نقدی بر متن چاپی تاریخ طبرستان

نویسنده

چکیده

تاریخ طبرستان کتابی بسیار ارزشمند مشحون از مطالب تاریخی، جغرافیایی، ادب فارسی و عربی، اتیمولوژی و فقه اللغه، علم رجال، حکایات، شیعه شناسی و... است و دامنۀ مطالعاتی گسترده‌ای را در بر می گیرد؛ به ویژه در زمینۀ حکایت های تاریخی و ادبی و وقایع مربوط به جنبش های آزادی خواه که توسط بزرگان مفتخر به عنوان «سید» رهبری شده، کتابی بی نظیر و بی مانند است. متأسفانه این کتاب با داشتن حوزۀ دانش و اطلاعات وسیع، آن چنان که باید و شاید مورد توجه محققان و پژوهندگان واقع نشده است. یکی از این حوزه ها که اصلاً بدان توجه نشده، مسئله تصحیح و نسخۀ چاپی این اثر ارزشمند است. تنها نسخه چاپی موجود این کتاب به اهتمام عباس اقبال آشتیانی در سال‌های 1321-1320 ش به زیور طبع آراسته شده است. مزیّت بزرگ این چاپ استفاده از نسخه خطی متعلق به قبل از قرن دهم(تاریخ تحریر 978 ق،نسخه رمز گذاری شده با حرف الف) است که اکنون متاسفانه در هیچ یک از فهرست های نسخ خطی اثری از آن دیده نمی شود. در این مقاله کوشیده شده تا به تنها تصحیح موجود این کتاب نگاهی دقیق تر شود لذا بسیاری از پیشنهادها و گزینش های مصحح در متن کتاب به نقد کشیده شده و با درنگ و دقت بیشتر سعی شده است ضبط صحیح به خواننده نمایانده شود.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

A Critique of Printed Version of Tabarestan History

نویسنده [English]

  • h Darzi Ramandi
چکیده [English]

Tabarestan history is a very valuable book full of historical and geographical issues, Persian and Arabic literature, etymology and philology, science of dignitaries, tales, Shiite studies etc, and covers a vast range of studies especially it is a unique book with regard to historical and literary tales about the liberalist movements which have been leaded by great figures entitled as “Seyed”. Though covering a vast domain of knowledge and information, unfortunately this book has not been considered by scholars and researchers as much as it deserves. One of the fields which has not been considered at all is the correction and printed version of this valuable work. The only available printed version of this book has been published by Abbas Iqbal Ashtiani in 1321 (AH) and its great advantage is using of the manuscript belonging to pre-tenth century which now there is no trace of it in the indices of manuscripts unfortunately. Anyway, the author aims to take a more precise look at the only available correction of this book and consequently many suggestions and selections of the corrector in the text of the book have been explored critically in order to offer the reader the correct record.

کلیدواژه‌ها [English]

  • mistake
  • misreading
  • reconsidering
  • Correction

مقدمه

در بیان اهمیت کتاب تاریخ طبرستان نوشته ابن اسفندیار همین بس که نامه تنسر به گشنسب پادشاه طبرستان، در آن با کمی افزایش و کاهش آمده است. عبدالله بن مقفع این نامه را از پهلوی به عربی برگردانده بود. این نامه آ‌‌ن‌قدر اهمیت داشته که محققان و مستشرقان درباره آن، مقالات و کتاب‌های متعدد منتشر کرده‌اند از جمله: «نامه تنسر به گشنسب» توسط مجتبی مینوی به سال 1311 در تهران، «ترجمه نامه تنسر» توسط مری بویس، ترجمه و تلخیص آن توسط ادوارد براون، ترجمه و تلخیص آن توسط دارمستتر، خاورشناس فرانسوی به سال 1894 به زبان فرانسه در روزنامۀ آسیایی و....1

از سوی دیگر، اهمیت تاریخ طبرستان بیشتر در استفادۀ مؤلف از منابع گوناگونی است که برخی از آن‌ها به جا مانده و به وجود بقیه، فقط با استناد به گفتۀ ابن اسفندیار می توان پی برد. دیگر ویژگی برجستۀ این اثر در نقل اشعار و واژه‌های عربی و طبری است.

 

انگیزۀ تالیف کتاب

«انگیزۀ ابن اسفندیار در گردآوری تاریخ طبرستان، گذشته از زنده داشت تاریخ و سرگذشت قسمتی از ایران و آوردن شواهد زندۀ تاریخی و ادبی دربارۀ شاهان و دانشوران و پزشکان و رجال و به ویژه استشهاد و تمثّل به آثار شاعران مشهور تازی و پارسی که خود مایۀ جستار ارزنده برای نقادان و صرافان گوهر شعر و ادب ایرانی است، ذکر معالی و مناقب حسام الدوله اردشیر بوده است... این کتاب بی شک یکی از شاهکارهای دلربای زبان فارسی و از آن آثار ارجداری است که گذشته از دانستنی‌های تاریخی و ایرانشناسی صبغۀ ادبی دارد و معرف نام بسیاری از گویندگان و سخنوران ایرانی و تازی و آثاری از آنان و مشتمل بر سبکی روان و متنی جالب است» (تجلیل، 1349: 170-169).

 

نظر مصحح در مورد متن چاپی

عباس اقبال آشتیانی، مصحح تاریخ طبرستان در مقدمه کتاب، دربارۀ وجود اغلاط و کاستی در متن می نویسد: «با این که نسخه حاضر شده هنوز چنان که باید کامل نیست و مواضع چندی از آن همچنان مجهول و غیر مفهوم مانده، باز تا آنجا که مقدور بوده است در تصحیح و تنقیح آن سعی به عمل آمده و بسیاری از مشکلات آن با مقابله و مراجعه به متون دیگر حل و توضیح شده است» (ابن اسفندیار، 1366: الف، مقدمه مصحح) آورده است: «آنچه را که در باب مولف کتاب و تاریخ او گفتنی باشد، نگارنده به تفصیل در مقدمه جلد دوم که عنقریب منتشر خواهد شد خواهد آورد و حواشی و تعلیقات مربوط به هر دو جلد را نیز که بدون آن‌ها بسیاری از قسمت‌های کتاب نامفهوم خواهد ماند. در آخر مجلّد دوم به چاپ خواهد رساند» (ابن اسفندیار، 1366: ب، مقدمه مصحح) اما از قضای بد خبری از حواشی و تعلیقات در جلد دوم نیست.

مصحح قسم دوم کتاب را از مولف نمی داند و می‌نویسد: «به تفصیلی که در مقدمه و حواشی جلد دوم نوشته‌ایم، این قسمت که به عنوان قسم دوم در سایر نسخه‌ها به غیر از الف هست و برابر با 32 صفحه از متن ما می‌شود، به هیچ وجه از مؤلف اصلی تاریخ طبرستان نیست» (ابن اسفندیار، 1366: ج، مقدمه مصحح).

 

شیوۀ تصحیح

اقبال در تصحیح این کتاب به دو دسته نسخه اشاره کرده است: 1- نسخه های معمولی:« بدبختانه کلیه این نسخه‌‌ها تا آنجا که نگارنده توانسته است بداند، ناقص و مغشوشند و تاریخ کتابت هیچ یک از آن‌ها غیر از نسخه الف که اصّح و اکمل نسخه های معلوم تاریخ طبرستان است، مقدم بر 1000 هـ .ق. هجری نیست... گویا همه از یک اصل متفرّع گشته و جمعاً از روی یک نسخه مغلوط ناقص استنساخ شده باشند» (ابن‌اسفندیار، 1366:ب، مقدمه مصحح). 2- نسخه‌های الف و ب: تاریخ تحریر نسخه الف 978 هجری و تاریخ تحریر نسخه ب سال 1003 هجری است. مصحح درباره نسخه الف آورده است: «این نسخه با این که اقدم و اکمل نسخ ماست، باز چندان درست و مضبوط نیست مخصوصاً  هر جا که پای شعر یا عبارت عربی در کار می آید آن نیز مانند سایر نسخ بسیار خراب و محرّف است اما فضل آن بر دیگر نسخ آن است که کاتب آن هر چه را زیر دست داشته ظاهراً به عین صورت نقل کرده (ابن اسفندیار، 1366:ز). درباره نسخه ب نیز آورده است: «نسخه ب حد وسط مابین نسخه الف و نسخه ‌های معمولی تاریخ طبرستان است به این معنی که نه به صحّت و قدمت و تمامی الف است و نه به خرابی و جدّت و نقص نسخه های معمولی» (ابن اسفندیار، 1366:یا، مقدمه مصحح).

به هر روی در کنار تمامی این توصیف ها شیوه کار اقبال در متن، ترجیح نسخه الف بر دیگر نسخ و به اعتبار دیگر، ترجیح اقدم – حتی بعضا بر اصحّ- است.

 

دربارۀ ضبط اساس

مصحح طبق ملاک قدمت، تکامل و صحّت، نسخه الف را که متعلق به قبل از سال 1000 هـ .ق. است، اساس چاپ قرار داده، در بیشتر مواقع با این که ضبط نسخه اساس به تصریح خود وی معنای روشنی ندارد یا بدون تصریح او غلط فاحش است، از آن نگذشته و با این که ضبط جمیع نسخ برخلاف نسخه الف بوده باز ضبط اخیر را در متن قرار داده و به ضبط دیگر نسخ بی اعتنا بوده است. به عنوان مثال در بند زیر: «به عوض او دیگر باره عمر بن العلاء را به طبرستان فرستادند. بیامد و با ونداد هرمزد خصومت پیش گرفت و جمله کهستان از او باز ستد و چنان خلق گردانید که به آبادانی قرار نتوانست گرفت، به بیشه‌ها می‌بود و او همچنین دنبال می‌داشت تا روزی مردکی را بگرفتند» (ابن اسفندیار،1366 :187). «خَلَق گرداندن» در نزدیک‌ترین معنای قاموسی به این کاربرد در معنای «خوار کردن» در لغت نامه ثبت شده اما تناسب معنایی تامی با این کاربرد ندارد. این ترجیح در حالی است که مصحح در پاورقی خاطر نشان کرده است: «کذا در الف، سایر نسخ: بتنگ آورد» که طبق ضبط سایر نسخ معنی کاملاً روشن است. یا نمونه دیگر در ضمن روایت ماجرای هارون الرشید و پسر یحیی و عزیمت او به ترکستان و مطالبه او از پادشاه ترکستان آمده است: « تا رسول پیش ملک ترکستان رسید و معاوضه همه سادات را که در آن حدود بودند جمع کردند و یک یک را رسول نگرید، چون چشم بر پسر یحیی افتاد...» (ابن اسفندیار، 1366: 194). مصحح در پاورقی ذیل «معاوضه» افزوده است: «کذا در الف، ب: مفاوصه، ج: مفاوضه، شاید: مغافصةً». این پیشنهاد واژۀ جایگزین در حالی است که مصحح همیشه ضبط نسخه الف را بر سایر نسخ ترجیح داده است و در این مورد نیز می‌بایست به خود متن الف دقت بیشتری می کرد. پیشنهاد «مغافصةً» هر چند از لحاظ معنایی با متن قرابتی دارد اما از نظر تشابه لفظی و هماهنگی صوری با ضبط اساس و نسخه بدل‌ها در مرحله دورتری قرار می گیرد. شاید بتوان با توجه به محتوای پاراگراف «معارضه» را پیشنهاد داد که هم به معنی «رویارویی» در لغت نامه ضبط شده و هم به معنی «بررسی و بازبینی» در متون ادب فارسی به کار رفته است 2 و هم با ضبط اساس و نسخه بدل‌ها تشابه و تقارن بیشتری دارد.

 

تصحیحات قیاسی نادرست و برخی نظرات مرتبط با آن

این نوع تصحیحات را که مصحح تصحیح قیاسی نام گذاشته، ما در سه دسته جملات فارسی، جملات عربی و اشعار عربی بررسی می‌کنیم.

