که بای زایده و بی امر و میم نهی و نون نفی باشد، درآورند، یک الف را به یا قلب کرده، الف دیگر را به حال خود می­گذارند و چون کلمة آس بر آب افزودند و یک الف را به یا قلب کردند، آسیاب شد» (برهان، 1357: 1/ 43). «پس آسیای دست و آسیای باد گفتن صحیح نباشد و لهذا آن که به خر و گاو گردانند، خراس و آنچه به دست گردانند، دست­آس گویند» (برهان، 1357: 1، 43). «آس بر وزن طاس، مطلق آسیا را گویند، خواه به دست گردانند و خواه به آب و خواه به چاروا، و آن سنگی است مدور و مسطح» (همان، 1/ 39) این واژه در اوستا به صورت asman و asan، به معنی «سنگ» آمده است و در سانسکریت، بصورت ásan (Bartholomae, 1950: 208) حذف حرف پایانی واژه را همانند آنچه در واژة «آسیاب» می­بینیم، در کلمات دیگری از قبیل «ناخدا» نیز می­توان یافت. می­دانیم که این واژه مخفّف «ناوخدا» یعنی صاحب و خداوند ناو (کشتی) است (رک. برهان، 1357: 4، 2089).

جزء نخست این واژه را در کلمة «آسمان» نیز می­توان دید. این واژه در اوستا به صورت asman ، در هندی باستان به صورت ačman (Bartholomae, 1950: 220) و در پهلوی، به صورت âsmân (طاووسی، 1365: 33) آمده است و در اصل به معنی «سنگ» است. پورداوود در این باب می­نویسد: «چون آسمان را به سان سنگی پنداشته­اند، از این رو نام آن در اوستا و پارسی باستان نیز asman می­باشد که در پهلوی و فارسی آسمان می­گوییم.» (پورداوود، 1310: 166).13

2- 2- «آوند»

شمس قیس درباب واژة «آوند» نوشته است: «آوند، خنور14 آب را گویند و همانا در اصل، آب­وند بوده است» (شمس قیس، 1373: 206). ابن خلف تبریزی نیز این وجه اشتقاق را تأیید می­کند و می­نویسد: «آوند، مرکب از آب + وند است» (برهان، 1357: 1، 67) این واژه بدین معنی در اوستا به صورت âvant آمده است که با واژة سانسکریت âpovant یعنی دارای آب، آب­وند و آبدار و آبدان قابل قیاس است (پورداوود، 1326: 1، 65).

این کالبد، خنور تو بوده­ست شصت سال

 

بنمای تا چه حاصل کردی در این خنور
                   (ناصرخسرو، 1368: 350)

2- 3- «ـ بام»

مؤلّف المعجم پسوند «ـبام / ـ فام» را «حرف تلوّن» می­نامد و درباب آن می­نویسد: «... و آن، با و میمی است که در اواخر الوان، معنی تلون، فایده دهد، چنان که سرخ­بام و سیاه­بام، و بعضی فاء اعجمی در لفظ آرند و گویند: سرخ­فام و سیاه­فام» (شمس قیس، 1373: 215). قول مؤلف دربارة این پسوند کاملاً صحیح به نظر می­رسد. مشکور نیز در این باب می­نویسد: «این پساوند که وام و پام نیز تلفظ شود، به معنی رنگ و پساوند مشابهت است، مانند مشکفام، گلفام، سپیدفام، سیاه­فام و پیروزه­فام» (مشکور، 1368: 300). واژة «وام» نیز که از لحاظ آوایی و ساختار املایی، کاملاً همانند این پسوند است، در برخی متون کهن، به صورت«فام» آمده است: «هرکه فام دهد، فام نیکو مر خدای را، هرکه او صدقه دهد مر درویشان را به منش خوش و دراویش را بدان سپاس ننهد و مرو را نرنجاند و سخره نگیرد، وز حلال الفغده باشد و آن را از خدای عز و جل بام گیرد» (بخشی از تفسیری کهن، 1382: 106).

2- 4- «بوستان»

درباب واژة «بوستان» می­نویسد: «اصل آن بوی­ستان بوده است، چون از آن حذفی کرده­اند و آن را اسم علَم مَشاجر و مَغارس ریاحین گردانیده، گویی کلمة مفرد15 است» (شمس قیس، 1373: 220). آنچه در فرهنگ­ها آمده است، نیز این قول را تأیید می­کند: در برهان قاطع می­خوانیم: «مرکب از بو (بوی، رایحه) + ستان (ادات مکان) است؛ جایی که گل‌های خوشبو در آن بسیار باشد» (برهان، 1357: 1، 317).

2- 5- «تشدید»

از جمله اضافاتی که مؤلّف نمی­پسندد و نمی­پذیرد، افزودن تشدید به واژة غیرمشدد است. در این باره می­نویسد: «از جمله زیادات قبیح، تشدید مخفّف است، چه دلالت کننده باشد بر آن که اصل کلمه را شاعر ندانسته است» (شمس قیس، 1373: 267) وی در این خصوص، ابیات زیر را از دیوان رودکی شاهد می­آورد:

خزّ به جّای ملحم و خــرگاه
مورد به جّای سوسن آمد باز

زرّ خواهی و ترنج، اینک از این دو رخ من

 

 

بــدل باغ و بوستان آمد
می به جّـای ارغوان آمد
                         (رودکی، 1373: 78)

می خواهی و گل و نرگس از آن دو رخ16 جوی
                          (همان، 1373: 151)

واژة «زرین» نیز از این قبیل و مرکب از دو جزء است: زر + ین (پسوند نسبت). بنابراین تشدید دادن به آن نیز خلاف قاعده است. این کلمه در فارسی باستان به صورت zarna آمده است و صورت اوستایی آن، zarena * ،zarnaina* و  zarenaena* و شکل پهلوی آن، zarîn است. (رک. برهان، 1357: 1/ 1008؛ طاووسی، 1365: 162).

2-6- «خورنق»

درباب واژة «خورنق» به قول «ابن قتیبه» استناد می­کند و می­نویسد: «خورنق را در عجم، خورنگاه نام نهاده بودند؛ یعنی "جای نشستن و خوردن پادشاه­زاده" و عرب آن را خورنق نام کردند، به تعریب"»17 (شمس قیس، 1373: 190) در «المعرب» جوالیقی نیز درباب این واژه چنین آمده است: «الخُوَرنَق، کان یسمَّی الهُرَنگاه (بضم فاء و فتح راء و سکون نون) و هو موضع الشرب فاعرب» (جوالیقی، 1969: 174). مؤلّف کتاب معروف «معجم ما استعجم»، این واژه را با فتح «واو» آورده و دربارة آن می­نویسد: «الخَوَرنَق: بفتح اوله و ثانیه و واو مهملة ساکنة قصر النعمان بظهر الحیرة، الموضع الذی یأکل فیه الملک و یشرب» (البکری، بی­تا: 2، 515).

