همایون نامه زجاجی و شاهنامه

نویسنده

دانشگاه پیام نور اورمیه

چکیده

همایون نامه منظومه ای به بحر متقارب و در حدودِ شصت هزار بیت است که سَراینده ای به نام زَجّاجی آن را در سدۀ هفتم سروده. موضوع این اثر با ولادت پیامبر (ص) و رویدادهای صدر اسلام آغاز می شود و با گزارش تاریخ اسلام و ایران تا روزگار ارسلان بن طغرل سلجوقی – البتّه با افتادگی هایی در روندِ روایتِ حوادث- ادامه می یابد. این منظومه دو بخش دارد و تنها نسخۀ فعلاً شناخته شده از نیمۀ دوم آن ناقص است و ابیات در پایان ناتمام مانده. همایون نامه به رغم قدمت و حجم آن از منظومه های نسبتاً ناشناخته و کمتر توجّه شدۀ ادب فارسی است و در این مقاله موضوع توجّهاتِ آن به فردوسی و انواعِ تأثّراتش از شاهنامه- که الگوی ادبیِ این اثر و همۀ منظومه های هم وزنِ آن پس از سدۀ چهارم است- در سه بخشِ: 1.فردوسی و شاهنامه در همایون نامه 2. نامها و داستانهای شاهنامه/ شاهنامه ای در همایون نامه 3. تأثّر و تقلید زَجّاجی از سبک فردوسی، بررسی و با ذکر و تحلیلِ شواهد گوناگون نشان داده شده که زجّاجی آشناییِ دقیقی با زبان و محتوای حماسۀ ملّی ایران داشته و با وجودِ نقد شخصیّتها و داستانهای پیش از اسلام (مغانۀ) آن و دعوت مخاطبانش به توجّه به اخبار دینی و مذهبی به جای آنها، به ادبیّت سخن فردوسی معترف و معتقد بوده و بسیار ازآن متأثّر شده است.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

Homâyun-nâme and Shâhnâme

نویسنده [English]

  • Sajjad Aydenloo
payame noor university of Urmiyye
چکیده [English]

Homâyun-nâme is a verses in motagâreb meter with nearly sixty thousands couplets. This verses has been versified by a poet by the name of Zajjâji in seventh century. Subject of this verses is started by prophet of Islam and events of beginning of Islam and continue with narration of Islam and Iran ś history to age of Arsalân son of Togrol. Homâyun- name has two parts and manuscript of its second part is incomplete. Zajjâj ś verses, in spite of its oldness and detailed account, less has considered. In this paper we study attentions of Zajjâji to Ferdowsi and his extractions from Shâhnâme in three subjects/ parts: 1. Ferdowsi and Shâhnâme in Homâyun- name 2.names and stories of Shâhnâme in Homâyun-nâme 3.Zajjâji ś imitation from Ferdowsi ś style.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Homâyun
  • Homâyun-nâme
  • nâme
  • Zajjâji
  • Shâhnâme
  • Ferdowsi
  • Criticism of Shâhnâme
  • Extraction and Imitation

مقدّمه

حکیم زجّاجی سَرایندۀ سدۀ هفتم و منظومۀ بلندِ دینی- تاریخیِ او، همایون نامه، ظاهراً از گمنامان و ناشناخته های تذکره ها و متون ادبیِ گذشته است و به رغم حجم و تفصیل اثرش گویا در تذکره های معروفِ فارسی یادی از او و همایون نامه اش نیست. تا جایی که نگارنده بررسی کرده نخستین بار در برخی کار ها و تحقیقات معاصران به صورت کلّی و کوتاه از این شاعر و متنِ مهم نام رفته است (از جمله، ر.ک. آقا بزرگ، 1403: 25/241؛ استوری،1362: 2/777 و 453؛ حبیبی،1331: 559-554؛ خیّام پور،1368: 1/411؛ دهخدا،1377: ذیل «زجّاجی»؛ منزوی،1353: 6/ 4546). غیر از مقالۀ مذکور از عبدالحیّ حبیبی و گفتار دیگری از مصحّح همایون نامه (ر.ک. پیرنیا،1375: 80-65)، پس از تصحیح و چاپ این اثر (بخش دوم در سال 1383 و بخش نخست در سال 1390) بود که در یکی دو جا- و باز غالباً کوتاه- به منظومۀ همایون نامه توجّه شد.1 این گمنامی و کم توجّهی موجب شده است که حتّی در کتاب ها و مداخلی که در سالیان اخیر دربارۀ تاریخ ادبیّات فارسی و منظومه های پیروِ شاهنامه نوشته شده، زجّاجی و همایون نامه فراموش شود.

همایون نامه منظومۀ مفصّلی به بحر متقارب است که ظاهراً در حدود شصت هزار بیت دارد2 (ر.ک. حبیبی،1331: 554) و موضوع آن با گزارش ولادت پیامبر اکرم(ص) و رویدادهای صدر اسلام آغاز می شود و تا وفات حضرت محمّد(ص) ادامه می یابد. این بخش مربوط به نیمۀ نخست منظومه است و نیمۀ دوم در یگانه نسخۀ فعلاً شناخته شدۀ متن با حوادث تاریخ اسلام در روزگار عبدالملک بن مروان و حجّاج و... آغاز می شود که دنبالۀ موضوعی- منطقیِ  نیمۀ نخست نیست و در آغازِ آن افتادگی هایی هست. این نیمه با روایتِ برخی اخبار خلفای اموی و عبّاسی ادامه می‌یابد و بعد به تاریخ ایران از پادشاهیِ گیومرث تا نبرد ارسلان بن طغرل سلجوقی با برادرش محمّد می پردازد و به صورت ناتمام به پایان می رسد. دانسته نیست که ناقص رها شدنِ منظومه به سببِ درگذشتِ زجّاجی است و یا این که در تنها دست نویسِ موجود از این نیمه- که البتّه متأخّر و کتابتِ  سالِ (1092 ﻫ .ق.) است (در این باره، ر.ک. حبیبی،1331: 555-554؛ زجّاجی،1383: 16-15 مقدّمه)- آغاز و پایان افتادگی دارد یا نه.

در هر حال این اثر به لحاظ موضوعی از منظومه های دینی و تاریخیِ پیرو شاهنامه است و در متنِ ابیاتِ آن اشارۀ آشکاری به نامش وجود ندارد ولیکن در سرعنوان/ سرنویسِ یکی از بخش های نیمۀ نخستِ آن در نسخۀ متن، «همایون نامه» نامیده شده است (ر.ک. زجّاجی،1390: 21) و خودِ زجّاجی هم در بیتی گفته است:

بگویم من این نامۀ بی همال

 

چو نامش همایون گرفتم به فال
              (زجاجی، 1390: هفده مقدّمه)

بر این اساس این منظومه در فهرست ها و کتاب شناسی های معدودی که از آن یاد کرده اند و نیز متنِ مصحَّحِ اثر، «همایون نامه» خوانده شده است. همان گونه که نگارنده در جای دیگر احتمال داده شاید «همایون نامه» نامیده شدن این منظومه به احترام و مبارکیِ موضوعِ بخشِ اوّلِ آن باشد که سرگذشت رسول اسلام(ص) و آراسته به نام همایون ایشان است (ر.ک: آیدنلو،1392: 57).

تاریخ آغاز و پایان نظم همایون نامه دقیقاً معلوم نیست امّا زجّاجی در یک جا از پنجاه و هشت سالگی خویش سخن گفته است که اگر سال تولّد وی احتمالاً  (608 ﻫ .ق.) باشد نشان می دهد در حدود سال (666 ﻫ .ق) مشغول کار نظم کتاب بوده و چون در جاهای دیگر به شصت و هفت و شصت و هشت سالگی خود هم اشاره کرده می توان گفت این کار ده سال بعد از آن (سال های 676 و 675 ﻫ .ق.) نیز ادامه داشته است (ر.ک. زجّاجی،1383: 26-25 مقدّمه؛ زجاجی، 1390: بیست و شش مقدّمه). زجّاجی در بیتی در نیمۀ نخستِ منظومه گفته که بیش از بیست سال است که سرگرم سرایش آن است (ر.ک. زجاجی، 1390: بیست و هفت مقدّمه) و این با در نظر داشتنِ حجمِ متن پذیرفتنی است.

فعلاً تنها منبع بعضی آگاهی های اندک دربارۀ سرگذشت و احوالِ ناظمِ همایون نامه اشارات موجود در منظومه است. مطابق با این گفته ها زجّاجی در سال (608 ﻫ .ق.) زاده شده و در (697 ﻫ .ق.) هنوز زنده بوده است. تخلّص «زجّاجی» به دلیل شغل شیشه گری وی انتخاب شده که دنبالۀ پیشۀ پدرش بوده و کنیه اش ابونصر و صاحب پسری به نام سلیم نیز بوده است. او خواجه شمس الدین محمّد جوینی و صدرالدین زنجانی را مدح کرده و در ایّام کهنسالی (پس از 67 سالگی) در مزار چرنداب تبریز خلوت گزیده است. از اقامت زجّاجی در تبریز به یقین نمی توان گفت که او زاده و اهل این شهر نیز بوده یا این که در اواخر عمر به آنجا رفته است. وی در روزگار پیری و گوشه نشینی تنگدست و پریشان حال بوده است و از این روی همسر و یارانش به او بی توجّه شده بودند (ر.ک. زجّاجی،1383: 28-16 مقدّمه؛ زجاجی،1390: بیست و سه، بیست و چهار و سی و یک مقدّمه). از حکیم زجّاجی در تاریخ جهانگشای جوینی هم یاد شده است (ر.ک. جوینی،1388: 2/202) و در فرهنگ جهانگیری ابیاتی از همایون نامه اش به عنوان شاهد برخی لغات آمده است (ر.ک. زجّاجی،1383: 17-16 مقدّمه).

اگر شمار ابیات همایون نامه حدود شصت هزار بیت باشد این اثر را بعد از ظفرنامۀ حمدالله مستوفی (75 هزار بیت) باید بلندترین منظومۀ دینی- تاریخیِ پس از شاهنامه و پیرو آن دانست که تا امروز شناخته و چاپ شده است. البتّه همان گونه که گذشت این متن به رغم تفصیل و قدمت آن چندان شناخته شده نبوده و هنوز هم نیست و تصحیح و چاپ دو مجلّد آن نیز با فاصله صورت گرفته است؛ بدین معنی که نخست نیمۀ دوم آن در سال 1383 و هفت سال بعد نیمۀ نخستش در سال 1390 منتشر شده است. با این حال این منظومۀ طولانی و قدیمی از جنبه های مختلف نیازمند تحقیق و رسیدگی است و نگارنده در این مقاله به یکی از این ابعاد/ موضوعات یعنی چگونگی توجّه زجّاجی به فردوسی و شاهنامه خواهد پرداخت. نظر به جایگاه تابناک شاهنامه در تاریخ فرهنگ و ادب ایران و سنّتِ تقلیدها و تأثّرات گوناگون از آن در ادب حماسیِ پس از فردوسی (منظومه های پهلوانی، دینی- مذهبی و تاریخی) فرض و انتظار بر این است که در متن حجیمی مانند همایون نامه هم- که مفصّل تر از خود شاهنامه است- اشارات و توجّهات متنوّعی به فردوسی و شاهنامه و تأثیرپذیری های متعددی از آن یافته شود که این گونه نیز هست.

 

1. فردوسی و شاهنامه در همایون نامه

زجّاجی به مناسبت های مختلف (از جمله تضمین مصراع یا بیتی از شاهنامه) نام فردوسی و شاهنامه را ذکر کرده و با صفات گوناگون، هنر سخنوری او و مقام والای حماسۀ ملّی ایران را ستوده و برای حکیم توس دعا کرده است:

مگر بهر او گفت طوسی نژاد

ز فردوسی آن کو هنرپرور است

چه خوش گفت فردوسی سِحرسنج

اگر بنگرد سوی این نامه شاه

اگر چند فردوسی بی نظیر
از این پادشاهان سخن گفته بود
کسی خوبتر زان نگوید سخن

چه خوش گفت فردوسی نامور

 

که در خلد با آفریننده باد
                                    (1/17/30)3

یکی بیت بشنو به جان درخور است
                                   (1/228/77)

نیابد کسی گنج، نابرده رنج
                                   (1/350/28)

رسد همسر شاهنامه به ماه
                                   (1/452/24)

ابوالقاسم آن نامدار خطیر
به الماس معنی گهر سُفته بود
از او نو شد اخبارهای کهن
                           (2/966/249-251)

حدیثی کزان سنگ شد جانور
                                 (2/1089/65)

او یک بار هم در توصیفِ برآمدن آفتاب، نام «فردوسی» را در کنار دو شاعر دیگر (ازرقی و انوری) به صورت ایهامی به کار برده و با آن بازی لفظی کرده است:

همی بود با خسرو خاوری
جهان گشت فردوسی از نور مهر

 

به زیر ازرقی چرخ را انوری
به آب زراندود روی سپهر
                                 (1/678/1 و2)

یک جا نیز موضوع بدعاقبتیِ خسرو پرویز را به شاهنامه ارجاع داده است که باید تفصیل روایت را در آنجا خواند:

دل نامداران ز خسرو بگشت

 

ز شهنامه برخوان تو آن سرگذشت
                                   (1/61/249)

