روند قصّه‌گویی شهرزاد در توالی قصّه‌های هزار و یک شب

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 دانشیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه الزهراء

2 کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه الزهراء

چکیده

هزار و یک شب یکی از متون ادبی چند ملیتی است که زنان در آن حضوری روشن و فعّال دارند. قهرمان قصّه­ها زنی با تدبیر و هوشیار است که با نقل قصّه­هایی هوشمندانه، پادشاهی خودکامه و مستبد را به پایگاه خودآگاهی می­رساند. روند قصّه­گویی شهرزاد در طی هزار و یک شب و مقایسه مضامین قصّه‌ها با توجه به ریخت‌شناسی و اجزای سازای آنها نشان می­دهد که وی در اجرای این حرکت بشر دوستانه و ایثار در جهت نجات جان خواهران سرزمینش کاملاً هوشمندانه قدم گذاشته است. بررسی قصّه‌ها بر اساس همبستگی این سازه­ها با یکدیگر کمک شایانی به درک شگردهای قصّه­گویی شهرزاد نموده است. این پژوهش نشان می­دهد که سیر قصّه­های هزار و یک شب، تکرار دو بخش قصّة مدخل هزار و یک شب و یا همان قصّه شهریار و برادرش شاهزمان است؛ امّا این فرافکنی سیری تکاملی به خود می­گیرد؛ بدین ترتیب که بعضی قصّه­ها بازتاب خیانت زنان (مانندزنان خائن شهریار و شاهزمان)، برخی دیگر قصّه‌گویی یکی از شخصیت­های حکایت­ها برای نجات جان دیگران (مانند قصّه­گویی شهرزاد) است. کنشمندی زنان با نشان دادن زنان قدرتمند، مکّار و جادوگر در لفاف قصّه­ها از زبان شهرزاد و یا راویان قصّه­ها تناسبی هوشمندانه در روند قصّه­گویی ایجاد می‌کند و وضعیت زنان بعد از گذشت و هزار و یک شب بتدریج بهبود می­یابد. حتی نحوة برخورد شهرزاد و گفتگوهای کوتاه او با شهریار در پایان قصّه­ها نیز از روندی هوشمندانه برخوردار است که با اصول روانشناسی در درمان بیماران مطابقت می­کند.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

Shahrzad’s Storytelling in Succession of Thousand and One Nights’ Tales

نویسندگان [English]

  • M Hosaini 1
  • H Ghodrati 2
1 Associate Professor of Persian language and literature, University of Al-Zahra, Iran.
2 MA of Persian language and literature, University of Al-Zahra, Iran.
چکیده [English]

One Thousand and One Nights is one of the multinational literary works in which women have an obvious active presence. The protagonist is an astute and shrewd woman whose wise stories lead despotic king to a state of self-consciousness. Shahrzad’s storytelling in thousand and one nights and comparison of the themes of the stories via their morphological and constituting components show that she has tactfully stepped in rescuing her female compatriots and performing this humanitarian task. Studying the stories according to the correlation between their components has remarkably assisted the perception of Shahrzad’s storytelling dexterity. This study shows that the procedure in “1001 nights” stories is the repetition of two episodes in the entry which is the story of Shahriar and his brother Shahzaman. This projection takes a gradual development in a way that in some stories women’s betrayal is reflected (including Shahriar and Shahzaman’s traitor wives) and in other stories storytelling is done by one of the  characters to save the lives of others (such as Sahrzad’s storytelling). Women’s being in action is depicted by Shahrzad and other narrators as powerful, cunning and magical characters which makes a skilful proportion in storytelling and brings a gradual rise in the status of women after 1001 nights. Even at the end of the stories and in her short speech with Shahriar, Shahrzad intelligently adopts a treatment behavior which exactly conforms to the principles of psychology.
 

کلیدواژه‌ها [English]

  • “1001 nights”
  • Shahrzad
  • Morphology
  • Treatment via Storytelling

مقدمه

فرمالیسم روسی یکی از اولین رویکردهای انتقادی به متون ادبی در آغاز قرن بیستم است. آن­چه باعث شد تا این مکتب سرآغاز نقد ادبی مدرن در جهان شناخته شود، گسست روش­شناختی آنها از سنّت­های قبلی بوده است. در نظر فرمالیست‌ها آن­چه تعیین­کنندة نهایی به شمار می­آید، شکل اثر است و باید با بررسی مناسبات و روابط میان عناصر سازندة متن، قوانین درونی اثر یا ژانرِ آن اثر را به دست آورد. کشف این روابط به این طریق صورت می­گیرد که ابتدا متن را به عناصر سازندة آن، تجزیه کرده و سپس روابط این اجزا و عناصر را با یکدیگر و روابط یکایک آن‌ها را با کل اثر مشخص می­کنند (پراپ، 1386: 49).

یکی از موفق­ترین این تلاش­ها کار ولادیمیر پراپ بر روی قصّه­های پریان روسی است. وی که یکی از نمایندگان عمدة مکتب صورتگرایی روسیه است با نقد روش دسته­بندی­های پیشین، اجزای درونی قصّه­های پریان را بر مبنای 31 عملکردِ اشخاصِ داستان به دست آورد و آن را عناصر ثابت نامید. پراپ کار ثابت قهرمانان قصّه را «خویشکاری» نامید که آرایش آنان ساخت قصّه‌های روسی را نشان می داد (پراپ،1371: 28). نخستین قدم در تحقّق فرضیة پراپ، شناخت و تعیین عناصر ثابت و متغیر در قصّه بود. وی سرانجام به این نتیجه رسید که پراکندگی و گوناگونی قصّه­های روسی را می­تواند با اتکا به این عناصر ثابت به یک فرمول خاص فرو کاهد و این فرمول صورت نهایی همة این قصّه‌هاست (خدیش، 1387: 53-58). به عنوان مثال «انجام یک نقش واحد می­تواند بر عهدة مثلاً یک قورباغه، یا پیرمرد باشد و یک نقش مایة واحد نیز ممکن است، مثلاً از راه تمیز کردن اصطبلی عملی شود یا از طریق کشتن یک اژدها» (مکاریک، 1384: 150-151).

کار پراپ اگر چه بررسی فرم قصّه­ها و توجه به صورت است؛ اما به شناخت محتوای قصّه­ها در مطالعات تطبیقی، تاریخی و نظایر آن کمک شایانی نموده است. « شاید بتوان گفت پراپ در جستجوی شاه­فرم گروهی از حکایات می‌خواسته بنیادهای پویای پاسخ انسان به روایت را پیدا کند. او هرگز جست و جویش را تا آنجا ادامه نداد که بپرسد یک کارکرد معیّن چه واکنشی را احتمالاً در مخاطبان یک حکایت بر می­انگیخته است» (اسکولز، 1383: 103). با توجه به همین سخن اسکولز است که می­توان از ریخت شناسی قصّه­های هزار و یک شب، در راستای شناخت مقاصد شهرزاد در قصّه­گویی و درمان شهریار سود برد. به اعتقاد اسحاقیان «هزار و یک شب تنها اثری است که شنونده اصلی(شهریار خودکامه) خود باید از چند و چون قصّه به اغراض پنهان­تر شهرزاد پی برد» (اسحاقیان،1384: 38).

با نگاهی کلّی و سطحی به پیکرة هزار و یک شب، این کتاب را اثری نامنسجم و از هم گسیخته می­بینیم؛ اما با کمی دقت به چیدمان هوشمندانة قصّه­ها پی می­بریم به نحوی که می­توانیم، در این مجموعه نوعی هوشیاری جمعی مؤلّفان و نقّالان گوناگون را کشف کنیم. ثمینی نیز با تأیید این مطلب از زبان محسن مهدی(یکی از تصحیح کنندگان بنام هزار و یک شب) معتقد است «هر چند در هزار و یک شب، از نگاه قاطع و جزئی تک آوایی مؤلف اثری نیست؛ اما در عوض در بطن این کتاب، می­توان هم­آوایی ملایم و ظریف ده­ها راوی را کشف کرد که آگاهانه و یا ناآگاهانه، دیدگاه شرقی خود را روایت کرده­اند و بی آنکه به پراکندگی کتاب دامن زنند، به غنا و عمق چند صدایی شدن آن افزوده­اند» (ثمینی، 1379: 207).

هدف نگارش این مقاله کشف روابط بین قصّه­ها و استخراج شگردهای قصّه­گویی شهرزاد است که تا حدودی با مباحث ریخت شناسی پراپ پیوند می­خورد. در حقیقت مقاصد شگرف شهرزاد و راویان قصّه‌ها با به کارگیری اصول کلّی نظریة پراپ بهتر نمودار می­شود. متأسفانه سهم ایران به نسبت دیگر کشورهای عربی و غربی در پژوهش بر روی داستان­های هزار و یک شب بسیار ناچیز است و در حوزة ریخت­شناسی تنها می­توان از کتاب درآمدی بر ریخت‌شناسی هزار و یک شب از خانم محبوبه خراسانی نام برد.

شایان ذکر است که حکایت­های جلد اول، در روند قصّه­گویی شهرزاد، از اهمیت بیشتری برخوردارند. ستّاری، در مورد هنر قصّه­گویی شهرزاد، معتقد است که کار کارستان شهرزاد و هنر قصّه­گویی او بی­شک در شب­های اولیه قصّه‌های هزار و یک شب  اتفاق می­افتد. ما هم با این محقق بزرگ همداستانیم؛ چرا که شهرزاد در آغاز قصّه­گویی، شاید یک درصد به زنده بودن خود امید داشت. چنانکه حتی جرأت رویارویی با شاه را نداشت و خواهرش را مخاطب قصّه­هایش قرار داد؛ لذا بیشتر برشگردهای درون­متنی قصّه‌های جلد اول 1 بویژه بیست حکایت نخست، تأکید شد و برای درک سیر منطقی و هوشمندانة توالی قصّه­ها تا حدودی به قصّه­های جلد دوم نیز اشاره گردید. 2 یکی از دلایل تأکید بر قصّه‌های جلد اول و بویژه شب­های اول، نزدیکی هدف این پژوهش به روند قصّه‌گویی از منظر خود شهرزاد است که به نظر می­رسد، بیشتر گفتة شهرزاد بوده و دخالت راویان و نقّالان کمتر در آن رسوخ کرده باشد.

