تحلیل شخصیت‌های برجسته در حماسه عاشقانه زال و رودابه

نوع مقاله: مقاله علمی

نویسندگان

1 استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه اصفهان

2 دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه اصفهان

چکیده

یکی از ویژگی­های داستان که نقش برجسته­ای در طرح داستان، انسجام و رشد و گسترش آن دارد، شخصیت پردازی است؛ زیرا نویسنده باید بداند چگونه و با چه زبان و کارکردی شخصیتی را بیافریند و به او نقش و تیپ دهد. شاهنامه از این جهت سرآمد همة متون داستانی منظوم و منثور فارسی است که علّت اصلی آن نه ­تنها مرهون جذابیت اشخاص و قهرمانان شاهنامه؛ بلکه معلول دخالت شخصی و شخصیت فکری و زبانی فردوسی نیز هست.
یکی از زیباترین داستان­های عاشقانه شاهنامه فردوسی داستان زال و رودابه است که شاعرحماسه­سرا با به نظم کشیدن آن مهارت فوق­العاده خود را در سرودن داستان­های غنایی و عاشقانه نیز نشان داده است. 
در این مقاله سعی شده عنصر شخصیت در حماسة عاشقانه زال و رودابه مورد بررسی قرار گیرد و شیوه­های شخصیت­پردازی شاعر، ویژگی­های اخلاقی و رفتاری شخصیت­ها نیز تحلیل ­شود.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

The Analysis of Important Characters in the Love Epic Zal and Roudabeh

نویسندگان [English]

  • e Toghyani 1
  • M Heidari 2
1 Professor of Persian Language and Literature, University of Isfahan
2 PhD candidate of Persian Language and Literature, University of Isfahan
چکیده [English]

One of the features of story, which has an important role in the coherence and development of plot, is characterization because the writer should know how to create a character and give him the appropriate role. With regard to this, Shahnameh is the prototype of Persian poetic and prose fictional texts not only due to the attraction of its characters and heroes but also due to the intellectual character of Ferdowsi and his personal innovations.
One of the most beautiful love stories of Shahnameh is the story of Zal and Roudabeh through which the poet has shown his outstanding skill in composing love stories.
This article tries to study the element of character in the love epic Zal and Roudabeh and also analyze the manners of characterization used by poet and moral and behavioral features of characters.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Elements of fiction
  • character
  • Zal
  • Roudabeh
  • Mehrab
  • Sindokht
  • Sâm
  • Manouchehr

مقدمه

داستان عشق زال به رودابه یکی از مهم­ترین داستان­های عاشقانه شاهنامه فردوسی است؛ زیرا حاصل این عشق به دنیا آمدن رستم، قهرمان بزرگ شاهنامه است. اسطوره­ای که با شروع داستان زال و رودابه حضور فعّال دارد و تا آخر به بهترین شکل نقش خود را ایفا می­کند. این موضوع نشان می­دهد که مولود عشق بسیار اثرگذارتر از مولود نفرت است و عشق که اصلی­ترین سرمایة پیشرفت در جهان هستی است، به بهترین شکل راه خود را طی کند.

فردوسی در شاهنامه به زیباترین شکل ممکن لطافت عاشقانه را با صلابت حماسه که درون مایه اصلی کار اوست در هم می­آمیزد و حتی در بیان عاشقانه­ها و توصیف رابطة بسیار نزدیک عاشق و معشوق زبان حماسه را حاکم می­نماید. در این داستان­ها عشق و حماسه معجونی شیرین ساخته است که رؤیای عاشقانه انسان است. تا آن­جا که می­توان بر این گونه داستان­ها نام حماسه­های عاشقانه نهاد، داستان­هایی که با عشق شروع می­شود و برای بقا و به ثمر نشستن آن باید حماسه آفرید.

مسألة شخصیت در داستان اساسی­ترین رکن آفرینش داستان است و نویسنده باید بداند که چرا کی، کجا و چگونه و با چه زبان و کارکردی شخصیتی را بیافریند بپروراند و به او نقش و تیپ دهد و یا از صحنه خارجش کند. نویسنده اگر در این امر با هوشیاری و دانش و بینش، اثر خویش را بیافریند، قادر است که حتی تیپ اجتماعی هم در جامعه به وجود آورد، به حدی که فردوسی را می­توان در یک کلام آفریدگار رستم ­خواند؛ یعنی کسی که توانسته با خلق شاهنامه رستم را دگر باره زنده سازد و در دل و فکر بشر جای دهد.

داستان­های شاهنامه از جهت شخصیت­پردازی به نسبت داستان­های دیگر در فرهنگ ایرانی بسیار قوی و مستحکم است. این درست نیست که فردوسی شخصیت­های شاهنامه­ را به­گونه­ای که ما امروز در شاهنامه می­بینیم گرفته و بی‌هیچ­گونه دخالتی آنها را وارد صحنه پهلوانی­های داستانی کرده است؛ بلکه علّت اصلی جذّابیت اشخاص شاهنامه مرهون و معلول دخالت شخص و شخصیت فکری و زبانی فردوسی در آنهاست.

فردوسی در تمام مراحل آفرینش اشخاص داستان؛ بویژه شخصیتهای درجة اول به گونه عجیبی با آنها یکی می­شود؛ در روحشان حلول می­کند و آنها را پاره­ای از روح خود می­سازد و به نفرت و محبّت قبلی یا با آنها می­جنگد و یا زبان بیان احساس آنها می­شود، چنان­که گاه انسان در می­ماند که این کردارها و گفتارها از قهرمان اصلی داستان است یا کلمات خود فردوسی است.

شخصیت­ها در شاهنامه چه اشخاص بد و چه شخصیت­های خوب، ابتدا عمیقاً پرورده می­شوند و سپس با نقش ویژه و معناداری به صحنه داستان وارد و یا از آن خارج می­گردند.چنان­که داستان زال و رودابه را از جهت پرورش شخصیت و قهرمانان قصه می­توان یکی از قوی­ترین داستان­های شاهنامه دانست؛ زیرا شیوه طرح و پرورش اشخاص داستان به گونه­ای است که از آغاز ورود به صحنه تمامی حرکات و سکنات و کرده­ها و گفته­های آنان مانند حلقه­های زنجیر درون و برون آنها را کامل می­کند و به هم پیوند می­زند (محبتی، 1381: 79).

 

شیوة شخصیت­پردازی فردوسی در زال و رودابه

شخصیت از جمله عناصر کلیدی ادبیات داستانی است. «در هر داستان این شخصیت است که حالت پایدار نخستین را دگرگون می­کند و مدار داستانی را به وجود می­آورد. بدون شخصیت هیچ داستانی نمی­تواند قابل تصور باشد» (محمدی، 1378: 173).