در کنار این توجّه و احترام به فردوسی و شاهنامه، زجّاجی در ذیلِ سرعنوان «خبرِ آمدنِ آیت قتل و جهاد مومنان با مشرکان» چند بیت در پرهیز از خواندن روایات ملّی- پهلوانی ایران (اصطلاحاً داستان های شاهنامه ای) و دعوت به مطالعه و شنیدنِ اخبار مجاهدان دین اسلام آورده است. او داستان های رستم و زال را «هوس های خام» و مایۀ تیره دلی می خواند که علاقه و اقبال به آن ها «مُغی کردن» است:

الا ای سخنگوی با فرّ و هوش
ز دستان برو دست کوتاه کن
ز عثمان سخن گو ز رستم مگوی
از آن نامداران دین جوی کام
ز صدّیق کن سروری آشکار
ور از مردیِ حمزه رانی سخن
مگو بیش از رستم و زال و سام
مخوان آن کزان دیده خیره شود
مُغی کردی آن گاه وز تیره میغ
ز حیدر سخن به بود یا که گیو؟
بگویم ز عثمانِ با دین و داد
ز خالد بگویم نگویم ز سام
ز عدل عمر گویم ای کامیاب
بگویم ز  صدّیق یا از قباد؟
کسی کاین سران را کند آفرین

 

یکی جامۀ کامکاری بپوش
سوی مردی مرتضی راه کن
به چوگان ز خورشید بربای گوی
ز جنگ عمر گو نه از رزم سام
ز رستم چه گویی و اسفندیار
ز دستان نگویی و از تهمتن
مپز بیشتر زین هوس های خام
درون دلت نیز تیره شود
ببارد یقین بر سرت گرز و تیغ
کجا چون فرشته شود نرّه دیو؟
نگویم ز ضحّاکِ تازی نژاد
به دیر آیم از مسجد ای نیک نام
برت یا ز بیداد افراسیاب؟
جوابم بفرما مپیمای باد
نباشد به پانصد قرانش قرین
                (1/208-211/ گزیدۀ 1-73)

او در جای دیگر و پیش از گزارشِ «خبر غزوۀ ذی قرد» روایات دینی و مذهبیِ منظومۀ خویش را برتر و اصیل تر از داستان های یلانِ زرتشتیِ شاهنامه دانسته است که به دلیلِ آتش پرستی تباه شده اند:

در اینجا منوچهر و جمشید نیست
حکایت در این نامه از مصطفاست
نه از گرگسار است و اکوان دیو
ز گشتاسب و لهراسب [و اسفندیار]
کز آتش دل خویشتن سوختند
سرانجام آن قوم را زند سوخت

 

حکایت ز ناهید و خورشید نیست
ز صدّیق و فاروق وز مرتضاست
که بودند مردودِ کیهان خدیو
ز آتش پرستانِ آن روزگار
همه زند و وستا بیاموختند
در آن زن فرو مرد و فرزند سوخت
                     (1/691/ گزیدۀ 1-17)

بنابر همین تلقّی، زجّاجی آشکارا مخاطبانش را از خواندن داستان هفت خانِ شاهنامه و روایات پهلوانیِ رستم برحذر داشته است:

معینِ کلام خدا را بخوان

تو این نامۀ نام برده بخوان

ز من مردیِ نامور گوش کن

 

مخوان بعد از این قصّۀ هفت خوان
                                   (1/300/15)

چه گردی برِ رستم و هفت خوان
                                   (1/602/42)

ز رستم سخن ها فراموش کن
                                 (2/113/174)

چنان که ملاحظه می شود دیدگاه زجّاجی دربارۀ فردوسی و شاهنامه به نوعی دوگانه و متناقض است زیرا او از سویی هنرِ سخن سراییِ حکیم توس و ادبیّتِ مقامِ حماسۀ ملّی ایران را می ستاید و از طرفی دیگر بر داستان های مغانۀ شاهنامه خُرده می گیرد. این دیدگاهِ دوگانه برخاسته از  دو سنّتِ ادبی و اعتقادی در تاریخ فکری و فرهنگی ایران است؛ بدین صورت که در سنّت ادبیِ ایران از هزار سال پیش تا کنون فردوسی و شاهنامه جایگاه بسیار نمایان و انکارناپذیری دارند و تقریباً همگان به شکوهِ کلام و ارزش شاهکار فرزانۀ توس معترف بوده و هستند ولی از منظرِ عقیدتی (دینی و مذهبی) گاهی برخی ادبا و علما در مقاطعِ زمانیِ گوناگون، موضوع داستان های شاهنامه را به سببِ تعلّقِ آن ها به ایرانِ پیش از اسلام نکوهیده و از توجّه به آن ها پرهیز داده اند. همان گونه که نگارنده در جاهای دیگر نیز بحث کرده است، پیشینۀ مخالفت با روایات ملّی- پهلوانیِ ایران از  موضعِ دینی و ایجاد یا احساسِ تقابل میان این داستان ها با دین اسلام به عصر حضرت محمّد(ص) می رسد که استفادۀ یکی از  بزرگانِ کفّار به نام نضر بن حارثِ مکّی از داستان رستم و اسفندیار برای انصراف مردم از آیات قرآن و مواعظ پیامبر(ص) سبب نزول آیه ای در نکوهش این کار شد (ر.ک. آیدنلو،1390: 321؛ رستم نامه،1387: نه و دهِ مقدّمه). پس از نظم شاهنامه و مرجعیّتِ این اثر برای روایات- پهلوانیِ ایرانِ پیش از اسلام، شماری از ادبا و علما همین دیدگاهِ انتقادی و نکوهشی را دربارۀ اثر فردوسی پی گرفته و با ردّ محتوایِ مجوسانۀ شاهنامه، مسلمانان را به خواندن اخبار دینی و مذهبی و دلاوری های امام علی(ع)- به جای داستان‌های رستم- دعوت کرده اند. فعلاً کهن ترین سندِ این گونه نگاه در میان منظومه هایی که به لحاظ زبان و بیان مقلّد شاهنامه اند، علی نامۀ ربیع (سرودۀ 482 ﻫ .ق.) است که به صراحت گفته است:

به شهنامه خواندن مزن لاف تو
تو از رستم و طوس چندین مگوی
که مغ نامه خواندن نباشد هنر

 

نظر کن در آثارِ اَشراف تو
در این کویِ بیهوده گویان مپوی
علی نامه خواندن بود فخر و فر
          (ربیع،1389: 135/2979-2977)4

چنین تصوّری هرچند به صورت پراکنده و اندک در طول تاریخ فرهنگ و ادب ایران استمرار داشته است و علاوه بر همایون نامه (سدۀ هفتم) در دیگر متونِ پیش و پس از آن (حدّاقل تا عصر صفوی) شواهدی دارد (برای دیدن نمونه ها، ر.ک. آیدنلو،1390: 325-321؛ رستم نامه،1387: بیست و نهِ مقدّمه). جالب این که در بیشترِ این آثار همچون همایون نامه دیدگاه دوگانۀ ناظمان در کنار هم دیده می شود و آن ها ضمن نکوهشِ درونمایۀ داستان های شاهنامه از جایگاه ادبیِ این کتاب و صاحبش به تعظیم و احترامِ تمام یاد کرده اند.5

زجّاجی افزون بر نهی کردن مخاطبانِ مسلمانش از خواندن داستان های شاهنامه با وجود روایات دینی  و مذهبی، آن داستان ها را افسانه های برساخته و خردناپذیری معرّفی کرده که بودن و وقوعشان محال است:

خرد خود نگوید که اکوان دیو
زمین را ببرّد پرد بر هوا
به دریا درون چون کند مرد جنگ
یکی مرد با جوشن و خود و کبر
که دیده ست سیمرغ بر آشیان
چگونه دهد طفل را مرغ شیر
به رزم اندرون شاه مازندران
همان رستم زال چل چوبه تیر
به افسون شود پیش سیمرغ، زال
بر آتش نهد پرّ سیمرغ باز
ز رستم برآرد به منقار تیر
شود زخم رخش و تهمتن درست
به چوب گزش چون شود رهنمای
زند تیر بر چشم اسفندیار
به تنها رود رستمِ کامران
چنان پهلوانی غلامی نداشت

 

شکافد زمین و برآرد غریو
برِ اهل دانش نباشد روا
چگونه برآرد ز کام نهنگ
چگونه برآید ز دریا چو ابر
برش بچّگان همچو شیر ژیان
نباشد از این سان سخن دلپذیر
شود همچو یک پاره سنگ گران
خورد بگذرد زود از آن آبگیر
کند ماه را سِحر او در جوال
بیاید شود دیدۀ زال باز
وز آنجا رساند به گردون نفیر
بدان سان که آن هر دو بود از نخست
یکی مرغ مانند پرّان همای
ورا خون بریزد بر آن سبزه زار
ز زاول به سرحدّ مازندران
در آن ره ورا رطل و جامی نداشت
                              (1/210/33-48)

غیر از داستان های رستم و اکوان دیو، زادنِ زال، هفت خان رستم و نبرد رستم و اسفندیار، او ماردوشیِ ضحّاک را نیز باور ناپذیر دانسته است:

گمان کرد هر کس که آن هست مار
ورا مار افعی نهاده ست نام
خردمندِ فرزانه داند که مار
چنین گفت آن
نهادی بر آن عضوها مغزِ مرد

 

به شهنامه فردوسیِ نامدار
برایِ بزرگیِ آن خویشکام
نروید ز کتفِ شه کامکار
که ضحّاک باری شه سرکشان
مرا این سخن هیچ باور نکرد
                              (2/974/32-36)

سابقۀ توجّه به دور از خرد بودنِ برخی داستان ها و عناصرِ حماسی- اساطیریِ ایران و ضرورتِ تفسیر و تأویل آن ها به سال ها پیش از زجّاجی و حتّی قبل از خودِ فردوسی می رسد، منتها بیانِ ناظمِ همایون نامه به ویژه در نمونۀ نخست- در مقایسه با نگرش و تعبیرِ اغلبِ مآخذِ دیگر جنبۀ انتقادیِ تندتری دارد و این محتملاً ناشی  از تلقّی منفی او از روایات ملّی- پهلوانی و به منظورِ بیشتر فرو کاستنِ اهمیّتِ آن ها در برابر اخبارِ راست و درستِ دینی- مذهبی است. یکی از قدیمی ترین اشارات دربارۀ این موضوع- البتّه با نگاه نمادشناختی- تصریح مقدّمۀ شاهنامۀ ابومنصوری است که نوشته «و چیزها اندر این نامه بیابند که سهمگین نماید و این نیکوست چون مغز او بدانی و تو را درست گردد» (ر.ک. قزوینی،1362: 165). فردوسی نیز پیروِ این دیدگاه در دیباچۀ شاهنامه گفته است:

تو این را دروغ و فسانه مدان
از او هرچه اندر خورد با خرد

 

به یکسان رَوِشنِ زمانه مدان
دگر بر ره رمز معنی برد
    (فردوسی،1386 ب: 1/12/114-113)6

در البدء و التاریخ، کوش نامه و نزهت نامۀ علایی هم به معنای رمزی و تأویل داستان های سوار شدن تهمورث بر دیوان، شیر خوردنِ فریدون از گاو بَرمایه و گرفتاری هوم به دست افراسیاب اشاره شده است (به ترتیب، ر.ک. مقدسی،1374: 1/500؛ ایرانشان بن ابی الخیر،1377: 399-398/4682-4675؛ شهمردان بن ابی الخیر،1362: 343). از کهن ترین نوشته هایی که بر شگفتی های داستان های ایرانی بی توجّه به صبغۀ نمادین و تأویلیِ آنها ایراد گرفته- و از این نظر مشابهِ نظرگاهِ زجّاجی است- تاریخ یعقوبی (تألیفِ اواسطِ سدۀ سومِ هجری) است که می گوید: «پارسیان برای پادشاهان خود چیزهای بسیاری ادّعا می کنند که قابل قبول نیست، از قبیل فزونی در خلقت تا آنجا که برای یک نفر چندین دهان و چندین چشم و برای دیگری صورتی از مس و بر شانۀ دیگری دو مار که مغز سر مردان خوراک آن‌هاست باشد و همچنین زیادی عمر و دفع مرگ از مردم و مانند این ها از اموری که عقل آنها را نمی پذیرد» (یعقوبی،1362: 1/193). این تلقّی در سده هایِ پس از نظمِ همایون نامه هم وجود داشته و برای نمونه میرخواند در روضه الصفا (تألیفِ قرن نهم) موضوع رویین تنی اسفندیار را نادرست دانسته است «آنچه عجم گفته اند که تیغ و تیر بر اندام اسفندیار کارگر نبود و رستم به تعلیم سیمرغ تیر گزی بر چشم اسفندیار زد تا هلاک شد از قانون صواب دور است» (میرخواند،1380: 2/725).

زجّاجی در ضمنِ نگرشِ انتقادیِ خویش به داستان های شاهنامه آن ها را برساختۀ طبعِ خودِ فردوسی پنداشته است:

بدان گویم این تا بدانی درست
ز طبع خود آن داستان ها بساخت

 

که آن دانه ها جمله زان مرد رُست
به گردون گردان سرش برفراخت
                             (1/210/49 و50)

با توجّه به اِشرافِ دقیقِ صاحبِ همایون نامه بر زبان و درونمایۀ شاهنامه- که در ادامۀ مقاله شواهد آن را خواهیم دید- بسیار عجیب و پرسش برانگیز است که او چگونه اشارات متعدّدِ فردوسی به نقل داستان ها از منابعِ منثورِ خویش- خصوصاً تصریحِ دیباچۀ شاهنامه را در این باره- نادیده گرفته و با داوریِ کاملاً نادرست، این روایت ها را ساختۀ ذهن و خیالِ حکیم توس انگاشته است؟ شاید اصرار فراوان او بر کم اهمیّت جلوه دادنِ داستان های ملّی- پهلوانیِ ایران در مقابل گزارش های دینی موجبِ این تغافل و اجتهاد در برابر نص شده که به هر حال درخورِ تأمّل است و شدّتِ متعصّبانه/ افراطیِ نگاهِ عقیدتیِ این ناظم را به محتوای شاهنامه نشان می دهد.