 

شهرزاد و معجزة کلام

کلام، سحر می­کند. معجزة کلام به عنوان اصیل­ترین و کارآمد­ترین اصل تربیتی، امری مسلّم و قطعی است. در این میان شهرزاد، ملک را با جادوی کلام آشنا ساخت و به او ظرفیت شنیدن صدای مخالف را داد. او با نقل هر قصّه­اش، شنونده را واداشت که احساس کند، مهم است و انسان به معجزة کلام خود می­تواند چیزی را بسازد و یا از بیخ و بن تغییر دهد. باورداشتن به جادوی زبان، از پشتوانة سنتی فرهنگی که اصل و ریشة قدسی یا جادویی کلام را باور دارد، برخوردار است؛ فرهنگی که «خلق الانسان، علّمه البیان» و «ان من البیان لسحراً» 3 را سرلوحة قرار داد، «سخن» را فرزند جان شیرین و بهتر از گوهری شاهوار می­داند. که اگر این­گونه نمی­بود، تمیزی بین انسان و حیوان نبود و خداوند آن را به عنوان پیشرفتـه­ترین و کامل­ترین معجزة بشریت بر زبان پیامبر اکـرم (ص) جاری نمی­کرد. «شهرزاد چنین سخنوری است و اگر قصّه­هایش کیمیا­کار است و سخن را بر کرسـی می­نشاند، هم به سبب قوّت طبع و شیرینی کلام و فصاحت بیان و حدیث­های طرفه ایست که می­گوید و هم از آن رو که پشتوانه­ی هنر خلاقش، سنت و فرهنگ کهنی است که برای نطق و کلام، ارزشی آسمانی قائل است» (ستاری، 1382: 112).

 

زن وقصّه ­گویی

شهرزاد را مادر بزرگ قصّه­های جهان دانسته­اند؛ آنچه از روایان قصّه­های عامیانه (متون نوشتاری و شفاهی) می‌نماید، عموماً زنانند که سنّت قصّه­گویی را به دوش کشیده­اند و می­کشند. چنانکه شهرزاد خود از طبقة اشراف و دختر وزیر است. در هفت پیکر نظامی، زنان بهرام گور برای او قصّه می­گویند و همگی دختران پادشاه هفت اقلیم­اند. اگر به قصّه‌های شفاهی مدوّن امروزی بنگریم، اکثر راویان زن هستند.4 قصّه­گویی در گذشته  هنری برجسته و عالی برای زنان اشراف و نشانی از فرهیختگی آنان بوده و ارزشی همسنگ نژاد، زیبایی و دیگر ویژگی­های ارزشی برای آنها داشته است. قصّه­گویی و افسانه­سرایی می­توانست، بر نفوذ و تأثیر کلام راوی در نزد پادشاه بیفزاید و بتدریج او را بر پادشاه مسلط سازد (دالوند، 1383: 39).

 

آیا قصّه­گویی هنری نوظهور و برساختة ذهن شهرزاد است؟

سنّتی که تدوین قصّه­های ایرانی بدان متعلّق است، با اشرافیت پیوند دارد. دولتشاه سمرقندی در تذکرةالشعرا به واقعه‌ای اشاره می­کند که ذکر آن اهمیت قصّه­گویی را در بین طبقة شاهان نمایان می­سازد. 5 بنا به نوشة دولتشاه، سنت قصّه‌گویی در میان شاهان مرسوم بوده است. بنابراین شهرزاد تن به کاری می­دهد که شهریار با آن آشناست و خاصیت التیام بخشی قصّه را می­داند و با نقشه­ای از پیش تعیین شده خطر می­کند.

 

چرا شهرزاد از قصّه ­گویی برای درمان شهریار استفاده کرد؟

شهرزاد بر طبق گفتة کتاب، دختری آگاه است. او علاقة شاه را می­داند: «ملک را نیز خواب نمی­برد و به شنودن حکایات رغبتی تمام داشت»(ص 11). این معرفت از ذات شهریار، او را در درمان درست شاهِ مستبد، یاری می­کند. بتلهایم در افسون افسانه­ها به نکته­ای دیگر اشاره می­کند که در طب هندو، برای بیمار پریشان­حال، یک قصّة پریان می­گفتند که اندیشیدن دربارة آن به او کمک می­کرد بر آشفتگی عاطفی خود غلبه کند (بتلهایم، 1381: 109). سالیس نیز بر این عقیده است که در پزشکی کهن هندوستان، به حضور جدّی شگرد قصّه­گویی جهت درمانِ اختلالات روانی بیماران توجه زیادی می­شد (ثمینی، 1379: 34 نقل از Salis, 1999: 95).

از سوی دیگر اصل هزار و یک شب هندی- ایرانی است و همچنین زادگاه دو ملکزادة قصّه یکی سمرقند و دیگری جزایر هند و چین است. این شواهد، ریشة هنر قصّه­گویی را در تمدّن مشرق زمین و امپراتوری عظیم ایران در گذشته‌های دور نمایان می­سازد. علاوه بر نکات ذکر شده، هنر قصّه­گویی در خانوادة شهرزاد نیز مرسوم است؛ چنانکه پدر شهرزاد، با هدف ممانعت دخترش از ازدواج با شهریار، حکایت دهقان و خرش را می­گوید. پس یکی از راه­های پند و نصیحت قصّه­گویی است؛ اما هر کسی معلم زبدة این هنر نیست؛ چنانکه پدر شهرزاد با قصّه­گویی­اش نه تنها مانع اقدام شهرزاد نشد که حتی دخترش در هدفی که در سر می­پروراند، مصمّم­تر شد.

 

شگردهای قصّه­ گویی شهرزاد

روند قصّه­گویی شهرزاد در طی این هزار و یک شب در سه مرحله قابل بررسی است و می­توان سیر تکاملی آن را در هر سه مرحله که گام به گام پیش می­روند و شهرزاد را به هدف خود نزدیک می­کنند، بوضوح دریافت.

1. سیر تکاملی قصّه­گویی شهرزاد در درون قصّه­هایش (ریخت شناسی قصّه­ها: مضامین تکرار شونده)؛ 

2. سیر تکاملی قصّه­گویی شهرزاد در پیوند قصّه­هایش با هم (توالی منطقی قصّه­ها)؛

3. سیر تکاملی گفتگوی شهرزاد با شهریار بعد از نقل هر قصّه؛

 تفکیک این سه مرحله و پیاده کردن آنها بر روی قصّه­های هزار و یک شب به دلیل ساختمان تو در توی قصه­ها، امکان پذیر نیست؛ بنابراین هر سه روند ذکر شده با هم در طول هزار و یک شب قصّه گویی شهرزاد بررسی می­شود.

بیست حکایت نخست، نقشی حساس و تعیین­کننده در روند قصّه­گویی شهرزاد دارند و از دو جهت با مدخل و قصّة اصلی (قصّة شهریار و برادرش شاهزمان) اسلوب معادله­ای ایجاد می­کنند. در واقع شخصیت­های قصّه، شهریار و برادرش شاهزمان و سرگذشت آن دو در قصّه­های شهرزاد فرافکنی می­شوند به بیان ساده­تر، شهریار در بخش نخست زندگی خود، وقتی با خیانت زنش روبه رو می­شود؛ جنون­آسا در صدد انتقام برمی­آید و دختران بی­گناه را که همسران یک شبة او می­شوند، می­کشد؛ بعضی از بیست حکایت آغازین، اسلوب معادله­ای برای این بخش از زندگی شهریارند و شهرزاد این حق را به شاه زخم خورده می­دهد که با او همذات پنداری کند و در قصّه­هایش، الگوهایی از زنان خائن را منعکس نماید (نمایش با علائم (A) و (Á)).

در بخش دوم زندگی شهریار که شهرزاد به آن پا می­گذارد، هنر قصّه­گویی او، مهلت خواستن و به تعویق افتادن مرگش، پیش می­آید که حکایاتی در بین این بیست حکایت، دقیقاً با این الگو یعنی یک پادشاه در رأس، مجرمی با گناه نکرده و قصّه­گویی­اش برای گریز از مرگ، گفته می­شود (نمایش با علائم (B) و ('B() در ادامه، این شیوه، بر روی برخی از قصّه­های جلد اول تا پایان حکایت کنیز بی نظیر(شب چهارصد و پنجاه و هشتم) و بعضاً در قصّه‌های جلد دوم هزار و یک شب با شکل نمایانده شده است.

بی­تردید هیچ حکایتی حسّاس­تر، سخت­تر و دلهره­آورتر از نخستین حکایتی که شهرزاد بر زبان می­آورد، نیست. شهرزاد باید زیرکانه­ترین ترفند­ها را در این قصّه به کار بندد؛ چرا که شگردها می­تواند مجوز زنده ماندن او یا برگة عبورش به عالم برزخ باشد. تحلیل این قصّه نشان می­­دهدکه تمام شگردهای قصّه­گویی، در حکایت اصلی بازرگان و عفریت و سه حکایت درونه­گیر 6 آن (حکایت پیر و غزال، حکایت پیر دوم و دو سگش و حکایت پیر و استر) نهفته است.

 

حکایت اصلی بازرگان و عفریت (3: 13)7

در این قصّه، بازرگانی سهواً دانة خرمایی را بر سینه فرزند عفریتی می­زند و او را بی­آنکه بخواهد می­کشد. عفریت خشمگین در آستانة گرفتن جان بازرگان است که سه پیرمرد سر می­رسند و هر یک برای نجات او، قصّه­ای از زندگی پر رمز و راز و آمیخته به سحر و مسخ زنان برای عفریت تعریف می­کنند. در انتها عفریت از خون بازرگان می­گذرد.

 

     «حکایت بازرگان و عفریت» (شب نخست) 

          «حکایت بازرگان و عفریت» (شب نخست)                      

 

     «سرگذشت شهرزاد و شهریار»   

      «سرگذشت شهرزاد و شهریار»

­­

                                                  

 

همان­گونه که در شکل نشان داده شده، الگوی قصّة اول شهرزاد دقیقاً منطبق با وضعیت بحرانی اوست؛ اما تفاوت‌هایی نیز هست که حکایت از شگردهای لطیف­تر و زیرکانه­تر شهرزاد دارد که بدان اشاره می­شود:

ـ شهرزاد، عفریت را جایگزین شهریار نموده چون می­داند که شهریار با آن خوی بهیمی­اش بیشتر به عفریتی شبیه است و شهریار نیز، با بدی سنخیت بیشتری دارد؛ امّا بیشتر عفریت­های قصّه­های شهرزاد بر خلاف ظاهر مهیب­شان، در انتها رفتاری انسانی از آنها رخ می­دهد و به گونه­ای مجرمان را می­بخشند. « اکنون شهریار نیز باید با شهرزاد آن کند که امیر عفریتان کرده است؛ زیرا هیچ خودکامه­ای نیست که خود را از امیر غولان کمتر بداند! » (اسحاقیان، 1384: 51).

ـ اولین قصّة شهرزاد خالی از حضور زن است. شهرزاد می­داند که شهریار بشدّت زن­ستیز است. پس جایی برای حضور زن در قصّه­اش صلاح نمی­داند. در حکایات درونه­گیر این حکایت اصلی نیز، شخصیت­هایی منفی از زنان جلوه‌ گرند؛ زنانی مسخ کننده و جادوگر. شهرزاد دو دلیل از نقل این قصّه دارد. یکی این­که با شهریار در زخمی که از زنان خائن در وجودش رخنه کرده، همذات­پنداری کند و از سوی دیگر، قدرت فراواقعی زنان را در لفاف قصّه برای شاه بازگو کند؛ باشد که روز مبادا به کارش آید.