الف) در جملات فارسی

_ عَلَم او را مقابل علم خلیفه می‌بردند و علم سایر سلاطین و ملوک عصر به دنبال او، بوجّ  طائف از حاجّ باج می‌ستدند...» (ابن اسفندیار، 1366 :140). در پاورقی ذیل «وج» 3 نوشته اند: «در نسخه ها بمرج، تصحیح متن قیاسی است». درست است که وجّ نام وادیی در طائف است و در نگاه اول با توجه به کاربرد اعلام جغرافیایی از «مرج طائف»، «وجّ طائف» به خاطر می رسد ولی نباید فراموش کرد که در متن، تصریحی به مکان خاصی نشده است و با توجه به این‌که «مَرج» به معنی مرز آمده (ر.ک. دهخدا، 1384: ذیل مرج) و جمیع نسخ نیز همین ضبط را آورده اند، لزومی به این تصحیح نیست و ضبط جمیع نسخ صحیح­تر است.

- «در سبب ایالت حسن بن زید» آمده است: «فی الجمله درین مصاف ساداتی که خلاص یافته بودند روی به کهستان‌های عراق و فرشواذ گر نهادند و متنکّر می نشستند به هر طرف تا مردم دارفو و لپرا از ظلم و ناجوانمردی محمد بن اوس ستوه شدند و به هر وقت ساداتی را که به نواحی ایشان نشسته بودند می دویدند و زهد و علم و ورع ایشان را اعتقاد کردند و گفتند آنچه سیرت مسلمانی است با سادات است» (ابن اسفندیار،1366: 228). مصحح در ذیل «می دویدند» افزوده است: «کذا در الف، سایر نسخ: می‌دیدند». معنای ضبط نسخه الف روشن نیست اما ضبط دیگر نسخ دقیق‌تر و به معنی «به نظر قبول می نگریستند، [در اعمال سادات] دقت می کردند» کاملاً با متن مطابقت و همخوانی دارد و بر ضبط نسخه الف مرحج است.

_ «و اصفهبد بادوسبان و ویجن بن رستم را به کوه فرستاد برای محافظت و مصمغان را به نودیه معلمان پدید کرد تا کر کیلی کند و تفحّص و تجسّس اخبار فرماید» (ابن اسفندیار، 1366: 236). در پاورقی ذیل «کر کیل» آمده است: «کذا فی جمیع نسخ». صورت صحیح این واژه «کرکیل» است و جمع آن «کراکله» است و «مراد از آن مردمی هستند در طبرستان که غارت کنند بر وجه خفیه در عقب درختان و احجار و گودال ها» (رک. دهخدا، 1384: ذیل کراکله). با توجه به این توضیح و دو کلمه «تفحص و تجسس» در جمله آخر متن و با توجه به نمونه شاهدی که از کتاب ترجمه تاریخ یمینی در لغت نامه ذکر شده: «لشکر عقب او پیاپی می رفت تا به حدود جرجان افتاد و خود را در میان مخارم و آجام آن نواحی انداخت و کراکله ولایت دست به قتل و نهب آوردند»، «کرکیلی» به معنی راهزنی، شرارت و علی الخصوص در جمله مطرح شده، به معنی «جاسوسی» به کار رفته است.

- «مردآویج باز آمد و درین وقت به بغداد خلیفه المقتدر بالله بود. هارون بن غریب را که خال زاده او بود با لشکر جرّار به ری فرستاد. اسفار بشهر پسر خال پیش باز شد و مصاف داد و ابن خال را بشکست» (ابن اسفندیار، 1366: 293). مصحح ذیل بشهر افزوده است: «کذا فی جمیع النسخ[؟]». ظاهراً بخشی از جمله در عبارت فوق ساقط شده است؛ ابن خال، شهرت هارون بن غریب، پسرخال المقتدربالله هجدهمین خلیفه عباسی است که در سال 322 هـ .ق. به قتل رسید (حمدالله مستوفی،1387: 339-338) و اسفار بن شیرویه- یکی از اطرافیان ماکان کاکی است که بعدها فتوحاتی به دست آورد و بر لشکر گسیل شده خلیفه پیروز شد و در سال 319 هـ .ق. در طالقان کشته شد. در کتاب «تاریخ طبرستان و رویان و مازندران» که دو قرن بعد از کتاب تاریخ طبرستان تالیف شده و به صورت مجمل و فشرده مطالب تاریخ طبرستان را نیز نقل کرده در این زمینه آمده است: «در این وقت خلیفه المقتدر بالله بود. لشکر به ری فرستاد و اسفار مصاف داد و ایشان را بکشت» (مرعشی،1345: 71). مع الوصف چون در زمان اعزام لشکر خلیفه به ری، اسفار بن شیرویه از ساری به راه قومش به سمت ری حرکت کرده است (ابن اسفندیار، 1366: 293)، احتمالاً می باید در یکی از شهرهای نزدیک ری به پیشواز لشکر خلیفه رفته باشد. پس جمله مورد نظر می‌باید به شکل زیر[حداقل در پاورقی] اصلاح شود: «اسفار به شهر[طالقان-دیلم- ساری] پسر خال [را] پیشباز شد...».

- مصحح در جمله زیر:«ابو علی اسمعیل بن زید بن محمد بن زید اولاده ببخارا [و ابو عبدالله محمد الرّضا عقبه ببغداد و ارتقیه [» (ابن اسفندیار، 1366: 258) ذیل واژه ارتقیه نوشته است: «قسمت بین دو قلاب از الف افتاده و تمام آن فقط در ب هست. سایر نسخ کلمه اخیر این قسمت یعنی ارتقیه را ندارند. محلّی به این نام در کتب معروف جغرافیا به نظر نیامد. ظاهراً آن تحریف افریقیه است». این که ارتقیه تحریف افریقیه باشد کمی مستبعد به نظر می رسد، هم از لحاظ مسافت میان بغداد و افریقیه و هم از لحاظ وجود انساب طالبیه در آن دیار.«اُرْتُقَیّه»آن چنان که مصحح اشعار داشته است نام مکان نیست اما اسم خاص سلسله ای  از امرای  دیار بکر  است که موسس آن، ارتق بن  اکسب،  یکی  از سرداران  لشکری  ترکمان  قشون  سلجوقی  بود و در فاصله سال های (712 - 495 هـ .ق.) حکومت کرده اند (دهخدا، 1384: ذیل ارتقیه).پس در این جمله «ارتقیه» مجازا به معنی «دیار بکر» به کار رفته است.

_ در گزارش ماجرای حمله یزید بن مهلب به طبرستان و مقاومت اصفهبد فرخان آمده است:«در حال اصفهبد مُسرعی به گرگان دوانید پیش نهابده صولیّه که ما [اصحاب] یزید مهلّب را کشتیم و لشکر او شکسته باید که ضریس را با آن جماعت که به گرگانند هلاک فرماید» (ابن اسفندیار،1366: 163). مصحح در جمله فوق واژه «اصحاب» را افزوده و نوشته اند:«این کلمه در هیچ یک از نسخ نیست و ما آن را از فتوح البلدان بلاذری برداشتیم و واضح است که بدون آن یا کلمه های مانند آن، مطلب ناقص و نادرست است چه بدیهی است که اصفهبد خود یزید بن مهلّب را چنان که از سطور بعد معلوم می شود نکشته است».این گفتار در حالی است که از دقت در متن فهمیده می شود ارسال پیک مسرع و تندرو برای گزارش خبر خیلی مهم به مثابۀ قتل فرمانده بوده نه «اصحاب» که اگر چنین کلمه یا همین کلمه هم بر فرض باشد، پس جملۀ متابع که «لشکر او شکسته» باید به چه تفسیر شود؟ ظاهراً بعد از کشتار و قتل و نهب اصفهبد بر لشکرگاه و خیمه‌های یزید بن مهلّب توسط اصفهبد، این گمان و شایبه ایجاد شده که یزید بن مهلب کشته شده یا شاید این کار، دسیسه و توطئه اصفهبد فرخان برای پیروزی در جنگ بوده و با این تفسیر، دیگر نیازی به افزودن واژه و کلمه ای به متن وجود ندارد. برخی ممکن است عبارت مذکور را به شکل بدلی قرائت نمایند: ما [اصحاب]، یزید بن مهلب را کشتیم».این شکل قرائت به هیچ وجه با متن همخوانی نخواهد چون گویندۀ این عبارت اصفهبد فرخان است که نهابده صولیه از او فرمان پذیری داشته و زیردست او بوده‌اند و او در مقام بالاتری از آن‌ها قرار دارد؛ به عبارت دیگر، پادشاه هیچ گاه خود را اصحاب زیر دست خود نمی خواند. این سوء برداشت با مراجعه به متن منتفی می گردد. الله اعلم بالصواب.

ب)در اشعار عربی

_ در ابیاتی که از زید بن محمد بن زید در شهر بخارا ذکر شده است از جمله:

اَسْجُنٌ وَ قَیْدٌ وَ اشْتِیَاقٌ وَ غُرْبَةٌ
اَیَا شَجَراتِ الْجَوْزِ  فِی شَطِّ هَرْهَزٍ

 

وَ نَأْیُ حَبِیبٍ اِنَّ ذَا لَثَقِیلُ 4
لَشَوْقیِ اِلَی اَفْیَائِکُنَّ طَوِیلُ

(از میان زندان‌ها و بند و دردمندی و دوری و اعراض معشوق همانا این [اعراض معشوق] دشوارترین است.

ای درختان «جون» در رودخانه هرهز، اشتیاق من به سایه های شما بسیار است).

مصحح ذیل الجوز افزوده است:« کذا در ب، سایر نسخ]: الجون [؟» (ابن اسفندیار،1366:257). «الجوز» معرب و به معنی گردوست. در حالی که «جَون» هم به معنی رودخانه ای عظیم در هندوستان است(رک. دهخدا، 1384: ذیل جون) و هم اسم مکان است(رک. حموی،1411: 2/189) و هم اصطلاح جغرافیا به معنی خلیج و خشکی است (زبیدی، 1414: 18/ 122). پس ضبط دیگر نسخ بر ضبط ب رجحان دارد.از سوی دیگر، واژه «هَرْهَز» از لغت نامه فوت شده است اما ظاهراً اسم رودخانه ای بوده که در کتاب تاریخ طبرستان و رویان و مازندران چندین بار به آن اشاره شده است: «چون به بند شنویه رسید کسان پدر سر راه او گرفتند. آب هرهز پر بود. خود را بر آن آب زد».(مرعشی،1345: 22).احتمال دیگر این که شاید «هُزهُز» باشد به معنی «آب بسیار و روان» که معمولاً صفت نهر و بئر و... است (بستانی، 1375: 958).

اِذَا مَشَتْ یُقْلِقُهُا لِنَعْمَةٍ قُرْطَقُهَا

 

یَفْتِنُنِی مَنْطِقُهَا وَ اَجْفُنٌ فَوَاتِرُ

(معشوق آنگاه که راه می رود به دلیل زر و زیوری که پوشیده است افشا می گردد، گفتارش و چشمان خمارش مرا می فریبد).

مصحح در پاورقی درباره واژه «اجفن» نوشته است: «تصحیح قیاسی و در اصل: حلس»، در حالی که هیچ ارتباطی از لحاظ شیوه نگارش و منطق خوانش میان واژه پیشنهادی و گزینه نسخ وجود ندارد و چنین تصحیحی حتی به اعتبار قرائت دیگر متون و استشهاد به آنها زیر سوال است. درست است که می توان شواهد بسیاری را برای قرار گرفتن دو واژه «اجفون و مشتقاتش با فواتر» 5 به دست داد اما با درنگ در همین شواهد می توان پی برد که شاید کلمه متناسب‌تر و نزدیک‌تر به خوانش متن، واژه «لحظ» 6 باشد که هم معنی واژه پیشنهادی را دارد و هم دایره کاربرد و شمول معنایی آن را. به عنوان مثال در این بیت از کتاب «نهایة الأرب فی فنون الأدب» هر سه واژه «لحظ، فواتر، اجفان» در کنار هم نشانده شده و مثال بسیار دقیقی برای این بحث است:

عَجَبا یَهَابُ الْلَیْثَ حَدُّ سَنَانِى
          

 

و أَهَابُ لَحْظَ فَوَاتِرَ الأجْفَانِ! 7.
                      (نویرى،1423: 2/144).