زجّاجی در جایی که از معتزلی بودن یک قاضی سخن گفته، به استناد بیتی از دیباچۀ شاهنامه تلویحاً به اعتزالِ فردوسی نیز اشاره گونه ای کرده است:

بُدی بر سرِ مذهبِ اعتزال
ورا مذهب این بود بشنو شگفت
به بینندگان آفریننده را

 

سخن گفتی اندر حرام و حلال
که فردوسی نامبُردار گفت
نبینی مرنجان دو بیننده را
                            (1/1057/68-70)

قدیمی ترین منبعی که این بیت را دلیلِ معتزلی بودنِ  فردوسی آورده گزارش نظامی عروضی در چهار مقاله است که نوشته برخی پیرامونیانِ محمود غزنوی بیت مذکور را گواه اعتزالِ  شاعر دانسته اند (ر.ک. نظامی عروضی،1383: 78). احتمالاً مأخذِ اشاره و توجّهِ زجّاجی هم همین روایت بوده است. با این که بعضی از پژوهشگران قراین و دلایل دیگری نیز برای معتزلی بودنِ مذهبِ کلامیِ فردوسی آورده اند (برای نمونه، ر.ک. شیرانی،1374: 45-43؛ غفّاری، 1386: 225-205) دست کم بر اساس بیت مورد بحث- که پیشینۀ موضوع آن (عدم رویتِ خداوند با چشم سَر) مقدّم بر تفکّرات معتزلی است و به قرآن کریم و نهج البلاغه می رسد- نمی توان فردوسی را معتزلی انگاشت (ر.ک. مهدوی دامغانی،1381: 591) شاید مقرون به احتیاط این باشد که پاره ای اندیشه ها و اشارات او را در شاهنامه مطابق و مشابه با بعضی معتقدات این مذهب بدانیم (برای  اشاره ای در این باره، ر.ک. ابراهیمی دینانی،1385: 2/37).

یکی دیگر از اشاراتِ درخورِ توجّهِ زجّاجی به حماسۀ ملّی ایران گزارش کوتاهی از  شاهنامه خوانیِ طغرل سلجوقی در آوردگاه و پیش از آغاز پیکار است:

بزد شیب و اسب دلاور براند
که تا چون نماید به ما چرخ، چهر
ندانم که تا گنبد نیلگون

 

ز شهنامه آن شاه بیتی بخواند
چه بازی کند پیر گشته سپهر
چه آرد به بازی ز پرده برون
                            (2/1276/24-26)

این موضوع در تاریخ جهانگشای جوینی (تألیف: 650 یا 658-651 ﻫ .ق.) نیز- که تقریباً هم هنگام با نظم همایون نامه نوشته شده- آمده است. بنابر روایت جوینی «سلطان طغرل را گرزی گران بوده است که بدان مباهات نمودی، در پیش لشکر می راند و بر عادت این دو بیت شاهنامه می خواند:

چو زان لشکر گشن برخاست گرد
من آن گرز یک زخم برداشتم
خروشی خروشیدم از پشت زین

 

رخ نامداران ما گشت زرد
سپه را همان جای بگذاشتم
که چون آسیا شد بر ایشان زمین»
                       (جوینی،1388: 1/21)7

 

این نکته که فرمانروایی غیرِ ایرانی نژاد در میدان نبرد و به قصد تهییج و تشجیع ابیاتی  از شاهنامه را از حافظه می خواند به خوبی  نشان دهندۀ نفوذِ عمیقِ شاهکار فردوسی در سطوحِ مختلفِ جامعۀ ایرانی است و از همین روی اشارۀ همایون نامه به آن- به عنوان دومین سند- که تا کنون نیز مورد توجّه نبوده، به جای خود مهم و مغتنم است ولیکن چنان که ملاحظه می شود در همایون نامه ابیاتی که طغرل می خواند با نوشتۀ جوینی متفاوت است و ظاهراً فقط یکی از آن ها (بیت اوّل) از فردوسی است8 و بیت دوم را نگارنده نتوانست در شاهنامه بیابد.9

 

2. نام ها و داستان های شاهنامه/ شاهنامه ای در همایون نامه

غیر از گزارش کوتاهی از تاریخ ملّی/ پیش از اسلامِ ایران- که در همین بخش از مقاله به آن خواهیم پرداخت- در جاهای دیگرِ همایون نامه در مجموع به بیست و پنج شخصیّت و داستان شاهنامه توجّه و اشاره شده که فهرست آن ها به ترتیب الفبایی چنین است: اسفندیار، افراسیاب، بهرام گور، بیژن، پشنگ، جمشید، رستم (پور زال، فرزند زال)، رفتن رستم به مازندران (داستان هفت خان)، زال (دستان سام، فرزند سام)، زراسپ، سام، سلم و تور، شبرنگِ بهزادِ کیخسرو، ضحّاک، پدرکشی ضحّاک به فریب ابلیس، فریدون (آفریدنِ گرد)، کاووس کی، شکست کاووس از دیوان مازندران، بر آسمان رفتنِ کاووس، کیقباد، کیومرث، گشتاسپ، فرستادن گشتاسپ پسرش اسفندیار را به نبرد رستم، گیو. از  این میان بسامدِ کاربردِ نام رستم و سپس کاووس کی بیش از کسان دیگر است و اشارۀ زجّاجی به شخصیّتِ کمتر شناخته شده‌ای مانند زراسپ- که پسر توس است و به دست فرود کشته می شود (ر.ک. فردوسی،1386 ب: 3/42/284-269)- دلیلِ آشناییِ دقیقِ او با داستان های حماسۀ ملّی ایران است.

زجّاجی از این نام ها به چند منظور و شیوه استفاده کرده است. تخستین و پرکاربردترین وجه، جنبۀ تشبیهی است که شخصیّت های شاهنامه مشبّهٌ بهِ وصفِ اشخاص تاریخیِ همایون نامه هستند. برای نمونه:

به پیش اندر آمد چو اسفندیار

به شه گفتم این اسب تو خوش رو است

توانش نبُد تا نشیند بر اسب

چو رستم بسی رزم ها دیده بود
چو بیژن فرو رفته صد ره به چاه
چو سام نریمان به گرز گران

 

همی گفت گردد خداوند یار
                                   (1/736/73)

به زیرم چو بهزادِ کیخسرو است
                                   (2/463/33)

به زیر آمد از  اسب همچون زراسب
                             (2/1327/283)10

چو دستان جهان جمله گردیده بود
بسی کشته چون گیو هر جایگاه
برآورده دود از دماغ سران
                           (1/914/371-373)

چهار بار نیز سپیدیِ رنگِ روی و موی زال مشبّهٌ بهِ توصیفِ طلوع آفتاب و روشنایی جهان قرار گرفته که استفاده از نام ها و موضوعات شاهنامه برای تصویرسازی و وصف عناصر طبیعی و غنایی است و یکی از ویژگی های جالبِ صور خیالِ  شعر فارسی به شمار می رود:

چو بگشاد اندر جهان بال و پر

 

زمین گشت چون چهرۀ زال زر
                               (1/522/112)11

زجّاجی به دلیلِ مخالفت با محتوای پیش از اسلام (مغانۀ) شاهنامه و دعوت و تشویق به خواندنِ روایات دینی به جای افسانه های باطلِ  رستم و سام، یکی دو بار غازیان و مبارزانِ دلاورِ تاریخ اسلام نظیر حمزه بن عبدالمطلب و امام علی(ع) را در زور و مردی برتر از  پهلوانانِ شاهنامه ای معرّفی کرده است:

به هنگام کین حمزۀ نامدار
چو حیدر کجا بُد نریمان و سام؟
علی از  پی دین حق جنگ جُست
تهمتن دغا [کذا. ظاهراً: وغا] بهر کاووس کرد

سیُم شیردل نام برده علی است

 

دو صد رستم است و صد اسفندیار
و یا گرد گرشاسپ جوینده کام
به فرمان یزدان کمر بست چُست
برای زر و نام و ناموس کرد
                           (1/296/122-125)

که در جنگ صد رستم زاولی است
                               (1/389/115)12

او گاهی حتّی شخصیّت های تاریخیِ غیر دینی- مذهبی را هم بر سام و زال و رستم ترجیح داده است. از جمله:

غلامی دگر داشت طهمان به نام

خدیع آن که کرمانیش نام بود

همان نامور میر هارون خال

 

به مردی فزون تر ز دستان و سام
                                   (2/125/74)

به مردی دو صد رستم و سام بود
                                 (2/284/281)

که در رزم افزون بُد از پور زال
                                 (2/824/178)

بهره گیری از نام یلان و شهریارانِ شاهنامه برای بیان نکته ای تعلیمی یا ساختن تمثیلاتِ اندرزی و اخلاقی یکی از شیوه های استفاده از این کسان در برخی متونِ نظم و نثرِ ادبی است13 که یک بار هم در همایون نامه دیده می شود: 

چه خوش گفت آن مرد فرخنده پی
به دست کسان مار باید سپرد

 

در آن پندنامه به کاووس کی
به پای عدو خار باید سپرد
                           (2/469/186-185)

زجّاجی پس از پایان گزارشِ اخبارِ خلافت عبّاسیان به روایتی کوتاه و فشرده از تاریخ ملّی ایران (پیش از اسلام) از گیومرث تا یزدگرد سوم ساسانی در 1435 بیت پرداخته است (ر.ک. زجّاجی،1383: 1028-966). او ضمن اشاره به این که پیشتر فردوسی این کار را به بهترین وجهی انجام داده است یادآور می شود که به ضرورت یادکرد از شاهان یا به بیانی دیگر، رعایت تسلسل و جامعیّت در گزارش سلسله های شهریاری لازم دانسته است که «از آن خسروانِ شده ناپدید» و «عجایب آنها» نیز سخن بگوید.14 روایت زجّاجی در پاره ای موارد و موضوعات با گزارش فردوسی در شاهنامه مطابقت دارد و گاهی مسائلی متفاوت با آن مطرح کرده است که نشان می دهد از منبع یا منابع دیگر نیز بهره گرفته است. برای نمونه او به تطبیق گیومرث با حضرت آدم(ع) (2/967-966/4 و8)، پل ساختن جمشید روی آب دجله (2/971/11-7)، صورتِ «دهاک» به معنای «ده آک/ عیب» برای نام ضحّاک (2/972/ و973/5-3)، دُمل برآمدن از دوش ضحّاک به سبب زیاده خوری (2/973/26)، ظهور حضرت ابراهیم(ع) در دورۀ فریدون (2/975/7-6)، تاختن افراسیاب به ایران در روزگار منوچهر (2/977/10)، همسانی گرشاسپِ پادشاه با گرشاسپِ پهلوان نیای رستم (2/979/19-16)، اقامت کیقباد در اصفهان (2/980/11)، ساختن کاووس قصری به نام عکّه (2/980/6-5)، دیوار کشیدن گشتاسپ در برابر تورانیان (2/985/37-36) و... اشاره کرده است که در شاهنامه نیست.

بعضی از نکات و اشارات زجّاجی در این بخش و دیگر جاهای همایون نامه نیازمند تأمّل و توضیح است که در ادامه به آن ها می پردازیم.

1-2. لقب باوند برای تهمورث

در گزارش پادشاهی تهمورث آمده است:

دلاور سلاح گران داشتی
ورا نام زان روی باوند شد

 

دل و زور شیر ژیان داشتی
به مردی درختش برومند شد
                                (2/968/ 7-6)

لقب «باوند» برای تهمورث صورتی از القاب «زیناوند»، «زیباوند» یا «دیباوند» برای او در متون دیگر است (دربارۀ لقب های تهمورث، ر.ک. ابریشمی،1382: 205-193؛ صدیقیان،1375: 58؛ مولایی،1390: 327-326) که یا به ضرورت وزن و یا به دلیلِ تحریف و تصحیف به این شکل به کار رفته است. نگارنده در حدود بررسی های خویش صورت مذکور در همایون نامه (باوند) را در مأخذ دیگری ندیده است. نمونۀ دیگر برای تغییر نام ها و صفاتِ شخصیّت های شاهنامه در این منظومه، اسم پدر افراسیاب است که به جای «پشنگ»، «شنگ» آمده است (ر.ک. 2/977/11).

2-2. گریختن جمشید به کشمیر و کشته شدن در آنجا

به روایت زجّاجی، جمشید از دست ضحّاک به کشمیر می گریزد و در آنجا گرفتار و کشته می شود:

چو اقبال جمشید شه پیر شد
به کشمیر ضحّاک او را بیافت

 

ز ناگه گریزان به کشمیر شد
به آتش دل نازنینش بتافت
                             (2/972/ 36-35)

در مآخذِ مختلفِ ادبی و تاریخی مکان گرفتاری و کشته شدن جمشید، چین، هند و بابل معرّفی شده است (ر.ک. صدیقیان،1375: 121-118) و تا جایی که نگارنده بررسی کرده است ظاهراً «کشمیر» در هیچ منبعی (اعمّ از  متون رسمی یا روایات نقّالی و شفاهی) نیست و منحصر به همایون نامه است.