ـ در هر دو حکایت درونه­گیر، مردان، زخم خوردة زنان عصیانگر و جادوگرشان هستند؛ چنانکه شهریار زخم خیانت زنان را مرهمی جز کشتن دختران بی­دفاع نیافته است؛ بویژه حکایت پیر و استر که الگویی دقیق از زنان خائن و همبسترشدن شان با غلامکانی پست را در ذهن شاه زنده می­کند، پایانی به مراتب زجرآورتر از مرگ دارد؛ مسخ ِزن به استر تا پایان عمر، معادل روزی هزار بار مردن است. لذّت شنیدن این قصّه برای شهریار دو چندان می شود و برای شهرزاد نور امیدی از این که دیگر خواهران سرزمینش را در چنگال مرگ نبیند و نعمت حیات و زندگی را با کلام جادویش به آنها هدیه کند. الگوی رسم شده (قصّه­ی پیر و استر)، تداعی­گر سرگذشت شهریار و تکرار خیانت زنان است:

 

    سرگذشت شهریار (A)                         

 

  قصّة پیر و استر(شب دوم) (Á)

 

 

حکایت پیر دوم و دو سگش اگرچه نمایش یک زن فراواقعی (پری) است که به مسخ مردان دست می­یازد؛ اما شهرزاد، این شکل نسبةً مثبت از زن را (مؤمن بودن پری) به شکل یک زن فراواقعی، در برابر شهریار آفتابی می­کند تا در همان ابتدا به شاه بفهماند که زنان خوب را تنها در میان پریان باید یافت و از سوی دیگر این شخصیت مثبت زن، با حضور دو واسطه راوی به شاه معرفی می­شود. به بیان دیگر، شهرزاد خود بطور مستقیم به آفرینش شخصیت این زن نمی­پردازد و آن را از زبان پیری برای عفریت بازگو می­کند. شهرزاد می­داند که ذهن بسیار بیمار ِشاه، تعریف از زنان خوب و مثبت را برنمی­تابد و با این کار، تنها خود را به تیغ تیز شهریار می­سپارد. از طرفی دیگر «ملک از کجا بداند که زن بعدی که پای به خوابگاهش می­گذارد، او را به یک قاطر بدل نخواهد کرد؟ چگونه مطمئن باشد که از چنگال زنِ بعدی برهد؟!  به نظر می­رسد که شهرزاد همه چیز را در باب این نیروهای غریب می­داند. او که بسادگی در باب جادو سخن می­گوید، دشوار است که بپذیریم خود از اجرای آن قاصر است» (ثمینی، 1379: 219 نقل از mahdi, 1995: 133).

ـ حکایتی که شهرزاد بیان می­کند ساختة تخیّل اوست (حکایت اصلی) امّا حکایاتی که بازرگان و سه پیر بیان می­کنند (حکایات درونه‌‌ای و فرعی) تصویری از زندگی خودشان است. بدین ترتیب شخصیت­های قصّة شهرزاد در جان شهریار به الگوهایی واقعی بدل می­شوند تا سرمشقی واقعی برای زندگی شهرزاد بسازند!

ـ شهرزاد در این قصّه، نه تنها شخصیت قصّه­هایش را با هنر قصّه­گویی بازرگان و سه پیر نجات می­دهد که به نوعی قصّه­گویی خود را نیز به عنوان یک درمان و دارو بطور غیر مستقیم به شهریار گوشزد می­کند. «که اگر عفریت سنگدل که فرزند خود را از کف داده، با شنیدن قصّه رام می­شود، چرا شاهی که صرفاً خیانت همسرش را دیده با داستان تحت تأثیر قرار نگیرد؟! » (ثمینی، 1379: 218).

ـ چهار در فرهنگ نمادها، نمادی زنانه شمرده شده است. شخصیت­های انسانی قصّه شهرزاد چهارنفرند (سه پیر و بازرگان). این اولین نماد زنانه است که شهرزاد نا آگاهانه در قصّة خویش به کار برده است، هر چهار نفر، قصّه و سرگذشتی دارند 8 و با قصّه­گویی نجات می­یابند و عفریت نیز از خون آنان در می­گذرد.

ـ «شهرزاد با زیرکی با گفتن این حکایت، موقعیتی مشابه با وضعیت خود می­سازد، بی­آنکه این همگونی را به رخ بکشد و یا مانند پدرش اشاره کند که منظورش از عفریت، ملک است و منظورش از بازرگان بد عاقبت، خود و زنان سرزمینش» (ثمینی، 1379: 218). در مجموع، این شگردها به همراه مواد دیگری چون قصّه­گویی شخصیت­های این حکایت، مهلت خواستن، به طرب آمدن عفریت از قصّة عجیب سه پیر، بخشیدن عفریت، لُب هنر قصّه­گویی شهرزاد را در خود جمع نموده و در سرتاسر قصّه­های هزار و یک شب پراکنده شده­اند. البته بعضی شگردها ایستا و بعضی متناسب با زمان و میزان بهبودی شاه تغییر یافته و حتی گاهی کاملاً عکس شگرد­های اولیه پیش می­روند که در ادامه بدان اشاره خواهد شد.

 

حکایت صیاد (ص 21)

 این حکایت نیز در گروه حکایت­های درونه­گیر است که سه حکایت در درون آن جای دارد. شخصیت­ها، عفریت و صیادی سالخورده است. صیاد روزی برای صید ماهی به دریا می­رود و «چهاربار» تورش را به دریا می­اندازد و تنها در نوبت چهارم خمره­­ای نصیبش می­شود. با باز کردن در خمره، عفریتی از درون آن سر برمی­کشد و عفریت قصد جان صیاد می­کند. صیاد حیله­ای به­کار می­گیرد و عفریت را دوباره به خمره می­فرستد. عفریت با ناله خواهان آزادی مجدد است؛ اما صیاد می­گوید: « دروغ می­گویی و مَثَل من و تو مَثَل وزیر ملک یونان و حکیم رویان است...» (ص.25) صیاد شروع به گفتن حکایت ملک یونان و حکیم رویان می­کند. که حکایت ملک سندباد و حکایت وزیر و پسر پادشاه در لایة درونی آن قرار گرفته­اند. قبل از آنکه به مطابقت الگوی حکایت صیاد با سرگذشت شهریار و شهرزاد بپردازیم، قصّة ملک یونان و حکیم رویان را که از زبان صیاد برای عفریت بیان شده است، با بخش دوم زندگی شهریار مطابقت می‌دهیم.

در قصة ملک یونان و حکیم رویان شخصیت زن وجود ندارد. پادشاهی  به بیماری برص دچار گشته و طبیبان از درمان آن ناتوان­اند. تا این که حکیمی پارسی، شاه را براحتی درمان می­کند و همین امر مایة رشک وزیر بدخواه می‌گردد. وزیر از پادشاه می­خواهد که طبیب را بکشد؛ اما پادشاه با گفتن قصّة ملک سندباد حکایت وزیر را از این فکر شوم منصرف می­کند. شهرزاد با دو واسطه راوی (صیاد، ملک یونان) پا به درون قصّه‌ای دیگر می­گذارد. این قصّه در شب پنجم از زبان پادشاهی خطاب به وزیرش، در عدم دوراندیشی و پشیمانی شاهی گفته می­شود که نابخردانه شاهینش را می­کشد. این پرنده پادشاه را از وجود سم مهلک مار آگاه می­کند و پادشاه وقتی متوجه نیت شاهینش می‌شود که او را کشته است و بسیار پشیمان می­شود. شهرزاد با بیان این قصّه با دو واسطه راوی (پادشاه، صیاد) به پادشاه گوشزد می­کند که حتی پادشاهی از کشتن شاهین بی­گناه که باعث نجات او از مرگ شده بود، بسیار نادم است. حال چگونه ممکن است، شهریار نسبت به کشتار سه ساله دختران بی­گناه اظهار ندامت نکند؟ بویژه خود او و قصّه‌گویی­اش که برای شهریار حکم آب حیاتی را دارد که او را از ظلمت دیو نفسش، رهایی می­بخشد. (شاهین نجات دهنده) از طرفی شهرزاد با بیان این قصّه از زبان پادشاهی که راوی است، نشان می­دهد که نه تنها حکایت و قصّه‌گویی برای پادشاه بد نیست که حتی اگر پادشاه هم خود حکایت بگوید، بسیار نیک و پسندیده است و این تدبیر در به سخن آوردن پادشاه از نظر روانشناسی، نوعی تخلیة درونی و عامل کاستن از خشم و انتقام است.

 

    سرگذشت شهریار (B)                             

 

 

قصّه ملک سندباد (شب پنجم) ('B(

 

 

در حکایت وزیر و پسر پادشاه درک مضمون و نزدیکی الگوی این قصّه با سرگذشت شهریار، هدف قصّه را نمایان می­کند؛ پادشاهی پسرش را با وزیرش به نخجیر می­فرستد و وزیر، پسر را به شکار آهو ترغیب می­کند تا ملکزاده در پی آهو راه را گم نموده، اسیر غولی بیابانی می­شود و با خواندن آیه­ای از شرّ او ایمن می­ماند. این حکایت، شاه را ترغیب می­نماید که سخن وزیرش را گوش نکند. درحالی که وزیر بدخواه، قصد دارد با گفتن این قصّه، ملکزاده را از حکیم رویان دور کند. می­توان برای این قصّه، بر اساس بخش دوم قصّة شهریار، اسلوب معادله­ای ایجاد نمود.

 

سرگذشت شهریار  (B)                        

 

 

قصّه وزیر و پسر پادشاه (شب پنجم) ('B(   

 

 

همان­گونه که شکل نشان می­دهد، شهرزاد آیه­ای قرآنی را برای نجات ملکزاده از غول بر زبان او جاری می­کند و معجزة نجات بخشی کلام خود را با این قصّه به آیه­ای از کلام خداوند همانند می­کند.

در دنبالة قصّه به حکایت ملک یونان و حکیم رویان برمی­گردیم. وزیر بدخواه از حکایت شاه پند نمی­گیرد و دوباره ملک یونان را با گفتن حکایتی به کشتن حکیم رویان ترغیب می­کند. ملک یونان بالاخره اسیر دیو نفس خویش می­شود. حکیم که می­فهمد، شاه قصد کشتن او را نموده تدبیری می­اندیشد و کتابی را به شاه هدیه می­کند که آغشته به سمّی مهلک است و هنگامی که ملک یونان از انگشتان خیسش برای بازکردن برگ­های به هم چسبیده کتاب کمک می­گیرد، کشته می­شود. شهرزاد با نقل این قصّه، به شهریار تذکر می­دهد که اگر او نیز شهرزاد و دختران سرزمینش را (مصداق حکیم رویان) بکشد، سرانجام، خونخواهان این کشته­های بی­پناه، او را نابود خواهند کرد. اگرچه در این حکایت تنها پادشاه است که کشته می­شود و حکیم با زیرکی جان به در می­برد. این قصّه لبة تیزی دارد و آن نصیحت تلخی است که در پیام قصّه نهفته است؛ فضای درباری آن (ملک یونان و وزیر) به وجدان خفتة شهریار تلنگر می­زند. برای همین است که شهرزاد از شخصیت زن در این قصّه استفاده نمی­کند و قصّه را با دو واسطه راوی بیان می­نماید و خود از میدان قصّه دور می­شود؛ اما ابزارهای زنانه­ای را در اجرای نقش حکیم یونان به کار می­برد که چهرة شهرزاد را از پس این شخصیت حکیم و خردمند آفتابی می­کند. شهرزاد دلتنگی­ها، بی­پناهی­ها و نفس زدن بین مرگ و زندگی­اش را تنها از گلوی شخصیت­های قصّه­اش فریاد می­زند و شاه را ذرّه ذرّه به نرمی و بخشش فرا می­خواند: قصّه­گویی برای شهرزاد تخلیة روح و جان از ناملایمات و بیان مظلومیت زن شرقی است: «آن­گاه سیاف پیش رفته شمشیر برکشید و کشتن را دستوری خواست. حکیم رویان بگریست و با ملک گفت:

ای بر سر خلق سایة عدل خدای

 

بخشودنی ام بر من مسکین بخشای9

پس از آن بگریست و گفت: ای ملک، پاداش من نه این بود. تو مرا پاداش همی دهی چنان که صیّاد را. ملک گفت: چون است حکایت نهنگ با صیاد؟ حکیم گفت: ای ملک، در زیر تیغ چگونه توانم حدیث گفت؟ تو از من در گذر و به غریبی من ببخشای که خدای تعالی بخشندگان ببخشاید..»(ص.32و 33).