در کتاب فرهنگ ریشه­یابی واژه­ها نیز در باب این واژه این­چنین می­خوانیم: «واژة «خوردنگاه» در زبان روستائیان لرستان با جزئی تغییر در کلمه، «کرنگ» تلفظ می­شود و آن محوطه­ای است بین دو ردیف سیاه چادر و یا خانه­هایی که از چوب و برگ درختان بلوط به نام «کولا»18 می­سازند، قرار دارد و در آن احشام و اغنام و سایر چهارپایان را جهت استراحت و خوردن علوفه به هنگام شب و ظهر نگه می­دارند» (طاهری، 1382: 156).

در باب واژة «سدیر» نیز می­نویسد: «و سدیر، سه گنبد بود متداخل یکدیگر و آن را سَه دیر خواندندی؛ عرب آن را سَدیر کردند و چنین گویند که آن سه گنبد، معبد ایشان بوده است و همانا در قدیم، گنبد را به زبان پهلوی، دیر می‌خواندند، از بهر آن که در بعضی از کتب مسالک، دیده­ام که منزلی که از طرف اصفهان به صوب ری هست و آن را دیر گجین می­خوانند، گنبدی مجصّص بوده است» (شمس قیس، 1373: 190) در برهان قاطع نیز درباب این دو واژه، این­چنین می­خوانیم: «خورنق، بر وزن فرزدق، معرب خورنه است و آن عمارتی بوده بسیار عالی که نعمان بن منذر به جهت بهرام گور ساخته بود و عجمان یک قصر آن را خورنگه نام کردند؛ یعنی جای نشستن به طعام خورن و قصر دوم را که سه گنبد متواصل بود و به جهت معبد و عبادتخانه تمام کرده بودند، به سه دیر موسوم ساختند، چه به زبان پهلوی، گنبد را دیر گویند» (برهان، 1357: 1/ 789). با توجه به شباهت بسیاری که به نظر می­رسد، می­توان احتمال داد که مؤلّف برهان، بخش عمدة سخن خود در این باب را از المعجم گرفته است.

2- 7 - «دریا»

شمس قیس در مورد واژة «دریا» می­نویسد: «اصل آن درِ آب بوده است، یعنی دریدة آب و به کثرت استعمال، دریا کرده­اند، پس متقدمان دریاب بدان گفته­اند» (شمس قیس، 1373: 269). آنچه در این خصوص جالب توجه به نظر می‌رسد، آن است که معادل عربی این واژه؛ یعنی «بحر» نیز در اصل، به همین معناست؛ شمس قیس، خود در این باره می‌نویسد: «اصل بحردر لغت عرب، شکافتن است و دریا را از آن جهت بحر خواندند که شکافی است فراخ در زمین، مشتمل بر آب بسیار و انواع مکونات آبی» (شمس قیس، 1373: 88). این واژه در زبان پهلوی به صورت  drayâp آمده (Nyberg, 1928: 59) و مرکب از دو جزء است:  drai* + âp؛ جزء اول آن در پارسی باستان drayah و در اوستا zrayah می­باشد (Bartholomae, 1950: 1701). این کلمه در زبان افغانی به صورت daryâb به کار می‌رود و این خود نشان دهندة آن است که جزء دوم آن، همان واژة آب است (رک. برهان: 1357: 1، 847).

2- 8- «دستور»

صاحب المعجم، آنجا که در اشتقاق واژة «دستور» سخن می­گوید، پسوند « ـ ور» را «حرف صحابت» می­نامد و می‌افزاید: «آن واو و رایی است که در آخر بعضی اسامی، معنی خداوندی چیزی دهد، چنان که پیشه­ور، هنرور، تاج­ور و به همین معنی، رنجور و مزدور و دستور؛ یعنی خداوند رنج و مستحق مزد و خداوند دست و منصب و آنچه اجازت را دستور خوانند، از این است، یعنی او را صاحب گردانیدن است بر آن کار» (شمس قیس، 1373: 209) مشکور نیز در باب این پسوند می­نویسد: «این پساوند از ادات اتّصاف و شغل و پیشه و تبدیل اسم به صفت و سازندة صفت ملکی است، مانند هنرور، جنگاور، بختاور، دادور، آزور، کینه­ور، دانشور، دلاور، شناور، تکاور، شعله­ور، کمان­ور» (مشکور، 1368: 303). آنچه در فرهنگ­ها و آثار زبان­شناسان آمده است نیز سخن شمس قیس را تأیید می­کند؛ مؤلّف برهان در توضیح این واژه می­نویسد: «دستور به فتح اول بر وزن مستور، وزیر و منشی باشد و رخصت و اجازت را نیز گویند و صاحب دست و ... هم هست. آن که در تمشیت مهمات به او اعتماد کنند» (برهان، 1357: 1، 862). این واژه در پهلوی، بصورت dastwar (به معنی «قاضی») (Menasce, 1945: 271) dastwar و dastōr: (به معنی «فرمان»، «امر» / «پیشوای دینی زرتشتی» و  «موبد» (طاووسی، 1365: 314) و dastәvar (به معنی «قاضی» و «حَکَم»)
(Nyberg, 1928: 50) آمده است.

2-9- «دشنام»

در مواردی نیز هرچند بصراحت درباب اشتقاق کلمات سخن نمی­گوید، از نوع بیان او معلوم می­گردد که کاملاً از وجه اشتقاق واژگان آگاهی دارد. به عنوان نمونه، آنجا که می­گوید: «در قوافی میمی، نام و دشنام به هم شاید و نام و نیک­نام به هم شاید» (شمس قیس، 1373: 215)، معلوم می­گردد که اعتقاد دارد واژة «دشنام» از دو جزء «دش» و «نام» تشکیل یافته است. فرهنگ­های معتبر موجود نیز همین وجه اشتقاق را برای این واژه قائل شده­اند و آن را مرکب از «دُش» و «نام» دانسته­اند؛ این واژه در متون پهلوی به صورت dushnâm  و در مجموع به معنی «با نام بد»، «شهرت بد»، «نام زشت»، «زشت­نام» و «فحش» آمده است (رک. Menasce, 1945:2, 272) می­دانیم که «دش» و معادل آن «دژ» به معنی «بد» است و آن را در واژه­هایی از قبیل «دشمن» و «دژخیم» نیز می­توان دید. واژة «دشمن» dušman خود مرکب است از «دش» (بد) و «من» (اندیشه، منش) manah / man  (رک. طاووسی، 1365: 333). این واژه در اوستا نیز بصورت dush-manah (Bartholomae, 1950: 753) به کار رفته است. مؤلّف کتاب فرهنگ ریشه­شناسی واژها وجه اشتقاق عجیبی برای این واژه ذکر می­کند که کاملاً نادرست است؛ وی می­نویسد: «این واژه، فارسی و مرکب است از «دش» به معنی «ضد» و مخالف که لفظ دیگر آن، «دژ» است و «من»، ضمیر اول شخص مفرد؛ روی هم به معنی «ضد من» و «مخالف من» است» واژة «دژخیم» نیز مرکب است از «دژ» (دش) + خیم (نهاد، سرشت، خُلق) و در اصل به معنی «بدنهاد»، «بدسرشت»، «بدخلق» می­باشد (رک. برهان، 1357: 2: 853).