(شگفتا تیزی پیکانم شیران را می ترساند در حالی که از گوشه خمار چشمان می لرزم).

قالوا هم ملأجمت فَقُلت لهم
هما الجدیدانِ و الدنیا و عولهما

 

لا معشرا ابقت الدنیا و لا ملأ ا
فکم لها فرغا منها و کم ملأ ا

مصحح ذیل ملاجمت افزوده است:«کذا در ب و ج و سایر نسخ ملارجعت. معنی این فقره و ضبط آن به هیچ وجه میسر نشد.» (ابن اسفندیار،1366: 2). همچنین در ذیل واژه «عولهما» افزوده است: «کذا در جمیع نسخ (؟)» (ابن اسفندیار،1366: 2). با توجه به بند پیشین می توان فهمید که موضوع این دو بیت در بی وفایی دنیا و غدر و خیانت آن است: «و خود تبارک الله گرد کدام خاطر گذرد و یا تگ اندیشه به گرد این کجا رسد که هفت پادشاه ممکّن را از یک خانه به مدّت اندک، قهر مالک الملک به انواع بلا بر سریر فنا نشاند و در خاک اندازد» (ابن اسفندیار،1366: 2). ابتدا در واژگان بیت دقت نمایید:

«مَلَأ: جماعتى و مردمى که بر یک نظر و رأى گرد هم می‌آیند که چشم‏ها آنها را زیاد مى‏بیند گویى که چشم را پر کرده‏اند چه از نظر رویه و چه منظره و جمعیتى که شکوه و جلالى دارند. أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ‏» (راغب اصفهانی،1374: ‏4/251). «اللُّهْوَة- ج‏ لُهى: پول و دارایی.فَرَّغَ‏ الإِنَاءَ: ظرف را خالى کرد.جَمَّ القومُ: آن قوم استراحت گرفتند» (بستانی،1375: 763 و 661، 302 ).

با توجه به توضیحات فوق، واژه «ملاجمت» به صورت «مَلَأ جَمَّتْ» به معنی «گروهی که آسودند» صحیح است.در بیت دوم هم «عول» مترادف «العَیِّل و العیاله» به معنی«خانوادۀ مرد که نفقه آن‌ها بر او واجب است»می تواند در نظر گرفته شود (بستانی، 1375: ذیل العیل) اما با توجه به شواهد نظم و نثر دیگر، کاربرد «بُعُول» جمع «بَعْل» به معنی «شوهر» به متن نزدیک تر است تا عول به معنی خانواده. مقصود از شوهر، ابنای روزگار و دارندگان زر و زور دنیاست.در ضمن حرف ربط واو نیز در مصراع دوم زاید است.با این توضیح بیت بدین صورت در می آید:

قالوا هم مَلَأ جَمَّتْ فَقُلْتُ لَهُمْ
هُمَا الْجَدیدَانِ: الدُّنْیا و بُعُولُها

 

لا مَعْشَراً اَبْقَتِ الدُّنْیا و لا مَلَا
فَکَم لُهَاً فَرَّغَا مِنْها و کَمْ مَلَا

(گفتند آنان [پادشاهان و دنیاداران] آسودند. به آنان گفتم: دنیا هیچ گروهی و هیچ جمعیتی را باقی نمی گذارد ]رک سوره قصص، 79[. دنیا و صاحبانش [شوهرانش]، شب و روز هستند ]یکسره در حال گردش و انتقالند[ پس چه بسیار مال و مکنت که این دو به وسیله آن [دنیا] می کاهند و چه بسیار که می افزایند ]یعنی در چرخششان از یکی می‌گیرند و بر دیگری می افزایند[).

 طرق السداد علی افراط و نسختها (؟(

 

کانما هی دو المنن مَسْدُودَه (؟)

مصحح در حاشیه این بیت آورده است:«این قطعه فقط در الف هست و تصحیح بیت اول آن ممکن نشد» (ابن اسفندیار،1366: 149). در کتاب بدائع الملح تالیف مجدالدین طرائفی خوارزمی که معاصر ابن اسفندیار نیز بوده (617- 555 هـ.ق) ابیاتی از جار الله زمخشری آمده که این دو بیت نیز در ضمن قصیده ای به او نسبت داده شده است. برای رفع اشکال مذکور، بیت مذکور را از کتاب بدائع الملح 8 ذکر می کنیم:

طُرُقُ‏ السَّدَادِ عَلَى اِفْرَاطِ فُسْحَتِهَا
یَجْرِى الى الشَّرِّ کَالْهِمْلَاجِ فِى طَلَقٍ

 

کَأنَّمَا هِىَ دُونَ الْمَرْءِ مَسْدُودَة
وَ رِجْلُهِ عَنْ مَسَاعِى الْخَیْرِ مَصْفُودَة».
             (طرائفی، 1382: 134-133).

 

اشتباه خوانشی

این نمونه از اشتباهات در سه دسته اشعار عربی،جملات عربی،جملات فارسی بررسی می‌شود.

الف)در اشعار عربی

فَأَحْمَدَ نِیرانَ کُفَّارِهَا

 

وَ ذَلَّلَ مِنْ اَمْرِهِمْ مَا صَعُبْ.
                  (ابن اسفندیار،1366: 221)

= فَأَخْمَدَ:پس فرونشاند

(شعله های ناسپاسی‌اش را فرونشاند و از فرمانشان کارهای دشوار، خوار و آسان شد).

- وَ مَنْ عَلیَ کفَّیْهِ جَهْراً سَبَح

 

وَ قَطَعَتْ بِفَضْلِهِ جَمْعَ الحَصَی 9
                    (ابن اسفندیار،1366: 96)

 (حضرت محمد (ص) کسی است که مشتی سنگریزه بر دو کفش آشکارا تسبیح گفت و به فضلش سخن راند).

این بیت شدیداً دچار بدخوانی شده است.در این بیت به این معجزه حضرت محمد  اشاره شده است که مشتی سنگریزه آشکارا در کف دستشان به تسبیح حضرت حق تعالی زبان گشودند.به  معجزات حضرت محمد در کتاب «نهایة الأرب فی فنون الأدب» چنین اشاره شده است:

«و معجزاته صلّى اللّه علیه و سلّم کثیرة: منها القرآن العظیم و هو أکبرها آیة و أعظمها دلالة على صدق نبوته صلّى اللّه علیه و سلّم و منها انشقاق القمر و حبس الشمس و ردّها و تفجیر الماء و انبعاثه و نبعه من بین أصابعه و تکثیر الطعام و کلام الشّجر و سعیها إلیه و حنین الجذع و تسبیح الطعام و الحصى و کلام الجمادات و شهادة الحیوانات له صلّى اللّه علیه و سلّم بالنبوة و کلام الموتى و إبراء المرضى و إجابة الدعاء و انقلاب الأعیان و ما أطلعه اللّه تعالى علیه من علم الغیوب و الإخبار بما کان و یکون و ما جمع له من المعارف و العلوم و مصالح الدنیا و الدین و سیاسة العالم، و العصمة من الناس و غیر ذلک» (نویری،1414: 18/303).

 «سَبَحَ» که در متن آمده یعنی «شنا کرد» اما «سَبَّحَ» یعنی «تسبیح کرد» که متناسب متن است.«قَطَعَتْ» طبق توضیح، باید «نَطَقَتْ» باشد.«جَمْعَ» نیز به شکل «جُمْعُ» به معنی «مشت و قبضه» و با علامت رفع بنا بر فاعلیت صحیح است.

 مَنْ کَّلمَ الذِئْبُ غَدَاةَ جَاءَهُ

 

یَشْکُو اِلَیْهِ مَا دَعَاهُ اِذْ عَوَی
                        (ابن اسفندیار،1366: 96)

الذِئْبَ- دَهَاهُ: [دهى]‏: «یقال ما دَهَاه‏: أىْ ما أصابه. لا یقال ذلک إلّا فیما یسوء» (احمد بن فارس، 1404: 2/ 305). ‏

(حضرت محمد (ص) کسی است که گرگ، صبحگاه هنگام زوزه کشیدن از مصیبتش به او شکایت برد و با او سخن گفت).

در کتاب «حیاة الحیوان الکبرى» در باب این معجزه و اصحابی که با گرگ و گاو تکلّم کرده اند صحبت به میان آمده است (دمیری،1424: 1/ 502).

در این بیت که در صفت تذرو گفته شده:

 وَ أَذْنَابُ طَلْعٍ فِی ظَهُورِ مَلایِقٍ

 

مُرَجْرَجَةُ الأَعْطَافِ صُهْبُ الدَّمَالِجِ
                    (ابن اسفندیار،1366: 98)

 (آدم‌ها چون خوشه خرما در [امتداد] پشت قباوار و پرهاى جنبان و لرزان، چون النگوهاى سرخ و سپید).

واژه «ملایق» نامفهوم و گنگ است.با توجه به این‌که در آغاز این قطعه 10 از واژه معرب «دیباج= دیبا» و «سواذج»= جمع «ساذج» معرب «سادة» استفاده شده بعید نیست که این واژه نیز تحریف و تصحیف «یلامق» جمع «یلمق» معرب «یلمه» به معنی قبا باشد.در منتهی الارب (نویری،1414: 10/ 215) که مصحح نیز در پاورقی به آن اشعار داشته است «ملاعق» ج «ملعقة» به معنی کفگیر و در ثمار القلوب فی المضاف و المنسوب(ثعالبی،1376: 151) «کسونها» ج «کساء» به معنی لباس ها آمده است.

یَا غَائِباً مَا لَهُ إِیَابُ

 

خَالَفَنِی بَعْدَکَ اکتِئَابُ.
                  (ابن اسفندیار،1366: 102)

 (ای غایبی که بازگشتی برای او نیست بعد از تو دردمندی ملازم من شد).

این بیت مرثیه ای است در سوگ فرزند سید یحیی بن حسین.«خالفنی» یعنی «با من مخالفت کرد» که هیچ ارتباطی به بیت ندارد.این واژه «حالفنی» است به معنی «ملازم و هم پیمان من شد».

وَلکِنَّ الْجَنَاحَ اِذَا اُهِیضَت

 

قَوَادِمُهَا تُرِفُّ عَلَی الْآکامِ
                  (ابن اسفندیار،1366: 228)

 (ولکن پرنده آنگاه که شهپر بالَش بشکند در دشت ها سقوط می کند).

تُزَفُّ، زَفّاً و زَفِیفاً الطائرُ: پرنده با گستردن بال‌ها خود را بر زمین افکند (بستانی،1375: 458).

أَیَزْعَمُ اَنَّهُ مِنَّا قَرِیبٌ

 

وَ انَّا لاَ نُضَیِّعُ مَنْ اَتَانَا
                    (ابن اسفندیار،1366 :48)

با توجه به سطور پیش از این بیت که در باب توکل و تفویض امر به حضرت حق تعالی است و حکایتی از ابوسعید خراز راجع به آن آمده است مشخص می شود که واژگان فوق به شکل زیر صحیح هستند:

  أَ یَزْعَمُ - غَرِیبٌ   

(آیا او می پندارد که از ما دور است در حالی که ما حق کسی را که به سوی ما بیاید ضایع نمی کنیم). اشاره ای هم دارد به آیات:«وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لکن لاَ تُبْصِرُونَ‌ (واقعة، 85)؛ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ(ق‏، 16).