وقت­کشی و مهلت خواستن، گریستن و عجز و لابه، توسّل به شعر و گفتن حکایت، چهار شگردی است که با هم در انتهای این قصّه جمع شده است. شگردهایی که در بیشتر حکایت­ها وجود دارند. شایان ذکر است، عامل نجات در قصّه قبلی «آیه»ای از کلام  الهی و در این قصّه «کتاب» است؛ کتابی ارزشمند که تدبیر حکیم باهوش(آغشته نمودن آن به زهر) به آن ارزش جادویی داده، درست همانند  قصّه­های بی­جانی که دم جادویی شهرزاد، آنها را ارزشمند و شگفت‌آور نموده است.

آنچه تا این­جا بیان شد، قصّه‌های درونی حکایت صیاد بودند. حال به حکایت اصلی صیّاد برمی­گردیم: عفریت این قصّه همان شهریار است و صیاد همان شهرزادی است که با تدبیر خویش عفریتی را که قصد کشتنش کرده، با قصّه‌گویی به بند می­کشد و نیت او را با قصّه­گویی عوض می­کند و در انتها که می­فهمد، عفریت قصد جان او را نمی‌کند او را آزاد می­گذارد و به پاس این خدمت طی ماجراهایی از مرتبة صیادی به امیری می­رسد و دخترانش، همسر شاه می­شوند.

شهرزاد در ابتدای قصّه­گویی است. او (مانند صیاد) می­داند که اعتماد به شاه (عفریت) ممکن است، پایانی غم­انگیز داشته باشد؛ اما با جسارت و اعتماد به نفس خود بار دیگر به شاه اعتماد می­کند (مانند اعتماد صیاد به عفریت) و همین خطر کردن و به پیشباز مرگ رفتن، اولین برگ پیروزی او را رقم می­زند. (صیاد با اعتمادکردن به عفریت صاحب امارت و پادشاهی می­شود.)

 

 

     سرگذشت شهریار (B)     

                     

 

 

قصّه صیاد (شب سوم) ('B(

 

 

در دنبالة این حکایت، قصّة ملکزادة سنگی پیش می­آید. صیاد به کمک عفریت ماهیانی جادویی صید می­کند و برای شاه می­برد. شاه برای کشف ماهیان جادویی با صیاد به سرزمینی وارد می­شود که تمامی مردمانش مسخ شده­اند و در میان آنها ملکزاده­ای را می­بیند که از نیمة بدن، سنگ شده است و بعد پادشاه می­فهمد که همسر ملکزاده سنگی با مسخ و جادو، مردمان را به ماهی تبدیل نموده و ملکزاده را که بر راز عشق او به غلامکی پست آگاه شده، سنگ می­کند. پادشاه با نقشه­ای، زن خائن را فریب داده و از نیروی او برای بازگرداندن مردم و ملکزاده سنگی به حالت اولیه کمک می­گیرد و در انتها او را می­کشد. این قصّه طی سه شب (هفتم تا نهم) گفته می­شود و دقیقاً منطبق بر الگوی قصّة شهریار است تا شهرزاد با این شگرد، بهتر با شاه زخم­خورده همذات­پنداری کند. اما شاه جادو شدة این قصّه که به مراتب سرگذشتی تلخ­تر نصیب او گشته؛ از جادو شدن، سنگ شدن نیمه بدن، تازیانه خوردن روزانه از جانب دختر، مسخ شدن تمامی مردم شهر با جادوی زن خائنش، مانند شهریار مجنون­وار دختران را نمی­کشد؛ بلکه در انتهای قصّه با دختر صیاد نیز، ازدواج می­کند!

 

    سرگذشت شهریار (A)                            

 

 

باقی حکایت صیاد( شب 6 تا 8) (Á)

                                                       

 

این زن با چهره­ای جادوگر و خائن به مراتب گناهی بزرگتر از زن خائن شهریار دارد. سزای این زن بی­تردید مرگ است.

شهرزاد هنوز با شاه همذات­پنداری می­کند. اما پایان این داستان به طرز شگفت­آوری تمام می­شود؛ بدین­ترتیب که شهرزاد برای بیان حکایت سوم با سرعت و بدون گفتگو با خواهرش به نقل حکایت حمّال و دختران می­پردازد: « و این حکایت عجبتر و خوشتر از حکایت حمّال نیست و آن این بود که...» (ص.48). همان­گونه که ملاحظه می­شود، شهرزاد برای بیان سومین قصّه اصلی خود، کوتاه­ترین مجالی به اندیشة شهریار نمی­دهد و نفس­گیرانه، قصّه سوّم را می­آغازد. او می­داند که بیان چنین حکایاتی هرچند، نوعی همدردی با شاه است؛ اما خیانت زنان و اندیشة کشتن دختران بی­گناه را برای شاه فرایاد می­آورد. لذا او قبل از این که دوباره این عقدة خصمانه و ظالمانة شهریار، سرباز کند، فضای قصّه را برخلاف پایان گفتگومند داستان قبلی عوض می­کند. بی­گفتگو با دنیازاد و بدون کوچکترین درنگی! او به فضای حکایت حمّال و دختران  پا می­گذارد و با پنج حکایت درونه­گیر از زبان شخصیت­های قصّه و بعد دوحکایت اصلیغلام دروغگو و حکایت نورالدین و شمس الدین از زبان همان شخصیت­های داستان حمّال و دختران آن را ادامه می­دهد. شهرزاد گویا فهمیده است که شهریار به شنیدن قصّه علاقه‌مند شده است لذا با راویان متعددی که برای قصّه­هایش می­آفریند، خود را پنهان می­کند.

 

حکایت حمال با دختران(ص.48)

این حکایت، پنج حکایت فرعی در خود دارد که سرگذشت سه گدا و دو دختر است. حکایت اصلی و مدخل آن سرگذشت سه دختری است که آزادانه زندگی مرفّهی دارند و در خانه­­ای قصر مانند، زندگی می­کنند. شبی میهمانانی سرزده را درخانه­شان می­پذیرند: حمّال، سه گدای یک چشم و سه بازرگان که در واقع هارون­الرشید، جعفر برمکی و مسرور هستند. یکی از دختران در میانة طرب، دو سگ سیاه را تازیانه می­زند و خود بیهوش می­شود و در نشئة شراب، آثار تازیانه­هایی بر بدن دختری دیگر پدیدار می­گردد. میهمانان بشدت کنجکاو می­شوند تا راز این دو دختر را کشف کنند اما شرط واردشدنشان به بزم نیز این بوده که از میزبان خود سؤالی نکنند. سؤال­کردن ایشان خشم بانو (دختر بزرگ و صاحب­خانه) را برمی­انگیزد و همان دم هفت غلام برای کشتن مهمانان حاضر می­شوند؛ اما هدف شهرزاد از قصّه‌گویی، نجات جان­ها است نه گرفتن آن و نجات جان هم به قصّه­گویی است. بهانة کشتن میهمانان این قصّه همان اندازه نابخردانه است که کشتن دختران بی­گناه توسط شهریار. در این قصّه، عفریتی و پادشاهی در رأس نیست و دختری بازرگان و مستقل از مردان، دستور کشتن می­دهد و خود قبل از کشتن  به مردان مهلت می­دهد که زنده بمانند و زندگی خود را با گفتن حکایتی از خود، تداوم بخشند. شهرزاد، خطاب به شهریار در ضمن قصّه می­گوید: وقتی «زنی» از خون «مردان» می­گذرد، چه طور «مردی»، «زنانی» را بی­گناه به کام مرگ می­فرستد؟ نوشیدنِ این داروی تلخ (کم از زنان بودن) کام شهریار را تلخ می­کند؛ اما فضای مردسالارانه انتهای حکایت کمی آنرا جبران می­کند؛ چرا که خلیفه با شناساندن خود، اختیار این سه دختر را به دست می­گیرد. این بار اوست که از دختران می­خواهد که سرگذشت عجیب خود را بازگو کنند. در ادامه الگوی حکایت اصلی و بعد حکایت­های فرعی آن بیان می­شود.

 

    سرگذشت شهریار (B)             

 

 

 سرگذشت سه گدای یک چشم (شب 11تا15) ('B(

 

 

در بین سه حکایتی که ملکزاده­های گدانما برای بانو تعریف می­کنند، حکایت گدای دوم، تکرار سرگذشت زن در بند عفریتی است که در قصّة شهریار و شاهزمان، آنها را به خود دعوت نمود و این چنین خیانت زنان بر دو پادشاه امری مسجّل شمرده شد و بعد کشتار فجیع سه سال دختران بی­گناه از همین برخورد در ذهن شهریار زاده شد و به وقوع پیوست.

در این حکایت، گدای دوم در حین تیشه زدن بر پای درختی برای جمع کردن هیزم، متوجه دریچه­ای می­شود و از طریق آن به زیرزمین راه می­یابد و در آنجا قصری، می­یابد که دختری در آن اسیر است. دختری که مانند دختر قصّة شهریار، شب عروسی­اش، عفریت او را از بر داماد ربوده است. این دختر، ملکزادة گدانما را به خود دعوت می­کند و به او می­گوید که عفریت هر ده روز یک بار به سراغ او می­آید. اما عفریت متوجه حضور ملکزاده می­شود. دخترک را به سبب خیانت می­کشد و مرد را به بوزینه تبدیل می­کند. سرانجام خود عفریت طی ماجراهایی توسط ملکة ساحره­ای از بین می­رود.