فورستر اشخاص داستان را به دو دسته ساده و جامع تقسیم می کند. از نظر او اشخاص ساده داستانی «نمونه نوعی (تیپ) هستند که در نوع خود گرد یک فکر یا کیفیت واحد ساخته می شود و می توان آنها را در یک جمله خلاصه کرد» (فورستر، 1375: 88 و89). وی معتقد است که اشخاص جامع داستانی را نمی­توان در یک جمله خلاصه کرد و به عنوان محک معیار شناخت. شخصیت جامع داستانی از نظر او شخصیتی است که «می­تواند به شیوة مقنع و قانع کننده‌ای خواننده را با شگفتی روبه رو سازد» (همان، 102).

نویسنده در آفرینش شخصیتهایش می­تواند آزادانه عمل کند؛ یعنی با قدرت تخیّل شخصیتهایی بیافریند که با معیارهای واقعی جور در­نیاید و از آن­ها حرکاتی سرزند که از خالق او ساخته نباشد و با آدم­هایی که هر روز در زندگی واقعی می­بینیم، تفاوت داشته باشد. به عنوان مثال اسطوره­های نخستین از مخلوقات خیالی و دو رگه سرشار است؛ اما معیار سنجش قدرت تخیّل داستانی نویسنده ابداع و اختراع موجودات عجیب و غریب نیست؛ بلکه توانایی و قدرت نویسنده در مجسّم کردن مخلوقات ذهن است. در اینجا به این نکته تأکید می­کنیم که اگر جهان داستان کاملاً خیالی و وهمی هم باشد، نویسنده باید طوری آن را تصویر کند که خوانندگان در حوزة داستان وقایع و شخصیت­های داستان را باور کردنی ببینند و آن ها را بپذیرند، اگر خوانندگان نسبت به شخصیت­های داستان علی­السّویه و بی­علاقه بمانند، بی‌شک نویسنده در شخصیت­پردازی موفق نبوده است، چرا که یکی از معیارهای سنجش داستان­های خوب شخصیت‌های معقول  و پذیرفتنی آنهاست. شخصیت­هایی که در جهان داستان، هر چند که این جهان غریب و خیالی باشد، زنده و واقعی جلوه­کنند ( میرصادقی، 1385: 85).

فردوسی در ترسیم دقیق خطوط شخصیتهای داستان و بویژه نشان دادن جنبه­های درونی آنان استادی مهارت بسیار دارد، وی به شرح کلیات در مورد قهرمانان بسنده نکرده؛ بلکه به ترسیم خطوط دقیق شخصیتی و بیان جزئیات و خصوصیات روحی و خلقی آنان پرداخته است (حمیدیان، 1383: 14).

شیوه­های شخصیت­پردازی فردوسی و تکنیک­هایی که در معرفی و بیان ویژگی­های ظاهری و باطنی شخصیت­ها به کار می­گیرد، اندکی با آنچه در ادبیات داستانی به عنوان شیوه­های شخصیت پردازی مطرح شده متفاوت است. فردوسی با شیوه­های خاص خود حجاب شخصیت را به سویی می­نهد و احوال درونی او را به خواننده می‌شناساند (مهرکی،1387: 50). در واقع ابتدا همه شخصیت­ها را بخوبی می­پروراند و بعد با نقش ویژه و منحصر به فردی وارد صحنه می­سازد و پس از ایفای نقش از صحنه خارج می­سازد. فردوسی برای جذابیت بخشیدن به شخصیت‌ها و قهرمانان داستان­های شاهنامه و از ­جمله داستان زال و رودابه از شیوه­های گوناگون شخصیت­پردازی استفاده می­کند که در این­جا به شرح آن می­پردازیم:

1- ارائة صریح شخصیت­ها به شیوة شرح و توضیح مستقیم: در شیوة مستقیم معمولاً با کلّی­گویی­،تعمیم دادن و تیپ‌سازی فرد مورد نظر خود را به خواننده معرفی می­کند (عبداللهیان، 1380: 63). در این شیوه فردوسی اغلب در نقش راوی(دانای کل) بعد جسمانی شخصیتها را به تصویر می­کشد و ویژگی­های ظاهری آنان را به خوانندگان می‌شناساند و گاه اعمال، افکار و خصلت­های شخصیت را با توضیح مستقیم و از زاویة دید دانای کل به خواننده معرفی می­کند. در واقع راوی برای معرفی شخصیت با کلّی گویی و تعمیم دادن و تیپ سازی او را مستقیماً به خواننده معرفی می­کند (اخوت، 1371: 141). در داستان زال و رودابه اولین جایگاهی که خواننده از زبان راوی(دانای کل) با دنیای درون زال آشنا می­شود در پی وصفی است که نامداران از رودابه ارائه می­دهند و زال دلباخته می­شود، شاعر این حالت روحی را بزیبایی بیان می­کند:

بر آورد مر زال را دل به جوش

 

چنان شد کزو رفت آرام و هوش

شب آمد پر اندیشه بنشست زال

 

به نادیده بر، گشت بی خورد و هال
                                       

 

 

                      (فردوسی،1376: 157)

فردوسی در بعضی موارد خود به معرفی و تحلیل شخصیت قهرمانان داستان می­پردازد و ویژگی­های ظاهری و باطنی آنها را بزیبایی توصیف می­کند که در این­جا چند نمونه را ذکر می­کنیم:

الف) وقتی که زال از زابل حرکت می­کند و به کابل می­رسد فردوسی مهراب، پادشاه کابل را خود معرفی می­کند و در مورد نژاد و وضعیت زندگی او توضیحاتی می­دهد. ابتدا او را با نام معرفی می­کند:

یکی پادشا بود مهراب نام

 

زبر دست با گنج و گسترده کام

به بالا به کردار آزاده سرو

 

به رخ چون بهار و به رفتن تذرو

دل بخردان داشت و مغز ردان

 

دو کتف یلان و هش موبدان

ز ضحاک تازی گهر داشتی

 

به کابل همه بوم و برداشتی

همی داد هر سال بر سام  ساو

 

که با او به رزمش نبود ایچ تاو


 

 

                                   (همان،155)

همان­گونه که مشاهده می­شود فردوسی در کمال ایجاز تمام ویژگی­های ظاهری و باطنی مهراب را توصیف می­کند. وی در دو بیت اول به توصیف ظاهری مهراب می­پردازد که نسبت به توصیفات ظاهری که از زنان مانند رودابه و سیندخت می­کند، بسیار کوتاه و گذراست، سپس ویژگی­های رفتاری و شخصیتی و نژاد مهراب را توصیف می­کند و در واقع توصیفی همه جانبه از مهراب ارائه می­دهد.                                               

ب) فردوسی در معرفی رودابه و سیندخت نیز چنین می­سراید:

دو خورشید بودند اندر ایوان او

 

چو سیندخت و رودابه­ ماهرو

بیاراسته همچو باغ بهار

 

سراپای پر موی و رنگ و نگار

 

 

                             (همان، 159)

در اینجا نیز فردوسی تنها به بیان زیبایی­های ظاهری رودابه و سیندخت پرداخته است و آنان را همچون باغ در فصل بهار زیبا و آراسته توصیف می­کند؛ امّا از خرد که محور اساسی شاهنامه و از ویژگی­های بارز زنان نیز هست، سخنی به میان نمی‌آورد، هرچند در خلال داستان و از کنش­های قهرمانان بخصوص در رفتار سیندخت این موضوع نمایانده می‌شود.