3-2. روایتی از پایان کار ضحّاک

در همایون نامه فریدون ضحّاک را در چاهی در دماوند سرنگون می آویزد و پیرامون چاه را گوگرد می ریزد. از این روی کسی نمی تواند به آن چاه نزدیک شود امّا ضحّاک در آنجا زنده است:

به کوه دماوند بردش به راه
نگونش در آن چاه آونگ کرد
به پیرامن چاه گوگرد ریخت
چو گوگرد بسیار بُد پیش و پس

 

بدان جایگه بُد یکی ژرف چاه
هنوز اندر آنجاست آونگ مرد
هر آن کس که بشنید هوشش گریخت
نگردید پیرامن چاه کس
                             (2/974/ 43-41)

در روایات گوناگون و متنوّعِ بند شدنِ ضحّاک در منابع مختلف (برای این روایات، ر.ک. صدیقیان،1375: 166- 175) ظاهراً هیچ  اشاره ای به این نکته نیست که فریدون اطراف چاهی که ضحّاک را در آن زنده آویخته است گوگرد ریخته باشد و گویا گزارش همایون نامه در این باره جدید و منفرد است. در روایت های متعدّد پایان کارِ ضحّاک، فریدون برای این که مانع بند گسیختن و گریزِ پتیاره شود غیر از بستن او با غل و زنجیر گاهی نگهبانان و طلسم های مختلفی مانند پیکره یا نگارۀ خودش، آهنگرانِ پتک کوب، خروس، گروهی از پریان، طلسمی به هیأتِ دو مرد و... نیز در محلّ زندانی شدنِ وی می گذارد (در این باره، ر.ک. آیدنلو،1388 الف: 33-31). بر این اساس نگارنده حدس می‌زند که شاید گوگرد هم در روایت همایون نامه چنین نقشی دارد و احتمالاً عاملی برای جلوگیری از گریختن ضحّاک یا ورود دیگران به زندان او بوده است.

4-2. ساختنِ سام شهر سامرا را

در سنّت تاریخ نویسیِ ایرانی بنای بعضی شهرها و مکان ها به شاهان و پهلوانان شاهنامه نسبت داده شده است. زجّاجی نیز شهر سامرا را ساختۀ سام نیای رستم می داند:

شنیدم که سامرّه را سام کرد
منوچهر داد آن ولایت به سام

 

در او چند گه جا و آرام کرد
قدیم است آن شهرِ با کام و نام
                              (2/547/4-3)

یاقوت حموی در معجم البلدان نوشته است: «وَ قیلَ انّها مَدینهٌ بُنیَت لِسامَ فَنُسِبَت الیه بالفارسیّه سام را» (یاقوت حموی،1965: 3/15). این سام در برخی  منابع سام بن نوح(ع) فرزند حضرت نوحِ پیامبر دانسته شده است نه سام نریمان (ر.ک. کریمان،1381: 34؛ یعقوبی،1387: 24). نگارنده غیر از اشارۀ کلّی و تا حدودی مبهمِ معجم البلدان در جای دیگری ندیده است که ساختِ سامرا مشخّصاً به سام نریمان نسبت داده شده باشد و به همین جهت اشارۀ همایون نامه وضوح و تازگی دارد و به نوعی منفرد است.

 

5-2. رابطۀ زال و خورشید

در همایون نامه دو بار بین «زال» و «خورشید» نوعی ارتباط ایجاد شده است. نخست در بیت زیر:

که بابک به افسون برآورد پر

 

به خورشید تازید چون زال زر
                                     (2/577/8)

و دیگر در این بیت که آشکارا «زال زر» را به «دعوت آفتاب» نسبت داده است:

بر آن بُد که تا دعوت آفتاب

 

کند همچو زال زر آن کامیاب
                                   (2/868/71)

شاید در این دو بیت، زجّاجی به بیتی از داستان رستم و اسفندیارِ شاهنامه نظر داشته که در آن اسفندیار دربارۀ پدر رستم می گوید:

شنیدم که دستان جادو پرست

 

به هنگام یازد به خورشید دست
                                (5/406/1326)

یک معنایِ محتملِ این بیت این است که شنیدم زالِ افسونگر هر هنگام که لازم باشد به سوی خورشید دست می‌یازد و از آن یاری می طلبد. با این گزارش، احتمالاً قرینه ای برای خورشید پرستیِ زال در آن وجود دارد و ممکن است رابطۀ زال و آفتاب به ویژه در بیت دومِ همایون نامه از آن گرفته شده باشد. پیوندِ زال با خورشید در تأویل سهروردی از داستان زدنِ این پهلوان هم دیده می شود و در آنجا سیمرغ که در عقلِ سرخِ سهروردی رمزی از آفتاب است زالِ نوزاد را زیر پر خود می گیرد (ر.ک. پورنامداریان،1390: 268-259).

6-2. بی مرگیِ زال

تو عمری طلب کان ندارد زوال

 

به جان زنده شو تا نمیری چو زال
                                (2/1131/249)

معروف ترین و مفصّل ترین سرگذشت زال در سنّت داستانیِ ایران، نخست در شاهنامه و سپس در بهمن نامۀ ایران شاه ایران شان بن ابی الخیر است. در هیچ یک از این دو اثر به مرگ زال اشاره ای نشده و محتملاً از همین جا تصوّر بی مرگی و جاودانگی او شکل گرفته و به این صورت در همایون نامه نیز بیان شده است. البتّه در غرر ثعالبی از کشته شدن زال به روایت شاهنامۀ مسعودی مروزی یاد و نوشته شده است: «مسعودی مروزی در مثنوی فارسی اش آورده است که بهمن زال را کشت» (ثعالبی،1372: 225 و نیز، ر.ک. ابن بلخی،1385: 52؛ مسعودی،1387: 1/252). در مجمل التواریخ هم بیتی از بهمن نامه نقل شده که به موجب آن زال در روزگار داراب می میرد.15  با این حال روایتِ عمرِ جاودانۀ زال- چنان که در همایون نامه هم می بینیم- معروف تر بوده و حتّی در داستان های نقّالی و عامیانه نیز بدان توجّه شده است (ر.ک. طومار کهن شاهنامه،1374: 959-958؛ انجوی،1369: 1/73). همین جاودانگی، یکی از قراینِ مقایسه و همانند انگاریِ زال با ایزد زروان در تحقیقات معاصران است (از جمله، ر.ک. مختاری،1368: 195-194). اشارۀ زجّاجی به این ویژگی زال از تلمیحاتِ نادرِ شعر فارسی و از این جهت درخورِ توجّه است.

7-2. یزدان ستیزیِ کاووس

به عقیدۀ زجّاجی:

جز از شاه کاووسِ  شوریده کار

 

نکرده ست کس رزم با کردگار
                                 (1/669/67)16

مراد از رزم کاووس با کردگار اشاره به داستانِ به آسمان رفتن اوست که چون به اغوای اهریمنی صورت می گیرد در شاهنامه نشان گمراهی و دخالت او در رازهای یزدانی دانسته شده است.17 در برخی منابع تاریخی نیز این کارِ کاووس دلیلِ غرور و ناسپاسی و ضلالت وی است (برای دیدنِ روایاتِ مربوط، ر.ک. میرعابدینی و صدیقیان،1386: 2/86-82).

8-2. کشتن کیخسرو، اژدهای کوه کوشید را در اصفهان

در بخش کیخسرو از تاریخِ ایرانِ پیش از اسلام، زجّاجی داستانِ اژدهاکشی کیخسرو در کوه کوشید و آتشکده سازی در آنجا را آورده است:

به کوه صفاهان یکی اژدها
ز دود دمش سنگ خارا بسوخت
بسی خلق از آن مار در خاک شد
گیا اندر آن بوم و برزن نرُست
چنان کوه را هست کوشید نام
کسانی که تخم سخن کاشتند
که گیتی از آن اژدها شد خراب
چو بشنید کیخسرو دادگر
حشر کرد و نزدیک آن کوه شد
بکشتند مار کهن را به تیر
پس  آن گه یکی آتش افروختند
یک آتشکده کرد شاه عجم
چو آن اژدها داشت کوشید نام
همان نام آن کوه کوشید شد

 

پدید آمد و شد زمین بی بها
زمین و زمان آشکارا بسوخت
ز سبزه سرِ کوه ها پاک شد
نماند اندر آن کوه کس تندرست
شد آن جایگاه اژدها را مقام
برِ شاه آن قصّه برداشتند
به دَم مرغ از او بر هوا شد کباب
از آن اژدها گشت پر خون جگر
بدان اژدها مردم انبوه شد
ز خون شد همه خاکِ راه آبگیر
تن اژدها را بدان سوختند
بدان کوه افروخت آتش به دم
بدان کوه بودش قرار و مقام
بر و بوم از آن پس بر و بید شد
                      (2/982 و981/23-10)

اژدها کشتن کیخسرو یکی از روایات نادر و کمتر شناخته شدۀ این شهریار در سنّت داستانیِ ایران است که ظاهراً فقط در یکی دو منبع از آن یاد شده و به همین دلیل وجودِ گزارشِ منظومِ آن در همایون نامه مهم است. غیر از اشارۀ کوتاهِ تاریخ قم به نبرد کیخسرو با اژدها و گریزاندن آن و سپس بنای ناحیۀ سرفت در سکونتگاه پتیاره (ر.ک. قمی،1361: 61)، حمزۀ اصفهانی در سنی ملوک الارض و الانبیا به این موضوع پرداخته که شاید منبعِ زجّاجی نیز بوده است «در اخبار ایرانیان آمده است که کیخسرو را گفتند که در میانۀ انتهای فارس و آغاز اصفهان کوه سرخی به نام کوشید است و در آنجا اژدهایی است که به کشتزارها و آدمیان تسلّط یافته. وی با مردمان خود بدان جا رفت و اژدها را کشت و آتشکده ای بر کوه بنیاد نهاد که به آتش کوشید معروف شده» (حمزه اصفهانی،1367: 36).

9-2. به کشتن دادن گشتاسپ پسرش اسفندیار را برای حفظ تاج و تخت

پی مُلک گشتاسپ شوریده کار
سوی دشت از آنش فرستاد مرد

 

چه آورد بر جان اسفندیار
که تا رستم از وی برآورد گرد
                              (2/855/90-89)

استنباط و تحلیلِ زجّاجی از نیّت و رفتار گشتاسپ در داستان رستم و اسفندیارِ شاهنامه کاملاً درست است که هم از فحوای روایتِ فردوسی دریافته می شود و هم از تصریحاتِ خودِ اسفندیار، پشوتن، بزرگان دربار ایران و دیگران. مثلاً اسفندیار پس از زخمی شدن به تیر گز نزد رستم اعتراف می کند که:

بهانه تو بودی پدر بُد زمان
مرا گفت رو سیستان را بسوز
بکوشید تا لشکر و تاج و گنج

 

نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان
نخواهم کزین پس بود نیمروز
بدو ماند و من بمانم به رنج
                     (5/419/1461-1463)18

10-2. کشته شدن گشتاسپ به زخم نیزۀ بهمن

زجّاجی در پایانِ گزارشِ کارِ گشتاسپ دو بیت آورده است که طبق آنها ظاهراً بهمن، نوۀ گشتاسپ، او را با نیزه می زند و می کشد:

صد و بیست گوید نه افزون بزیست
به نیزه زدش بهمن آن نرّه شیر

 

چو می مرد بر خویشتن خون گریست
که خواندی ورا هر کسی اردشیر
                              (2/985/43-42)

تا جایی که نگارنده بررسی کرده در شاهنامه و منابع دیگر از مرگِ طبیعیِ گشتاسپ سخن رفته است (ر.ک: میرعابدینی و صدیقیان،1386: 2/262) و در صورتی که استنباط از این دو بیت دربارۀ کشته شدن او به ضرب نیزۀ بهمن درست باشد آن را باید روایتی نادر و یگانه به شمار آورد.

11-2. کتاب فال گیریِ ایرانیان

زجّاجی به کتاب فال گیریِ ایرانیانِ پیش از اسلام اشاره کرده است که پادشاهان از آن فال می گرفتند و سرنوشت جنگ ها را می دانستند. به گزارش او خسرو پرویز در نبردی از آن استفاده می کند:

عجم را کتابی بُد آن روزگار
همه جنگ ها را در آن نامه فال
در این رزم پرویز از آن فال کرد
چو قرعه بینداخت بگرفت فال
که در رزم این روز سرگشته شد

 

کزان فال کردی ملک اختیار
عجم را از آن جایگه پرّ و بال
گزین کرد از ایران یکی شیر مرد
برآمد از  آن دفتر این بی همال
ز اوّل در آن جنگ کین کشته شد
                            (1/97/169-165)

اهمیّتِ این اشاره در آن است که ظاهراً فقط  در الفهرستِ ابن ندیم یادکردِ بسیار کوتاهی از این کتابِ ویژۀ تفّأل شده و گویا در مأخذی دیگر نامی از آن نیست. ابن ندیم در بخش «تألیفات فارسیان دربارۀ سیرت و افسانه های حقیقی از پادشاهان خود» در عبارت موجزی نوشته است «کتاب التاج و ما تفائلت فیه ملوکهم» (ابن ندیم،1381: 541) که پارۀ دوم (آنچه شهریارانشان بدان فال می زنند) محتملاً دربارۀ این کتاب است. ابیات همایون نامه دومین و در عین حال فعلاً طولانی ترین توضیح و اشاره دربارۀ کتابِ تفّألِ شاهان ایرانِ پیش از اسلام است.