 شهرزاد با نقل این قصّه، کامجویی گناه آلودِ زن و مرد هوسران را بی­پاسخ نمی­گذارد؛ زن بظاهر خیانتکار کشته می‌شود. و مرد هوسران (مصداق شهریار) بوزینه می­شود؛ چنان­که عفریت هم (برخلاف عفریت غفلت­زدة قصّة شهریار) در این قصّه به دست ملکه ساحره­ای (یک زن!) به سزای عمل خود می­رسد و کشته می­شود. اگر در قصّة شهریار هیچ کدام از شخصیت­ها به سزای عمل خود نمی­‌رسند. در این قصّه شهرزاد نشان می­دهد که همان­طور که خیانت زن در بند عفریت مجازات دارد، مرد هوسران نیز به همان نسبت گناهکار است و  دست آخر نشان می­دهد که عفریت مهیب که زن را  از حق طبیعی خود محروم نموده، نیز باید کشته شود. این درحالی است که در قصّة مدخل، هیچ­کدام از این شخصیت­ها (نه پادشاه، نه عفریت و نه دخترِ در بند عفریت) به سزای عمل خود نمی­رسند. بی­تردید مهم­ترین پیام شهرزاد در این قصّه، به نمایش گذاشتن قدرت جادویی زنان است؛ اما چون شب­های نخستین قصّه­گویی شهرزاد است و تب تندِ زن­ستیزی همچنان باید برقرار بماند، این ملکة ساحر با عفریت در می­افتد و برای نجات بوزینه (ملکزادة گدانما) بعد از کشتن عفریت، خود نیز می­میرد و یکه­تازی قدرت جادویی زنان از تک و تا می­افتد. 10

در شب هیجدهم، حکایت غلام دروغگو بدون ذکر راوی آن (شهرزاد) نقل می­شود و به مانند داستانی مستقل از پیکرة قصّة حمال با دختران، جدا می­شود. دراین قصّه­، مردی همسر بی­گناهش را متعصّبانه و تنها با گفته­های دروغ­آمیزِ غلامی، می­کشد و در دجله می­افکند. هارون­ الرشید که شبانه با یار غارش، جعفر برمکی به رفع مظالم می­پردازد، با جسد زن در دجله روبه رو می­شود. هارون، جعفر را بشدّت به سبب این قتل توبیخ می­کند و از او می­خواهد تا قاتل را بیابد. اگرچه مرد قاتل خود را معرفی می­کند؛ اما هارون با شنیدن حکایتی از وزیرش از خون او و قاتل زن در می­گذرد.

 

    سرگذشت شهریار (B)                  

 

حکایت غلام دروغگو(شب هیجدهم) ('B(

 

 

در این قصّه، سرنوشت جعفر مانند شهرزاد است که قرار است به دار آویخته شود. چون هارون به مثابه دادگری اسطوره­ای، ظلم در سرزمینش را از بی­کفایتی کارگزارانش می­داند. جعفر برمکی و شهرزاد ریشه و دودمانی ایرانی دارند و هر دو برای در امان ماندن از این گناهِ نکرده، قصّه می­گویند و مثل همیشه، شهریارِ قصّه­های شهرزاد بسادگی، اسیرِ جادوی قصّه می­شود و بر مجرمِ معمولاً گناه نکردة قصّه­اش، قلم عفو می­کشد.

شهرزاد، این وجود «حاضر غایب» از حکایت یازدهم (شب نهم) تا انتهای حکایت نورالدین و شمس الدین (شب بیست و چهارم) همچنان از زبان قصّه­گویانش راوی است و در انتهای همین قصّه، اولین گفتگوی دوطرفة شهرزاد و شهریار انجام می­شود: «شهرزاد... گفت: این حکایت طرفه­تر از حکایت خیاط و احدب و یهودی و مباشر و نصرانی نیست. ملک گفت: حکایت ایشان چگونه بوده است؟» (ص135).

 

حکایت خیاط و احدب و یهودی و مباشر و نصرانی، دربردارندة شگردهای شهرزاد(ص. 135)

 این حکایت سرگذشت کشته شدن دلقک شاه (احدب) به دست همسر ِمردی خیّاط است. همسر خیّاط با فرو بردن لقمه­ای در دهان احدب فکر می­کند او را خفه کرده و کشته است. زن و شوهر برای سرپوش گذاشتن بر این عمل خود، احدب را در خانه طبیب می­اندازند. طبیب که گمان می­برد، باعث کشته شدن احدب شده است، او را در خانه مباشر و مباشر در خانه نصرانی می­اندازد. میر شب، تا دلقک شاه را مرده می­یابد، صبح روز بعد در ملأ عام خواستار کشتن نصرانی است. هر کدام از چهار نفری که در کشتن احدب نقش داشتند، خود را معرفی می­کنند. شاه تعجب می­کند و خواهان فهمیدنِ اصل واقعه است: « ملک را عجب آمد و با حاضران فرمود که کسی تا اکنون حکایتی چون حکایت احدب شنیده است یا نه؟» و این چنین هر کدام از این چهار نفر حکایت در حکایت می­بافند تا شاه از خونشان درگذرد.

در ادامه به شگردهای شگرف شهرزاد در این حکایت درونه گیر پرداخته می شود.

1- نقل قصّه­های موزاییکی برای به دست گرفتن زمان در کشدار کردن قصّه­ها و به تعویق انداختن مرگ راوی باحضور ده راوی در کنار هم: (شهرزاد: نصرانی: بازرگان بغدادی)، (شهرزاد: مباشر: داماد زبیده)، (شهرزاد: طبیب یهودی: بازرگان موصلی)، (شهرزاد: خیاط: عاشق)، (شهرزاد: خیاط: دلاک: اعرج و بقبق و کور و اعور و بی گوش و لب بریده) تمامی حکایت‌های اصلی و راویت­های تو در توی آن، چنان در بافت یک قصّه­ی بلند قرار می­گیرند که هیچ­گونه ناهمگونی در جریان قصّه حس نمی­شود. ساختار قصّه در قصّه یا قصّه­های موزاییکی که چندین بار در هزار و یک شب تکرارمی­شوند، شگردی برای به دست گرفتن زمان در کشدار کردن قصّه­ها و به تعویق انداختن مرگ راوی­ها است، چه شهرزاد باشد که خواهان به تعویق انداختن مرگش است و چه شخصیت­های راوی قصّه‌هایش که برای زنده ماندن تلاش می­کنند.

 

 

                          

2- خوش نیامدن شاهان قصّه­های شهرزاد از نقل قصّه­های راویان شهرزاد: برخلاف دیدگاه کلّی قصّه­های شهرزاد که همگی بر خوشایند و راضی بودن مخاطبانِ قصّه­هایش بنا شده است، مخاطب درون قصّه­ای این حکایت، از قصّه­ها خوشش نمی­آید. در حکایت مباشر «ملک گفت: این حکایت طرفه­تر از حدیث احدب نبود، شما را به ناچار باید کشت.» در حکایت نصرانی: «این حکایت خوشتر از حکایت احدب نیست. ناچار هر چهار تن را بکشم» (153) و بقیة راویان به همین ترتیب است. شهرزاد می­داند که شهریار مخاطبش، ممکن است از این دست قصّه­ها حکایت مردستیز (بویژه حکایت مباشر: ص. 154و حکایت اعور: ص. 193) خوشش نیاید، پس شاه قصّه­اش را از روایت این قصّه­ها ناراضی نشان می­دهد؛ شهرزاد با هوشیاری «دست پیش می­گیرد تا پس نیفتد!» الگوی او هنوز زن­ستیزی است؛ اما این حق را نیز به خود می­دهد تا با مردان بی­لیاقت بستیزد و زنان بی­دفاع قصّه­اش را با نقطه ضعف­های مردان مسلّح کند.

3- چهار قصّه، چهار راوی دارد و محرک اصلی چهار قصّه، «زن» است. (چهار نماد زنانه نیز هست.):

 

 

تنها یک گروه از زنان این قصّه ­ها، مثالی برای سرگذشت شهریار خودکامه ندارند: زنان منتقم! در این قصّه دختری هست که تلی از مردان هوسران را کشته و در سردابه­اش افکنده؛ اما در قصّه­ی شهریار چنین منتقمی وجود ندارد.  سه سال قربانی کردن روزانه  دختران بی­گناه را، چه کسی پاسخگوست؟ شهرزاد این سؤال بی­پاسخ را، در ضمن قصّه­اش از شهریار نموده و او را به شک واداشته است.

عوامل دیگری چون تنوع ملیتی و مذهبی شخصیت های داستان و به همراه بودن برخی از قصّه‌ها با چاشنی طنز؛ بویژه حکایات کور (ص.190) و بی­گوش(ص.195) و لب بریده. (ص.202)، قابل توجه است.

 

حکایت ملک­نعمان و جرقّة تنبه (ص.266)

 145 شب می­گذرد و شهریار خسته از حکایت بلند و نفس­گیر؛ اما پرماجرای ملک­نعمان است؛ قصّه­ای که نزدیک صد شبِ قصّه­های شهرزاد به آن اختصاص دارد. شهرزاد با گفتن قصّة پر غصّة ملک­نعمان و مرگ بدفرجام این پادشاه زن باره، شرنگ تلخی را در کام شهریار می­ریزد. آینه­ای می­گیرد در دستانش؛ شهریار تصویر خود را در آئینة قصّة ملک نعمان می­بیند به خود می­آید و شک می­کند. بی­شک، یقین از شک می­زاید. شهرزاد در پایان این حکایت از زبان ملک رومزان (پسر ملک نعمان) خطاب به وزیرش می­گوید: «این حکایت را بنویسند تا عبرت آیندگان شود.» ( ص.523) و گویا  اولین تأثیر این قصّة شهرزاد به «آیندگان» و فردا نمی­کشد که لحظه­ای و ثانیه­ای بعد، شهریار تحت تأثیر این قصّه، تقاضای خود را مطرح می­کند. این بار شهریار است که با سحر کلام شهرزاد، زبان باز کرده است. این اولین تقاضای انسانی او بعد از گذشت سه سال و نیم است: «ملک شهریار با شهرزاد گفت: همی خواهم که از حکایات پرندگان حدیث گویی. شهرزاد گفت: حباً و کرامتاً» (ص523).

حکایات حیوانات (ص. 523)

قصّه­گفتن از زبان حیوانات، حکایت بازگشت به دنیای کودکی و قصّه­های شیرین کودکانه است. اگرچه حکایات حیوانات برای ما مفهومی تمثیلی دارند و مخاطب قصّه­های شهرزاد (شهریار) آگاهانه بر این امر واقف است؛ اما او به خود آمده است. او احساس نیاز می­کند و اولین خواهش خود را از شهرزاد طلب می­نماید. خواهش از نیاز می­زاید و نیاز، اولین قربانی­اش غروراست. او برای گذار از خوی حیوانی به خصلت انسانی باید از پل کودکی عبور کند. باید غرورش را بشکند. او کودک می­شود. حکایات حیوانات هشت شب قصّه­گویی شهرزاد را شامل می­شوند. اولین جرقة پرفروغ انسانیت از دل حکایت شبان و فرشته، روشن می­شود: شهریار بعد از گذشت 148 شب خطاب به شهرزاد می‌گوید: «ای شهرزاد، مرا زاهد کردی و از کشتن زنان و دختران پشیمان گشتم و از کردار ناصواب خود به ندامت اندرم اگر از پرندگان حکایتی داری بازگو» (ص.534 و 535).