2-10- «شاگار»

شمس قیس در بارة دو واژة رایگان و شایگان می­نویسد: «رایگان در اصل، راه­گان بوده است، حرف ها به همزة ملیّنه بدل کرده­اند و بصورت یا می­نویسند، یعنی آنچه در راه یابند، بی ­بدل و عوضی و تحمل مشقتی و شایگان، همچنین در اصل شاه­گان بوده است؛ یعنی کاری که به حکم پادشاه کنند، بی مزد و منّت» (شمس قیس، 1373: 216) برهان نیز در باب شایگان می­نویسد: «شایگان بر وزن رایگان هر چیز خوب را نیز می­گویند که لایق پادشاهان باشد چه در اصل شاهگان بوده یعنی شاه­لایق، ها را به همزه بدل کرده، بصورت یا نوشتند؛ از شای (شاه) + گان (پسوند نسبت و لیاقت)» (برهان، 1357: 3، 1238). این واژه در زبان پهلوی نیز بدین گونه آمده است:  shâyakân و shâhakân (رک: Tavadia, 1930: 165) از آنجایی که شمس قیس، واژه­های «شاگار» و «بیگار» را نیز غیرمستقیم با «رایگان» و «شایگان» قابل قیاس می­داند، می­توان نتیجه گرفت که واژة «شاگار» و «بیگار» نیز در اصل «شاه­کار» و «بیگ­کار»19 بوده‌اند: «و گویند بیگار و شاگار؛ یعنی کار به حکم و زور و بی­مزد» (شمس قیس، 1373: 216) مرحوم معین می‌نویسد: «بیگار، یعنی کاری که برای انجام دادن آن اجرت نپردازند. کار بی­مزد، شاکار» (معین، 1: 631) و «شاکار šâkâr، یعنی شاه­کار، کار بی­مزد که کسی را به زور بدان وادارند، شایگان» (معین، 2: 1999)

نکنی طاعت و آن گه که کنی، سست و ضعیف

 

راست گویی که همه سخره و شاکار کنی
                        (کسایی، 1368: 109)

 

دهخدا در باب «شاگار» به نکته­ای اشاره می­کند که خالی از فایده نیست. وی می­نویسد: «همچنان که از شرح لغت نیز برمی­آید، اصل کلمه، شاکار است نه شاگار» (دهخدا، 1372: 8، 12369). توجه به این نکته، می­تواند غیرمستقیم نظر ما را در باب وجه اشتقاق واژة «بیگار» تأیید نماید. می­توان تصور کرد که قرابت تلفظ دو واج «گ» و «ک» در واژة «بیگ­کار» موجب حذف «ک» و تبدیل این واژة مرکب به «بیگار» شده است. شباهت ساختار این واژه با «شاکار» و کاربرد بسیار آن دو با یکدیگر نیز می­­تواند سبب تغییر و تبدیل آن به «شاگار» باشد.

2-11- «سدیر»: رک: «خورنق» در همین مقاله.

 

2- 12 - «واو اشمام ضمّه»

درباب به اصطلاح واو اشمام ضمّه می­نویسد: «... و اما واو اشمام ضمه، چون واو خوارزم و خواب و خواسته و خواجه و مانند آن که گویی حرکت ماقبل این واوات، فتحه بوده است و به سبب واو، آن را بویی از ضمه داده­اند و به سبب آن که ملفوظ نیست، از تقطیع ساقط دارند» (شمس قیس، 1373: 108). واژة «خواب» در پهلوی به صورت xvâb (طاووسی، 1365: 44) آمده است و مصدر آن، xvâbîdan و شکل اوستایی آن نیز xvafa می­باشد. فرهنگ­ها صورت خاویدن (خوابیدن) را نیز ضبط کرده­اند20 (Horn, 1893: 636). واژة «خواسته» نیز در زبان پهلوی به صورت xvâstag  و به معنی «مال»، «ثروت» و «دارایی» آمده است» (طاووسی، 1365: 58).

در زبان ارمنی واژه­ای به صورت xostakdar و به معنی «مالک» و «وارث» آمده است که صورت پهلوی آن xvâstaktâr (خواسته­دار) به معنی «نگاه­دار خواسته و دارایی» و «وارث»  (آیوازیان، 1371: 81) می­باشد و از واژة «خواسته» به معنی مزبور ساخته شده است. شهید بلخی می­گوید:

هر که را دانش است، خواسته نیست

 

و آن که را خواسته­ست، دانش کم
               (رک. دبیرسیاقی، 1370: 13)

واژه «خواجه» را نیز مشتق از ریشة پهلوی «خواتا» و «خُوَتای» به معنی «خدا» و مرکب از دو بخش دانسته­اند: «خوتا» و «چه» (ادات تصغیر)؛ معنی مجازی آن نیز مجموعاً «بزرگ» و باشخصیت است (رک. طاهری, 1382: 156).

 

3- آراء نادرست

3-1- «آفتاب»

شمس قیس در باب قافیه کردن کلمات با یکدیگر می­نویسد: «تاب و پرتاب به هم شاید و آفتاب و ماهتاب به هم شاید، از بهر آن که آفتاب مرکب نیست از آف و تاب، چنان که ماهتاب، که معنی آن تاب ماه است» (شمس قیس، 1373: 202). اما تلقی وی در باب وجه اشتقاق این واژه نادرست است. آنچه در برهان قاطع و دیگر آثار مشابه می­خوانیم، بر خلاف این است: «آفتاب، بر وزن ماهتاب، به حسب لغت، تابش و روشنی و پرتو مهر است، همچو ماهتاب که تابش و روشنی ماه است و بعضی گویند معنی ترکیبی آن آفت آب است و به حسب اصطلاح، شمس را گویند» (برهان، 1357: 1، 49). این واژه در پهلوی بصورت aftâb (Menasce, 1945: 264) و در سانسکریت به صورت *âbhâ+tâpa (Horn, 1893: 1, 42) آمده است. پورداوود در باب وجه اشتقاق آن می­نویسد: «مرکب از آف= آب + تاب است؛ آف در اینجا به معنی روشنی و درخشندگی است و تاب از تابیدن به معنی گرم کردن است؛ پس کلمة مرکب آفتاب، به معنی جرم روشن گرمابخش است؛ این که در فرهنگ­ها معنی ترکیبی آن را آفت آب نوشته­اند، مبتنی بر فقه اللغة عامیانه است» (پورداوود، 1307: 1، 305). برداشت برخی محققان درباب این واژه چندان صحیح به نظر نمی­رسد. در یکی از این آثار مربوط به واژه­شناسی می­خوانیم: «آن ترکیب یافته از دو کلمة «آف» به معنی روشنایی و «درخشندگی» و «تاپ» به معنی تابندگی و گرمادهنده است که صورت ترکیبی آن، آب روشنایی تابنده و گرم معنی می­دهد» (طاهری، 1382: 36).