ب) در جملات عربی

در نامه هارون بن محمد به معتصم خلیفه عباسی درباره ظلم مازیار آمده است:«قرع باب کفره و نشر مطویّ امره، نصب شَرَک الحیل فی مُزْدرَع أمانه، و جفرها(؟) حبائل طغیانه و مدّها بسلطانه، فقنصنا بغدره و أسرنا بمکره» 11 (ابن اسفندیار، 1366: 218-212).در این عبارت در دو مورد جای درنگ وجود دارد: شرک الحیل و جفرها. در پاورقی ذیل جفر آورده شده است :«تصحیح این کلمه میسّر نشد». در حالی که با درنگ در متن و در جوابی که خلیفه عباسی به این نامه داده است تا حدودی غبار از چهره این عبارت زدوده شده است:« وذکرتم انّه نصب لکم شَرَک الحبل و حمله علی ذلک [مِن] تمام الجهل فخدعکم مکرا و اقتنصکم غدرا» (ابن اسفندیار،1366: 217).

(و شما ذکر کردید که [مازیار] دامش را برای شما پهن کرد و از روی نادانی تمام آن دام را به همین صورت حمل کرد و از مکر شما را فریفت و از روی غدر شما را شکار کرد).

پس طبق همین جوابیه اخیر که بر اساس عبارت ارسال کنندگان تنظیم شده «شَرَک الحَبْل» صحیح است به معنی دام‌هایی که در دشت و مزرعه برای شکار حیوانات پهن می گردد و «جفر» هم ظاهراً باید «حمل» یا «جمع» باشد. «قنصنا» هم که در جوابیه آمده مصحح در پاورقی به شکل صحیح آن اشارت کرده است.

ج)در جملات فارسی

- «چرا باید که خردمند برای اکتساب اموال ارتکاب اهوال روا دارد و بگذارد که شیطان طبیعت با سلطان شریعت خدیعت کند و قدر معرفت خود بقدر و معرفت فرومایه ببرد» (ابن اسفندیار، 1366: 48).

بقِدْر و مِغْرَفة (دیگ و کفگیر)با توجه به قرینه «القِدْر و القَدْر» در بیت سطر بعد:

مُلوُکَ الوَرَی لاَ اَقْبَلَ التَبْرَ وَ الکِبْرَا

 

لاَ اَحْضَرَ القِدْرَ اللتی تُذْهِبُ القَدْرَا 12

 (پادشاهان شکست و تکبر را نمی پذیرند و دیگی ]مجازاً خوانچه و مهمانیی[ را که خطر و قدر[شان] را از بین ببرد حاضر نمی سازند).

_ وقتی از کمال دانش و تصنیفات «امام ابوالحسن بن محمد الیزدادی» سخن می راند با دل شکستکی از خود یاد می‌کند: «با قریحه قریحه و فکرتی غیر صحیحه و دلی پرغبرت و چشمی پر عبرت گفتم» (ابن اسفندیار،1366: 5).با توجه به توضیح فوق مشخص است که واژه «قریحه» ثانی زاید بوده و احتمالا دچار تصحیف یا بدخوانی از واژه دیگر مانند «جریحه=آزرده» یا «شریحه=پارۀ گوشت» یا «مَریحه= کشت نم خورده» است.

- «بخلاف صرّه های زر، پانصد تا جامه ابریشمین بخشید و بیست هزار دینار بر املاک چک بنشست» (ابن اسفندیار،1366: 122). کاربرد «چک» با «نوشتن» دست کم از دو قرن قبل از ابن اسفندیار رواج داشته و این بیت شاهنامه فردوسی شاهد خوبی در این زمینه است:

ز هیتال  تا پیش  رود ترک

 

به  بهرام  بخشید و بنوشت  چک
                 (دهخدا، 1384:، ذیل چک)

_ در معارف طبرستان در حکایتی راجع به کیاست و فهم امام شهید فخر الاسلام عبدالواحد بن اسمعیل درباره توطئه ملاحده عبارت زیر آمده است: «و ائمّه بغداد و شام جمله جواب نبشتند که چنین گواهی به شرع مسموع نیست تا پیش او آورند در کاغذ نگرید و روی به مرد کرد...» (ابن اسفندیار،1366: 143). مشخصاً «آوردند» صحیح است و «او» به فخر الاسلام بر می گردد که با کیاست خویش توطئه ملاحده را خنثی می سازد.

_ «و اصحاب الکهف آسا خوابی بر من مستولی شد که چون بیدار شدم، خود را خوار کَعِجْلٍ جَسَدٍ لَه خُوارُ بروضم چون خوار 13 خوارزم یافتم. اقلیمی در اقلیمی بل عالمی در عالمی دیدم. درو چندان تحصیل علم و فواید علماء که سراسر گیتی یکی مثل ده یکی ایشان یافت نشود» (ابن اسفندیار،1366: 7).

این بند نیز دچار بدخوانی شده و باید آن را به صورت زیر خواند: «چون بیدار شدم خود را خوار کعجلٍ جَسدٍ لَه خُوار 14 برو ضمّ چون خوار به خوارزم یافتم. اقلیمی در اقلیمی بل عالمی در عالمی دیدم».

در کتاب معجم البلدان در ذیل واژه خُوارِزْم به نکته جالبی متناسب با متن اشاره شده است:«فسمى ذلک الموضع خوارزم لأن اللّحم بلغة الخوارزمیة خوار و الحطب رزم، فصار خوارزم 15 فخفف و قیل خوارزم استثقالا لتکریر الراء، و قد جاء به بعض العرب على الأصل» (حموی،1411: ‏2/395).

یعنی این جایگاه خوارزم نامیده شد زیرا گوشت به زبان خوارزمی، خوار و هیزم، رزم است.پس خواررزم شد و مخفف کردند و به خاطر سنگینی در کلمه به دلیل تکرار را خوارزم گفته شد.بعضی اعراب این کلمه را طبق اصل آورده اند.

ضمّ شدن و ضم کردن شاهد استعمال زیادی در این کتاب دارد از جمله:«... و اخلاف با مقدار او ضمّ کنم» (ابن اسفندیار،1366: 5).یا «...اقبال و بخت با تاج و تخت او ضمّ کنیم» (ابن اسفندیار، 1366: 18).

- « بعد پنج سال که مقام کردم، روزی به رسته صحافان مرا گذر افتاد. از دکانی کتابی برداشتم درواند رسالت بود» 16 (ابن اسفندیار،1366: 7). واژه «درواند» بدین صورت مهمل و بی معنی است و خوانش آن «درو اند» است یعنی در او چند، که سیاق متن نیز آن را تایید می کند. یک رسالت از داود یزدی را نام می برد «که علاء بن سعید نام از هندوی به تازی ترجمه فرموده بود در سنه سبع و تسعین و مائه و رسالتی دیگر که ابن المقفَّع از لغت پهلوی معرب گردانیده». در تائید این نظر باید افزود که همین واژه و متبوع او در همین کتاب به کار رفته است: «و امام ابوالحسن علیّ بن محمد الیزدادی جمعی ساخته است از الفاظ او و آن را قراین شمس المعالی و کمال البلاغه نام نهاده و درو اند رسالت است فلسفی و نجومی و اخوانیّات و بشایر و فتوح» 17 (ابن اسفندیار،1366: 142).

ادامه جمله فوق نیز دچار ریزش و افتادگی شده و احتمالاً بدین صورت بوده است:«[یکی رساله داود یزدی] که داود یزدی مردی بود از اهل سند [و] علاء بن سعید نام [رساله او را] از هندوی به تازی ترجمه فرموده بود» (ابن اسفندیار،1366: 142).

_ «و رسالتی دیگر که ابن المقفّع از لغت پهلوی معرّب گردانیده، جواب نامه جسنفشاه شاهزاده طبرستان از تنسر دانای پارس هربد هرابده اردشیر بابک» (ابن اسفندیار،1366: 7). دقیقاً مشخص نیست که آیا «جسنفشاه» بدخوانی از کلمه «جشنسف 18 شاه» است که به صورت درست در صفحه 15 همین کتاب دو بار و در صفحات دیگر آمده است یا یک کاربرد سبکی است چون تشابهات در برخی اعلام جغرافیایی از قبیل «تریجی و ترجی»(ابن اسفندیار،1366: 239-231) یا اعلام انسانی مانند «ونداد امید و وندا امید» 19 (ابن اسفندیار،1366: 185 -184) و مضمغان (مرعشی،1345: 66) و مصمغان(ابن اسفندیار،1366: 230)در این کتاب سابقه دارد و مشخص نیست که آیا ویژگی سبکی است یا غلط مطبعی یا سهو کاتب و مصحح.

_ «جمعی از خواص دارا تلبیب 20 کردند و بتعبیت 21 و خدع سرِ دارا برگرفته پیش اسکندر آوردند بفرمود تا آن جماعت را بر دار تعلیق کنند چنان‌که عادت سیاست رومیان است و تیر را برجاس22 سازند» (ابن اسفندیار،1366: 12).

مصحح ذیل واژه «تعلیق» افزوده است:«تصحیح قیاسی، در نسخ:تفنق (؟)». مصحّح بدون مراجعه به فرهنگ های عربی و بررسی کردن معانی واژه ای که خود روایت کرده‌ و حتی بدون رعایت صورت نوشتاری کلمه، واژه ای دیگر را به جای آن برگزیده‌ است! اتفاقاً واژه «تَفَنُّق» به درستی تمام در این جمله به کار رفته است چون از یک سوی این واژه به معنی پاداش و رفاه و نعمت داشتن است(ابن منظور، 1407:‏ 10/312). از سوی دیگر در لغت عرب برای استراحت بعد از جنگ و سختی از این واژه استفاده می کرده اند:«أَفنَق‏ الرَّجلُ: إِذا تَنَعَّمَ بعد بُؤْسٍ» (زبیدی،1414: ‏13/409). در اینجا هم وقتی قوم بعد از کشتن دارا سر او را برای اسکندر می برند. انتظار دریافت پاداش و به عبارت دیگر آسودن بعد از جنگ و سختی را دارند لذا اسکندر دستور «تفنق و تنعم» را برای آنان صادر می کند. از جملات بعد «چنان که عادت سیاست رومیان است و تیر را بُرجاس 22 سازند» مشخص می شود که آنان را به چوبی چون صلیب بسته سپس هدف تیر قرار داده اند نه این که بر دار آویخته و تعلیق کرده باشند.

_ «دیگر آنچه نبشتی شهنشاه از مردم مکاسب و مرده می‌طلبد...» (ابن اسفندیار،1366: 17).

در حاشیه ذیل «مرده» افزوده است: «کذا در الف، سایر نسخ: مروت) ؟(». اصل این واژه از ریشه ردّ است به معنی فایده و نتیجه و به صورت «مُرِدَّة و مَرَدَّة» در فرهنگ ها آمده است (اسماعیل بن عباد،1414: 9/257؛ بستانی،1375: 208).

_ «این کودک را بی آن که عقل غریزی و عزّت کرم داشت از یسیری خرد دبیری خود بدو تفویض کرد». (ابن اسفندیار،1366: 30).

مصحح در ذیل واژه «از یسیری» در حاشیه همان صفحه افزوده است: «متن تصحیح قیاسی، الف: بشری، سایر نسخ این قسمت را ندارند».

این پیشنهاد واژه در حالی است که خود «بشری» معنای دقیق و تمام در متن دارد.این واژه در اصل به معنای بشارت و مژده است و چون در قرآن کریم در سوره هود، فرشتگان برای حضرت ابراهیم که بر اثر پیری و کهولت سن، صاحب فرزند نمی شد خبر خوش فرزند پسری را آوردند، 23 این واژه توسع یافته و برای تمامی افرادی که بعد از مدت ها انتظار صاحب فرزند می‌شوند به معنای کودک تازه متولد شده به کار رفته است.در خود متن نیز به این موضوع اشاره شده است: «این تغول شاه مردی حریص بود بر دنیا و فرزند دوست داشت و از دوستی دنیا عشق فرزند برو غالب شد که جز یکی نداشت» (ابن اسفندیار،1366: 29).از سوی دیگر، در صفحات بعد، به تفویض دبیری دارای خردسال به کودکی به نام «پیری» که همبازی او بوده تصریح شده اما  مصحح از آن غافل بوده است:«حال خود با پیری که دبیر دارا بود عرض داشت» (ابن اسفندیار،1366: 34).