البته این نکته قابل ذکر است که شیوة ارائه صریح شخصیت نسبت به سایر شیوه­های شخصیت­پردازی که بعداً ذکر می­شود، کمتر مورد استفاده قرار می­گیرد؛ چرا که فردوسی بیشتر می­کوشد، قهرمانان داستان را به شیوة غیرمستقیم و توسط سایر شخصیت­ها معرفی نماید و به تحلیل رفتارهای آنها بپردازد.

2- گفتگو میان اشخاص داستان:گفتگو به عنوان ابزاری مهم و ظریف از چند جنبه در داستان رعایت می­شود، شخصیت در داستان بدون گفتگو معنی ندارد، حتی اگر شخصیت کاملاً تنها باشد، گفتگوی درونی یا یادآوری گفتگوها در ذهن صورت می­گیرد، گفتگو حتی بیشتر از عمل و کنش نشان­دهندة ویژگی­های روحی شخصیت داستان است (سامرست،1352: 11). این شیوه یکی از پرکاربردترین شیوه­هایی است که فردوسی از طریق آن به تحلیل و معرفی قهرمانان داستان می­پردازد. فردوسی به مدد گفتارها و رفتارهای دیگر شخصیتها رفته رفته حجاب از قهرمانان داستان برمی­دارد و مخاطب در عین حال که  سخن قهرمان را در باب موضوعی خاص می­خواند و می­شنود احساس می­کند، از این رهگذر با درون آن قهرمان نیز آشناتر شده است (اسلامی ندوشن،1386: 131). گفتگو اگر خوب نگارش یافته باشد خواننده را زودتر و طبیعی­تر از دیگر شیوه­ها به قلمرو احساس و افکار اشخاص داستان می­کشد (یونسی، 1365:  98). از آنجا که داستان زال و رودابه حماسه­ای عاشقانه است و فردوسی نیز خود بر این امر واقف بوده است، در بیان خصوصیات ظاهری زنان داستان، از زبان دیگران داد سخن در داده، به زیبایی هر چه تمام­تر در چند جای داستان رودابه و مادرش سیندخت را از زبان دیگر شخصیت­ها توصیف می­کند:

الف)ظاهر رودابه یک بار توسط یکی از نامداران سپاه زال چنین معرفی می­شود:

پس پرده­ او یکی دختر است


 

که رویش ز خورشید روشن­تر است

ز سر تا به پایش به کردار عاج

 

به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج 

بران سفت سیمنش مشکین کمند

 

سرش گشته چون حلقة­ پای­بند

رخانش چو گلنار و لب ناردان

 

ز سیمین برش رسته دو ناروان

دو چشمش بسان دو نرگس به باغ

 

مژه تیرگی برده از پر زاغ

 

 

                                   (همان،157)

ب)گاه دیده می­شود، یک توصیف چند بار از زبان اشخاص مختلف تکرار می­شود، به طوری­که در جای دیگر یکی از خدمتکاران رودابه، رودابه را برای یکی از پهلوانان سپاه زال چنین توصیف می­کند:

که ماهیست محراب را در سرای

 

به یک سر ز شاه تو برتر به پای

به بالای ساج است و هم­رنگ عاج

 

یکی ایزدی بر سر از مشک تاج

دو نرگس دژم و دو ابرو بخم

 

ستون دو ابرو چو سیمین قلم

دهانش به تنگی دل مستمند

 

سر زلف چون حلقه­ پای­بند

 

 

                                  (همان، 165)

توصیفات فردوسی از زنان در این داستان و داستان­های دیگر شاهنامه نشان­دهندة این امر است که فردوسی در خصوص زنان بیش از وصف زیبایی­های باطنی به زیبایی­های ظاهری نظر دارد که با تحلیل این دست از توصیفات می‌توان تا حدودی با معیارهای زیبایی شناختی در عصر فردوسی آشنا شد: اندام همچون عاج سفید است، گیسوان همچون کمندی مشکین بر شانه­ها افشانده شده است، گونه­ها همچون گلنار باطراوت، لب­ها همچون دانه­های انار قرمز، چشمان چون نرگس بیمار و مژه­ها چون پر زاغ، سیاه است. توصیفات و تشبیهات تکراری در بیان زیبایی­های زنان نشان می­دهد، این ملاک­ها محدود بوده است؛ یعنی هرگاه فردوسی می­خواهد ویژگی­های ظاهری زنان را توصیف کند، تشبیهات یکسان و تکراری به کار می­برد و بندرت تصاویر جدید و بدیع در توصیفات ظاهری دیده می­شود.

ج) بار دیگر پهلوانان سپاه رودابه را چنین برای سام توصیف می کنند:

ز سر تا به پایش گل است و سمن


 

به سرو سهی بر سهیل یمن

از آن گنبد سیم سر بر زمین

 

فرو هشته بر گل کمند از کمین

به مشک و به عنبر سرش بافته

 

به یاقوت و زمرد تنش تافته

سر زلف و جعدش چو مشکین زره

 

فگنده­است گویی گره بر گره

ده انگشت برسان سیمین قلم

 

برو کرده از غالیه صد رقم

 

 

                                  (همان، 167)

همان­گونه که مشاهده می­شود این توصیف­ها هر چند از نظر محتوایی به هم نزدیک است؛ ولی فردوسی با ظرافت خاصی سعی کرده، در هر مورد طرحی نو دراندازد و همان محتوا را جامه­ای از الفاظ نو بپوشاند و با ایجاد تغییراتی هر چند کوچک سعی کرده تا از توصیفاتی که عیناً تکرار می­شود پرهیز کند.

توصیفاتی از این دست در خلال داستان بفراوانی دیده می­شود، چنان­که سام نیز چند بار از زبان دیگران از جمله: مهراب، پهلوانان سپاهش و از زبان خدمتکاران رودابه توصیف می­شود که هر بار فردوسی سعی نموده توصیفات را در قالبی از الفاظ نو بریزد.