در درستی وجه اشتقاقی که پورداوود برای این واژه قائل شده‌اند، جای تردید نیست و شواهد موجود در متون پارسی نیز آن را کاملأ تایید می­کنند؛ اما حتی ایشان نیز در مفهومی که نهایةً برای این واژه نوشته‌اند، قدری به معتقدات ایرانی بی‌اعتنا بوده‌اند؛ به‌عبارت‌دیگر، شواهد بسیاری هست که نشان می­دهد، الزامی نیست که واژه «آب» را مجازاً به‌معنی «روشنی و درخشندگی» و «تاب» را به‌معنی «گرما» بدانیم. باتوجه به شواهدی که نقل می­کنیم، ثابت می­شود که «آب» در این ترکیب، در معنای اصلی خود به کار رفته و «تاب» بیش از آن که به ‌معنی «گرما» باشد ، دارای همان مفهوم آشنای «تابیدن» است:

ـ «و این آفتاب و ماه، هر روز چون برآیند از مشرق، از یکی چشمه آب جوشان برآیند و چون به مغرب فروشوند، همچنان به یکی چشمة آب جوشان فروشوند و چون آفتاب و ماهتاب فروشوند، ایشان را به زیر عرش خداوند عزّ و جلّ برند و آنجا سجده همی­کنند تا وقت برآمدن و آن وقت دستوری خواهند و برآیند» (طبری، 1367: 5،1510،1513).

ـ « آفتاب هر روزی از چشمه‌ای برآید و به چشمه‌ای دیگر فروشود بر عادت درازی و کوتاهی روز» (طبری، 1367: 1، 17)

ـ «خدای عزّ و جلّ می­گوید به قصّة ذوالقرنین اندر که مر این آفتاب را دید که به چشمه‌ای فروشد گرم و سیاه و تاریک» (همان، 46)

ـ « این آفتاب به گوشة آسمان فروشود و به چشمه‌ای از آب گرم... وجدها تغرب فی عین حمئه ... و تا وقت سپیده‌دم باشد... پس خدای عز و جل جبرئیل را بفرماید تا یک حله از نور عرش بر وی افکند و او را آن فریشتگان که بر وی موکلند، بیارند به مشرق و از آنجا برآرند.» (همان، 3/ 935).

ـ آیة «حتی اذا بلغ الشمس وجدها تغرب فی عین حمئه» در ترجمه تفسیر طبری این‌گونه معنی شده‌است: «تا آن وقت که برسید به فروشدن آفتاب، بیافت آن را که فرومی­شد اندر چشمه‌ای گرم وا لوش سیاه» (همان، 3/935).

بدین ترتیب ملاحظه‌می­گردد که ایرانیان از روزگاران باستان به وجود پیوندهای بسیار نزدیکی در میان این دو موجود مقدس؛ یعنی «آب» و «آفتاب» قائل بوده‌اند: «در مهرابه‌های میترائیست‌ها، پیوسته چشمه‌های آب جاری بوده‌است» (رضایی، 1368: 96). «غسل تعمید زرتشتیان با نام خورشید انجام‌می­گرفت» (رضایی، 1368: 98) و «در مهر یشت بروشنی از غسل و شستشو در آیین میترا یاد شده ‌است و عده‌ای از محقّقان، غسل تعمید مسیحیان و ظرف آب متبرکة موجود در کلیسا را یادگار کیش میترا می­دانند» (رضایی، 1368: 96).

3-2- «ابا» / «ابر»

در باب «ابا» و «ابر» می­نویسد: «همچنین الف ابر و ابا و گوییا و پنداریا و گفتا همه زیادت بی­معنی است. شعرای پاکیزه­سخن باید که از استعمال آن احتراز کنند، نه چنان که رودکی گفته است:

ابا برق و با جستن صاعقه

 

ابا غلغل رعد در کوهسار»21
            (رک. شمس قیس، 1373: 266)

زاید شمردن الف در ابتدای این کلمات، نادرست است. ابا نیز در  پهلوی به صورت abâ (هرن/هوبشمان، 1356: 1، 84) آمده است و صاحب برهان قاطع در باب آن می­نویسد: «ابا، به فتح اول و ثانی به الف کشیده، به معنی با است که عرب مع گویند. چنان که گویند "ابا تو می­گویم"، یعنی "با تو می­گویم"» (برهان، 1357: 1، 76).

ابر نیز در پهلوی به صورت abar (هرن/هوبشمان، 1356: 1، 246) و در اوستا به صورت upairî و upariy به معنی «والا» و «عالی آمده است (Bartholomae, 1950: 394) و معادل آن در هندی باستان، upári (هرن/هوبشمان، 1356: 1: 246) است. می­توان احتمال داد که واژة up در زبان انگلیسی با این واژه هم­ریشه باشد.

ابر کتف ضحاک جادو دو مار

 

برست و برآورد از ایران دمار
                    (فردوسی، 1344: 1/ 40)

بهار، الف موجود در پایان افعالی از قبیل «گوییا»، «گفتا» و «پنداریا» را نیز مربوط به لهجه­ها می­داند و می‌نویسد: «الف پایان افعال، ظاهراً از مختصات پهلوی شمال شرقی و زبان خراسانی بوده و در کتب پهلوی تنها در کتاب درخت آسوریک این الف دیده شده» (بهار، 1369: 1، 344).

3-3- «ابلاه»

در جایی دیگر بر گوینده­ای اشکال می­گیرد و می­نویسد: «دیگری گفته است در اصطرلاب:

زبان ندارد پیدا سخن نگوید هیچ

 

سخنوران جهان پاک پیش او ابلاه

در ابله از ابلهی، الفی درافزوده است» (شمس قیس، 1373: 266) هرچند جمع واژة «ابله» در عربی، «بُله» است، می‌توان تصور کرد که وی «ابلاه» را نیز جمع «ابله» شمرده است، نه این که در آن الفی افزوده باشد (رک. ابن منظور، بی­تا: 13: 477؛ الزبیدی، 1432: 16، 343).

3- 4- «ـ انه»

وی پسوند موجود در واژه­هایی از قبیل «مردانه»، «زنانه» و مانند آن را «ـه» می­داند، نه «انه». در جایی می­نویسد: «حرف جمع، چون موصول بود به هاء بیان حرکت، معنی لیاقت و مشابهت دهد، چنان که مردانه و زنانه و بزرگانه و پادشاهانه.» (شمس قیس، 1373: 216). در جایی دیگر نیز این چنین می­آورد: «هاء لیاقت و نسبت، آن هایی است که در اواخر جموع اسمی، معنی لیاقت و نسبت دهد، چنان که شاهانه و زیرکانه و مردانه و زنانه» (شمس قیس، 1373: 225). پسوند لیاقت و نسبت موجود در این واژه­ها، «ـ انه» است، نه «ـ ـه»؛ به عبارت دیگر «انـ» موجود در این گونه واژه­ها، پسوند جمع نیست و خود بخشی از همان پسوند نسبت و لیاقت «ـ انه» است. بنابراین، به عنوان نمونه، واژة «مردانه» مرکب از «مرد» + «انـ» + «ـه» نیست؛ بلکه از «مرد» + «انه» ساخته شده است. مشکور درباب این پسوند می‌نویسد: «"انه" ازجمله پساوندهای مشابهت و لیاقت است، مانند خردمندانه، دیوانه، شاهانه، بزرگانه و مغانه» (مشکور، 1368: 294).

3- 5 - «برنا»

صاحب المعجم، واج «ه» موجود در پایان واژة «برنا» را زاید می­داند و در حالی که بیت زیر را از فرّخی سیستانی شاهد می­آورد، می­نویسد: «همچنین زیادات دیگر هست که هریک را استشهادی آوردن دشوار باشد... برناه ...» (شمس قیس، 1373: 269).