با وجود این مشخص نیست که آیا حرف اضافه «از» برافزودۀ مصحح است یا متعلق به متن است.اگر در متن بوده احتمالاً تصحیف «آن» است.

_ «تغول شاه را دبیری بود محنّک و محکّک 24 و در خدمتش مجرّب و مقرّب، با خرد و حصانت25و دیانت و امانت، خجسته صورت و ستوده سیرت، محمود خُلق، مسعود خلق، رستین نام» (ابن اسفندیار،1366: 30).

تکرار واژه «خلق»،مقبوح و از آیین منشآت کاتبان نثر مصنوع به دور است.با توجه به واژگان «صورت و سیرت» می‌توان عبارت مورد نظر را طبق قاعده لف و نشر مرتب و با توجه به این که سخن در خصال و مناقب یک دبیر است و او را با صفت محکک یاد کرده بدین صورت تصحیح کرد:«محمود حلق، مسعود خُلق».

_ «و امیرالمؤمنین را در حقّ ایشان [اولاد عباس] شفقت تا به غایتی بود که چون خلافت بدو رسید ولایت بصره به عبدالله سپرد و قُثم را که همشیره حسین بن علی علیهما السلام بود حرمین داد و عبیدالله را یمن و طایف» (ابن اسفندیار،1366: 166).«قثم ابن  عباس بن  عبدالمطلب  صحابی  و از امیرانی  است  که  عم  وی،  علی بن  ابیطالب،  او را به  حکومت  مدینه برگزید. وی  تا زمان  قتل  علی  علیه السلام  در آن  منصب  بود. پس  به  سمرقند رفت  و در آنجا به  سال  57 ق به  شهادت  رسید». (حمدالله مستوفی، 1387: 156-155).احمد کسروی که نسخه ای از کتاب تاریخ طبرستان با حواشی رضا قلیخان هدایت، مولف مجمع الفصحاء، را داشته در این جمله در لفظ «همشیره» بر او اشکال گرفته و نوشته است: «بدیهی است که همشیره با هاء غیر ملفوظ در آخر غلط و از تصرفات کاتب و همشیر بدون هاء صحیح است و مقصود معنای لغوی اصلی آن کلمه می باشد یعنی برادر رضاعی زیرا قُثَم برادر رضاعی حسین بن علی بود. مرحوم رضا قلیخان ملتفت این نکته نشده و همشیره را به معنای مستعمل معروف یعنی خواهر گرفته و برای تصحیح عبارت با مرکب قرمز و با خط خود لفظ «زاده» بر آن افزوده و جمله را این طور کرده است: قتم که همشیره زادۀ حسین بن علی بود حال باید از او پرسید که چطور توانسته است به خاطر تصحیح معنای عبارتی، خواهر حسین بن علی را زن عباس که عموی پدر و از محارمش بود قرار بدهد و سند تاریخی او کدام است؟» (مرعشی،1345:پنجاه و پنج - پنجاه و شش).

این تصحیح رضا قلیخان هدایت و اشکال احمد کسروی بی مورد است چون لفظ همشیره به معنی هر پسر و یا دختری که با دیگری از پستان یک دایه شیر خورد در ادب فارسی سابقه دارد:

خاقان اعظم آن که بقا با سعادتش

تا تو تاریک و ملول و تیره ای

 

همشیره  ابد شد و پیمان  تازه  کرد
                   (خاقانی، 1384: 775 )

دان که با دیو لعین همشیره ای
                  (مولوی،1387: 1/ 523)

و البته در تداول  امروز به معنی خواهر به  کار می رود.

اعراب گذاری های نادرست

این بخش نیز به سه قسمت جملات عربی،اشعار عربی و واژگان عربی تقسیم‌ می‌شود:

الف)در جملات عربی

«قَالَ هِیَ مُرکَّبَهٌ مِنْ اَشْیَاءَ» (ابن اسفندیار،1366: 136).=اشیاءِ

_ «لِیَعْلَمَ الْعَاقِلُ أَنَّهُ لَیْسَ اِلَیْهِ مِنَ الْأَمْر شَیْیءٌ » (ابن اسفندیار،1366: 136).= شَیْءٌ

_ «خالد را بخواند و گفت: صِرْناً اِلَی رَأْیِکَ» (ابن اسفندیار،1366: 169)= صِرْنَا

_ «وَ لِلهِ العِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤمِنِینِ» (ابن اسفندیار،1366: 42)= لِلْمُؤمِنِینَ

_« لاَ تَهْتَمُّوا لِغَدٍ فَإِنَّ اللهَ یَأْتِی بِرِزْقِ کِلِّ غَدٍ» (ابن اسفندیار،1366: 51)= کُلِّ

_ «لَوْ جَازَ قَرَاءةُ شِعْرِ اَحَدٍ فِی الصّلوةِ لَکَانَ شِعْرُ اَبِی القَاسِمِ (ابن اسفندیار،1366: 105)= شِعْرَ

ب)در اشعار عربی

_ «یَا أَرْضَ؟ طُوسٍ سَقَاکِ اللهُ رَحْمَتُهُ

 

مَاذَا حَوَیْتِ مِنَ الْخَیْراتِ یَا طُوسُ»
                (ابن اسفندیار،1366: 204)

= رَحْمَتَهُ

(ای زمین طوس  به دلیل خوبی هایی که در بر گرفته ای خداوند از رحمتش به تو بنوشاند).

_ «أَدَعْصُ رَمْلٍ رِدْفُهُا اَمِ نَشْرُ مِسْکٍ عَرْفُهَا

 

اَمْ سَیْفُ عَطْفٍ طَرْفُهَا عَضْبٌ حُسَامٌ بَاتِرُ»
                 (ابن اسفندیار،1366: 103)

= عَطْفُ سَیْفٍ

(آیا پشت او تل ریگ«؟» است یا بوی او مشک پخش شده است؟ آیا گوشه چشم او پیچ شمشیر است یا شمشیر تیز بران؟)

«اِذَا لَمْ تَخْشِ عَاقِبَةَ الَّلیَالِی

 

وَ لَمْ تَسْتَحْی فَاصْنَعْ مَا تَشَاء»
                 (ابن اسفندیار،1366: 47)

= لَمْ تَخْشَ

(اگر از پایان روزگار نمی ترسی و حیا نمی کنی آنچه می خواهی انجام بده).

این بیت در کتاب«الظرائف و اللطائف» (ثعالبى، 1427: 211)‏ در «باب مدح الحیاء» آمده و در حاشیه همان صفحه از آن ابى تمام دانسته شده است.

_ «مَدِینَةٌ خَضْرَاءُ مَنْ جَاوَرَهَا

 

اَلْقَی نَشِیطاً فِی رَوابِیهَا الْعَصَی»
                 (ابن اسفندیار،1366: 79)

= العَصا.

(طبرستان) شهر سرسبزی است. کسی که ساکن آن گردد با نشاط در تپه های سرسبزش اقامت می گزیند).

از ترکیبات مشهور عرب با واژه عصا «ضعیف العصا: نیکوچراننده شتران»، «لین العصا: نرم خو و نیکو سیاست کننده شتران» و «عصا القرار» است که به صورت کنایی «القی عصاه» نیز به کار رفته است به معنی «رسید به  جای خود و اقامت کرد» آمده است (زبیدی، 1414 و دهخدا، 1384: ذیل عصا).

_ «بَلَانِیَ حِیناً بَعْدَ حِینٍ بَلَوْتُهُ

 

فَلَمْ اُلْفِ رِعدِیداً یُنَهْنِهُهُ الْسفْکُ»
                 (ابن اسفندیار،1366: 98)

= اُلْفَ

(روزگار زمانی بعد از این که او را آزمودم مرا آزمود.پس ترسویی نمی یابی که خونریزی او را بازدارد[از اینکه بگریزد؟).

_ «کأَنَّ بِلادَ اللهِ وَ هْیَ عَرِیضَةٌ

 

عَلَی الخَائِفِ المَطْلوُبِ کَفَّةُ حَابِلِ»
                 (ابن اسفندیار،1366: 61)

(گویا زمین خداوند با همه وسعتش بر انسان هراسان تعقیب شده [به تنگنای] دام صیاد است).

= کِفَّةُ= پله ترازو و دام و ریسمان صیاد. البته این واژه به فتح و کسر آمده اما با کسر فصیح‌تر است و «کِفّة حابل و حلقة الخاتم» از ترکیبات ضرب المثلی عرب است (رک ثعالبی، 1376: 159). در برخی منابع به جای «مطلوب»، «مطرود یا مذعور» آمده که معنی روشن تری دارد.

_ «سُیُوفُکَ زِیدَتْ حِدَّةً ضَرَبَاتُهَا

 

مُؤَکدَةٌ لِلدّینِ مِنْهَا الْمَعَاقِدُ»
                (ابن اسفندیار،1366: 112)

= ضَرَبَاتِهَا 

(شمشیرهای تو تیزی و تندی ضربه هایشان را افزودند؛ از این ضربه ها پیمان های دین استوار شد).

ج)در واژگان عربی

_ «گفتند یا رسول الله به مدینه ما را نه مال است و نه عِقار، وجه تعیّش ما چه باشد» (ابن اسفندیار،1366: 51) = عَقار.(زمین  و آب  و مانند آن). (دهخدا، 1384: ذیل عقار).

اغلاط مطبعی

این نوع اغلاط که متاسفانه اکنون نیز دامن گیر بسیاری از کتاب‌ها و پایان نامه ها و رسالات علمی است، در این کتاب که در سال 1320 با امکاناتی محدود چاپ شده قاعدتاً بسیار بیشتر است. مخاطب غالباً از عهدۀ این نوع اغلاط و کشف آنها به سهولت بر می آید اما به طور کلی وجود اغلاط مطبعی در کتاب‌های مرجع، موجب پدید آمدن سهو و خبط بسیار در متون بعد خواهد شد و همچنین موجب می شود تا خواننده به شک بیفتد که آیا وجود صورت‌های مختلف از یک واژه در این کتاب، غلط مطبعی یا اشتباه رونویس کننده بوده یا صورت های معمول همان واژه در عهد مولف بوده است.به عنوان مثال، واژه «فدشخوارگر»، 26 به صورت «فدشوارگر» آمده است: «اما آنچه یاد کردی از احوال خویش و جماعتی که با تو به طبرستان و فدشوار گراند، بداند...» (ابن اسفندیار، 1366: 38). در  صفحات دیگر همین واژه را به صورت «فرشواذگر» ضبط کرده است از جمله: «در این، مصاف ساداتی که خلاص یافته بودند روی به کهستان‌های عراق و فرشواذ گر نهادند» (ابن اسفندیار،1366: 228) و در جایی دیگر، درباره معنا و ریشه این کلمه بحث کرده است:«بعضی از اهل طبرستان گویند که فرشواذ جر را معنی آن است که فرش هامون را گویند، واذ کوهستان را و گر] به معنی جر[ دریا را یعنی پادشاه کوه و دشت و دریا» (ابن اسفندیار،1366: 56).پس با این توضیح صورت این کلمه باید فرشواذگر باشد اما باز صورت های «فدشوارگر، بدشوارجر، فرشوادجر، پتشخوارگر و...»در این کتاب آمده است (برای دیگر نمونه‌ها نک. قسمت اشتباه خوانشی،جملات فارسی، در همین مقاله).

الف)اغلاط مطبعی فاحش

نثر

- «گویند او را شبی به خواب دیدند. پرسیدند چگونه‌ای گفت در عنایم. گفتند چرا؟ گفت نه شرک است و نه کفران، مگر روزی گفتم مردم حاجتمندِ یارانند، میگویند: مَنْ جَعَلَ اَمْرَ النّاسِ اِلَیْکَ» (ابن اسفندیار،1366: 52).

با توجه به واژه «می گویند» و جمله بعد آن که نوعی معنای استمرار توبیخ در آن نهفته است «عتابم» صحیح است نه «عنایم».در ضمن «باران» صحیح است نه «یاران».همچنین جمله عربی باید سوالی خوانده شود نه خبری:« مَنْ جَعَلَ اَمْرَ النّاسِ اِلَیْکَ؟».