در بعضی موارد زجّاجی بن مایه ها و الگوهای حماسی- اساطیری و آیینیِ شاهنامه را به شخصیّت ها یا روایاتِ تاریخیِ منظومۀ خویش نسبت داده و با این کار تصویری داستانی یا به بیانی دیگر شِبهِ شاهنامه ای از آن ها ارائه کرده است. مثلاً در گزارشِ لشکرآراییِ مسلمانان برای پیکار با ابوسفیان، شماری از  دلاوران سپاه اسلام درفش های جانور پیکر دارند و عبّاس آنها را از روی پشته ای به یکی از کفّار به نام صخر معرّفی می کند (ر.ک. زجّاجی،1390: 768-762/ 145-1). این هر دو موضوع (یعنی پرچم هایی با تصویرِ جانوران و پرسش و پاسخِ عبّاس و مرد بت پرست بر فرازِ پشته دربارۀ نام و هویّت سرداران) دقیقاً از شاهنامه- به ویژه دو داستان رستم و سهراب (نشان دادن هُجیر پهلوانان ایران را به سهراب از بالای بلندی) و فرود (معرّفی کردنِ تخوار یلان ایران را به فرود) استفاده و تقلید شده است:

به پیش اندرون پردلی چون پلنگ
... ز بالای او رایتی هفت رنگ
نبشته بر آن رایت سرفراز
ز روی دگر پیکر شیر بود
به عبّاس گفت این جوانمرد کیست؟

... چو سروی لوایی فرازِ سرش
...  بپرسید نامش ز روشن ضمیر
که او سعد وقّاص دل روشن است

 

که بودی برش شیر چون کور، لنگ
به رفتن یلان با شتاب و درنگ
ز قرآن دو آیت به آیین و ساز
سرافراز با ترگ و شمشیر بود
جوابش چنین داد گفتا علی  است
                    (1/763/ منتخبِ 29-22)

شنیدم که بود اژدها پیکرش
جوابش چنین داد عبّاس میر
که از حفظ حق در برش جوشن است
                         (1/765/71-70، 64)

نام دلاوران لشکر اسلام و نقش جانوریِ درفش آن ها در همایون نامه چنین است: علی(ع): شیر؛ زبیر: پیل؛ سعدِ وقّاص: اژدها؛ خالد: همای؛ عمرو عاص: گراز و روباه؛ سعید: باز.

در نمونه ای دیگر پس از این که یزید در اندوهِ مرگِ کنیزِ دلبرش، حبابه، می میرد و نزدیک او به خاک سپرده می‌شود از قبرش گیاهی درمان بخش می روید:

همان دم ز خاکش گیاهی برُست
هنوز  آن گیا رُسته بر خاک اوست

 

که بیمار می خورد و می شد درست
که دشمن برد تحفه نزدیک دوست
                          (1/229/ 259-258)

از خاک هارون نیز گل نسترن می روید:   نهادندش اندر سرای حمید  ز خاکش گل نسترن بردمید (1/427/167)

روییدن گل و گیاه از خاک مزارِ انسان مبتنی بر بن مایۀ اساطیریِ رُستن گیاه از  انسان است که نمودهای گوناگونی در روایات ایرانی و غیر ایرانی و شعر فارسی دارد و مضمونِ مذکور نیز یکی  از انواعِ تجلیّاتِ آن است. در ادب فارسی شواهد متعدّدی دربارۀ رُستن گل و گیاه از خاک انسان- و غالباً تربتِ عاشق- وجود دارد و در اساطیر و افسانه های یونانی، چینی، ژاپنی و بریتانیایی هم این بن مایه دیده می شود (در این باره و برای  شواهد آن، ر.ک. آیدنلو،1386: 115-112). نگارنده حدس می زند این موضوع در همایون نامه از مشهورترین نمونۀ آن در فرهنگ و ادب ایران یعنی سر برآوردنِ درخت از خاکی که خون سیاوش بر آن ریخت اقتباس و به دو شخصیّت تاریخی نسبت داده شده است. در شاهنامه می خوانیم:

ز خاکی که خون سیاوش بخورد
نگاریده بر برگ ها چهر اوی

 

به ابر اندر آمد یکی سبز  نرد
همی بوی مُشک آمد از مهر اوی
                       (2/375/2513-2512)

مشابهِ انتسابِ این بن مایۀ حماسی- اساطیری به کسان تاریخی، در منظومۀ غازان نامۀ نوری اژدری هم دیده می شود که از خون شخصی به نام صدر چاوی- مانند خون سیاوش- گل و لاله می روید (ر.ک: نوری اژدری،1381: 229/5201).

یک بار نیز زجّاجی مخدوم خویش را با ترنجی به دست وصف کرده است:

برون رفت آن کامران برنشست

 

چو سروی و بویا ترنجی  به دست
                                   (2/462/26)

به احتمال فراوان این توصیف تقلیدی از اشارات شاهنامه دربارۀ رستم و اسکندر است که ترنج بویا به دست دارند. تهمتن در دیدار با اسفندیار:     بیامد بر آن کرسیِ زر نشست     پر از خشم بویا ترنجی به دست (5/344/626)

اسکندر نیز در بارگاه فغفور چین چنین کاری را انجام می دهد:

سکندر بیامد ترنجی به دست

 

ز ایوان سالار چین نیم مست
                                (6/108/1599)

همان گونه که نگارنده در جای دیگر بحث کرده است احتمالاً ترنج هایی که در کفِ این شخصیّت هاست از زر ساخته شده و میان تهی بوده است و اندرون آن ها از مشک و عنبر آکنده شده بود که هنگامی که آن را به دست می‌گرفتند بوی خوش از آن بر می خاست. چون معطّر کردنِ محلّ اقامت، اجتماع و خوابگاه نزد ایرانیان از  آیین های نیک و مهم محسوب می شده است افراد برجسته برای انجام دادنِ این کار و نشان دادن آداب دانی و تشخّصِ خویش، ترنجِ زرینِ بویا به دست می گرفته و در مکان ها و ملاقات های مهم حاضر می شده اند. این رسم شواهد دیگری نیز در منظومه های داستانی دارد (برای آگاهی بیشتر و ملاحظۀ نمونه ها، ر.ک. آیدنلو،1388 ب: 221-209) و چنان که گذشت، به گمان بسیار مأخذِ توصیفِ زجّاجی، شاهنامه- آن هم محتملاً بیت داستان رستم و اسفندیار- بوده است.

 

3. تأثّر و تقلیدِ زجّاجی از سبک فردوسی

در سبک شناسیِ شعرِ فارسی، این نکته اصلی مسلّم و بدیهی است که تقریباً ناظمانِ همۀ منظومه های پهلوانی، دینی- مذهبی و تاریخیِ سروده شده به بحر متقارب زیرِ تأثیرِ شیوۀ نظم شاهنامه بوده و به لحاظِ زبان (لغات و ترکیبات)، نحو، بلاغت (به ویژه تشبیهات، استعاره ها و کنایه ها) و تقلید و تضمین یا نقلِ ناخودآگاهِ مصراع ها و ابیات به کرّات از فردوسی پیروی و استفاده کرده اند. از این روی ناگفته روشن است که تأثیرِ سبکِ شاهنامه در منظومۀ مفصّلی مانند همایون نامه- که سَراینده اش در موارد دیگر، آشناییِ دقیقِ خویش را با حماسۀ ملّی ایران نشان داده است- نمونه های متعدّدی خواهد داشت که در این بخش از مقاله به بعضی از مهم ترینِ آن ها اشاره خواهیم کرد ولیکن می دانیم که با بررسی های بیشتر و اشرافِ کامل تر باز می توان بر شواهدِ هر موضوع افزود.

1-3. زبان

برخی لغات و ترکیباتِ به کار رفته در منظومه های پیروِ شاهنامه، یا ساختۀ ذهن و زبان فردوسی است و یا رواج و تثبیت آن ها در زبان فارسی ناشی از نفوذ و پر اقبالیِ شاهنامه است. شماری از مهم ترین و معروف ترینِ این گونه ترکیباتِ شاهنامه ای در همایون نامه عبارت است از:

با دار و بَرد:

به اسم رسولی سرافراز مرد

 

برون رفت از مکّه با دار و بَرد
                                 (1/619/193)

این ترکیب در معنایِ کناییِ «پر هیاهو، با شکوه و کرّ و فر» چندین بار در شاهنامه استعمال شده است (برای برخی شواهد، ر.ک. رواقی،1390: 1/965). در این ترکیب «دار» از مصدر «داشتن» به معنی  «نگه داشتن، ایستاندن» و «بَرد» از «بَردیدن» به معنای «دور شدن» است و محتملاً در اصل خطابی بوده برای آرایش سپاه و دستور به قرار گرفتنِ هر یک از  لشکریان در جای خود که بعد در مفهوم کنایی به کار رفته است.

 

بیور هزار:

ز ترکانِ قبچاق بیور هزار

 

گرفتند اسیران و بستند زار
                                   (2/208/72)

ترکیب «بیور هزار» احتمالاً از این بیت شاهنامه گرفته شده است:

بود بیت شش بار بیور هزار

 

سخن های شایسته و غمگسار
                                (8/259/3389)

«بیور» به معنای «ده هزار» است و بر این اساس «بیور هزار» معادل «ده میلیون» خواهد بود که البتّه در بیت همایون نامه در معنای «بسیار زیاد» و نه لزوماً عددِ دقیقِ ده میلیون به کار رفته است. ضبط و معنای آن در بیت فردوسی به نظر نگارنده پرسش برانگیز است (ر.ک. آیدنلو،1387: 7-5).

پیلتن:

چو بشیند حجّاج از او آن سخن

ببردند آن گنج با خویشتن

بپوشیده یکسر در آهن بدن

 

ز اسب اندر آمد گو پیلتن
                                 (2/141/107)

خبردار شد خسرو پیلتن
                                   (2/465/95)

به پیش اندرون سنجر پیلتن
                                 (2/1117/35)

به تأثیر از صفت و لقب «پیلتن» برای رستم در شاهنامه، زجّاجی این ترکیب را برای شخصیّت های تاریخیِ منظومه اش به کار برده است.

خروش مغان:

دوم بار ضم ضم فغان برکشید

به هر جا ز مردم برآمد فغان

 

به زاری خروش مغان برکشید
                                   (1/258/15)

به گردون همی شد خروش مغان
                                 (1/428/369)

«خروش مغان/ مغانی» از ترکیباتِ ویژۀ شاهنامه است و ظاهراً مراد از آن فریاد و زاری به شیوه (مانند صدای) موبدان هنگام دعا و نیایش یا شاید سوگواری آن ها باشد. در تاریخ بخارا آمده است که قوّالان نوحه های مردم بخارا برای کشته شدن سیاوش را «گریستن مغان» می نامیدند (ر.ک. نرشخی،1387: 33) که این تعبیر مشابه «خروش مغان/ مغانی» است. نخستین شاهد استعمال آن در شاهنامه این بیت است:

خروش مغانی و چشمی پر آب

 

ز هر دام و دد برده آرام و خواب
                                 (1/124/565)

دست کرده به کش:  

به یک هفته بگرفت آن شهر خوش

 

در آن جای شد دست کرده به کش
                                 (2/575/386)

«دست کرده به کش» به معنای «گذاشتن دست روی سینه یا زیر بغل» به نشانۀ تعظیم و احترام، از ترکیبات خاصّ فردوسی است (ر.ک. رواقی،1390: 1/1042-1041).

کشیده زَهار:

گشاده جبین و کشیده زَهار

 

به شکل هیونی گسسته مهار
                                   (1/395/56)

«کشیده زَهار» احتمالاً از این بیت شاهنامه استفاده شده است:

یکی رخش بودش به کردار گرگ

 

کشیده زَهار و بلند و سترگ
                                   (3/51/387)

این ترکیب به صورت «هِخته زَهار» هم آمده است (ر.ک. فردوسی،1386 ب: 4/98/1534؛ 4/211/629) و ضبط و معنای آن محلّ بحث بوده است. طبق آخرین پیشنهاد، «کشیده/ هخته زَهار» یعنی جانوری (اسب، شیر و گرگ) که شکمش بالا کشیده و افراشته باشد که دلیل و عاملِ چابکی آن حیوان است (برای این نظر و بررسی دیگر دیدگاه ها، ر.ک. خطیبی، 1388: 152-135).

کوتاه لِنگ:

میان اندرون بود پنجاه خنگ

 

قوی گردن و گرد و کوتاه لِنگ
                                   (1/95/116)

«کوتاه لِنگ» از ترکیباتِ شاهنامه ایِ زبان فارسی است و ظاهراً اوّلین و بیشترین کاربرد آن از سوی فردوسی بوده19 و زجّاجی نیز از او اقتباس کرده است. در عموم فرهنگ ها و شروح این ترکیب دارای دست و پای کوتاه معنا شده است ولی به نظر یکی از شاهنامه پژوهان، «کوتاه لنگ» به اسبی گفته می شود که هنگام راه رفتن گام هایش نزدیک به هم است و سوار را دچار تکان و آسیب نمی کند (ر.ک. فردوسی،1387: 1/305).