برناه کودکی بودم و در خدمت تو پیر شدم

 

ورچه هستم به دل و رای و احسان برناه
                         (فرّخی، 1371: 724)

در حواشی معین بر برهان قاطع می­خوانیم که «این واژه در زبان اوستایی به شکل  apurnâyآمده است.» (برهان، 1357: 1، 264). می­توان تصوّر کرد که واج پایانی این کلمه، شکل دیگری از واج «ی» می­باشد و درواقع «برناه» را می‌توان صورت دیگری از واژة «برنای» به حساب آورد. تبدیل دو واج «ه» و «ی» به یکدیگر را در واژه­هایی از قبیل «رایگان» / «راهگان» و «شایگان» / «شاهگان» که پیشتر از آنها بحث کردیم، نیز می­توان دید. پورداوود شکل پهلوی این واژه را apurnây و معنی آن را «نابرنا» می­داند و می­نویسد: «a از ادات نفی است. پرنایو، مرکب است از دو جزء pәrәna به معنی پُر (به ضم اول) و yuâ به معنی زمان و مدت. بنابراین، اپرنایو، یا نابرنا، کسی است که هنوز عدة سالی که بلوغش لازم است، پر نشده باشد. Pәrәnâyu در اوستا کسی است که به سن بلوغ رسیده و زمان لازم پر شده باشد. همین کلمة اخیر است که در فارسی، برنا شده و از آن مطلق جوان اراده کنند» (پورداوود، 1307: 2، 197؛ پورداوود،1310: 167) در تفسیر کشف الاسرار آمده است: «هرکدام که خواهی از این جوانان و ورنایان اختیار کن» (میبدی، 1361: 3، 328).

3-6- «ترانه»

مؤلف المعجم آنجا که درباب رودکی و اخراج وزن رباعی از بحر هزج سخن می­گوید، درباب وجه اشتقاق واژة «ترانه» این­چنین می­نویسد: «... تا یک باری در انداختن، گردکانی از گو بیرون افتاد و به قهقری هم به جایگاه بازغلتید. کودک، از سر ذکای فطری و صفای قریحت گفت: نظم "غلتان غلطان همی رود تا بن گو"... به حکم آن که منشد و منشی و بادی آن وزن، کودکی بود نیک موزون و دلبر و جوانی تازه و تر، آن را ترانه نام نهاد و مایة فتنه­ای بزرگ را سر به جهان درداد» (شمس قیس، 1373: 120). این وجه اشتقاق نادرست است. واژة «ترانه» از ریشة اوستایی tauruna به معنی خرد، تر و تازه و با تره، توره و توله قابل قیاس است (رک. پورداوود، 1326: 1، 217 و پورداوود، 1312: 1، 171) و در زبان پهلوی نیز به صورت taranak/taranag آمده است. (رک. طاووسی، 1365: 149).

نظامی می­گوید:

هر نسفته دری، دری می­سفت

 

هر تـرانه، تـرانه­ای می­گفت
                     (نظامی، 1363: 2، 163)

به نظر می­رسد که واژة «ترانه» از «تر» به معنی «تازه» و «لطیف» مشتق شده باشد. در چهارمقاله می­خوانیم: «شعری دید تر و عذب، خوش، استادانه» (نظامی، 1327: 58) در هدایة المتعلمین نیز این گونه آمده است: «و از میوه­ها تر، همه حذر کند و میوه جز انجیر خشک چیزی نخور» (اخوینی، 1371: 420) در عبارات و ابیات زیر نیز این واژه را به معنی «لطیف» و «جوان» می­توان دید: «و گوشت برة تر... و مغز استخوان تر... غذا خورد تمام گوشت برة تر و بزغاله» (اخوینی، 1371: 157 و 260).

جـگرم خشک شد از بس سخن تر زادن

کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد

 

ســخن تر چـه کنـم، زرّ تـرم بایــستی
                        (خاقانی، 1368: 804)

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
                         (حافظ، 1374: 109)

3- 7- «سخون»

وی واو موجود در واژه­های «سخون» و «ناخون» را نیز از زواید نامطلوب می­شمارد و ابیاتی از «فیروز مشرقی» و «رودکی» نقل می­کند که در آنها به خاطر درست درآمدن قافیه، واوی افزوده و آنها را به صورت «سخون» و «ناخون» به کار برده­اند:

ـ نوحه­گر کرده زبان، چنگ حزین از غم گل
گه قنینـه به ســجود اوفتـــد از بهر دعا
ـ بـودنی بـود می بیــار اکنــون

 

مـوی بگشـــاده و بر روی­زنـان ناخونا
گه ز غم برفکنـد یک دهن از دل خونا
رطل پر کن مگوی بیــش سخـــون
                  (شمس قیس، 1373: 265)

واژة «سخن» در پهلوی بصورت soxvan و saxvan (Unvala, ?: 116) آمده است و با واژة «پاسخ» که در پهلوی به صورت passaxv (Nyberg, 1928: 200) آمده، قابل قیاس است. واژة «ناخن» نیز در پهلوی به صورت nâxun (طاووسی، 1365: 258) آمده و در لهجة بلوچی نیز با «و» و بصورت nâkun ، nâhun یا nâxun تلفظ می‌شود (هرن/هوبشمان، 1356: 1016)

جزء دوم کلمة «سخن/ سخون» را می­توان از ریشة xon دانست که به‌معنی «صدا» و «آواز» است و آن را در واژه‌هایی نظیر «سخن»، «خنیاگر» و مشتقات واژة «خواندن» نیز می­توان دید. واژة «سخن» در پهلوی بصورت saxon آمده ‌است که مرکب از پیشوند آغازین sa- و xon می­باشد و در اصل به‌ معنی نخستین کلامی است که بر زبان می­آید. در مقابل آن، واژه «پاسخ» را داریم و آن دراصل به ‌معنی کلامی است که درمقابل کلامی دیگر گویند. xon با معادل خود در انگلیسی phone (صدا) قابل‌قیاس است که در کلماتی نظیر phoneme ، phonetic ، phonotist ، allophonee ، earphone و ... نیز دیده‌ می­شود. کلمه saxon درنتیجة جابجایی دو مصوت a و o، به‌صورت soxan درآمده‌است. بنابراین، می­توان نتیجه گرفت که اگر در موارد بسیاری شاعرانی ازقبیل فردوسی آن را درتقابل با واژه‌هایی نظیر «بن» و «سروبن» و... بصورت saxon آورده، از سر ناچاری و به‌ضرورت قافیه نبوده‌است.