3- از طریق کنش(ارائه درون شخصیت­ها از طریق عمل آنان): این شیوه نیز از شیوه­های مهم معرفی شخصیت در شاهنامه است که فردوسی از آن استفاده نموده است؛ یعنی خواننده با توجه به کنش شخصیت­ها به نوع شخصیت و ویژگی­های رفتاری آنها پی می­برد، به عنوان مثال:

الف) منوچهر و مهراب بی­تردید از نمونه‌های نوعی شخصیت هستند، شخصیتهایی که تنها در یک جمله خلاصه می‌شوند. منوچهر در این داستان تنها با جمله «او شاه ایران است» و مهراب در این داستان تنها با جمله «او شاه کابل، خراج­گزار ایرانیان، پدر رودابه و شوهر سیندخت است» معرفی می­شوند و خواننده با توجه به ذهنیتی که از معنای سنّتی واژه­های «شاه، پدر و شوهر» دارد این شخصیت­ها و نیز انگیزه­های رفتاری آنها را می­شناسد و می­پذیرد. این دو شخصیت، شخصیتهای ایستا هستند؛ یعنی هر چند در رابطه با عشق زال و رودابه بنابر مصالحی تغییر عقیده می­دهند، از ابتدا تا انتهای داستان دچار تحوّل نمی­شوند، همچنان شاهند و در یک جمله قابل توصیف.

ب) سام نیز در یک جمله توصیف می­شود، «پهلوانی ایرانی و پدر زال» واژة پهلوان انگیزه­ها و کنش­های سالم وی را بتمامی توجیه می­کند. پهلوان بودن او حتی بر پدر بودنش می­چربد. او نمونه نوعی پهلوان حماسی ایران است که امر شاه را بر همه چیز مقدم می­داند؛ اما آنچه در این داستان شخصیت سام را از کلیشه رایج پهلوانان فراتر می­برد، تضاد پهلوان و پدر است. سام به نوعی دچار تضاد درونی ناشی از این دو نقش و نیز درگیر با خویشتن است. احساس گناهی که از رفتار گذشته­اش با پسر ناشی می­شود که زال با زیرکی تمام چند بار بر آن انگشت می­گذارد و او را تا سر حد یک شخصیت پویا پیش می­برد.

4- ارائة درون شخصیت بی­تعبیر و تفسیر: با نمایش عمل­ها و کشمکش­های ذهنی و عواطف درونی شخصیت­ها، خواننده غیرمستقیم شخصیت را می­شناسد:

الف) فردوسی حالت روحی زال را آنجا که عاشق بی­قرار رودابه می­گردد و از سویی ترس از آبرو و مخالفت دارد این گونه توصیف می­کند:

از اندیشگان زال شد خسته دل 

 

بران کار بنهاد پیوسته دل

همی بود پیچان دل از گفتگوی

 

مگر تیره گردد از این آبروی

همی گشت یکچند بر سر سپهر

 

دل زال آکنده یکسر به مهر

 

 

                                  (همان، 159)

در اینجا با استفاده از شیوة تک­گویی؛ یعنی سخن گفتن شخصیت با خود و خدای خود کشمکش­های ذهنی، عواطف و احساسات درونی­ شخصیت را آشکار می­کند و خواننده نیز غیر مستقیم شخصیت را می­شناسد.

ب) در جای دیگر این ناراحتی و کشمکش درونی را با رودابه این­گونه در میان می­گذاردو به او اطمینان می­دهد با وجود همه این مسائل دست از عشق خود برنخواهد داشت، حتی اگر جانش را در این راه از دست بدهد:

سپهبد چنین گفت با ماهروی

 

که ای سرو سیمین بر و رنگ و بوی

منوچهر اگر بشنود داستان

 

نباشد بر این کار هم­داستان

همان سام نیرم برآرد خروش

 

از این کار بر من شود او به جوش

ولیکن نه پر مایه جان است و تن

 

همان خوار گیرم بپوشم کفن

 

 

                                  (همان، 173)

  در واقع همین کشمکش درونی و عکس­العمل قهرمان داستان در برابر آن است که به طور غیر مستقیم ویژگی­های شخصیتی قهرمانان داستان را برای خواننده مشخص می­کند، بدون آنکه راوی یا شخصیتها به صورت عینی به آن اذعان داشته باشند.

ج )وقتی­که زال به سام نامه می­نویسد و از او اجازه ازدواج می­خواهد و به او گوشزد می­کند که سام قول داده که زال هر خواسته­ای داشته باشد، برآورده می­کند. سام دچار تشویش درونی و کشمکش روحی می­شود و می­گوید:

همی گفت اگر گویم این نیست رای

 

مکن داوری سوی دانش گرای

سوی شهریاران سر انجمن

 

شوم خام­گفتار و پیمان­شکن

و گر گویم آری و کامت رواست

 

بپرداز دل را برانچت هواست

از این مرغ­پرورده وآن دیو زاد

 

چه گویی چگونه برآید نژاد

سرش گشت از اندیشه دل گران

 

بخفت و نیاسوده گشت اندر آن

 

 

                                   (همان،180)

در این صحنه­ فردوسی به شخصیت سام اجازه می­دهد، در تنهایی و انزوای خویش بدون حضور مخاطب حرفهای عمیقی بگوید که هرگز مرهمی برایش پیدا نمی­کند. این گفتگوهای تنهایی به خواننده نیز در شناخت شخصیتها یاری می­رساند.

 

انواع شخصیت

1- شخصیت ایستا و پویا

شخصیت­های داستانی را می­توان از جنبه­های مختلف تقسیم­بندی کرد. از جمله این تقسیم­بندی­ها گروه شخصیت­های ایستا و گروه شخصیت­های پویا است.

شخصیت ایستا، «شخصیتی در داستان است که تغییر نکند یا اندک تغییری بپذیرد. به عبارت دیگر در پایان داستان همان باشد که در آغاز بوده است و حوادث داستان بر او تأثیر نکند یا اگر تأثیر بکند تأثیر کمی باشد» (میر صادقی، 1385: 94).

- در داستان زال و رودابه، سام، منوچهر و مهراب شخصیت­های ایستایی هستند، هر چند گاهی بنابر مصالح تغییر عقیده می­دهند؛ اما از ابتدا تا انتهای داستان دچار تحوّل عمده­ای نمی­شوند، بخصوص منوچهر و مهراب از ابتدا تا انتهای داستان همچنان شاه‌اند و تغییر و دگرگونی در شخصیت­هایشان دیده نمی­شوند. در صورتی که سام به علّت کشمکش‌های روحی که در درونش ایجاد می­شود و تضادی که بین پدر بودن و پهلوان بودنش به وجود می­آید تا حدودی پویاتر از منوچهر و مهراب است؛ اما این تغییرات بسیار جزیی­است تا جایی که شخصیت او را هم می­توان جزء شخصیت­های ایستا به شمار­آورد.