- «مرقد او مقابل مدسه رزین الشّرف به ماهی رَسته باشد» (ابن اسفندیار،1366: 103)= مدرسه زین

- «السید شمس آل رسوالله صلی الله علیه و آله» (ابن اسفندیار،1366: 105) = رسول الله

- «بدوّم مجلّه انشاءالله ذکر رود» (ابن اسفندیار،1366: 140) = مجلّد

- «از سادات آل رسول علیه الصّلوة و السلام هیچ آفریده خروج نکردند جامع تر شرایط امامت را از این دو برابر» (ابن اسفندیار،1366: 98) = برادر. با توجه به قرینه «السیدان الاخوان» در آغاز بند.

- «وصل الله بأبعدا الأزمان سلطانه» (ابن اسفندیار،1366: 164)= بابعد الازمان

- «ادصرت من خدم الأمیر شمس المعالی» (ابن اسفندیار،1366: 165) = اذ صرت

- «جماعتی که در آن حرب بقیّه السّیف بودند» (ابن اسفندیار،1366: 151) =بقیّة السّیف

- در جوابیه المعتصم بالله به اهل آمل:«و فقه ما نسقتم من امثالکم الموّشحۀ» (ابن اسفندیار،1366: 215)= الموّشحه

- «ملحد را باز پرسیدند اقرار کرد که یکی سال است تا مرا به جهان به طلب این استفتا میداونند» (ابن اسفندیار،1366: 143) = می دوانند

- «لوحی بیرون افتاد کوچک از مس زرد برو سطرها به خطّ کستج نبشته، کسی را که بر آن ترجمه واقف بود بیاورند بخواند» (ابن اسفندیار،1366: 172)= بیاوردند

- «و از مشغولی به یکدیگر گذشته باد نتوانند آرد» (ابن اسفندیار،1366: 14) = یاد

- «و چون تقدیم اقدم لازم بود این رساله را که چون فُلک مشحون است از فنون حِکم ترجمه کرده افنتاح بدو رفته» (ابن اسفندیار،1366: 8)= افتتاح

- «و خواستم بیتی دیگر فرا خاطر آرم البثّه اجابت نیافتم» (ابن اسفندیار،1366: 191)= البتّه

- «کدام اندیشه شما را بر استهلاک و استیصال ما باعث شد نادیدۀ مروّت را بِه خارْ افگار کردید» (ابن اسفندیار،1366: 33)= تا دیدۀ

نظم

من به شعر و نجوم و حمق و جنون

 

«تو به آرایش و بقتواؤ»
                (ابن اسفندیار،1366: 151)

= بتقواؤ

ب)اغلاط مطبعی غامض

- «بعد از آن به سخن ابتدا کرد که چنان که می بینی شمس عصرم به کنگره قصر افول رسید» (ابن اسفندیار،1366: 43)= عمرم.با توجه به بیت سطر بعد آن:

«تَفَوَّقْتُ اَخْلافَ الصِّبَی فِی ظِلاَلِهِ

 

اِلَی اَنْ أَتَانِی بِالْفِطَامِ مَشِیبُ»

 (از پستان های جوانی، شیر نوشیدم تا این که با جدا شدن از شیر، پیری به من رسید).

- «و سینبیء الوافدان عن ملکه و مکانه و عزّه و سلطانه و بأسه و جوده و تلقّیه لو فوده اذ أمر أعلی الله أمره باکرامها نازلین و انعامها راحلین».(ابن اسفندیار،1366: 118)= باکرامهما، انعامهما، با توجه به قراین متن و دیگر ضمایر مثل: فنزلا، لهما، اقوالهما، احوالهما.

- «و باز ننگریدند تا [انوشیروان] خویشتن از اسب به زیر انداخت و به یزدان و نیران سوگند بر ایشان داد که باری روی باز گردانید و در من نگردید، چون آن جماعت التفات فرمودند» (ابن اسفندیار،1366: 150)= نگرید

_ «می ندانند قدر ما جُهّال

 

که چه بلهّره ایم و رعناؤ»
                 (ابن اسفندیار،1366: 152)

= ظاهراً به قیاس بلهوس و بلکامه، «بلبهره» است.

- در ذکر واقعه ابومسلم خراسانی می نویسد:«و من هرگز قصّه بسیار عجایب تر از قصّه ابومسلم نخواندم، حقّ جلّ جلاله رستاقیی دانی المحّل قریب المنزله را چندان تمکین داد که مهمّی با چند عظم و خطر پیش گرفت و به آخر رسانید» (ابن اسفندیار،1366: 166). با توجه به اطلاعی که ما از واقعه ابومسلم خراسانی یا مروزی داریم و با توجه به خود جمله، ظاهراً «غریب المنزله= گمنام،دون رتبه» باید صحیح باشد.

- در جواب صابی به شمس المعالی قابوس در چند جمله به جای ه، ة آمده است که موجب سردرگمی خواننده می‌گردد، از جمله:« فأنّی رأیت التّعرّض لجوابه خروجاً عن معرض الفصاحة، و التّکلّف لمباراتة ظهوراً فی مسک الوقاحة»= که با توجه به قرینه «لجوابه» در جمله اول در جمله دوم هم مشخصا باید «لمباراته» باشد.همچنین در جمله «لما جسرت علی مباراة الأمیر فی میدان و لا صلحت لمجازاتة فی رهان» (ابن اسفندیار،1366: 165).

- در جمله زیر به جای حرف ربط واو، حرف دال آمده است: «به سرای حسن زید فرو آمد و چنان که از فضل و علم دورع او سزید با خلایق عدل و عاطفت پیش گرفت» (ابن اسفندیار،1366: 269)= علم و ورع

- «تو را حقیقت همی‌باید شناخت که بر تبدیل آثار ظلم ظلم اولین و آخرین می‌باید کوشید، اعتبار بر این است که ظلم در عهدی که کردند و کنند نامحمود است اگر اولین است و اگر آخرین» (ابن اسفندیار،1366: 19).

واژه «ظلم» ثانی با توجه به جمله متابع «کوشید»، ظاهراً زاید و اشتباه مطبعی است. 27

اشکال نگارشی

الف)رسم الخط

«مهدی بوالخصیب مرزوق السّندی مولی المثنّی بن الحجّاج را به راه زارم و شاه کوه گسیل فرمود» (ابن اسفندیار،1366: 176) =«مولای»

یا در این جمله: «بنوبتها به تعریض و تصریح تمنّی کردند که مسلمان شود تا مولی امیرالمؤمنین بنویسیم» (ابن اسفندیار، 1366: 206).

«و نیز شاید بود دیالم از دناأت همّت و بی خردی به طمع مال تو را  بگیرند» (ابن اسفندیار،1366: 162) = دنائت

در جواب تنسر به جشنسف شاه و شاهزادۀ طبرستان آمده است: «آنچه مرا به دعا یاد کردی و بزرگ گردانیده، خنک ممدوحی که مستحقّ مدح باشد و داعیی که اهل اجابت بود همانا که آفرینندۀ تو را که شاه و شاهزادۀ دعا بیشتر از من گوید و سودمندی تو مثل من خواهد»(ابن اسفندیار،1366: 15).ظاهراً جمله باید به این شکل باشد: «همانا که آفریننده [یا شاید آفریده]، تو را که شاه و شاهزاده ای، دعا بیشتر از من گوید».

ب) ویرایشی

1_ علایم نگارشی زاید

«من نیز با آن مردک همان کنم که کسری با حاجب، زراره کرد» (ابن اسفندیار،1366: 187).این ترکیب چون اضافه بنوت است و به «حاجب بن زرارة التّمیمی»(ابن اسفندیار،1366: 187) اشارت دارد به صورت حاجبِ زراره صحیح است. (برای داستان قوس حاجب و کسری بنگرید به بغدادی، 1418: 1/ 345).

2_ علایم دستوری زاید

2_1_ حرف عطف زاید

- «و یزدادی آورده است که در عهد اوّل... و أنماط ستبر از جهرمی و قالی های و محفوری و آبگینه های بغدادی و حصیرهای عبّادانی به طبرستان آمدند» (ابن اسفندیار،1366: 80).

«محفوری» منسوب به «محفور» و به معنی بساط و فرش بافته شده در محفور است یا نوعی  از قالی که بهترین آن را در ارمنیه می بافته اند (رک دهخدا، 1384: ذیل محفوری). پس با این توضیح یا «ی» در «قالی های» زاید است یا «واو» عطف.چون در جمله دو ترکیب اضافی «آبگینه های بغدادی» و «حصیرهای عبّادانی» آمده، به احتمال قوی این ترکیب نیز «قالی های محفوری» باشد نه «قالی ها و محفوری» که از نحو کلام به گونه ای دور می افتد.

- «حرمت آل ابوطالب به غایت داشتی و از آل عباس سفّاح بود و  او که بر قتل و ذَراری رسول صلی الله علیه و آله دلیری نکردند» (ابن اسفندیار،1366: 224) = قتلِ ذراری

- آیا در جمله زیر نیز واو زاید است؟«چنان بود که به شهر یاره کوه اژدهایی پدید آمده بود که پنجاه گز بود و آن نواحی تا به دریا و صحرا و کوه و وحوش از بیم او گذر نتوانستند کرد و ولایت باز گذاشتند و او تا به ساری بیامدی» (ابن اسفندیار،1366: 89)، یا باید از نوع عطف ماسبق پنداشت بر تقدیر «آن نواحی و وحوش تا به دریا»؟

- «فرمودی در نبشته مرا که تنسرم پیش پدر تو منزلت و عظمی بود و طاعت من داشتی در مصالح امور، او از دنیا رحلت کرد» (ابن اسفندیار،1366: 15).

عُظمی:مونث اعظم، بزرگ و بزرگ‌تر و در ترکیباتی مثل مصیبت عظمی، موهبت عظمی و وزارت عظمی کاربرد دارد. پس در اینجا «منزلت و عظمی» بی معناست و درست «منزلت عظمی» است.

- « شیب، سر از جیب غیب برگرفته و انکسار نشاط و انطواء رباط 28 و تخاذل اعضاء و متقاضی فناء، نه شهوتی در حواس نه لذتی در کأس و یأس من جمیع الناس» (ابن اسفندیار،1366: 7).«واو» در قسمت مشخص شده زاید است.باید جمله را به این صورت تصحیح کرد: «و تخاذل اعضاء، متقاضی فَناء شده نه شهوتی در حواس نه لذّتی در کاس».

2_2_کمبود حرف عطف

- «بعضی از اهل طبرستان گویند که فرشواذ جر را معنی آن است که فرش هامون را گویند و اذ کوهستان را و گر] به معنی جر[ دریا را یعنی پادشاه کوه و دشت و دریا» (ابن اسفندیار،1366: 56).

با توجه به توضیحی که خود مولف آورده مشخص است حرف عطف واو افتاده است:«... [و] واذ کوهستان را».

«حسن بن قاسم الدّاعی با گیلان شد در سنه ستّ ثلثمائه» (ابن اسفندیار،1366: 276) = ستّ و ثلثمائه.چند سطر پایین تر آمده است:« مدت هفت ماه تا جمادی الآخره سنه سبع و ثلثمائه به آمل می‌بود».

در جمله زیر به دلیل قرار گرفتن دو حرف واو در کنار هم سهواً یکی ساقط شده است:« چون مردآویج مقتول شد برادر او شمگیر بن زیار به ری بود، لشکر ری بدو بیعت کردند» (ابن اسفندیار،1366: 295)= او وشمگیر بن زیار

ج)فاصله گذاری

1_ فاصله‌گذاری

«و تصانیف او آنچه مشهورتر است: کتاب المسترشد، کتاب حذ و النّعل بالنّعل» (ابن اسفندیار،1366: 150) = حذو النعل...

«و ثبوا عن قبور هم از ننگ» (ابن اسفندیار،1366: 152) = وثبوا: برخاستند- برجستند.