- سپهبد بپرسیــد زیشــان سخن

- ز چرخ بلنـــد اندر آری سخـن

- که راز تو با کــــس نگویم ز بن

 

ز بالا و دیـــــدار آن ســـــروبن
                  (فردوسی، 1344: 1/ 142)

سراســـر همین است گیتی ز بـن
                                  (همان، 149)

ز تو بشــــنوم هرچه گویی سخن
                                    (همان، 27)

حتی گاهی این واژه به‌صورت «سخون» نیز در متون کهن فارسی آمده ‌است:

هر خـط که او نویسد شیرین از آن بود

 

کان هست صورت سخونان چو شکّرش
                         (منشی، 1370: 358)

با در نظر گرفتن این نکات، قرائت این واژه به‌صورت saxvan (Unvala, ? : 116) نادرست می­نماید.22

3- 8- «ـ گین»

آنچه شمس قیس درباب پسوند «ـ گین» نوشته است نیز نادرست به نظر می­­آید. وی «ین» موجود در کلماتی از قبیل «زرّین»، «سیمین» و مانند آن را «حرف تخصیص» می­نامد و در باب آن می­نویسد: «و آن یا و نون است که در اواخر اسما، معنی تخصیص ماهیت چیزی دهد به بعضی از صفات، چنان که زرّین و سیمین و امسالین و پارین و پنجمین و هفتمین... و در بعضی، کافی درافزایند، چنان که غمگین و سهمگین و گرگین و شوخگین» (شمس قیس، 1373: 217؛218) می­دانیم که تلقی وی در این باب نادرست است و «ـ گین» خود پسوند مستقلی است که ریشة آن با «آگین» یکی  است. مشکور در بارة این پسوند می­نویسد: «گین و آگین، پساوند اتصاف است و بر پری و آمیختگی دلالت می‌کند، مانند خشمگین، غمگین، سهمگین، بیمگین، عبیرآگین و زهرآگین» (مشکور، 1368: 301).

3- 9- «ناخون»

رک: «3-7- سخون» در همین مقاله

3- 10 - « ـ ه»

تصوّر شمس قیس درباب پسوند «ه» موجود در واژگانی ازقبیل «بنده» و «دایه» نیز صحیح به نظر نمی­رسد: وی حرف «گ» موجود در واژگانی از قبیل «بندگی»، «سوختگان» و مانند آن را «حرف بدل» می­نامد و در باب آن می­نویسد: «آن کافی است اعجمی که در اصل، بدل همزة ملیّنه در لفظ آرند، چنان که بندگک و آهستگک و سوختگان و بندگی و بندگان و دایگک و دایگی و دایگان» (شمس قیس، 1373: 213) این کاف به اصطلاح اعجمی، در اصل این واژه­ها وجود داشته و به هنگام جمع بستن یا افزودن پسوند، به حالت اول خود بازمی­گردند و حرف دیگری بدانها افزوده نمی­گردد. به عنوان نمونه، واژة «بنده» در پارسی باستان به صورت ba(n)daka و در پهلوی بصورتbandak / bandag (هرن/هوبشمان، 1356: 1؛تفضلی، 1348: 8) آمده است.

3- 11- «نیلوفل»

شمس قیس رازی آنجا که درباب «تغییر الفاظ از منهج صواب» سخن می­گوید، کاربرد واژة «نیلوفل» را در بیت زیر از «ابوشکور بلخی» نادرست می­داند و اعتقاد دارد،شاعر بناچار نیلوفر را به جهت قافیه، نیلوفل کرده است (شمس قیس، 1373: 271).

آب انگـــور و آب نیـــلوفل

 

مر مرا از عبیر و مشک بدل

این واژه در اصل پهلوی nîlôpal (Unvala, ? : 24) بوده که از شکل سانسکریت آن؛یعنی nîlotpala اخذ شده است. در برهان قاطع، درباب این واژه این­چنین می­خوانیم: «نیلوپر، با بای فارسی بر وزن و معنی نیلوفر است. این واژه به صورت نیلوپل، نیلوفل، نیلوپرک، نیلفر و نیلپر نیز آمده است» (رک. برهان، 1357: 4، 2232).

3- 12 - «و»

در باب حرف ربط «و» نیز نکته­ای آورده است که چندان صحیح به نظر نمی­رسد: «چون واو عطف، صریح در لفظ نمی­آورند، ماقبل آن را مضموم می­گردانند و در مابعد آن می­پیوندند:

من و توایم نگارا که عشق و خوبی را

 

ز نعت لیلی و مجنون برون بریم همی»
            (رک. شمس قیس، 1373: 268)

اصل این کلمه در فارسی باستان، uta/utâ و در پهلوی ud/ u بوده و در فارسی کنونی، o می­باشد. (رک.Bartholomae, 1950: 384 ) این واژة فارسی تا قرن چهارم «اُ» یا «وُ» تلفظ می­شده و از آن پس، به تقلید از حرف عطف عربی بتدریج تلفظ آن به صورت «وَ» رایج گردیده است (رک. طاووسی، 1365: 256؛ برهان، 1357: 4، 2242).

3- 13- «ی»

همچنین مؤلّف آنچه را که امروز یای میانجی می­خوانیم، همزة ملیّنه می­نامد. «و اما کلمات الفی، چون دانا و زیبا، چون اضافت کنند، یایی بنویسند، چنان که دانای دهر و زیبای شهر... از بهر آن که علامت اضافت، در این لغت، کسرة آخر کلمة مضاف است، چون مال من و حال روزگار. چون حرف آخرین کلمة مضاف الف باشد و الف قابل حرکت نیست، هرآینه همزه‌ای یا یایی بیاید که محل حرکت اضافت شود. پس در هر کلمه که حرف آخرین آن هاء زایده باشد، چون بنده و آینده و رونده، یا حرفی از حروف مدّ و لین باشد، چنان که دانا و بینا، چنان که کدو و بازو و چنان که سی و بازی، چون اضافت کنند، البته حرفی در لفظ آید، مکسور میان همزه و یا و از این جهت آن را همزة ملیّنه خوانده­ام، چه مستمع آن به همزه نزدیک­تر است که به یا...» (شمس قیس، 1373: 274). این نکته از نظر زبان­شناسی جدید نمی‌توانند صحیح باشد. امروزه اهل فن این واج میانجی را «ی» می­شمارند، نه همزه «ء». در دستور خط فرهنگستان در باب «ء» این گونه آمده است. این علامت، کوتاه­شدة «ی» است؛ خانة من، نامة او (فرهنگستان، 1384: 26).

 

4- نتیجه­

شمس قیس رازی در کتاب مهم و معروف خویش، المعجم فی معاییر اشعار العجم، به تناسب موضوع، در موارد متعددی به اظهار نظر در باب ساختار و اشتقاق واژگان پرداخته است که با توجه به نتایج تحقیقات و یافته­های زبان‌شناسی تاریخی در ادوار اخیر، درستی یا نادرستی آنها قابل اثبات است؛ از جمله موارد صحیح این اظهار نظرها می‌توان به وجه­ اشتقاق واژه­های «آسیاب»، «آوند»، «بوستان»، «بیگار»، «خورنق»، «دریا»، «دستور»، «دشمن» و «شاگار» اشاره نمود. توضیحات و توجیهات وی در باب واژه­های «آفتاب»، «ابا»، «ابر»، «ترانه»، «سخون»، «ناخون»، «نیلوفل» و پسوندهای «ـ انه»، «ـ گین» و «ـ ـه» را نیز می­توان نادرست شمرد.

 

پی­ نوشتها

1- اظهار نظرهایی از این قبیل، در بخش قافیه از همه جا بیشتر است.

2- (رک. مسعود سعد، 1384: 218)

3- تلفظ این واژه در اصل و در زبان پهلوی، hagirz و در ایرانی کهن، *hakaramčiy بوده است (رک. طاووسی، 1365: 39)

3- (رک. خاقانی، 1368: 41)

3- مقصود وی از «کلمة مفرد» در این مورد، «کلمة بسیط» است.