عکس­العمل شهرزاد در برابر این سخن شهریار چیست؟ بی­تردید اصلی­ترین شگرد شهرزاد که زیرکانه‌ترین تدبیر یک مربّی را به یاد می­آورد، در این صحنه به وقوع می­پیوندد: عکس­العمل او در برابر این تمجید، سکوت است. گویا هیچ‌گاه این سخن خوشبینانة شهریار را نشنیده است. رسالت او قصّه­گویی است و این سخن ارزشمند که «رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود». او می­داند که قصّه­ها، وجدان خفته شهریار را فقط بیدار نموده؛ اما تا تثبیت و ماندگاری این وجدان «مدتی بایست تا خون شیر شد» و بعد سخن شهریار در حکایت بعدی«ای شهرزاد از این حکایت به زهد و پرهیزم بیفزودی اگر چیزی از حکایت وحشیان دانی، حدیث کن» (ص.538) و باز رشد صعودی شخصیت انسانی شهریار: «ای شهرزاد طرفه حدیثی گفتی اگر در نزد تو حدیثی نیکو در محافظت عهد مودت هست بازگو. شهرزاد گفت: آری ای ملک به من رسیده است...» (ص. 550) و باز در دنبالة همین قصّه­ها شهریار به شهرزاد می­گوید که «مرا  به آنچه غافل بودم آگاه کردی» (ص.557). به زعم ستّاری، خوش آمدن شاه از حکایات جانوران، حاکی از سرشت کودک­مآب شهریار است که هنوز به بلوغ نرسیده است و به همین جهت فریفتة تمثیلاتی می­شود که شخصیت­هایشان جانورانی اهلی و یا وحشی­اند (ستاری، 1382: 102).

با این همه، شهرزاد جانب احتیاط را رعایت می­کند و باز در انتهای آخرین قصّة حیوانات به شاه و بصورت سوم شخص می­گوید: «اگر ملک مرا زنده گذارد، انشاءالله در شب آینده طرفه حدیثی گویم.» (ص.561). این­جا برای اولین بار است که شهرزاد بعد از گذشت 152 شب،  قصّه را به زمان، یعنی «فردا» موکول می­کند. در قصّه­های قبل، شهرزاد از زمان سبقت می­گرفت و حالا زمان بر قصّه­های او پیش­دستی می­کند. چون او تا حدودی به شاه امیدوار گشته است.

 

حکایت علی بن بکار و شمس النهار (ص561)

بعد از تهذیب­درمانی شاه با نیوشیدن حکایات حیوانات، اولین قصّه­ای که بر طاقچة ذهنیت پاک و تهذیب شده شهریار می­نشیند، قصّة دو دلداده، دو عاشق واقعی است، که جانشان را در ره دوست فدا می­کنند. این قصّه نیز چونان قصّه­های پیشین، بسیار هوشمندانه بر سینة قصّه­ها نقش بسته و قصّه­های جلد اول را دو نیم می­کند. آیا چنین ماجرای عشقی دو دلداده می­توانست، قبل از حکایات حیوانات و یا در بیست حکایت اول و یا دوم بیاید؟ بطور قطع، پاسخ منفی است. برای شهریاری خودکامه که هنوز بوی انسانیت را حس نکرده سخن از عشق و جان­فشانی در راه آن چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟ شهرزاد ابتدا دست شهریار را در حکایات اول می­گیرد، در حکایت ملک­نعمان او را به خود می‌آرد. در حکایات حیوانات، تهذیب­درمانی می­کند و هنگامی که ذهن و ضمیر شهریار را صافی و آماده دید، رشته سخن را با جادوی عشق، پیچ و تاب می­دهد و با مرگ این دو عاشق (علی و شمس)، شکلی آرمانی و عرفانی به عشق می‌بخشد. طرفه این که، شهریار با سکوت خود در برابر این قصّه، رشتة سخن را به دست شهرزاد می­سپارد. او گویا از مرگ این دو دلداده اندوهگین گشته است و سکوت در برابر این حکایت تأثر برانگیز، بهترین پاداش آموزگاری است که به شاگردش مشق عشق داده است.

 

حکایات ملک شهرمان و قمرالزمان(ص 604)و علاءالدین ابوالشامات(ص745)

شاید مهم­ترین برداشت از این دو قصّه­، ضرورتِ داشتن همسر و فرزند است. در قصّة اول، قمرالزمان مردی که از زنان بیزار است، دست تقدیر، دو زن به نام­های ملکه بدور و حیات­النفوس را برای سرنوشت او رقم می­زند و در حکایت ابوالشامات که مادر این پسر (ابوالشامات) سخت معتقد به تک همسری و شرط بستن با شوهرش در این زمینه است. پسرش خواسته و یا ناخواسته چهار زن را در زندگی خود تجربه می­کند. این فحوای مردسالارانه و تا حدودی زن ستیزانه قصّه­ها چیزی از ارزش هدفمند قصّه­های شهرزاد نمی­کاهد که او با بیان این گونه از قصّه­ها قصد دارد، داشتن زن برای شهریار را امری حیاتی قلمداد کند تا این پادشاه به راه آمده، اندیشة کشتن دختران را از ذهن خود پاک کند و شهرزاد را به عنوان همسر بپذیرد. البته ناگفته نماند که در حکایت ملک شهرمان و قمرالزمان که با مسألة خیانت زنان طرح ریزی شده است، هیچ کدام از زنان قمرالزمان به دلیل عشق به ناپسری­هایشان مجازات نمی­شوند. قمرالزمان بعد از پی بردن به خیانت همسرانش، در فراق دو فرزندش که فکر می­کند به ستم کشته شده­اند، برای خود، بیت­الاحزانی می‌سازد. این امر با توجه به مجازات­هایی که مردان بر سر زنان خیانتکارشان در قصّه­های آغازین همین کتاب اعمال می‌نمودند، شگفت می­نماید.گویا قمرالزمان می­خواهد چهرة پاک او، بی­هیچ آلایشی تا آخر قصّه باقی بماند و این نیز، شگردِ فمنیستی شهرزادِ قصّه­گوست، برای به رخ کشاندن مردانی به «شهریار»، که با خیانت همسرانشان راه گذشت را پیش می‌گیرند. البته بعد از گذشت دویست­و­ پنجاه­ و­ شش شب! که «آبها از آسیاب افتاده» و سرکشی و طغیان  او فرو خوابیده!

 

 سرگذشت شهریار (A)      

                    

 حکایت ملک شهرمان و قمرالزمان (Á)

                 

حکایت نعمت و نعم، قصّه­ای فرعی در حکایت ملک شهرمان و دلدادگی نعمت به کنیزی خانه­زاد است که با حیلة حجاج برای خلیفه ربوده می­شود. نعم در قصر خلیفه نگهداری می­شود و نعمت به دنبال او با واسطة عجوزی، در لباس کنیزکان به قصر وارد می­شود؛ اما اشتباهی سر از قصر خواهر خلیفه در می­آورد. خواهر خلیفه موضوع را زمانی می­فهمد که هارون به قصر او وارد می­ شود. خواهر خلیفه از عشق نعمت به نعم، مطلع می­شود و برای وصال این دو دلداده، شهرزادگونه از ماجرای این دو دلداده، قصّه­ای می­سازد و با تمهیداتی برای خلیفه نقل می­نماید و با پایانی غم­ انگیز (مرگ دو دلداده به فرمان شاه) دفتر قصّه­گویی‌اش را می­بندد. در انتها خواهر خلیفه، نظر برادرش را از عملکردِ شاهِ قصّه­اش می­پرسد: «ای خلیفه در انصاف آن پادشاه چه می­گویی: خلیفه گفت: این کاری است شگفت و آن ملک را سزاوار این بود که هنگام قدرت عفو کند، از آنکه ملک را واجب بود که سه چیز نگه دارد: نخست این ملاحظه بایست کرد که ایشان همدیگر را دوست می­داشتند، دوم این که ایشان در منزل ملک و درامان او بودند و سیم این که ملک را در حکم خود تأنّی و آرام ضرور است، خاصّه در چنین موارد و حق این است که آن ملک کار ملوکانه نکرده.» (ص 738). خواهر خلیفه که نظر برادرش را شنیده، نعم و نعمت را در پیشگاه او حاضر می­کند و اعلام می­دارد که شخصیت‌های قصّة خیالی­اش، این دو تن هستند و شاه در برابر عملی انجام شده قرار می­گیرد و به حکمی که نموده، نعم را به صاحبش نعمت بر می­گرداند.

در این قصّه، خواهر خلیفه، الگویی از شهرزاد است و قصّه­گویی­اش تدبیری است، برای آگاهی شاه که اگر این حربه را به کار نمی­برد، بی­تردید خلیفه به سبب وارد شدن نعمت به اندرونی قصرش او را می‌کشت. این قصّه هدف والای قصّه­گویی (نجات جان) و ارزش کار شهرزاد را آشکار می­کند.

 

         سرگذشت شهریار و شهرزاد  (B)   

                   

 

حکایت خواهر خلیفه (شب 244و245) ('B)

 

 

حکایت کریمان(ص800)

بعد از این دو قصّة بلند، شهرزاد حکایاتی از کریمان بیان می­کند؛ اما نه در قالب حکایات حیوانات که شهریار را به پوشیده­گویی و در لفّافه تمثیل سخن گفتن، نیازی نیست. بسیاری از این حکایت­ها، مربوط به دوران خلافت هارون و مأمون و کرم خانواده برمکیان می­شوند و به نظر می­رسد، الحاقاتی باشد که در دورة ترجمة کتاب به عربی، اضافه شده باشد. بنابراین در این دست حکایات نمی­توان مانند شصت حکایت اول کتاب تحلیل و بررسی دقیقی از روند قصّه‌گویی شهرزاد به عمل آورد. اولین نکته در بین حکایات 60 تا 80 گفتگوی شهرزاد با دنیازاد در میان قصّة هارون‌الرشید و ابومحمد تنبل(73، 854) است: «دنیازاد با شهرزاد گفت: ای خواهر، حدیث تمام کن. شهرزاد گفت: اگر ملک اجازت دهد بازگویم. ملگ گفت: ای شهرزاد، حکایت تمام کن.«(ص 855).

از این حکایت تا انتهای جلد اول (نزدیک به 70 حکایت کوتاه) دیگر شهرزاد، هر شب حکایت می­ گوید. بی­آنکه مانند شب­های نخستین قصّه­گویی­اش، از خوشتر بودن حکایت بعدی­اش سخن بگوید. این امر نشان می­دهد، شهریار خود را با شرایط قصّه­گویی شهرزاد وفق داده است و شهرزاد نیز نیازی نمی­بیند که مخاطبش را برای شنیدن قصّه، تشنه نگه دارد؛ لذا قصّه­هایش نیز در این قسمت، ساختار موزاییکی ندارند.