شخصیت پویا، این نوع شخصیت معمولاً در خلال داستان دچار دگرگونی می­شود و حوادث داستان را نیز دچار دگرگونی می­کند و از ارتباط مستقیم شخصیت و حوادث قصه راه اصلی خود را خود پیدا می­کند و به اوج می‌رسد (براهنی، 1362: 293) به عنوان مثال تضاد میان پهلوان و عاشق از زال شخصیتی جامع و پویا می­سازد. زال به عنوان پهلوان موظّف به اطاعت امر شاه است؛ اما عشق از زالِ پهلوان زالِ عاشق می­سازد، زال تحت تأثیر انگیزة عشق به اعمالی روی می­آورد که با ذات پهلوانی سازگار نیست. او می­کوشد این تضادها را از میان بردارد. رفتارها و اعمال او در این راه یکی از عواملی است که مدار داستان را پیش می­برد تا جایی که خواننده در پایان داستان با زال عاشق بیش از زال پهلوان مأنوس است.

- رودابه آغازگر حوادث و کنش­های داستان است. او در طی داستان از زن پرده­نشین به زن عاشق و سپس به واسطة عشق، به زنی ثابت­قدم تبدیل می­شود که برای رسیدن به خواسته­هایش در مقابل پدر و شاه می­ایستد تا جایی که این تحول موجب شگفتی خواننده می­شود و اینگونه شخصیتی پویا و جذاب از او در داستان به نمایش گذاشته می­شود.

- سیندخت نیز بی­گمان یکی از جذّاب­ترین شخصیت­های داستان است. او که در ابتدای داستان تنها زن پرده­نشین و زیبای مهراب است که رفته رفته به مردی جنگاور و زبان آور تبدیل می­شود. او در مقام مادر بسیار مهربان و در مقام همسر با شجاعت و دلیری به دفاع از حقوق همسر می­پردازد و از هیچ چیزفرو گذار نمی­کند. هیچ­یک از شخصیت­های داستان به اندازه سیندخت متحوّل نمی­شود. مهر مادری و همسری سیندخت را برابر و همتای دلاورترین پهلوان ایران می­کند و حتی در تصویری نمادین به هیأتی مردانه در می­آید و نه تنها سام؛ بلکه خواننده را نیز به اعجاب و شگفتی وامی­دارد.

 

2 – شخصیت‌های نوعی و فردی

شخصیت­های نوعی یا تیپ نشان دهندة خصوصیات گروه یا طبقه از مردم است که راه را از دیگران متمایز می­کند. «شخصیت نوعی نمونه­ای است برای امثال خود، برای آفریدن چنین شخصیتی باید حقیقت را از چند نمونه واقعی و زنده گرفت و با هنرمندی در هم آمیخت تا شخصیت نوعی موردنظر آفریده شود» (میر صادقی، 1385: 101). «قصه‌نویس ممکن است شخصیت خود را به عنوان یک تیپ انتخاب کند یا به عنوان یک فرد اگر متعلقات تیپ در پایان داستان دست نخورده ماندند. شخصیت به صورت تیپ باقی­مانده است؛ ولی اگر متعلّقات و عقاید او دچار دگرگونی شوند تیپ به طور نسبی یا کامل به صورت فرد درآمده است» (براهنی، 1362:  291).

با توجه به تعاریف بالا شخصیت­های نوعی همان شخصیت­های ایستا و شخصیتهای فردی همان شخصیتهای پویا و متحوّل هستند که در این داستان، منوچهر و مهراب از نمونه­های نوعی شخصیت و نماینده تیپ شخصیتی پادشاهان هستند؛ زیرا از ابتدا تا انتهای داستان پادشاه می­مانند و تغییر و تحوّل خاصی در شخصیت آنها صورت نمی­گیرد.

در مقابل رودابه و سیندخت هر چند از لحاظ خصوصیات ظاهری نمونه نوعی تمام زنان شاهنامه­اند. ولی از لحاظ خصوصیات فردی دستخوش تغییر و تحوّلات شگرفی در طی داستان می­شوند که شخصیت آنها را از حالت نوعی و تیپی به شخصیت فردی و متحوّل نزدیک می­گرداند.

 

ویژگی‌های قهرمانان داستان

«شاهنامه تجلّی­گاه زایایی منش قهرمانان اسطوره و تاریخ است. منش قهرمانان در واقع بذر درختی است که سایة آن پندار، برگ آن گفتار و بار آن کردار داستان است. با آگاهی داشتن از منش هر قهرمان می­توان روند داستانی را که با انبازی او روی خواهد داد پیش بینی کرد» (سرّامی، 1368: 800). از این­رو آشنایی با منش و ویژگی­های فردی اشخاص داستان می­تواند ما را با نقش مشخص هر یک از قهرمانان در روند داستان و پیش­بینی حوادث آینده یاری نماید.

زال

1- پهلوان عاشق

شب آمد پر اندیشه بنشست زال 

 

بنادیده برگشت بی­خورد و هال 

 

 

                  (فردوسی،1376: 1/ 157)

دل زال یکباره دیوانه گشت

 

خرد دور شد عشق فرزانه گشت
 

 

 

                                  (همان، 158)

                          

سپهبد پرستنده را گفت گرم

 

سخنهای شیرین به آوای نرم

که اکنون چه چاره است با من بگوی

 

یکی راه جستن به نزدیک اوی

که ما را دل و جان پر از مهر اوست

 

همه آرزو دیدن چهر اوست

 

 

                                   (همان،168)

سخن هر چه از دخت مهراب نیست

 

بنزدیک زال آن جز از خواب نیست

 

 

                                   (همان،163)

همان­گونه که مشاهده می­شود، زال نادیده عاشق می­شود و عشق از دروازه گوش به دل و جانش راه پیدا می­کند. زال پس از آنکه در بزم مهراب از زبان یکی از دانایان وصف رودابه را می­شنود، دل به او می­بازد. و رودابه نیز چون وصف زیبایی و دلیری زال را از زبان پدر می­شنود، دل به او می­بندد. تا جایی که رودابه هنگام چاره جستن از پرستندگان خویش به این واقعیت اعتراف می­کند:

مرا مهر او دل ندیده گزید

 

همان دوستی از شنیده گزید

 

 

                                 (همان، 163 )

فردوسی از این ماجرای نادیده عاشق شدن زال و رودابه نتیجه می­گیرد که نباید در حضور زنان به توصیف مردان پرداخت:

چه نیکو سخن گفت آن رای­زن

 

ز مردان مکن یاد در پیش زن

دل زن همان دیو را هست جای

 

ز گفتار باشند جوینده رای

 

 

                                   (همان:160)

حکیم فردوسی در داستان زال رودابه توانسته در نهایت هنرمندی صلابت حماسه را که درون­مایة اصلی کار اوست، با لطافت عاشقانه در هم آمیزد تا جایی که حتی در توصیف روابط بسیار نزدیک عاشق و معشوق نیز زبان حماسه را حاکم می­بینیم، گویی عشق و حماسه معجونی شیرین ساخته است که هیچ­کدام بدون دیگری میل به بقا ندارد. عشق بدون حماسه جان نمی­گیرد و حماسه بزرگ­ترین رؤیای عاشقانه انسان است. تا آن جا که می­توان براین­گونه داستان­ها نام حماسه­های عاشقانه نهاد داستان­هایی که با عشق شروع می­شود و برای بقاء و به ثمر نشستنش باید حماسه آفرید.

2- پرورش غیر طبیعی

به غیر از زال که به جرم سپید­موی بودن در البرز کوه رها می­شود و سیمرغ او را مانند جوجه­های خویش پرورش می­دهد، در شاهنامه، تنها فریدون فرزند آبتین است که پس از کشته شدن پدرش از شیر گاو پر مایه پرورش می­یابد و به جز این شخصیت هیچ­کس به شکل غیر طبیعی پرورش نمی­یابد. این ویژگی منحصر به فرد زال در شاهنامه به زیبایی و به طور غیر مستقیم از طریق گفتگوی اشخاص این­گونه توصیف می­شود:

- که آن را که اندازد از بر پدر

 

تو خواهی که گیری مرا او را به بر

که پرورده مرغ باشد به کوه

 

نشانی شده در میان گروه

 

 

                                   (همان،162)

- همان زال کاو مرغ پرورده بود

 

چنان پیر سر بود و پژمرده بود

 

 

                                   (همان،170)

3- پهلوان دلیر و دانا

 مهراب زال را برای سیندخت این­گونه توصیف می­کند(ارائه شخصیت به روش غیر مستقیم و از طریق گفتگو):

به گیتی در از پهلوانان گرد

 

پی زال زر کس نیارد سپرد

چو دست و عنانش بر ایوان نگار

 

نه بینی نه بر زین چنو یک سوار

دل شیر نر دارد و زور پیل

 

دو دستش به کردار دریای نیل

چو برگاه باشد در افشان بود



 

چو در جنگ باشد سر افشان بود...




 

 

                                   (همان،160)

وقتی­که زال نزد پرستندگان رودابه، پرنده در حال پروازی را با تیر به زمین می­اندازد. خدمتکاران با تعجب می‌پرسند (معرفی شخصیت از طریق کنش او):

که این شیر بازو گو پیلتن
 

 

چه مردست و شاه کدام انجمن

که بگشاد زین گونه تیر از کمان

 

چه سنجد به پیش اندرش بدگمان

ندیدیم زیبنده­تر زین سوار

 

به تیر و کمان بر چنین کامکار
                                  (همان،160)

نمونه­های فراوان دیگری در این داستان دیده می­شودکه در آن به دلاوری و توانایی زال اشاره شده است که ذکر آن موجب اطالة کلام می­گردد.

4- پایبند به آیین و سخن

زال پس از آنکه عاشق رودابه می­شود، طی نامه­ای از پدر برای ازدواج کسب اجازه می­کند و می­گوید:

اگر چه دلم دید چندین ستم
 

 

نیارم زدن جز به فرمانت دم
 

چه فرماید اکنون جهان­ پهلوان
 

 

گشایم از این رنج و سختی روان
 

ز پیمان نگردد سپهبد پدر
 

 

بدین کار دستور باشد مگر
 

که من دخت مهراب را جفت خویش
 

 

کنم راستی را به آیین و کیش
                                 (همان، 178)

 در اینجا نیز ویژگی شخصیتی قهرمان از طریق کنش او و به شکل غیر مستقیم به خواننده نشان داده می­شود.

رودابه

- زیبارو

 فردوسی در این داستان هرگاه از رودابه سخنی به میان آورده، به شیوه­های مختلف به توصیف زیبایی­های ظاهری و باطنی او نیز پرداخته است، هر چند گاهی بعضی از توصیفات تکراری است؛ ولی شاعر با ظرافت تمام سعی نموده با جابه­جایی بیت­ها و توصیفات جدید از این امر اجتناب نماید.

مهراب وقتی رودابه را در بارگاه خود می­بیند از زیبایی او شگفت زده می­شود:

شگفتی به رودابه اندر بماند

 

همی نام یزدان بر او بر بخواند

یکی سرو دید از برش گرد ماه

 

نهاده ز عنبر به سر بر کلاه
                                 (همان، 159)

در بخش شیوه­های شخصیت پردازی نمونه­های دیگری در بیان زیباییهای رودابه آمده که نشان­دهندة زیبایی ظاهری رودابه می­باشد که در این­جا از تکرار آن صرف نظر شد.

2- عاشق راستین

وقتی رودابه وصف زال را از زبان مهراب در حالی­که داشت برای سیندخت بیان می­کرد می­شنود، دلش بی قرار می‌شود:

چو بشنید رودابه آن گفتگوی
 

 

بر افروخت و گل کرد روی

دلش گشت پر آتش از مهر زال

 

از و دور شد خورد و آرام و هال
                                  (همان، 160)

این عشق راستین در جای جای داستان به شکل­های گوناگون تجلّی می­یابد و بیانگر ثبات قدم رودابه در عشق نسبت به زال است.

3- یار وفادار

رودابه در اولین دیدار چنین با زال پیمان می­بندد:

بدو گفت رودابه من همچنین

 

پذیرفتم از داور کیش و دین

که بر من نباشد کسی پادشا

 

جهان آفرین بر زبانم گوا

جز از پهلوان جهان زال زر

 

که با تخت و تاجست و با زیب و فر
                                  (همان،173)

سیندخت

 ویژگی­های ظاهری و توصیف زیبایی­های سیندخت پیش از این در بخش شیوه­های شخصیت پردازی مطرح شده است به همین دلیل در اینجا به به بیان خصوصیات باطنی و رفتاری او پرداخته می­شود.