- «و هارون ساعت بعد ساعت تحفه می فرستاد تا قرب نماز شام و ابور کّاز اعمی به جهت جعفر این ابیات به سرود می گفت» (ابن اسفندیار،1366: 191) = ابو رکّاز

2_ عدم فاصله گذاری مناسب

«به عهد خلافت متوکل با صفرید وبؤس حال به سامّره شد»(ابن اسفندیار،1366: 150)= صفر ید(تهی دستی) و بؤس حال(بدبختی).

«جواب دادند که کیوس آب و بال به غربال می‌پیماید»(ابن اسفندیار،1366: 168) = وبال

«اصفهبد فرّخان بفرمود تانانها کنند به رسم طبرستان» (ابن اسفندیار،1366: 157)= تا نانها

« شهنشاه موبدان را گفت در رأی ما نبود که نام شاهی بر هیچ آفریده نهیم در ممالک پدران خویش الاّ آن است که قابوس پناه به ما کرد، نورایی پیدا آمد» (ابن اسفندیار،1366: 18) = نو رأیی

«پدر گفت چرا دختر تو را به بنو اعمام نمی‌دهی و به اکفا گفت تنگدستی مانع این است»(ابن اسفندیار،1366: 202) =دخترت را

سقوط بخشی از جمله

الف)نثر

_ ضمیر متصل فاعلی «م» در این مکالمه که آن را به شکل گفتگو مرتب کرده ایم افتاده است:

«- گفت یا علی بن الحسین من تو را اندوهگین می بینم. اگر برای رزق دنیاست ضامن خدای است، بِرّ و فاجر را می‌رساند.

 - گفتم نه اندوه من ازین نیست که می‌دانم چنین است،

-گفت  پس برای آخرت اندوه میخوری و آن وعده حق است از پادشاه قادر قاهر،

- گفت]=گفتم[ نه برای این نیست دانم که حق با تو است» (ابن اسفندیار،1366: 53).

_ در این بند یا حرف شرط «اگر» زاید است یا بخشی از جمله در حکم جواب شرط ساقط شده است:« حمایت ایشان تا به غایتی بود که اگر فرزندان خلفا و ملوک و امرا از بیم گناه پناه بدیشان کردندی طمع آن که تمنّای بازخواست کنند منحسم مانده بود مثلاً اگر قرناً بعد قرن چون حرب بَسوس 29 با خصمان قوی و دشمنان غالب به جدال و قتال و جواب و سؤال رسیدی» (ابن اسفندیار،1366: 107)

ب)نظم

ز دست ناخوش آن‌کس رهاندم کان دم
 

 

به دست من خوشگوار دهد
                (ابن اسفندیار،1366: 121)

= می صافیّ

این باون وزنه که دقیقی گت (گفت):

 

لی تلی لی تناتنا اؤ»
                (ابن اسفندیار،1366: 155)

=تناتنانا او

سهو در اعلام

الف) اعلام اشخاص

اغلاط مطبعی

«معتصم درین سال خادمی را از کبار درگاه پیش اصفهبد قاربن شهریار ملک الجبال فرستاد» (ابن اسفندیار،1366: 222) = قارن بن شهریار

«بوالحسن بسیار کس را که با او بودند پنهان فریفته بود چون لیشام بن وردان و ابومنصور مهد بن مخیس را تا او را بکشند» (ابن اسفندیار،1366: 250)= مهدی بن مخیس به تصریح خود متن در همان صفحه.

« وشگیر لشکر آنجا برد» (ابن اسفندیار،1366: 299)= وشمگیر

« و ابن و رّام دختر او را نکاح کرد» (ابن اسفندیار،1366: 150) =ابن ورّام

اغلاط خوانشی

«و قرار نهاد بر آن که آمل ماکان را باشد تعرّض دیگر ولایت نکند، واکوشی ترک به ری ظلم‌ها کرده بود و اسفار او را بخواست کشت. از ری بگریخت با قم شد، اسفار مردآویج بن زیار را به تاختن به قم فرستاد.واکوشی خبر یافته بود و گریخته» (ابن اسفندیار،1366: 293).صورت صحیح «واکوشی»،«و آگوشی» است با توجه به آنچه در کتاب تاریخ طبرستان و رویان و مازندران آمده است:«آگوش، نام ترک نایب اسفار در ری بود.ظلم و تعدی زیاد با خلایق نموده بود.اسفار قصد او کرد و آگوش فرار نمود و به قم رفت» (مرعشی، 1345: 70).«آگوش» تلفظ دیگری از «آغوش» است که نام غلامان ترک نیز بوده و در بوستان سعدی به آن اشاره شده است:

«مگر نیک ‌بختت  فراموش شد

 

چو دستت در آغوش آغوش شد؟»
                      (سعدی، 1384: 346)

در ص 182 دو بار از شخصی به نام «یسری بن عبدالله» نام برده شده در حالی که در صفحه قبل آن را به صورت «السری بن عبدالله» ذکر کرده است. صورت صحیح نیز همین شکل اخیر است که در کتاب «الأخبار الموفقیات» تالیف ابوعبدالله زبیر بن بکار (ص 432- 431) حکایتی از او و ابن هرمه نقل شده است اما مصحح در غلطنامه که در چاپ نخست این کتاب آورده «الیسری» را صورت صحیح دانسته است.

ب) اعلام جغرافیایی

«دَعْهَا وَ عُدَّ قَاصِداً دِینارَ زَارِی رَائِداً

 

لِقَصْدِهَا مُجَاهِداً وَ سِرْ وَ أَنْتَ شَاکرُ»
                (ابن اسفندیار،1366: 126)

متاسفانه واژه «دینار زاری» از لغت نامه فوت شده است.با توجه به قراین درون متنی و ذکر اسامی امکنه در طول قصیده مذکور، این کلمه باید به صورت یک اسم خاص به کار رفته باشد.در صفحه 156 همین کتاب در «ذکر حکومت و شاهنشاهی باو در طبرستان» جمله ای آمده که فرض اولیۀ ما را تقویت می کند: «اول کسی که بر طبرستان راه لاکش پدید کرد از پریم تا ساری و از ساری تا گرگان و دینار جاری اصفهبد شروین بود». پس این واژه به صورت «دینارزاری» یا «دینارجاری» صحیح بوده و اسم مکانی در نواحی گرگان است.البته تغیر «ز» به «ج» نیز در لهجه ها و برخی کلمات زبان فارسی مشهود و معمول است مانند «سوج= سوز» یا «روج= روز». این سخن مولف آنندراج نیز موید سخن ماست: «در لغت تبری و دری جیم با زاء تبدیل  می یابد و رازی  را که  منسوب  به  شهر ری  است  راجی  گویند» (به نقل از دهخدا، 1384: ذیل روج).

 

جملات مبهم و مجهول

-«شاهدی دیگر بر فضل او آن است که به استدعای اصطرلاب کری 30 عمل حرّانی و دیگری بسیط عمل خجندی و ذات الحلق 31 صفت بوقی و آلات این جمله نبشته می‌نویسد به خطّ خویش» (ابن اسفندیار،1366: 144)

-«کیف حازها الأمیر الجلیل حتیّ صارت فی حیّز المعجز، وواهاً لهده المناقب کیف جمعاً شمس المعالی حتّی عدّ فی حدّ المعموز» (ابن اسفندیار،1366: 166).

-« و هم بر فور گردن فیروزشاه زده و بمد این او را نایبی بود» (ابن اسفندیار،1366: 151). آیا «به مدد» منظور بوده است؟

-«اصفهبد بفرمود تا از ساری به تمیشه دار انجن کنند چنان که سوار نتوان گذشت» (ابن اسفندیار،1366: 163)  

_ «حسن فیروزان به قلعه خویش بنشست و باسب چین دارانجن بکرد و مردم فرو نشاند به موضعی که دولادار گویند»32 (ابن اسفندیار،1366: 299).

-«فرمود گردن زنند. گفت مرا امان دهد تا به جای بوم دانی کنم» (ابن اسفندیار،1366: 187).

-«بُدّلْتُ مِنْ نَغَماتٍ بِالْمِیاَنِ حرن [کذا؟]

 

فِی الْاُذْنِ مِنَّی إِعْوَالاً بِجُرْجَانِ»
                (ابن اسفندیار،1366: 242)

این بیت از زبان سلیمان بن عبدالله طاهر در حسرت مواضع و سرای خویش «المیان» بعد از شکستش از سید حسن زید سروده شده است.با توجه به این مقدمه و با توجه به محتوای ابیات پیشین این بیت و با توجه به واژه اعوال در مصراع دوم «به معنی به آواز بلند گریستن و نالیدن»، آیا در مصراع  اول «حَزَن» درست نیست؟«الحُزْن‏ و الحَزَن‏» هر دو به یک معنی به کار رفته اند (رک. فراهیدی، 1410: ‏3 /160).

 

 

 

نتیجه

تاریخ طبرستان با تمامی اهمیت و داشتن مطالب متنوع در زمینه های ادب، لغت،حکایت، نظم و نثر عربی و فارسی،تاریخ ادب محلی و ملی، تاریخ ملی و محلی، جغرافیای منطقه و بسیاری از مطالب دیگر، متاسفانه چنان که باید و شاید مورد توجه محققان قرار نگرفته است. تصحیح عباس اقبال آشتیانی نیز که در سال 1320 متناسب با امکانات آن روزگار صورت گرفته، ارضاکنندۀ نگاه منتقدانه و پرسشگر دانش پژوهان امروز نیست. زیرا:

  • اغلاط زیادی ناشی از بدخوانی، شتاب زدگی، مطبعه و چاپ در آن راه یافته است.
  • اشکالات زیادی به دلیل کاستی و نقص نسخه ها در آن مشاهده می شود که نیازمند بازنگری مجدد است.
  • احتمالاً نسخه های جدیدی از این کتاب فهرست شده باشند که ضرورت تصحیح را موکّد می کند. 33
  • هدف عمده مصحح محترم در سال 1320 چاپ این کتاب ارزشمند بوده و او به خواسته خود نایل شده اما هدف محققان امروز دست کم نزدیک ساختن مخاطب به نزدیک ترین متن مولف است.
  • وجود حتی یک غلط مطبعی ممکن است خواننده را در دیگر حقایق تاریخی و جغرافیایی دچار تردید سازد. باید به این نکته توجه کرد هر چقدر یک واژه پیچیده تر و دشوارتر می شود احتمال تحریف و تصحیف در ضبط آن بالا می رود؛ متاسفانه در این تصحیح از این موارد کم نیست.
  • اعلام جغرافیایی،تاریخی،رجال و... نیاز به بازنگری و دقت دارد.

با توجه به نکات فوق،ضرورت تصحیح مجدد این اثر نفیس و پر محتوا با استفاده از نسخ برجای مانده روشن و مبرهن می گردد.امید است پژوهشگری دقیق به این کار همت ورزد.

 

پی‌نوشت‌ها

1- برای اطلاع بیشتر در زمینه این کتاب مراجعه کنید به مقالات زیر:

2- جمال زاده، سید محمدعلی.(1290). یک نامه از عهد ساسانیان: نامه تنسر، کاوه؛ شماره 46.

3- پرگاری، صالح.(1380). تاریخ طبرستان و نامه ای از عهد ساسانیان، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا؛ ش 47-.46

4-  جلیلیان، شهرام.( 1387). شاه گزینی در دوره ساسانیان، فرآیند شاه گزینی در نامه تنسر به گشنسب؛ تاریخ ایران، ش 59.

5-  به عنوان مثال در این جمله از اسرار التوحید که در معنایی نزدیک به کاربرد مورد نظر ما به کار رفته است:«و درویشان در راه حسن را معارضه می کردند که ما را چیزی خوردنی ده». شفیعی کدکنی در تعلیقات آن را به معنی «جدال رویاروی» آورده است (محمد بن منور، 1389: 1/ 142).