 

 

حکایات علی بن مجدالدین و کنیزک(ص877) و کنیز بی نظیر(ص1090)

مؤثّرترین حکایات از زنان کنش­مند، مربوط به کنیزان دانشمند و عالمی است که در لابه لای حکایت­های نیمة دوم کتاب(هفتاد به بعد) می­درخشند. حکایت علی­بن­مجد الدین و کنیزک، قصّة کنیزی خردمند و باهوش است که در هیأت مردانه به عنوان پادشاه، حکمرانی می­کند و از مردانی که او را آزار رسانده­اند، بشدّت انتقام می­گیرد. آخرین حکایت جلد اول، حکایت کنیز بی­نظیر (تودّد) است. کنیزی که با به رخ کشیدن نبوغش در مناظره­ای پرکشش و جذاب، حریفان قدر خود را به خاک می­زند. او با مناظره­کنندگان شرط گذاشته که در صورت باختن، از کسوت علمی که در آن استاد زمانه شده­اند، عریان شوند و این امر اتفاق می­افتد و فضای نفس­گیر مردستیزی بر قصّه حاکم می­شود. در پایان این حکایت که پایان جلد اول است، به نوعی پیروزی شهرزاد در ذهن تداعی می­شود. همانگونه که پیروزی شهرزاد در پایان جلد دوم اتفاق می­افتد.

پایان پیروزمندانة این حکایت، تداعی­گر پایان فاتحانة قصّه­های شهرزاد است و رشتة گفتگوی شهرزاد و شهریار بعد از گذشت هفتاد و اندی حکایت، دوباره مرئی میشود: «شهرزاد چون قصّه بدینجا رسانید گفت: ای ملک، تو فصاحت این کنیز را بین و مروت خلیفه هارون­الرشید را نظر کن که چگونه چندان مال به خواجه کنیزک عطا فرمود و خواجه او را به ندیمی بگزید...» (ص1133). این اولین اظهار نظر شهرزاد در مورد قصّه­اش است. به بیان دیگر، او آموزگاری شده است که جرأت پیدا کرده تا شاگردش را نصیحت کند. او فهمیده که شهریار ظرفیت پذیرش نصیحت را کسب کرده است. و حالا تعریض‌گونه به او می­گوید که از کنیزک قصّه­اش، هیچ کمتر نیست و به او هشدار می­دهد که از خلیفه پند گیرد.

 

حکایت انوشیروان(ص1137)

اندکی بعد، با نقل حکایت انوشیروان، جسارت بیشتری پیدا می­کند و مستقیماً بدون هیچ تعریضی، به اندرز شاه می­پردازد: «ای ملک جوانبخت بدان که پادشاهان  پیشین و ملوک پیشبین را هوس به آبادی ولایت ها بود از آنکه می‌دانستند هر چیزی که عالمان و حکیمان گفته­اند، صحیح است و حکیمان گفته­اند: دین بستة ملوک است و ملک از لشکریان ناچار و لشکریان با مال فراهم شود و مال به آبادی ولایتها با عدل و داد آباد شود. ای ملک، بدان که ملوک گذشته در جور و ستم با کسی موافقت نداشتند و راضی نبودند که سپاه و خدم ایشان به رعیت ستم کنند از آنکه می‌دانستند، رعیت طاقت ستم ندارد و ولایت­ها از ستم ویران شوند و اهل ولایت­ها در به در شوند و از این رهگذر  منقصت در مملکت پدید آید و مداخل کم شود و خزینه خالی بماند. آن گاه ملک از مملکت خود تمتع نتواندگرفت و زوال بر او دست یابد» (ص.1137)، از این قصّه­ها به بعد کتاب، با چند داستان سرگرم کننده پیش­می­رود تا این که شهرزاد در یکی دو حکایت پایانی­اش بار دیگر بطور مستقیم به معضل زنان باز می­گردد و این بار برخلاف داستان­های ابتدایی، صریح و بی­پرده سخن می­گوید.

 

حکایت اردشیر و حیات النفوس(ص1670) وحکایت  قمرالزمان و گوهری(ص2211)

در حکایت اردشیر و حیات النفوس، بن­مایة حکایت تاج الملوک (ص400 ) دقیقاً تکرار می‌‌شود و شهرزاد آزادانه از مردانی سخن می­گوید که مطیعانه سر تسلیم در برابر زنان خود فرو می­آورند.[عجوز واسطه­گری که تلاش در وصال حیات­النفوس با اردشیر را دارد به خاتون می­گوید]: «ای خاتون بر ما عیان شد که نرینگان خوب هستند خاصه آدمیزاد که خود را گرسنه و برهنه می­گذارد و زن خود را سیر کند و جامه بر وی بپوشاند و به پدر و مادر خود عصیان روا دارد؛ ولی از فرمان زن بیرون نرود و زنان نیز بر همة رازهای مردان آگاهند...» (ص 1695). در حکایات آخر مانند قمرالزمان و گوهری، بار دیگر از نگاه نابرابر و ناعادلانة اجتماع، هنگام داوری میان زن و مرد سخن می­گوید. شهرزاد در واپسین گام­ها از جامعه­ای انتقاد می­کند که زن خیانتکارش را به کام مرگ می­فرستد، در حالی که مردِ بی وفایش را بسادگی می­بخشد و به آغوش خود می­پذیرد. در پایان حکایت قمرالزمان و گوهری، شهرزاد سخنی را بر زبان می‌راند که در واقع باید آن را به گفتة ستاری، پیام شهرزاد دانست: «ای ملک وقتی زن راضی نباشد که پس از شوهر، پادشاهی را شوی خود بگیرد، چگونه در حال حیات شوهر، غلامکی را به شوهر خود بدل تواند گرفت و هر که گمان کند که زنان همه یکسان­اند او از خرد بیگانه است و جنون او معالجت پذیر نیست. و الله اعلم بالصواب» (ص2253).

 

حکایت معروف پینه­دوز(ص2285)

در این حکایت، نگاه انتقادی مجموعه به وضعیت زنان، تعادلی پایا می­یابد. دو زن متّضاد در این قصّه حضور دارند که یکی شرّ مطلق و دیگری خیر مطلق است، پایان قصّه که مصادف با پایان هزار و یک شب است، روشن و امیدوار­کننده می‌نماید. در انتها زن بدطینت کشته می­شود و در عوض، زنِ خیر باقی می­ماند و شهرزاد آسوده­خاطر نفسی می­کشد. شهرزاد می­داند که با خیل بی­شمار قصّه­هایی که برای شهریار گفته است، حالا همسرش باید آنقدر قدرت تمیز پیدا کرده باشد که بتواند خوب و بد را تشخیص دهد و زنان و دختران بی­گناه را بی­جهت به کام مرگ نفرستد (ثمینی، 1379: 223). شهرزاد نماد خیر و دانایی، برای ابد در کنار شهریار باقی می­ماند و این­گونه هزار و یک شب با خوشی پایان می­یابد:

«در این مدت شهرزاد از ملک سه پسر داشت. چون این حکایات به پایان رسانید، زمین ببوسید و گفت: ای ملک جهان، اکنون هزار و یک شب است که حکایت و مواعظ متقدمین از بهر تو حدیث می­کنم اگر اجازت دهی تمنّایی دارم. ملک گفت: هرچه خواهی تمنا کن. شهرزاد بانگ بر دایگان زد. فرزندان او را حاضر آوردند. یکی راه رفتن توانستی و دیگری نشستن و سیمین شیرخوار بود. شهرزاد زمین ببوسید و گفت: ای ملک جهان، اینان فرزندان تواند، تمنّایی دارم که مرا به این کودکان ببخشایی و از کشتنم آزاد کنی. ملک کودکان را به سینه گرفت و گفت به خدا سوگند من پیش از این ترا بخشیده بودم و از هر آسیب امان داده بودم. شهرزاد را فرح روی داد...» (ص.2329)

 آیا می­توان سیر قصّه­های شهرزاد که نمونه­هایی از آن از شب­های نخست تا پایان شب ِهزار و یکم بررسی شد، بی‌هدف انگاشت؟ بروشنی پیداست که شهریار، تنها مستعمی نیست که صاحب سخن را بر سر کار آورد و فقط به شوق شنیدن بقیة حکایت، قصّه­گو را زنده بگذارد. قصّه­های شهرزاد از مضامینی مشابه؛ اما با خط سیری تکاملی دنبال می شوند؛ به بیان دیگر، شگردهای ذکر شده در قصّه‌ها، نشان از خط سیر هوشمندانة بانوی قصّه‌گویی دارد که آگاهانه به این بازی وارد می­شود؛ بازی‌ای که به تعبیر ستّاری، داوش، نقد جان است: «شهرزاد مکمل مرد (شهریار) است و آرزوی کمال­جوئیش را برآورده می­سازد. سیر تکامل و تعالی، تنها ره به سوی نرینه ندارد؛ بلکه با ترکیب دو اصل نرینه و مادینه راهیاب چشمة فروزندة کمال است. اینست آنچه شهرزاد به ما می­آموزد» (ستاری، 1368: 176).

 

 

                                             «سیر تکاملی قصّه‌های شهرزاد 11»

 

 

 

 

 

نتیجه

آنچه از بررسی ساختمان  و پیوند منطقی قصّه­ها با هم به دست می­آید، نشان می­دهد که شهرزاد یا راویان و تدوین‌کنندگان هزار و یک شب، آگاهانه به چیدمان قصّه­ها پرداخته­اند. روند منطقی قصّه­ها و شگردهای قصّه­گویی شهرزاد بر این امر صحّه می­گذارد. این روند در طی این هزار و یک شب در سه مرحله قابل بررسی است و می­توان سیر تکاملی آن را در هر دو مرحله که گام به گام پیش می­روند و شهرزاد را به هدف خود نزدیک می­کنند، بوضوح دریافت.

1- سیر قصّه­گویی شهرزاد در مشابهت اجزای سازای قصّه‌ها با قصّة مدخل؛ بسیاری از حکایت­های جلد اول (بویژه حکایات آغازین) و بعضاً جلد دوم، با بررسی ریخت شناسی قصّه­ها، الگوهای مشابهی از قصّة چهارچوب هزار و یک شب  ایجاد می­کنند. کارکرد الگوهای پراپی در تحلیل داستان ها در این موضع یاریگر بوده است. این پژوهش نشان می­دهد که سیر قصّه­های هزار و یک شب، تکرار دو بخش قصّة مدخل و یا همان قصّه شهریار و برادرش شاهزمان است. بدین ترتیب که بعضی قصّه­ها بازتاب خیانت زنان (مانند زنان خائن شهریار و شاهزمان)، برخی دیگر قصّه­گویی یکی از شخصیت­های حکایت­ها برای نجات جان دیگران (مانند قصّه­گویی شهرزاد) است. بسیاری از قصّه‌های هزار و یک شب بر اساس این دو الگو شکل گرفته­اند، به بیان دیگر شهرزاد  با بیان حکایاتی تخیلی از مسخ و جادو و زنان خائن با شاه زخم خورده همذات پنداری می کند. از سوی دیگر با نجات جان شخصیت­های قصّه­اش با قصّه­گویی، قصّه گفتن خود را امری مسلّم می­شمرد تا از این رهگذر حیاتش تداوم یابد.