گیلی سپر:

زره، جوشن و خود و گبر و تبر

وزان، ماهی  و گاو شد پی سپر

 

همان رُمح خطّی و گیلی  سپر
                               (1/95/121)

زمین گشت پر تیغ و گیلی سپر
                               (1/291/12)

«گیلی سپر» به معنی سپرِ مرغوبِ فراهم آمده در گیلان یا ساخته شده از نمد (گیل) (ر.ک. انوری،1382: ذیل «گیلی»)، نخست در شاهنامه و سپس در برخی متونِ دیگر استعمال شده است و احتمالاً زجّاجی هم از شاهنامه گرفته است:

سیاوش سپر خواست گیلی چهار

 

دو چوبین دو از آهن آبدار
                                (2/323/1790)

نوش دارو:   

علی گفت فرمانِ بانو برم

 

ز فرمان او نوش دارو برم
                                   (2/483/26)

«نوش دارو» نخستین بار در داستان رستم و سهرابِ شاهنامه آمده و از آنجا در متون نظم و نثر متداول شده است. در شاهنامه این دارو در خزانۀ کاووس و درمان بخشِ زخم هاست و در آثارِ پس از شاهنامه- از جمله همایون نامه- هم غالباً با توجّه به این مفهومِ درمان بخشی مورد استفاده قرار گرفته است. در فرهنگ ها و شروح، معانیِ پادزهر، معجونِ مفرّح قلب، معالج زخم های سخت، گیاهی به نام بلسان و داروی رویانندۀ گوشت برای آن نوشته شده است امّا نگارنده بنا بر قراینی حدس می زند که نوش دارو احتمالاً گیاه یا نوشابۀ هومِ درمان بخشِ دور دارندۀ مرگِ مذکور در اوستا و سنّت زرتشتی است (برای تفصیل، ر.ک. آیدنلو،1388ج: 139-121؛ آیدنلو،1390: 794-793).

2-3. بلاغت

از تأثّراتِ بلاغیِ زجّاجی از فردوسی به ویژه در حوزۀ صور خیال/ بیان، سه مشبّهٌ به و چهار کنایه با احتمال بیشتری درخورِ ذکر است:

آذرگشسب:

چو خالد چنان دید برکرد اسب

بمُردی بسی خلق در پای اسب

 

به میدان درآمد چو آذرگشسب
                                   (1/734/28)

که بودند ترکان چو آذرگشسب
                                   (2/549/42)

«آذرگشسب» نام یکی از سه آتشکدۀ معروفِ زرتشتیان است که در آذربایجان ساخته شده و ویژۀ سپاهیان بود. در شاهنامه در قالبِ تصویرِ «به کردار/ چو آذرگشسب» مجازاً در معنای «آتش» آن و مشبّهٌ بهِ تندی و تیزی و شتابناکی است20 و در همایون نامه نیز از آن گرفته شده است.

چشم خروس:

دلش بود خرّم به روی عروس

ز قبچاق دربند و الان روس

 

که آراسته بُد چو چشم خروس
                                 (1/364/140)

بیاراسته همچو چشم خروس
                                 (2/962/136)

مشبّهٌ به «چشم خروس» که اوّلین بار در این بیت شاهنامه آمده است:

یکی پهن کشتی به سان عروس

 

بیاراسته همچو چشم خروس
                                   (1/10/100)

از بحث انگیزترین تصویرهای فردوسی است که برای بیان زیبایی و آراستگی به کار رفته ولیکن دقیقاً دانسته نیست که کدام جنبه و ویژگیِ «چشم خروس» مورد نظر او بوده است. در عربی نیز «عین الدیک» مشبّهٌ به یا نماد روشنی و صافی است و احتمال دارد «چشم خروسِ» ادب فارسی (در شاهنامه و متون دیگر) ترجمۀ آن باشد (ر.ک. فردوسی، 1386 الف: 37). اخیراً پیشنهاد شده که «خروس» در این ترکیب «خروس دشتی» یا «تذرو» است که چشمش زیبا و آراسته و سرخ است (ر.ک. احمدی دارانی و هراتیان،1388: 74-55). در هر حال زجّاجی این تصویر را از شاهنامه اخذ کرده است.

گَرد:

برادرش فضل آن سرافراز مرد

 

به جیحون گذر کرد مانند گرد
                                   (2/381/44)

«گرد» از پرکاربردترین مشبّهٌ به های سرعت و چالاکی در شاهنامه و منظومه هایِ پس از آن است (برای بعضی شواهدِ شاهنامه، ر.ک. رواقی،1390: 1/832). در چنین مواردی به نظر ولف- که با تردید اظهار کرده ولی ریشه شناسی واژه آن را تأیید می کند- «گرد» به معنای «برق و آذرخش» است (ر.ک. ولف،1377: 692) نه به معنیِ معروفِ «غبار». «گرد» در این معنا از فارسی باستانِ *vadra تحوّلیافتهو معادلآندراوستایی و سنسکریت به ترتیبvazra- و vajra است(در این باره، ر.ک. باقری،1389: 130-117).

و امّا کنایات شاهنامه ای:

چاشت خوردنِ کسی پیش از  شام خوردن بر او

برو چاشت خور ای امیر همام

بخور بر عدو چاشت شو شادکام

 

از آن پیشتر کو خورد بر تو شام
                                 (2/341/269)

از آن پیشتر کو خورد بر تو شام
                                   (2/592/71)

کنایۀ «چاشت خوردنِ کسی بر کس دیگر (دشمن) پیش از شام خوردن بر او» به معنای «پیشی گرفتن در انجام دادن کاری و مهلت ندادن به دیگری» تعبیری است که در زبان فارسی ظاهراً نخستین بار در شاهنامه به صورت «دست یاختن به جام در چاشت پیش از خوردن آن بر کسی در هنگام شام» در این بیت آمده است:

تو گر چاشت را دست یازی به جام

 

وگر نه خورند ای پسر بر تو شام
                                 (1/115/406)

این کنایه در ادب فارسی (از جمله شعر ناصر خسرو، سنایی، عثمان مختاری، قابوس نامه و کلیله و دمنه) شواهد کاربرد دارد (ر.ک. عنصرالمعالی،1375: 331؛ نصرالله منشی،1373: 96-95) و شادروان استاد مینوی احتمال داده اند که شاید از عربی به فارسی راه یافته باشد (ر.ک. منشی،1373: 95). به دلیلِ توجّهِ زجّاجی به زبان و سبک فردوسی گمان این که او در این کاربرد از بیت شاهنامه تأثیر پذیرفته، محتمل و مقبول است.

چون موی از خمیر بیرون آمدن:

برون کن ورا همچو موی از خمیر

برون رفت از کافری آن امیر

گَرَم فضل یزدان شود دستگیر

 

تو باش اندر این بوم و برزن امیر
                                   (1/59/204)

چو تیر از کمان و چو موی از خمیر
                                   (1/118/64)

برون آرَدَم همچو موی از خمیر
                                 (2/588/21)21

کنایۀ «چون موی از خمیر بیرون آمدن» به معنای «آسانیِ انجام گرفتنِ کاری» احتمالاً اوّلین بار در این بیت شاهنامه به کار رفته است:

ز تاج بزرگی چو موی از خمیر

 

برون آمدی مهترا چاره گیر
                                   (1/81/415)

این کنایه بعد از شاهنامه در متون دیگر هم دیده می شود (برای دیدن نمونه ها، ر.ک. انوری،1383: 2/1530؛ عفیفی،1376: 3/2407؛ میرزانیا،1378: 750) که شاید برگرفته از آن باشد و در همایون نامه این تأثیر با احتمال بیشتری مطرح می شود.

خار شدن پرنیان بر تن کسی:

سرِ ملحدان زان خبردار گشت

 

به تن بر ورا پرنیان خار گشت
                                (2/1141/426)

«خار شدن پرنیان بر تن کسی» به معنای «نهایت آزردگی و رنج» احتمالاً از این بیت داستان رستم و اسفندیار گرفته شده است:

غمی شد ز گفتار او مادرش

 

همه پرنیان خار شد بر برش
                                   (5/294/31)

 

گاو کسی زیر چرم بودن:

به یک جا بمیریم اولی تر است

وگر خود شهادت مرا بهتر است

 

کنون گاو ما زیر چرم اندر است
                                   (1/261/87)

کنون گاو ما زیر چرم اندر است
                                 (2/102/174)

 

«گاو کسی  زیر (به) چرم بودن» در معنی «معلوم نبودن سرانجامِ کار او» از کنایاتِ شاهنامه ایِ زبان فارسی است و فردوسی چند بار آن را به کار برده است (ر.ک: دهخدا،1377: ذیل «گاو» ). برای نمونه:

ز جنگ آشتی بی گمان بهتر است

 

نگه کن که گاوت به چرم اندر است
                                (3/218/1859)

3-3. مصراع ها و ابیات شاهنامه

زجّاجی به سه صورت به مصراع ها و ابیات فردوسی توجّه و از آنها استفاده کرده است. شیوۀ نخست، آوردنِ عینِ بیتِ شاهنامه در همایون نامه است که چهار بار با ذکرِ نام فردوسی است و جنبۀ تضمین دارد و یک بار نامی از او نبرده است:

1. چنان نامور بی هنر چون بود

 

که آموزگارش فریدون بود
                                     (1/17/31)

این بیت با ذکر صفتِ «طوسی نژاد» برای «فردوسی» تضمین شده و مصراع دومش در تصحیح خالقی مطلق «کِش آموزگارش فریدون بود» است (ر.ک. فردوسی،1386 ب: 1/136/755) امّا ضبط همایون نامه در نسخه بدل ها هست.

2. چو عیب تن خویش بیند کسی

 

ز عیب کسان برنگوید بسی
                                   (1/228/78)

این بیت با آوردنِ  صفتِ «هنر پرور» برای فردوسی تضمین شده و ضبطش در چاپ خالقی مطلق و همکارانشان چنین است:

چو عیب تن خویش داند کسی

3. چو چشمه به بد زاران (؟) دریا بری

 

ز عیب کسان برنخواند بسی
                                     (7/52/16)

به دیوانگی ماند آن داوری
                                 (2/479/444)

بیت از فردوسی است که بی اشاره به نام او آمده و ضبط درستِ مصراعِ نخستش «چو چشمه برِ ژرف دریا بری» (فردوسی،1386 ب: 3/192/1436) است که باید بر اساسِ آن مصراع همایون نامه را هم تصحیح کرد.

4. به بینندگان آفریننده را

 

نبینی مرنجان دو بیننده را
                                 (2/1057/70)

با اشاره به «فردوسی نامبُردار» در بیتِ پیش از آن، تضمین شده و خودِ بیت از دیباچۀ شاهنامه است (ر.ک. 1/3/5).

5. به رنج اندر است ای خردمند گنج

 

نیابد کسی گنج نابرده رنج
                                 (2/1089/66)

زجّاجی این بیت را با مصراع «چه خوش گفت فردوسی نامور» از حکیم توس تضمین کرده و در جای دیگر نیز باز با تصریح به «چه خوش گفت فردوسی سِحرسنج» (1/350/28) مصراع دوم آن را نقل کرده است. این بیت در مرصاد العباد هم هست و مصحّح متن آن را از فردوسی دانسته اند (ر.ک. نجم رازی،1374: 669 و 542). پیش از آن در امثال و حکمِ دهخدا نیز بیت به نام فردوسی آمده است (ر.ک. دهخدا، 1386: 1/427) امّا نگارنده با جستجو در کشف الابیات چاپ های بروخیم (ر.ک. فردوسی،1386 ج)، دبیرسیاقی (ر.ک: دبیرسیاقی،1378) و مسکو (ر.ک. فردوسی،1385) و نیز نرم افزارِ دُرج 4 این بیت را در شاهنامه نیافت. به استناد همایون نامه می توان گفت که در سدۀ هفتم بیت مورد بحث از فردوسی دانسته می شده است.

روشِ دومِ زجّاجی برای استفاده از شاهنامه، نقل عین بعضی مصراع های فردوسی در ابیات خویش است. در این موارد غیر از یک نمونه (مصراع «نیابد کسی گنج نابرده رنج» که اشاره شد) او به نام فردوسی اشاره نکرده و احتمالاً مصراع های شاهنامه به دلیلِ انسِ ذهن و زبان او با سخن فردوسی به صورت ناخودآگاه بر قلمش آمده و جزوِ ابیات او ثبت شده است بی این که قصد وی سرقت یا احیاناً تضمین بوده باشد. در این بخش ابتدا بیت یا ابیات همایون نامه- با مشخّص کردنِ مصراع مورد نظر- و سپس بیت شاهنامه آورده می شود:

 1. زجّاجی:

به درگاه پرویز کن روی خویش

در این تیغ بنگر ببین روی خویش

 

خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
                                   (1/83/262)

خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
                                 (2/677/174)

فردوسی:

نباشی بس  ایمن به بازوی خویش

 

خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
                                 (2/137/248)

2. زجّاجی:

چو شیری که گم کرده باشد شکار

علی کرد آهنگ هفتم حصار

 

بداندیش پنهان بشد آشکار
                                   (1/97/148)

چو شیری که گم کرده باشد شکار
                                (1/682/124)

فردوسی:

بر آن گونه شد گیو در کارزار

 

چو شیری که گم کرده باشد شکار
                                   (2/109/85)

3. زجّاجی:   

چنان دید روشن روانش به خواب

 

که تیره شدی نیمۀ آفتاب
                                     (1/253/7)

فردوسی:

چنان دید روشن روانش به خواب

 

که رخشنده شمعی برآمد ز آب
                                 (3/149/697)

4. زجّاجی:   

وزان روی بوجهل برسان دیو

 

بریده دل از ترس کیهان خدیو
                                   (1/294/76)

فردوسی:

خروشید کای پایمردان دیو

 

بریده دل از ترس گیهان خدیو
                                   (1/68/212)

5. زجّاجی:   

زدم بر زمینش چو یک شاخ بید

 

بدان سان که از عمر شد نا امید
                                   (1/303/86)

فردوسی:

گرفتم کمرگاهِ دیو سپید

 

زدم بر زمین همچو یک شاخ بید
                                (5/395/1221)

ضبط همایون نامه در نسخه بدل های مصراعِ دومِ شاهنامه هست.