1- جسارت و شجاعت مردانه 

سیندخت پس از آنکه مهراب را که از دست رودابه عصبانی بود آرام می­کند، از او می­خواهد تا اجازه دهد به خدمت سام برود و با او صحبت کند:

بدو گفت سیندخت کای سرفراز

 

بود کت به خونم نیاید نیاز

مرا رفت باید به نزدیک سام

 

زبان برگشایم چو تیغ از نیام
                                 (همان، 208)

و پس از موافقت مهراب و فراهم کردن گنج و خواسته با مهراب پیمانی مردانه می­بندد که در غیاب او سیندخت را آزار و اذیت ننماید:

یکی سخت پیمان ستد زو نخست

 

پس آنگه به مردی ره چاره جست
                                 (همان، 209)

در این بیت شخصیتی مردانه و جسور و دلیر از سیندخت ارائه می­شود که بی محابا عزم خویش را برای رفتن به سمت دشمن جزم کرده و تمام مقدمات و چاره اندیشی­ها را برای رفتن نزد سام فراهم نموده است. و پس از آماده کردن تمهیدات جامه­ای مردانه برتن می­کند تا از نظر ظاهری نیز با مردان تفاوتی نداشته باشد:

چو شد ساخته کار خود بر نشست
 

 

چو گردی به مردی میان را ببست

یکی ترک رومی به سر نهاد

 

یکی باره زیر اندرش همچو باد

بیامد گرازان به درگاه سام

 

نه آواز داد و نه برگفت نام
                                  (همان،210)

بعد از آنکه هدایا را به سام عرضه می­کند، سام از هیبت او شگفت­زده می­شود و از او می­پرسد، تو کیستی و چه نسبتی با مهراب داری و سیندخت از او می­خواهد ابتدا سوگند یاد کند تا آسیبی به او نرساند و با او پیمانی مردانه می‌بندد:

گرفت آن زمان سام دستش به دست
 

 

ورا نیک بنواخت و پیمان ببست
                                  (همان،212)

این بعد شخصیتی سیندخت از طریق کنش و اعمال وی در خلال داستان برای خواننده اشکار می­شود و تا پایان داستان حضور سیندخت را بسیار پررنگ­تر و اثرگذار­تر و حتی مردانه­تر از مهراب می­بینیم تا جایی همه جا طرف صحبت سام سیندخت است نه مهراب.

2- چاره‌اندیشی

سیندخت در جای جای داستان با چاره­اندیشی­هایش گره­های افکنده شده در داستان را می­گشاید و همواره در نقش زنی دانا و چاره­اندیش ظاهر می­شود؛ از جمله آنگاه که مهراب از عشق زال و رودابه مطلع می­شود و با عصبانیت قصد جان رودابه را می­کند:

چو آن دید سیندخت بر پای جست

 

کمر کرد بر گرد گاهش دو دست
 

چنین گفت کز کهتر اکنون یکی

 

سخن بشنو و گوش دار اندکی

از آن پس همان کن که رای آیدت

 

روان و خرد رهنمای آیدت
                                 (همان، 188)

و این گونه با چاره اندیشی مهراب را آرام می­کند و با عهد می­بندد تا با رودابه کاری نداشته باشد.

در جای دیگر داستان آن گاه که مهراب مطلع می­گردد که زال به فرمان منوچهر قصد حمله به کابل دارد، عصبانی می‌شود؛ سیندخت را فرا می­خواند و با عصبانیت مسأله را به او می­گوید که این بار نیز سیندخت با چاره­اندیشی مشکل را حل می­کند.

چو بشنید سیندخت بنشست پست

 

دل چاره جوی اندر اندیشه بست

یکی چاره آورد از دل به جای

 

که بد ژرف­بین و فزاینده رای
                                  (همان،207)

سام

همان­گونه که پیش از این اشاره شد، سام از نظر نوع شخصیت یک شخصیت ایستا و بدون تحوّل است و به جز اینکه پهلوان ایران است و مطیع امر پادشاه خصوصیت دیگری در این داستان برای او نمی­توان برشمرد.

- مطیع امر پادشاه

پیام پدر شاه نوذر بداد

 

به دیدار و سام یل گشت شاد

چنین داد پاسخ که فرمان کنم

 

ز دیدار او رامش جان کنم
                                  (همان،193)

  آن­گاه که منوچهر شاه از سام می­خواهد که به کابل حمله کند و زمین را از پیوند ضحّاک و خویشان او پاک کند، سام با وجود اینکه می­داند، زال عاشق دختر مهراب کابلی است، سرپیچی نمی­کند و می­گوید:

چنین داد پاسخ که ایدون کنم
 

 

که کین از دل شاه بیرون کنم

ببوسید تخت و بمالید روی

 

بران نامور مهر انگشت اوی
                                  (همان،198)

- پهلوان ایران

سام پهلوان ایران است و برای محافظت از مرزهای ایران به جنگ با دیوان گرگساران می­رود و در همه جنگ­ها پیروز می­شود، چنان­که جنگ خویش را منوچهر چنین گزارش می­دهد:

برفتم بر آن شهر دیوان نر
 

 

نه دیوان که شیران جنگی به بر

که از تازی اسبان تکاورترند

 

ز گردان ایران دلاورترند

سپاهی که سگسار خوانندشان

 

پلنگان جنگی نمایندشان

همه پیش من جنگجوی آمدند

 

چنان خیره و پوی پوی آمدند...
                                 (همان، 195)

مهراب

- ضحّاک نژاد

مهراب از نژاد ضحاک است و همین امر در روند داستان گرهی ایجاد می­کند که به مرور در طول داستان این گره گشوده می­شود؛ چرا که علّت اصلی مخالفت سام و منوچهر با ازدواج زال و رودابه همین امر بوده است. در جای جای داستان این موضوع مطرح می­شود فردوسی به شیوة صریح و مستقیم مهراب را این گونه معرفی می­کند:

ز ضحّاک تازی گهر داشتی
 

 

به کابل همه بوم و بر داشتی
                                 (همان، 155)

در چند جای دیگر از شاهنامه نیز شیوه­های مختلف به نژاد مهراب اشاره می­شود، آن­گاه که سام با موبدان و روان در خصوص عاقبت ازدواج زال و رودابه پرس و جو می­کند آنها ابتدا سکوت می­کنند:

ببستند لب موبدان و ردان

 

سخن بسته شد بر لب بخردان

که ضحاک مهراب را بد نیا

 

دل شاه از ایشان پر از کیمیا
                                  (همان،176)

- خشمگین و هراسان

در چندجای داستان مهراب را شخصیتی عصبانی و خشم آلود می­بینم که علّت این خشم و عصبانیت نیز چیزی جز ترس او از حمله سام به کابل و ویران شدن کابل نیست. او می­داند که اگر این ازدواج صورت گیرد، حتماً منوچهر فرمان ویرانی کابل را صادر خواهد کرد. به عنوان مثال وقتی سیندخت ماجرای عشق زال و رودابه را برای او می­گوید:

چو بشنید مهراب بر پای جست

 

نهاد از بر دست شمشیر دست
 

تنش گشت لرزان و رخ لاجورد

 

پر از خون جگر دل پر از باد سرد

همی گفت رودابه را رود خون

 

به روی زمین بر کنم هم کنون
                                  (همان،188)

و آن­گاه که زال به فرمان منوچهر تصمیم به ویرانی کابل می­گیرد، مهراب دوباره با عصبانیت نزد سیندخت می­رود و این بار می­گوید برای حفظ کابل می­خواهد سیندخت و رودابه را زار بکشد:

بدو گفت کاکنون جز این رای نیست

 

که با شاه گیتی مرا پای نیست

که آرمت با دخت ناپاک تن

 

کشم زارتان بر سر انجمن

مگر شاه ایران از این خشم و کین

 

بر آساید و رام گردد زمین
                                  (همان،207)

چگونگی شکل گیری شخصیت رستم در داستان

جوانمردی، شجاعت، عزت نفس و جنگیدن با دیو که نمادی از مبارزه با نفس امّاره است و به عبارت دیگر، انسان کامل با همه فضایل که مورد عنایت همه انسان­های دنیاست، در چهرة رستم نمود پیدا می­کند. بدیهی است به وجود آمدن چنین شخصیتی از هرجهت باید نمونه باشد رستم از مادری غیر ایرانی و زیبارو به نام رودابه و پدری پهلوان و خوش نام و ایرانی به نام زال متولّد می­شود و شاید این حکایت نمادی باشد، برای وحدت نسل بشر و سیر دوگانگی­ها به سوی وحدت و یگانگی. ایران سرزمین انسان­های پاک و نژاده است با فرهنگ غنی و برتر و در کشاکش پاکی و پلیدی و زیبایی و زشتی سرافراز میدان است و این­جاست که می­بینیم، حاصل این ازدواج، رستم مایة سربلندی و عزّت ایرانیان می­شود.

گویی پایه­های حضور و ظهور رستم در شاهنامه از این داستان بنا نهاده می­شود؛ چرا که در دوجای داستان فردوسی به طور غیرمستقیم رستم را از زبان موبدان و ردان چنین معرفی می­کند:

از این دو هنرمند، پیلی ژیان

 

بیاید ببندد به مردی میان

جهان زیر پای اندر آرد به تیغ

 

نهد تخت شاه از بر پشت میغ

ببرد پی بدسگالان ز خاک
 

 

به روی زمین بر نماند خاک

نه سگسار ماند نه مازندران

 

زمین را بشوید به گرز گران

به خواب اندر آرد سر دردمند

 

ببندد در جنگ و راه گزند

بدو باشد ایرانیان را امید

 

از و پهلوان را خرام و نوید...
                                (همان، 181 )

نتیجه­

1- فردوسی شخصیت­های شاهنامه­ را بدون دخالت وارد صحنه­های پهلوانی­ داستان نکرده است؛ بلکه با دخالت مستقیم شخص و شخصیت فکری و زبانی خود باعث جذابیت شخصیت­ها شده است.

2- داستان زال و رودابه از جهت پرورش شخصیت و قهرمانان قصه یکی از قوی­ترین داستان­های شاهنامه است؛ زیرا شیوة طرح و پرورش اشخاص داستان به گونه­ای است که از آغاز ورود به صحنه تمامی حرکات و سکنات و کرده­ها و گفته­های آنان مانند حلقه­های زنجیره درون و برون آنها را کامل می­کند و به هم پیوند می­زند.

3- فردوسی در همة داستان­های شاهنامه ابتدا همه شخصیتها را بخوبی می­پروراند و بعد با کارکرد ویژه و منحصر به فردی وارد صحنه می­سازد و پس از ایفای نقش از صحنه خارج می­سازد. فردوسی برای جذابیت بخشیدن به شخصیت‌ها و قهرمانان داستان­هایش از شیوه­های گوناگون شخصیت­پردازی استفاده می­کند.

4- یکی از پرکاربردترین شیوه­های شخصیت­پردازی در شاهنامه، معرفی شخصیت­ها از راه زبان و اندیشه دیگر شخصیت­ها است که به شیوة غیر مستقیم و از طریق گفتگوی دیگر شخصیتها صورت می­گیرد.

5- فردوسی در داستان زال رودابه توانسته در نهایت هنرمندی صلابت حماسه را که درون­مایه اصلی کار اوست با لطافت عاشقانه در هم آمیزد تا جایی که حتی در توصیف روابط بسیار نزدیک عاشق و معشوق نیز زبان حماسه را حاکم می­بینیم و همین امر موجب گردیده، شخصیتهای منحصر به فردی در این حماسه عاشقانه آفریده شوند.

1- اخوت،احمد .(1371). دستور زبان داستان، اصفهان: نشر فردا، چاپ اول.##2- براهنی، رضا .(1362). قصه نویسی، تهران: نشر نو، چاپ سوم.##3- پارسی نژاد،کامران .(1378). ساختار و عناصر داستانی، تهران: حوزة هنری، چاپ اول.##4- حمیدیان، سعید .(1383). درآمدی بر اندیشه و هنر فردوسی، تهران: ناهید.##5- سامرست، موآم .(1352). دربارة رمان و داستان کوتاه، ترجمه کاوه دهگان، جیبی.##6- سرّامی، قدمعلی .(1378). از رنگ گل تا رنج خار، تهران: علمی فرهنگی، چاپ سوم. ##7- سلیمانی، محسن .(1370). فن داستان نویسی، تهران: امیرکبیر، چاپ اول.##8- عبداللهیان، حمید .(1380). شیوه­های شخصیت پردازی، مجلة ادبیات داستانی، ش 54.ص 62 تا ص 70.##9- فردوسی، ابوالقاسم .(1376). شاهنامه، چاپ مسکو، (جلد اول).##10- فورستر، ادوارد مورگان .(1375). جنبه­های رمان، مترجم ابراهیم یونسی، تهران: جیبی با همکاری امیرکبیر، چاپ دوم.##11- محبتی، مهدی .(1381). پهلوان در بن بست، سخن، چاپ اول.##12- محمدی، محمد هادی .(1378).روش‌شناسی نقد ادبیات کودکان، سروش، چاپ اول.##13- مهرکی،ایرج،کمارج مهسا .(1387). شخصیت­پردازی در شاهنامه، نشریة فرهنگ و هنر، ش 77. ص46 تا 59.##14- میرصادقی، جمال .(1385). عناصر داستان، سخن، چاپ پنجم.##15- یونسی، ابراهیم .(1365). هنر داستان نویسی، تهران: سهروردی، چاپ چهارم.##