4- صورت پهلوی واژه­های «شنودن» و «اشنودن» در پهلوی، xshnûdan * و âshnûtan می­باشد و در پازند، به شکل shnaveshn (شنوش) به کار رفته است و شکل مفروض آن در پارسی باستان،xshnavâmiy * از ریشة xshnû می­باشد. (رک. Hubschman, 1895: 795).

5- بهار، «خوابیدن»، «خسبیدن»، «خفتن»، «خویدن» و «غنودن» را به یک معنی و دارای یک اصل و ریشه می­داند و اعتقاد داد که این اختلاف ناشی از کاربرد آنها در لهجه­های گوناگون زبان فارسی است (رک. بهار، 1369: 1، 317).

6- «نـ» در ابتدای این واژه، پیشوند است. صورت ایرانی کهن این واژه، ni+had و معادل آن در هندی کهن ni+sad (طاهری، 1365: 276) است. پایه­واژة این کلمه، یعنی «had/sad» با sit در انگلیسی که به همین معنی است، قابل قیاس است.

7- (رک. نجفی، 1370: 49).

8- همچنان که می­بینیم، شمس قیس، خود نیز این قبیل کلمات را صفت (فاعلی یا مفعولی) می­شمارد.

9- (رک. نفیسی، 1355: 3، 1727).

10- بهار نیز در کتاب سبک­شناسی خود به این نکته اشاره نموده است. (رک. بهار، 1369: 1/ 204)

11- - این نکته را در موارد دیگری نیز بدین گونه تکرار کرده است: «و اما های غیرملفوظ، چون خنده و گریه و آهسته و پیوسته و نامه و جامه و مانند آن، حکم همان است که در واوات گفتیم» (شمس قیس، 1373: 108). «و همچنین یاآت غیرملفوظ چون نی و کی و چی اگر به یا نویسند، حکم همان است که در هاآت گفتیم» (شمس قیس، 1373: 108).

12- «چی» در این جمله به معنی «بلکه» است.

13- مؤلّف کتاب «فرهنگ ریشه­یابی واژه­ها» نیز همان قول پورداوود را تکرار می­کند و می­نویسد: «چون آسمان را به شکل سنگ گرد و مدوّر می­پنداشتند، آن را بدین نام نامیده­اند؛ به پندار بعضی، "آسمان"، مرکب از دو بخش "آس" به معنی "آسیاب" و «مان»، ادات تشبیه می­باشد که روی هم یعنی «مانند آسیاب» است» (طاهری، 1382: 34). با توجه به آنچه از پورداوود آوردیم، معلوم می­گردد که بخش دوم سخن این محقّق نادرست است و کلمة «آسمان» در اصل به معنی «مانند آسیاب» نیست؛ بلکه معنی صحیح آن «سنگ­مانند» و «سنگ­سان» است. کاربرد واژة «آسمان» در معنی «سقف» در متون فارسی نیز این نظر را تأیید می­کند: «اگر این نبودی، ما مر آن کس­ها را که به خدای کافرند، آسمان خان­های ایشان سیمین کردیمی» (متینی، 1349: 2، 154) در شاهنامه نیز می­خوانیم:

خرامان همی­رفت بهرام گور

 

یکی خانه دید، آسمانش بلور
                 (فردوسی، 1344: 4، 1846)

واژة «آسمانه» نیز که منسوب به «آسمان» است، در متون کهن فارسی به همین معنی به کار رفته است: «و آفریدیم آسمان را آسمانه­ای نگاه داشته از اوفتادن بی زنجیری از بر او و ستونی زیر او» (متینی، 1349: 1/ 104).

14- دهخدا (به نقل از نفیسی) و انوری این واژه را به دو صورت «خَنور» و «خُنور» آورده­اند (رک. دهخدا، 1372: 6، 8773 و انوری، 1381: 4، 2838) و نفیسی خود آن را بصورت «خُنُّور» نیز ذکر کرده (نفیسی، 1355: 2، 1412)، اما معین آن را تنها به صورت «خَنور» ضبط نموده (معین، 1371: 1، 1445) و همه آن را به معنی «کاسه» و «کوزه» دانسته­اند.

15- شمس قیس واژة «مفرد» را در این مورد به معنی «بسیط» و «ساده» و در مقابل واژة «مرکب» آورده است.

16- شمیسا «دورّخ» را نیز با تشدید آورده است که ظاهراً صحیح نیست و نمی­تواند مورد نظر صاحب المعجم باشد. (رک. شمس قیس، 1373: 267).

17- سخن «ابن قتیبه» در اصل کتاب معروف وی، «ادب الکاتب» بدین گونه آمده است: «الخورنق: کان یسمی الخُرَنگاه، ای موضع الشرب فاعرب» (ابن قتیبه، بی­تا: 503).

18- این واژه در زبان ترکی نیز با همین تلفظ و بدین معنی به کار می­رود (رک. الخوری، 1876: 311).

19- وجه اشتقاق این واژه را در هیچیک از کتاب­هایی که در دسترس داشتم، نیافتم.

20- دهخدا و انوری این واژه را ضبط نکرده­اند؛ اما در فرهنگ معین آن را می­توان یافت (رک. معین، 1371: 1: 1395).

21- (رک. رودکی، 1373: 88).

22- کلمة بسیار آشنای دیگری که می­تواند با xon ارتباط داشته ‌باشد، «خنیاگر» است که به معنی «خواننده» و «نوازنده» است. «اونوالا» شکل پهلوی این واژه را hunivâkkar می­داند؛ «زالمان» نیز جزء نخست آن را بصورت hunivâk خوانده ‌است و آن را مرکب از دو بخش (نوا) nivâk + (نیک) hu و درمجموع به‌معنای «خوش‌نوا» و «خوش‌آهنگ» می­داند. امّا همچنان که گفته‌ شد، نگارنده جزء نخست واژه «خنیاگر» را از ریشة xon به‌معنی «آواز» و «صدا» می­داند. واژه دیگری که آن را نیز می­توان از همین ریشه دانست، کلمه «خُنیدن» است که به‌معنی پیچیدن آواز در کوه و حمام و گنبد و امثال آن است (رک. برهان، 1357: 2، 717). می­بینیم که این واژه ازجهت‌ معنایی نیز کاملاً به واژه مورد بحث شباهت دارد.

 

1ـ آیوازیان، ماریا .(1371). وام­واژه­های ایرانی میانة غربی در زبان ارمنی، تهران: انتشارات مؤسسة مطالعات و تحقیقات فرهنگی (پژوهشگاه)، چاپ اول.

2ـ ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم .(بی­تا). ادب الکاتب، تحقیق محمد الدالی، بیروت: مؤسسة الرسالة، الطبعة الاولی.

3ـ ابن منظور، محمد بن مکرم .(بی تا). لسان العرب، بیروت: دار صادر، الطبعة الاولی.

4ـ اخوینی، ربیع بن احمد .(1371). هدایة المتعلمین فی الطب، به اهتمام جلال متینی، مشهد: انتشارات دانشگاه مشهد، چاپ دوم.