6- وادیی است در طایف (رک. دهخدا، 1384 و حمدی، 1411: ذیل وج)

7- این بیت در برخی منابع از جمله عیون الاخبار (1/ 152) با اندک تفاوتی آمده است.

8- فواتر جمع مکسر فاتر در کاربرد «طَرْف فاتر» به معنی «چشمی است که حدّت نظر نداشته باشد». رک. اقرب الموارد و دیگر معاجم. ما در متن آن را «خمار» معنا کردیم.

9- به دلیل ضرورت وزن در متن «لحظها».

10- اعراب گذاری از نگارنده است.

11- ناگفته نماند که این کتاب در سال 593 هـ.ق توسط موفق بن طاهر الخوارزمی، با نام نواهای نمکین به زبان فارسی ترجمه شده است.ترجمه کتاب در زمان حیات مولف نشانگر اهمیت و شیوع آن بوده و بعید نیست که یکی از آبشخورها و منابع ادب عرب برای ابن اسفندیار بوده باشد.اینک ترجمه این دو بیت از آن کتاب:

راه‏هاى راستى بر نیک‏فراخى آن گویى که پیش مردم بسته و استوار کرده است.

مى‏رود به‏سوى بدى چو اسب تیزرو در تک و پاى وى از کوشش‏هاى نیک پابند است.

12- ناگفته نماند که این دو بیت از قصیده ای است که مصحح در پاورقی ص 95 متذکر شده که در مدح محمد بن زید داعی است در حالی که از این 18 بیت، تنها  پنج بیت نخست در ذکر منقبت محمد بن زید و مابقی ابیات در ذکر معجزات و بزرگواری های حضرت محمد مصطفی صلوات الله علیه است.

13- صُدُورٌ مِنَ الدَّیبَاجِ نُمِّقَ وَ شْیُهَا           وُصِلْنَ بِأَطْوَاقِ اللُّجَیْنِ السّوَاذِجِ

14- در ناسپاسی‌اش را کوفت و امر بغرنجش را گسترش داد. دامش را در پناهش پهن کرد و دام های سرکشی‌اش را [به سوی آن]حمل کرد و با قدرتش آن را گستراند و با فریبش ما را شکار کرد و با مکرش ما را اسیر ساخت.

15- در متن چاپی اعراب برخی واژگان بیت متفاوت آمده است از جمله: لاَ اَقْبَلُ التِبَر- اَحْضُرُ.

16- در حاشیه همان صفحه آمده: «کذا در جمیع نسخ (؟)».

17- در سوره طه آیه 88 به این صورت آمده است:«فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوَارٌ » پس براى آنان پیکر گوساله‏اى که صدایى داشت بیرون آورد».

18- در متن به همین صورت آمده  است اما طبق همین تفسیر باید «خوارزم» باشد.

19- در حاشیه همان صفحه آمده است: «کذا در جمیع نسخ (؟)».

20- ذکر یک نمونه کاربرد تاریخی این واژه خالی از فایده نیست:«شیخ مرا گفت:ای حسن برو به چهار سوی کرمانیان، اند کاک پزی است آنجا... ده من کاک بستان» (محمد بن منور، 1389 :71).

21- معرب «گشنسب» و نام پادشاه طبرستان است که تنسر هیربدان هیربد روزگار اردشیر بابکان نامه ای بدو نوشت و ترجمه  فارسی آن نامه اکنون در دست است (دهخدا، 1384: ذیل جشنسف).

22- در لغت نامه «ونداامید» ضبط شده و آورده شده است: «ابن شهریار از حکمرانان رویان رستمدار سلسله بادوسبان ملوک طبرستان  (209-177 هـ .ق)». متاسفانه منبع آن ذکر نشده و «ونداد امید»نیز ضبط نشده است.

23- به معنی «گریبان گرفتن و کشیدن در خصومت» و همچنین «دو دلی و تحیّر» است.(رک. دهخدا، 1384: ذیل تلبیب).ظاهراً این واژه تحریف شده و در اصل واژه ای دیگر بوده از قبیل تلبیس و ... که با «تعبیت و خدع» نیز تناسب داشته است.

24- آرایش جنگی (دهخدا، 1384: ذیل تعبیت).

25- نشانه تیر که بلند برآرند به نیزه یا بر چوبی (دهخدا، 1384: ذیل برجاس).

26- «وَ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِیمَ بِالْبُشْرَى قَالُوا سَلاَماً قَالَ سَلاَمٌ» ﴿هود، 69﴾

27- محنک:آزموده،کسی و یا چیزی که کارآزموده می کند.محکِّک: نیک خارنده (دهخدا، 1384: ذیل محنک و محکک).

28- ظاهرا «خرد و حصافت» صحیح است که عطف و معطوف متواتر در کتب نثر مصنوع از جمله کلیله و دمنه است.

29- این ضبط لغت نامه است و در توضیح آن آمده است:« لقب برادر انوشیروان که حاکم طبرستان بوده است و صاحب مجمل  التواریخ  گوید: او را [انوشیروان را ] فدشخوارگر شاه گفتندی به روزگار پدرش زیرا که او پادشاه طبرستان بود و فدشخوار نام  کوه و دشت باشد». بهار در حاشیه  می‌نویسد: «جایی دیده نشد که انوشیروان پادشاه طبرستان و پدشخوارگر باشد و برادرش این لقب را داشته است» (دهخدا، 1384: ذیل فدشخوارگر؛ به نقل از مجمل التواریخ، 36).

30- البته ممکن است برخی خرده بگیرند که می شود آن را به صورت بدل و مبدل منه یعنی به صورت «ظلم، ظلم اولین و آخرین» خواند.این فرضیه مشکوک است چون این نوع تکرارهای زاید نمونه های زیادی در این تصحیح دارد از جمله  «قریحه قریحه» که به آن پرداخته شد.

31- اصطلاح تشریح، نسج که موجب پیوند و اتصال عظام به همدیگر است و احشا را نگاهداری می کند (دهخدا، 1384: ذیل رباط).

32- «نام زنی از عرب که به واسطه او جنگ عظیم میان دو قبیله واقع  شد و از این  جهت در شآمت  ضرب المثل  گشت و گویند: هذا اشام من حرب بسوس( دهخدا، 1384: ذیل بسوس).

33- اصطرلاب الکَرَی، یکی از اقسام اصطرلاب است، ذات الحلق (دهخدا، 1384: ذیل اصطرلاب کری).

34- حلقه های متداخله ای است که علمای هیئات کواکب را بدان رصد کنند (دهخدا، 1384: ذیل ذات الحلق).

35- احتمالاً روشی دفاعی در برابر هجوم دشمنان بوده چون در این کتاب چندین بار از حملات غافلگیر کننده دشمن سخن به میان آمده است. با ایجاد سدّ و مانع از قبیل مسدود کردن راه‌ها و محو کردن مزارع و علوفه جات و ... مانع ورود دشمن می‌شده‌اند. در اینجا نیز احتمالاً «دار» به معنی «درخت و تنه های تراشیده آن» و «انجن یا انجیدن» به معنی «خرد کردن» است که در برخی از لهجه ها مانند لهجه تاتی و کردی و کرمانی بازمانده آن «انجین – بنجین» به معنی «خرد خرد کردن» به کار می‌رود. این لغت نیز در لغت نامه نیامده اما واژه دارافزین (دارآفرین، دارابزین= محجر) به معنی نرده و حایل، شباهتی معنایی و صوری با واژه مذکور دارد.

36- در فهرست دستنوشته های ایران که در سال 1389 به اهتمام مصطفی درایتی و انتشارات مجلس منتشر شده نه تنها اثری از نسخه تازه متعلق به قبل از سال 1000 مشاهده نشد بلکه نسخه اساس این چاپ به تاریخ 978 هـ.ق نیز در این فهرست ذکر نشده است. تعداد نسخه های متاخر بعد از تاریخ مذکور بسیار است.

منابع

کتاب

1- قرآن کریم.

2- ابن اسفندیار، بهاءالدین محمد بن حسن.(1366). تاریخ طبرستان، تصحیح عباس اقبال آشتیانی، تهران: کلاله خاور.

ابن منظور، محمد بن مکرم.(1407). لسان العرب، بیروت: دارالفکر.

3- احمد بن فارس.(1404). معجم مقاییس اللغة، عبدالسلام محمد هارون، قم: مکتب الاعلام الاسلامی.

4- اسماعیل بن عبّاد،الصاحب.(1414). المحیط فی اللغة، به کوشش محمدحسن‏ آل یاسین، بیروت:‏ عالم الکتب‏.

5- بستانى، فواد افرام.(1375). فرهنگ ابجدی، تهران: اسلامی.

6- بغدادی، عبدالقادر بن عمر.(1418). خزانة الأدب و لب لباب لسان العرب، به سعی محمد نبیل طریفی، بیروت: دارالکتب العلمیة.

7- ثعالبی، ابو منصور . (1427ق). الظرائف و اللطائف، به کوشش ناصر محمدی محمد جاد، قاهره: دارالکتب و الوثایق.

8- ------------ .(1376). ثمار القلوب فی المضاف و المنسوب، ترجمه رضا انزابى نژاد، مشهد: دانشگاه فردوسی مشهد.

9- حافظ، شمس‌الدین محمد.(1383). دیوان، تهران: شرکت انتشارات احیاء کتاب.

10- حموى، یاقوت بن عبدالله.(1411). معجم البلدان، بیروت: دارالکتب العلمیة.

11- خاقانی، افضل الدین بدیل.(1382). دیوان، به اهتمام ضیاءالدین سجادی، تهران: زوار.

12- دمیری، کمال الدین محمد.(1424 ق). حیاة الحیوان الکبرى، به کوشش احمد حسن بسج، بیروت: دارالکتب العلمیة.

13- دهخدا،علی اکبر.(1384). لغت نامه، تهران: موسسه لغت نامه دهخدا،انتشارات و چاپ دانشگاه تهران.

14- راغب اصفهانى، حسین بن محمد.(1374). مفردات الفاظ قرآن، ترجمه غلامرضا خسروی حسینی، تهران: مرتضوی.

15- زبیر بن بکار،ابوعبدالله(1386). الأخبار الموفقیات‏، ترجمه اصغر قائدان،‏ تهران: شرکت چاپ و نشر بین الملل.

16- زمخشرى، محمود بن عمر.(1386).‏‏‏ مقدمة الأدب،‏ تهران: موسسه مطالعات اسلامی دانشگاه تهران.

17- سعدی، مشرف الدین.(١٣۵۶). شرح بوستان، به کوشش محمد خزایلی، تهران: جاویدان.

18- طرائفی،قاسم بن حسین بن محمد.(1382ش). بدائع الملح(نواهای نمکین)، ترجمه موفق بن طاهر الخوارزمی، به کوشش مصطفی اولیایی، تهران: میراث مکتوب.

19- فراهیدى،‏خلیل بن احمد.(1410). کتاب العین، به کوشش مخزومی و سامرائی، قم: هجرت.

20- زبیدى، محمد بن محمد.(1414 ق). تاج العروس من جواهر القاموس، به کوشش علی شیری، بیروت: دارالفکر.

21- مرعشی،میرسید ظهیرالدین.(1345). تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، به کوشش محمد حسین تسبیحی، تهران: موسسه مطبوعاتی شرق.

22- مستوفی،حمدالله.(1387). تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوائی، تهران: امیرکبیر.

23- مولوی، جلال‌ الدین محمد.(١٣٧٨). شرح جامع مثنوی معنوی، کریم زمانی، تهران: اطلاعات.

24- میهنی، محمد بن منور.(1389). اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، به کوشش محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران: آگاه.

25- نویری، شهاب الدین احمد.(1423 ق). نهایه الأرب فی فنون الأدب، قاهره: دارالکتب و الوثائق القومیة.

 

مقاله

1- برادر شاد، فرهاد.(1387).نامه تنسر، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا؛ ش 128: 39-38.

2- تجلیل،  جلیل. (1349). بررسی و نقدی در تاریخ طبرستان، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز، ش 94: 185-168.