6. زجّاجی:   

مرا خاکسار دو گیتی مکن

 

که از تو نخواهم شنید این سَخُن
                                 (1/314/102)

فردوسی:

مرا خاکسار دو گیتی مکن

 

از این مهربان مام بشنو سخن
                                 (5/307/178)

7. زجّاجی:   

زنان جمله گیسو بریدند پست

از آن خواب در کارش آمد شکست

از آن مرگ محمود را دل بخَست

 

میان را به زنّار خونین بست
                                 (1/382/137)

به زنّار خونین میان را ببست
                                 (2/688/129)

میان را به زنّار خونین ببست
                                 (2/1138/20)

فردوسی:

میان را به زنّار خونین ببست

 

فگند آتش اندر سرای نشست
                                 (1/123/550)

8. زجّاجی:   

خداوند کیوان و گردان سپهر

 

به من بر ببخشاید از راه مهر
                                 (1/594/372)

فردوسی:

خداوند کیوان و گردان سپهر

 

فروزندۀ ماه و ناهید و مهر
                                        (1/3/3)

9. زجّاجی:

بدانست کامد به تنگی نشیب

 

جهان چیست یکسر فسون و فریب
                                     (1/779/3)

فردوسی:

بدانست کامد به تنگی نشیب

 

زمانه بگیرد وُریب و فریب
                                (7/375/3533)

10. زجّاجی:

جهان را ز تو زیب و آرایش است

 

به من بر کنون جای بخشایش است
                                 (1/820/332)

فردوسی:

به من بر کنون جای بخشایش است

 

سپاه اندر آوردن آرایش است
                              (3/208/1696)

11. زجّاجی:

بزد بر سپاه یزید از کران

بر او جمع شد لشکر بی کران

 

به گردن برآورد گرز گران
                                   (2/216/19)

به گردن برآورد گرز گران
                                     (2/543/6)

 

فردوسی:

چو رستم ورا دید بفشارد ران

 

به گردن برآورد گرز گران
                                   (1/348/37)

12. زجّاجی:

اگر زندگانی بود دیرباز

 

مرا این نگیرند هیچ از تو باز
                                   (2/413/87)

فردوسی:

اگر زندگانی بود دیریاز

 

بر این دیر خرّم بمانم دراز
                                   (2/202/10)

13. زجّاجی:

برادر پسر بُد ورا کودکی

 

که از ماه پیدا نبود اندکی
                                   (2/861/45)

فردوسی:

پسر زاد جفت تو در شب یکی

 

که از  ماه پیدا نبود اندکی
                                   (7/66/179)

14. زجّاجی:

برآور یکی قصر عالی بلند

 

که از باد و باران نیابد گزند
                                (2/1225/196)

فردوسی:

پی افگندم از نظم کاخی بلند

 

که از باد و باران نیابد گزند
                                   (4/173/67)

نهایتاً (روش سوم) این که گاهی زجّاجی به تقلید و تأثیر از بعضی بیت ها یا مصراع های شاهنامه، ابیات و مصراع‌هایی همانند آنها سروده است که نمونه هایی را می آوریم.

  1. زجّاجی:

سرانجام بر شامیان بُد شکست

زدند و گرفتند و بستند و خست

همی کشت و می خست و می بست میر

 

گرفتند و کشتند و خستند و بست
                                   (1/58/184)

به گرز و سنان و به پا و به دست
                                   (1/296/6)22

به گرز و کمند و به شمشیر و تیر
                                     (1/413/1)

مصراع دومِ بیتِ نخست و دو بیت دیگر احتمالاً از این دو بیت الحاقی امّا مشهور به نام فردوسی تأثیر پذیرفته است:

به روز نبرد آن یل ارجمند
برید و درید و شکست و ببست

 

به شمشیر و خنجر به گرز و کمند
یلان را سر و سینه و پا و دست

(برای توضیح بیشتر، ر.ک. آیدنلو،1390: 200)

2. زجّاجی:   

چو خورشید زد پنجه بر پشت شیر

 

شب تیره را سر، نگون شد به زیر
                                 (1/100/242)

مصراع اوّل از مصراع نخستِ این بیت شاهنامه اقتباس شده است:

چو خورشید زد پنجه بر پشت گاو

 

ز هامون بر آمد خروش چکاو
                                 (3/170/100)

3. زجّاجی:

من این نعل فرّخ گرفتم به فال

 

سرِ مکّیان زین شود پایمال
                                 (1/180/199)

فردوسی:

من این نامه فرّخ گرفتم به فال

 

همی رنج بردم به بسیار سال
                                (5/176/1047)

4. زجّاجی:   

نداند که بلبل چه گوید همی

 

وزان ناله کردن چه جوید همی
                                     (1/219/5)

فردوسی:

که داند که بلبل چه گوید همی؟

 

به زیر گل اندر چه موید همی؟
                                   (5/292/13)

5. زجّاجی:   

سرش را به زخمی ز تن دور کرد

اگر معتز از مهتری دور شد

 

روانش برِ دیو مزدور کرد
                                  (1/337/33)

دل او برِ دیو مزدور شد
                                   (2/755/78)

فردوسی:

ز من بخت شاها خرد دور کرد

 

روانم برِ دیو مزدور کرد
                                 (6/323/418)

6. زجّاجی:   

شبی هست چون قیر و گیتی سیاه

شبی بود چون روی زنگی سیاه

 

نه بهرام پیدا نه تابنده ماه
                                 (1/365/179)

ببرّید مهتر دو فرسنگ راه
                                   (2/42/225)

فردوسی:

شبی چون شبه روی شسته به قیر

 

نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
                                     (3/303/1)

7. زجّاجی:

خزان آمد امروز و باد بزان
نه هیزم نه گندم نه انگور و سیب
گَرَم فضل صاحب شود پایمرد

 

مرا نیست در خانه برگ خزان
وزین است کارم سر اندر نشیب
نماند تهی خانه و جای مرد
                              (1/376/86-84)

از این سه بیت فردوسی در دو جای مختلفِ شاهنامه تقلید شده است:

تگرگ آمد امسال بر سان مرگ
درِ هیزم و گندم و گوسپند

همه کارها را سر اندر نشیب

 

مرا مرگ بهتر بدی از  تگرگ
ببست این برآورده چرخ بلند
                   (8/474-473/ 741-740)

مگر دست گیرد حُیّی قتیب
                                     (6/415/6)

8. زجّاجی:   

گرفتش به چپ گردن و راست پای

 

به یک دست برداشت او را ز جای
                                 (1/398/138)

فردوسی:

گرفتش به چپ گردن و راست ران

 

خم آورد پشتِ هیون گران
                                   (4/52/809)

9. زجّاجی:

تو را ایزد این زور و مردی که داد

 

توانایی و دانش و دین و داد
                                   (1/457/18)

فردوسی:

تو را ایزد این فرّ و بُرزت نداد

 

نیاری ز گرگین میلاد یاد؟
                                   (8/21/254)

10. زجّاجی:

مرا گر بود زندگانی دراز
اگر روز وگر روزگاری بود

 

بپردازم این نامۀ دلنواز
ز من در جهان یادگاری بود
                             (1/501/22-21)

فردوسی:

اگر زندگانی بود دیرباز
یکی میوه داری بماند ز  من

 

بر این دیر خرّم بمانم دراز
که بارد همی بار او بر چمن
                              (2/202/11-10)

11. زجّاجی:

اگر پروری بچّۀ شیر نر
چو سر برکشد اندر آید نخست

 

نمانی به پروردن آورد سر
نماند ورا زنده و تن درست
                           (1/568/186-184)

فردوسی:

که گر پروری بچّۀ نرّه شیر
چو سر برکشد زود جوید شکار

 

شود تیز دندان و گردد دلیر
نخست اندر آید به پروردگار
                       (5/424/1512-1511)

12. زجّاجی:

هم اندر زمان عهدنامه نبشت

 

پدیدار کرد اندر او خوب و زشت
                                 (1/851/155)

فردوسی:

دبیر خردمند بنبشت خوب

 

پدید آورید اندر او زشت و خوب
                                   (6/45/617)

13. زجّاجی:

نهالی ز خاک است و بالین ز خشت

 

چنین است این خلق را سرنبشت
                                 (1/959/236)

فردوسی:

نهالی همه خاک دارند و خشت

 

خنک آن که جز تخم نیکی نکشت
                                 (6/225/455)

14. زجّاجی:

هزار و صد و شصت ببرید سر

 

نماند اندرون زنده یک جانور
                                   (1/43/248)

فردوسی:

هزار و صد و شصت گرد دلیر

 

به یک زخم شد کشته چون نرّه شیر
                                   (1/349/53)

15. زجّاجی:

دو دستت بریدن سزاوار هست

 

بدان تا برآری از این کار دست
                                   (2/76/813)

 

فردوسی:

بریدن دو دستم سزاوار هست

 

جز از  خاک تیره مبادم نشست
                                 (2/193/955)

16. زجّاجی:

که بودش ز عبدالمطلّب نسب

امام جهانم به اصل و نسب

 

سپهر عجم آفتاب عرب
                                 (2/142/142)

سپهر عجم آفتاب عرب
                                   (2/755/72)

فردوسی:

همش رای و هم دانش و هم نسب

 

چراغ عجم آفتاب عرب
                                 (8/487/892)

17. زجّاجی:

ز ره برکشیدند هر دو سپاه

 

برآمد یکی باد و گرد سیاه
                                   (2/217/36)

فردوسی:

برآمد یکی باد و ابری سیاه

 

همی تیر بارید از او بر سپاه
                                 (7/534/839)

18. زجّاجی:

خلیفه چو بازی از آن گونه دید

چو راز سپهری دگرگونه بود

 

جهان در کف دیو وارونه دید
                                 (2/295/165)

جهان در کف دیو وارونه بود
                                   (2/934/93)

فردوسی:

چو رستم به گفتار او بنگرید

 

هوا در کف دیو وارونه دید
                                    2/292/64)

19. زجّاجی:

میازار کس را که آزار و درد

 

نیاید به گیتی ز آزاد مرد
                                 (2/596/181)

فردوسی:

میازار کس را که آزاد مرد

 

سر اندر نیارد به آزار و درد
                                 (5/368/909)

 

20. زجّاجی:

گر او باز گردد سخن دیگر است

 

بدین جای هم دار و هم منبر است
                                   (2/705/60)

فردوسی:

بر این دشت هم دار و هم منبر است

 

رَوِشنِ جهان زیر تیغ اندر است
                                 (4/174/707)

21. زجّاجی:

همی داشت او را چو یک تازه سیب

 

که از باد نامد بر او بر نهیب
                                 (2/878/148)

فردوسی:

همی داشتم چون یکی تازه سیب

 

که از باد نامد به من بر نهیب
                                   (1/15/151)

22. زجّاجی:

ز تنهایی آن لحظه گریان شدم

 

چو بر آتش تیز بریان شدم
                                 (2/948/112)

فردوسی:

نگهبان که بودند گریان شدند

 

چو بر آتش مهر بریان شدند
                                 (8/355/404)

23. زجّاجی:

کمین برگشادند توران سپاه

 

زمین شد ز گرد سواران سیاه
                                 (2/950/162)

فردوسی:

زمین شد ز خون سواران سیاه

 

نگشتند سیر اندر آوردگاه
                                 (4/211/632)

24. زجّاجی:

زمانه برآورد از آن دوده دود

 

تو گفتی که دیلم به گیتی نبود
                                (2/1063/244)

فردوسی:

درِ دخمه را کرد سرخ و کبود

 

تو گفتی که بهرام هرگز نبود
                                 (3/99/1200)

25. زجّاجی:

مرو زین جهان جز که با جان پاک

 

سرانجام بالین ز خشت است و خاک
                                (2/1132/256)

فردوسی:

سرانجام بستر ز خشت است و خاک

 

وگر سوخته گردد اندر مغاک
                                (7/325/2933)

26. زجّاجی:

چو آتش فتادند در خشک نی

 

به قهر و به قوّت گرفتند پی
                                   (2/1218/5)

فردوسی:

برفتند یکسر به فرمان کی

 

چو آتش که برخیزد از خشک نی
                                   (2/45/608)

27. زجّاجی:

هنوز آمدی از لبش بوی شیر

 

نبد لایق تخت و تاج و سریر
                                (2/1315/406)

فردوسی:

هنوز از دهن بوی شیر آیدش

 

همی رای شمشیر و تیر آیدش
                                 (2/128/128)

نتیجه

همایون نامۀ زجّاجی منظومۀ دینی- تاریخیِ بلندی (حدود شصت هزار بیت) است که با بررسی های بیشتر و دقیق تر شاید باز بتوان نمونه های دیگری از انواعِ توجّهاتِ آن به فردوسی و شاهنامه را یافت ولی آنچه از تحلیل و مرورِ مواردِ مذکور در این مقاله بر می آید این است که ادبا و علمایِ پس از فردوسی به ویژه سَرایندگانِ منظومه هایِ پیروِ شاهنامه هر اندازه هم که با دیدگاه عقیدتی یا عقلانی به نقد یا ردّ موضوعِ پیش از اسلامِ داستان های حماسۀ ملّی ایران پرداخته‌اند، صرف نظر از یکی دو استثنای اندک شمار هرگز نتوانسته اند هنرِ سخنوری فردوسی و مقام ادبیِ شاهنامه را انکار کنند و مستقیم یا غیر مستقیم، خودآگاه یا ناخودآگاه و آشکار یا پنهان از تأثیر و تقلیدِ ویژگی های واژگانی، نحوی، بلاغی و حتّی مصراع ها و ابیات و الگوها و بن مایه های داستانیِ آن دور بمانند. نکتۀ مهم و سودمند در این گونه تأثّرات و تقلیدها برای پژوهش های شاهنامه شناختی این می تواند باشد که گاهی استفاده از برخی لغات، ترکیبات و تصاویر نادر، دشوار و مهمّ شاهنامه در این آثار شاید بتواند با افزودن بر شواهدِ کاربردِ این موارد در روشن شدنِ مفهومِ آن نکته یا حدّاقل بیشتر شدنِ گواهی های آن در حوزۀ زبان یا بلاغتِ فارسی مفید باشد؛ کما این که نمونه‌هایی مانند چشم خروس، خروش مغان، کشیده زَهار و کوتاه لِنگ در همایون نامه از این دسته است. ویژگیِ دیگرِ منظومۀ زجّاجی- در مقایسه با اغلبِ منظومه های پیروِ شاهنامه- گزارش کوتاهی  است که در آن از تاریخ ملّی پیش از اسلامِ ایران عرضه شده است و چنان که در متن مقاله بحث شد برخی اشارات و نکاتِ داستانیِ آن در زمینه مسائل حماسی- اساطیریِ منفرد و تازه است.