5ـ البطلیوسی، عبدالله بن محمد .(1407). الانصاف، تصحیح محمد رضوان الدایه، دمشق: مؤسسة دار الفکر، الطبعة الثالثة.

6ـ البکری الاندلسی، عبدالله بن عبدالعزیز .(بی تا). معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع، تصحیح مصطفی السقا، بیروت: عالم الکتب، الطبعة الاولی.

7ـ الجمیلی، سامی .(2009). الدراسات النحویة فی عمدة القاری للعینی، بیروت: مؤسسة الانتشار العربی، الطبعة الاولی.

8ـ الجوالیقی، موهوب بن احمد .(1969). المعرّب، تحقیق احمد محمد شاکر، القاهره: مطبعة دارالکتب المصریه، الطبعة الاولی.

9ـ الحارثی، دینا محمد بن حمود .(1416). اللغات العربیة فی تفسیر البحر المحیط، الریاض: الطبعة الاولی.

10ـ الخوری اللبنانی، فارس افندی .(1876م.). کنز لغات (قاموس فارسی، ترکی و ترجمة عربی)، بیروت: مطبعة المعارف، الطبعة الاولی.

11ـ الزبیدی، محمد بن محمد .(1432هـ.). تاج العروس من جواهر القاموس، تحقیق عبدالکریم الغرباوی، الکویت: الطبعة الاولی.

12ـ انوری، حسن .(1381). فرهنگ بزرگ سخن، تهران: انتشارات سخن، چاپ اول.

13ـ بخشی از تفسیری کهن .(1382). تصحیح محمّد روشن، تهران: انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، چاپ اول.

14ـ برهان، محمدحسین بن خلف .(1357). برهان قاطع، به اهتمام محمّد معین، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم.

15ـ بهار، محمدتقی .(1369). سبک­شناسی، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ پنجم.

16ـ پورداوود، ابراهیم .(1307). یشت­ها، بمبئی: انتشارات انجمن زرتشتیان ایرانی و ایران لیگ، چاپ اول.

17ـ ------------ .(1310). خرده اوستا، بمبئی: انتشارات انجمن زرتشتیان ایرانی و ایران لیگ، چاپ اول.

18ـ ------------ .(1312). یسنا، بمبئی: انتشارات انجمن زرتشتیان ایرانی و ایران لیگ، چاپ اول.

19ـ ------------ .(1326). فرهنگ ایران باستان، تهران: انتشارات پاکتچی، چاپ اول.

20ـ تفضّلی، احمد .(1348). واژه­نامة مینوی خرد، تهران: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، چاپ اول.

21ـ حافظ، شمس­الدین محمد .(1374). دیوان، تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی، تهران: انتشارات زوار، چاپ دوم.

22ـ خاقانی، بدیل بن علی .(1368). دیوان، تصحیح ضیاءالدین سجادی، تهران: انتشارات زوار، چاپ سوم.

23ـ دبیرسیاقی، محمد .(1370). پیشاهنگان شعر پارسی، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم.

24ـ دهخدا، علی­اکبر .(1372). لغت­نامة دهخدا، تهران: مؤسسة انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ اول.

25ـ رضایی، عبدالعظیم .(1368). اصل و نسب و دین های ایرانیان باستان، تهران: نشر مؤلّف، چاپ اول.

26ـ رودکی سمرقندی، جعفر بن محمد .(1373). دیوان، تهران: انتشارات نگاه، چاپ اول.

27ـ شمس قیس، محمد بن قیس .(1373). المعجم فی معاییر اشعار العجم، به کوشش سیروس شمیسا، تهران: انتشارات فردوس، چاپ اول.

28ـ طاووسی، محمود .(1365). واژه­نامة شایست نشایست، شیراز: انتشارات دانشگاه شیراز، چاپ اول.

29ـ طاهری، سیدمحمود .(1382). فرهنگ ریشه­یابی واژه­ها، تهران، انتشارات پرسمان، چاپ اول.

30ـ طبری، محمد بن جریر .(1367). ترجمة تفسیر طبری، ‌تصحیح حبیب یغمایی، تهران: انتشارات طوس، چاپ سوم.

31ـ فرّخی سیستانی، علی بن جولوغ .(1371). دیوان، تصحیح محمد دبیرسیاقی، تهران: انتشارات زوار، چاپ چهارم.

32ـ فردوسی، ابوالقاسم .(1344). شاهنامه، تصحیح محمد دبیرسیاقی، تهران: انتشارات علمی، چاپ اول.

33ـ فرهنگستان زبان و ادب فارسی .(1384). دستور خط فارسی، تهران: انتشارات شیوه، چاپ چهارم.

34ـ کسایی مروزی، علی بن محمد .(1368). کسایی مروزی (زندگی، اندیشه و شعر او)، محمدامین ریاحی، تهران: انتشارات توس، چاپ دوم.

35ـ متینی، جلال .(1349). تفسیر قرآن مجید، تصحیح جلال متینی، تهران: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، چاپ اول.

36ـ مسعود سعد .(1374). دیوان، تصحیح رشید یاسمی، تهران: انتشارات سهیل، چاپ اول.

37ـ مشکور، محمدجواد .(1368). دستورنامه، تهران: انتشارات شرق، چاپ سیزدهم.

38ـ معین، محمد .(1371). فرهنگ فارسی، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ هشتم.

39ـ منشی، نصرالله .(1370). کلیله و دمنه، ‌تصحیح مجتبی مینوی طهرانی، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ نهم.

40ـ میبدی، رشیدالدین .(1361). کشف الاسرار و عدة الابرار، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ جهارم.

41ـ ناصر خسرو .(1368). دیوان، ­تصحیح مجتبی مینوی و مهدی محقق، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم.

42ـ نجفی، ابوالحسن .(1370). غلط ننویسیم، تهران: انتشارات مرکز نشر دانشگاهی، چاپ سوم.

43ـ نظامی، احمد بن عمر .(1327). چهارمقاله، تصحیح محمد قزوینی، لیدن: انتشارات بریل، چاپ اول.

44ـ نظامی، الیاس بن یوسف .(1363). کلیات حکیم نظامی گنجوی، تصحیح وحید دستگردی، تهران: انتشارات علمی، چاپ دوم.

45ـ نفیسی، علی­اکبر .(1355). فرهنگ نفیسی، تهران: انتشارات خیام، چاپ اول.

46ـ هرن، پاول و هوبشمان، هاینریش .(1356). اساس اشتقاق فارسی، ترجمة جلال خالقی مطلق، تهران: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، چاپ اول.

47- Bartholomae, Ch. .(1950). Altirnisches Worterbuch, Strassburg.

48- Horn, Paul .(1893). Grundriss der Neupersischen Etymologie, Strassburg.

49- Hubschmann, H. .(1895). Persische Studien, Strassburg.

50- Nyberg, H. S. .(1928). Hilfsbuch des Pehlevi, Uppsala.

51- Tavadia, Jehangir C. .(1930). Shâyast nê Shâyast, Hamburg.

52- Unvala, J. M. .(?). King Husrav and his Boy, Paris.

53- Menasce, Pierre jean de .(1945). Shkand Gumanik Vicar, Fribourg.