2- سیر تکاملی و هوشمندانة قصّه­ها در پیوند با هم (توالی منطقی قصّه­ها)؛ شهرزاد ابتدا دست شهریار را در حکایات اول می گیرد، در حکایت ملک­نعمان او را به خود می­آرد. در حکایات حیوانات، تهذیب­درمانی می­کند و هنگامی که ذهن و ضمیر شهریار را صافی و آماده دید، رشتة سخن را با جادوی عشق، پیچ و تاب می­دهد و به قصّه‌هایش شکلی آرمانی و عرفانی می­بخشد. این روند در شب­های میانة قصّه­گویی، شکل متعادل­تری به خود می‌گیرد و در اواخر به هدف آرمانی شهرزاد نزدیک می­شود. درحقیقت شهرزاد در شب­های پایانی اشتباهات انسانی را در مسیر زندگی امری طبیعی می­شمرد و با بیان قصّه­هایی واقعی به شهریار درس زندگی می­دهد. در ذیل، سیر این مضامین تکرارشونده و پویا با تقسیم حکایات هزار و یک شب به سه بخش، بهتر نشان داده می­شود. بررسی به دست آمده، نتایج در خور توجه از روند قصّه‌گویی شهرزاد را نشان می­دهد.

 

بی‌نوشت‌ها

1- منبع مورد استفاده این پژوهش کتاب دو جلدی هزار و یک شب از عبدالطیف طسوجی، مترجم توانای عهد قاجار است. برای آگاهی از زندگی این مترجم رک. محجوب، محمدجعفر(1382). ادبیات عامیانه ایران(مجموعه مقالات دربارة افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران) به کوشش حسن ذوالفقاری، تهران: نشر چشمه، چاپ اول، ص261-421.

2- شایان ذکر است که بیان شگردهای قصّه­گویی تنها از نگاه شهرزاد و با توجه به اغراض حکایت­پردازی او و با دیدی زن‌مدارانه صورت گرفته است وگرنه می­توان برای هر کدام از شگردهای قصّه­گویی شهرزاد دلایل ساختاری، فرهنگی، قومی و ملیتی، ساختاری و ریشه­شناسی ذکر کرد. به عنوان مثال اصل تقابل و یا شکل قصّه در قصّه، بیش از آنکه جزء شگردهای قصّه‌گویی شهرزاد باشند، از منظر ریشه­های دینی (نظام دو بنی زردشتی) و فرهنگی (ساختار قصّه­های هندی) قابل بررسی­اند و یا می­توان حکایاتی با تکرار دختران بی­پناه در بند عفریت را تکرار الگوی کهن ضحاک و ارنواز و شهرنواز دانست و با نگاهی تاریخی و اسطوره­ای آنها را بررسی کرد (ثمینی، 1384: 85).

3- سوره الرحمن: آیه 3و 4 . روایتی است از رسول اکرم(ص). «یقیناً برخی سخن­ها الهام­گر سحر و جادو هستند.» عبد القاهرالجرجانی، دلایل الاعجاز (1973)، بیروت: دار المعارف، 37.

4- در قصّه­های جمع­آوری شده از ادبیات شفاهی ایران سهم راویان زن به مراتب بیشتر از مردان است. رک. به علی اشرف درویشیان (1377).  فرهنگ افسانه­ های ایرانی، تهران: آنزان.

5- «شخصی کتابی را نزد عبدالله­بن­طاهر که از سوی مأمون امیر خراسان بود، آورد. طاهر پرسید: این چه کتابی است؟ آن شخص گفت: داستان وامق و عذرا است؛ داستانی است لطیف که حکیمان آن را برای خسرو انوشیروان تألیف کرده­اند. عبدالله­بن­طاهر می­گوید: ما مردمانی هستیم که جز قرآن نمی­خوانیم و غیر از کتاب خدا و شریعت او به چیز دیگری نیاز نداریم. این کتاب (وامق و عذرا) نوشتة مجوسیان است و نزد ما مردود می­باشد. آن­گاه فرمان داد تا کتاب را با آب بشویند. همچنین دستور داد که هر کتاب یا مقاله­ای از نوشته­های عجم که در حکومت او یافت می­شود، از بین برود». این واقعه بیانگر این است که داستان­های کهن ایرانی، از ذخایر ارزشمندی به شمار می­آمد که آنها را به پادشاهان هدیه می­کردند ( کفافی، 1382: 261).

6- کتاب «درآمدی بر ریخت شناسی هزار و یک شب» بر اساس همین مدل روش شناختی پراپ قصد دارد ضمن نشان دادن تکنیک ویژة هزارویکشب؛ یعنی درونه گیری (داستان در داستان) فرمول و صورتِ نهایی حکایت‌های این کتاب را به دست آورد. محبوبه خراسانی نویسنده این کتاب، حکایات هزار و یک شب را بر اساس این تکنیک به دو دستة حکایات «درونه گیر» و «درونه‌ای» تقسیم می‌کند. وی حکایت دورنه گیر را حکایتی می داند که چند حکایت دیگر را در خود جای داده است و حکایت درونه‌ای را حکایتی تعریف می‌کند که در درون حکایت درونه گیر جای گرفته است (رک ریخت شناسی قصّه‌های هزار و یک شب نوشتة محبوبه خراسانی).

7- شمارة داخل پرانتز، شمارة صفحة حکایت از کتاب هزار و یک شب است.

8- چهار قصّه: شامل حکایت بازرگان و سه قصّه­ای که سه پیر می­گویند. البته این عفریت شخصیتی به مراتب بهتر از شهریار دارد که او تنها بازرگان را می‌خواهد بکشد و به سه پیر کاری ندارد. لازم به ذکر است که اعداد، در اثری که برجسته­ترین ویژگی آن، زبان نمادین و رمزی است، نقش مهمی را ایفا می­کنند. تکرار عدد چهار در قصّه­های هزار و یک شب، نقطة عطفی در پیوند پیکره هزار و یک شب با نمادهای زنانه برقرار می­کند. اگرچه در بسیاری از موارد، این پیوند نیاز به شکافتن دیگر نمادها و ارتباط آن با عدد چهار است که در دایرة مطالعاتی این پژوهش نیست؛ اما این که در بیشتر فرهنگ نمادها، به مادینه بودن این عدد توجه شده، نکته قابل تأملی است (شوالیه، گربران، 1379، 2/ 557).

9- شاعر ابیات این قسمت برنگارنده معلوم نشد. شاید بازآفرینی سروش از بیت عربی باشد.

10- از منظر نقد کهن الگو، حکایت حمّال داستانی کهن الگویی ست که در طی آن سه دختر و سه مرد که آرزوی ازدواج و خوشبختی دارند، از رسیدن به نیمه دیگر خود ناکام می مانند و به همین سبب سه جوان شاهزاده یک چشم خود را از دست داده اند. در حقیقت اعور بودن آنها نمایشی از تک بینی و ناکامی روحی و جنسی است.آنها نتوانستند با آنیمای خود دیدار داشته باشند به همین جهت زنخ تراشیدند و اعور شدند. اما ماجرای سه دختر هم همین است. هیچکدام در رابطه با آنیموس وجود خود موفق نبودند. دو دختر نخست که توسط همسرانشان آزار می شدند و دختر سوم نیز که نیمه دیگر خود را می یابد با حیله دختران او را از دست می دهد. در نهایت پادشاه سه زوج کام نایافته را به هم می‌رساند.

11- اصطلاحاتی که در اشکال دیده می­شود بر اساس بررسی‌های انجام شده بر روی شخصیت‌های هزار و یک شب است؛ بدین ترتیب که شخصیت‌های سیاه، نقش‌هایی با عملکردهایی بسیار منفی دارند، شخصیت‌های خاکستری نیکی و بدی را با هم دارند و مصداق انسانی با معیارهای واقعی اند. شخصیت‌های سپید، انسان­های آرمانی اندیشه‌های والای بشری اند. در میان زنان روشن کنش پذیر، زنانی هستند که آرزوهای جامعه مردسالار را برآورده می‌کنند و مصداق سخن سعدی زنان خوب، فرمانبر و البته خاموش و ظلم پذیرند.

 

1- اسحاقیان، جواد .(1384). «گزاره های روانشناختی در هزار و یک شب»، کتاب ماه هنر، ش79-80، ص38-57.

2- اسکولز رابرت .(1383). درآمدی بر ساختارگرایی در ادبیات، ترجمه فرزانه طاهری، تهران: آگاه.

3- بتلهایم، برنو .(1382). افسون افسانه‌ها، ترجمه اختر شریعت زاده، تهران: هرمس، چاپ اول.

4- پراپ، ولادیمیر .(1371). ریشه‌های تاریخی قصّه‌های پریان، ترجمه فریدون بدره‌ای، تهران: توس، چاپ اول.

5- ----------- .(1386). ریخت‌شناسی قصّه‌های پریان، ترجمة فریدون بدره‌ای، تهران: توس.چاپ دوم.

6- ثمینی، نغمه .(1384). «مرگ می­گریزد»، کتاب ماه هنر، ش79-80، ص84- 90.

7- --------- .(1379). کتاب عشق و شعبده: پژوهشی در هزار و یک شب، تهران: نشر مرکز، چاپ اول.

8- خدیش، پگاه (1387). ریخت‌شناسی افسانه‌های جادویی، تهران: شرکت انتشارات علمی فرهنگی، چاپ اول.

9- خراسانی، محبوبه. (1387). درآمدی بر ریخت­شناسی هزار و یک شب، اصفهان: تحقیقات نظری.

10- دالوند، حمیدرضا .(1383). «همانندی­های قصّه­گویی شهرزاد و داستانسرایی حکیم نظامی (هزار و یک شب و هفت پیکر)»، فصلنامه فرهنگ مردم، سال سوم، ش 11و12، ص35-41.

11- ستاری، جلال .(1368). افسون شهرزاد-پژوهشی در هزار افسان، تهران: توس، چاپ اول.

12- ---------- .(1382). گفتگوی شهرزاد و شهریار، تهران: دفتر پژوهش‌های فرهنگی، چاپ اول.

13- شوالیه، ژان. گربران، آلن .(1379). فرهنگ نمادها: اساطیر، رؤیاها، رسوم و... ترجمه و تحقیق سودابه فضائلی، ویراستار: علیرضا سید احمدیان، تهران: جیحون، ج2، چاپ اول.

14- کفافی، محمدعبدالسلام .(1382). ادبیات تطبیقی (پژوهشی در باب نظریة ادبیات و شعر روایی)، ترجمة حسین سیدی، مشهد: شرکت به­نشر، چاپ اول.

15- ویلفرد گرین .(1388). درآمدی بر شیوه‌های نقد ادبی، ترجمة علیرضا فرح بخش و زینب حیدری مقدم. تهران: رهنما. چاپ اول.

16- مکاریک، ایرناریما .(1388). دانش نامه نظریه‌های ادبی معاصر، تهران: آگاه، چاپ سوم.

17- هزار و یک شب .(1383). ترجمة عبداللطیف تسوجی، تهران: هرمس، چاپ دوم.