 

پی نوشت‌ها

1. برای نمونه به ترتیب تاریخی، ر.ک. افشار، ایرج. (1380). تازه ها و پاره های ایران شناسی (46). بخارا. ش42: 136- 135. نصیری، محمّدرضا. (1384). اثر آفرینان. تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی. ج3/154؛ کیهانی، جعفرشجاع. (1385). «همایون نامه». نامۀ فرهنگستان. دوره 8. ش 1: 208-207 (پیاپی29)؛ آیدنلو، سجّاد. (1392) «همایون نامه منظومه ای دینی- تاریخی و پیرو شاهنامه از سدۀ هفتم». کتاب ماه ادبیّات. سال 16. ش 10. (پیاپی76): 67-55.

2. قید «ظاهراً» به این دلیل است که در متن مصحَّحِ این اثر بیت شمار ابیات متوالی  نیست و شمار دقیق آن ها معلوم نمی شود.

3. در ارجاع به همایون نامه اعداد به ترتیب از راست شمارۀ جلد (نیمۀ نخست چاپ 1390 و نیمۀ دوم چاپ 1383)، صفحه و بیت است.

4. نیز، ر.ک. ربیع، 1389: 303/ 6759- 6758.

5. مثلاً محمّدعلی طوسی سَرایندۀ شاهنامۀ نادری گفته است:

کلامش خرد وحی انگاشتی
اگر قصّۀ رستم داستان

 

به تعظیمش از جای برخاستی
نمی بود یا مدح زرتشتیان
              (طوسی،1339: 15/333-332)

6. در آغاز داستان اکوان دیو هم می خوانیم:

خردمند کاین داستان بشنود
ولیکن چو معنیش یاد آوری

 

به دانش گراید بدین نگرود
شوی رام و کوته شود داوری
      (فردوسی،1386 ب: 3/289/18-17)

7. و نیز، ر.ک. ریاحی،1372: 297-296.

8. این بیت در تصحیح خالقی مطلق آمده (ر.ک. فردوسی،1386 ب. 3/181/1249) و در قافیۀ مصراع نخست به جای  «چهر»، «مهر» ضبط شده است.

9. تقریباً مشابهِ این بیت در چاپ سنگیِ سام نامه- که البتّه منطومه ای متأخّر و سروده شده بعد از  همایون نامه است- دیده می‌شود:

از این پردۀ نیلگون سرنگون

 

ندانم دگر ره چه آید برون
                       (سام نامه،1386: 256)

این بیت در تصحیحِ منقّح و جدیدِ سام نامه نیست.

10. در این تصویرسازی، زجّاجی دقیقاً به جزئیّاتِ داستانِ کشته شدنِ زرسپ/ زرسب در شاهنامه توجّه داشته است زیرا در شاهنامه فرزند توس به زخم تیرِ فرود از  اسب به زیر می افتد و کشته می شود. ر.ک. فردوسی،1386 ب: 3/44/282-280.

11. برای نمونه های دیگر، ر.ک. 2/826/251؛  2/868/88؛  2/1275/1.

12. برای موارد دیگر، ر.ک. 1/389/113؛  1/739/146؛  1/770/205؛  2/115/231-229.

13. مثلاً:

نباید نرم کردن گردن از بهر درم کس را

دانی که چه گفت زال با رستم گرد

14. اگر چند فردوسی بی نظیر
از این پادشاهان سخن گفته بود
کسی خوبتر زان نگوید سخن
ولیکن مرا این ضرورت فتاد

15. در ایّامِ دارا بشورید حال

 

نبشته است این سخن در پندنامه سام را نیرم
                    (ناصر خسرو،1378: 83)

دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
                           (سعدی،1384: 62)

ابوالقاسم آن نامدار خطیر
به الماس معنی گهر سفته بود
از او نو شد اخبارهای کهن
که آوردم از کار شاهان به یاد
                           (2/966/252-249)

برون شد ز گیتی جهان دیده زال
                (مجمل التواریخ،1383: 92).

این بیت در تصحیحِ موجود از بهمن نامه نیست.

16. و نیز، ر.ک.849-848/81-79

17. برای نمونه رستم دربارۀ کاووس تصریح می کند:

کجا راز یزدان همی باز جُست

 

همی خواست دید اختران را درست
                                 (5/367/893)

18. و نیز، ر.ک. فردوسی،1386 ب: 5/427/1542-1540؛  5/429/1567 و 5/431/1597-1594.

19. مثلاً:

یکی مادیان تیز بگذشت خنگ

 

برش چون برِ شیر و کوتاه لِنگ
                                   (1/335/97)

برای دیدن نمونه های دیگر، ر.ک. رواقی،1390: 2/1817

20. برای نمونه:   

سواری به کردار آذرگشسپ

 

ز کاول سوی سام شد بر سه اسپ
                                 (1/207/643)

21. این کنایه حدّاقل پنج بارِ دیگر نیز در همایون نامه آمده است.

22. این بیت عیناً در نیمۀ دومِ همایون نامه (2/57/327) هم تکرار شده است.

منابع

1- آقا بزرگ، الشیخ محمّدحسن. (1403). الذریعه الی تصانیف الشیعه. بیروت: دار الاضوا.

2- آیدنلو، سجّاد. (1386). بن مایۀ اساطیری روییدن گیاه از انسان و بازتاب آن در شاهنامه و ادب پارسی. نارسیده ترنج (128-97). اصفهان: نقش مانا.

3- -------- . (1387). پرسشی دربارۀ ضبط و معنای بیتی از شاهنامه. گزارش میراث. دوره 2. سال 3. ش 30-29: 7-5.

4- --------- . (1388 الف). نکته هایی از روایات پایان کار ضحّاک. کاوش نامۀ زبان و ادبیّات فارسی. سال 10. ش 18: 48-9.

5- ---------. (1388 ب). ترنج بویا و به زرین (تأمّلی بر یک آیین ایرانی در شاهنامه). از  اسطوره تا حماسه (221-209) تهران: سخن.

6- --------. (1388 ج). نوش دارو چیست؟. از  اسطوره تا حماسه. (139-121). تهران: سخن.

7- ---------. (1390). دفتر خسروان (برگزیدۀ شاهنامه). تهران: سخن.

8- ---------. (1392). همایون نامه منظومه ای دینی- تاریخی و پیرو شاهنامه از سدۀ هفتم. کتاب ماه ادبیّات، سال 16. ش 10 (پیاپی 76): 67-55.

9- ابراهیمی دینانی، غلامحسین. (1385). دفتر عقل و آیت عشق. تهران: طرح نو.

10- ابریشمی، محمّدحسین. (1382). پژوهشی در باب القاب تهمورث (زیناوند، دیوبند، دیباوند، زیباوند). نامۀ فرهنگستان. دوره 6. ش 1. (پیاپی 21): 205-193. دورۀ ششم، شمارۀ اوّل (پیاپی21)، تیر، ص193- 205.

11- ابن بلخی. (1385). فارس نامه. تصحیح گای لیسترانج و رینولد الن نیکلسون. تهران: اساطیر.

12- ابن ندیم، محمّد بن اسحاق. (1381). الفهرست، ترجمۀ محمّدرضا تجدّد تهران: اساطیر و مرکز بین المللی گفتگوی تمدّن ها.

13- احمدی دارانی، علی اکبر و هراتیان، اکرم. (1388). چشم خروس. پژوهشنامۀ زبان و ادبیّات فارسی (گوهر گویا). سال 3. ش 1 (پیاپی 9): 74-55.

14- استوری، چالز آمبروز. (1362). ادبیّات فارسی بر مبنای تألیف استوری. ترجمۀ یو. ا. گل مترجمان فارسی: یحیی آرین پور، سیروس ایزدی و کریم کشاورز. تحریر احمد منزوی. تهران: موسّسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی.

15- اصفهانی، حمزه بن حسن. (1367). تاریخ پیامبران و شاهان. ترجمۀ جعفر شعار. تهران: امیر کبیر.

16- انجوی، سیّد ابوالقاسم. (1369). فردوسی نامه. تهران: علمی.

17- انوری، حسن. (1382). فرهنگ بزرگ سخن، تهران: سخن.

18- -------- . (1383). فرهنگ کنایات سخن تهران: سخن.

19- ایرانشاه بن ابی الخیر. (1370). بهمن نامه، ویراستۀ رحیم عفیفی. تهران: علمی و فرهنگی.

20- ایرانشان بن ابی الخیر. (1377). کوش نامه. تصحیح جلال متینی. تهران: علمی.

21- باقری، مهری. (1389). گُرز، گَرز، گرد، بیر: تحوّل چندگانۀ یک واژه در زبان فارسی. سایه روشن (130-117). تهران: قطره.

22- پورنامداریان، تقی. (1390). عقل سرخ. تهران: سخن.

23- پیرنیا، علی. (1375). اثری نویافته از حکیم زجّاجی. نامۀ فرهنگستان، سال 2. ش3 (پیاپی 7): 80-65.

24- ثعالبی، حسین بن محمّد. (1372). شاهنامۀ کهن (پارسی تاریخ غررالسیر). ترجمه: سیّد محمّد روحانی. مشهد: دانشگاه فردوسی.

25- جوینی، عطا ملک. (1388). تاریخ جهانگشای جوینی. تصحیح حبیب الله عبّاسی و ایرج مهرکی. تهران: زوّار.

26- حبیبی، عبدالحی. (1331). تاریخ منظوم زجّاجی. یغما، ش 57: 559-554.

27- خطیبی، ابوالفضل. (1388). بادپایان هِخته زَهار. جشن نامۀ استاد عبدالمحمّد آیتی. (152-135). زیر نظرِ غلامعلی حدّاد عادل. تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی.

28- خیّام پور، عبدالرسول. (1368). فرهنگ سخنوران. تهران: طلایه.

29- دبیرسیاقی، سیّد محمّد. (1378). کشف الابیات شاهنامه. تهران: مدبّر.

30- دهخدا، علی اکبر. (1377). لغت نامه. تهران: دانشگاه تهران.

31- . (1386). امثال و حکم. تهران: امیر کبیر.

32- نجم رازی. (1374).مرصادالعباد. به اهتمام محمّدامین ریاحی. تهران: علمی و فرهنگی.

33- ربیع. (1389). علی نامه. تصحیح رضا بیات و ابوالفضل غلامی. تهران: میراث مکتوب.

34- رستم نامه. (1387). به کوشش سجّاد آیدنلو. تهران: میراث مکتوب.

35- رواقی، علی. (1390). فرهنگ شاهنامه. تهران: فرهنگستان هنر.

36- ریاحی، محمّدامین. (1372). سرچشمه های فردوسی شناسی. تهران: موسّسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی.

37- زجّاجی. (1383). همایون نامه تصحیح علی پیرنیا تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی. نیمۀ دوم.

38- ------. (1390). همایون نامه تصحیح علی پیرنیا. تهران: مرکز پژوهشی میراث مکتوب.

39- سام نامه. (1386). به کوشش میترا مهرآبادی. تهران: دنیای کتاب.

40- سعدی، مصلح الدین. (1384). گلستان. تصحیح غلامحسین یوسفی. تهران: خوارزمی.

41- شهمردان بن ابی الخیر. (1362). نزهت نامه. تصحیح فرهنگ جهان پور. تهران: موسّسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی.

42- شیرانی، حافظ محمود خان. (1374). فردوسی شاعر جاودانۀ ایران. در شناخت فردوسی. (56-21). ترجمۀ شاهد چوهدری. تهران: علمی و فرهنگی.

43- صدیقیان، مهین دخت. (1375). فرهنگ اساطیری- حماسی ایران. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.

44- طوسی، محمّدعلی. (1339). شاهنامۀ نادری. تصحیح احمد سهیلی خوانساری. تهران: انجمن آثار ملّی.

45- طومار کهن شاهنامه. (1374). به کوشش جمشید صداقت نژاد تهران: دنیای کتاب.

46- عفیفی، رحیم. (1376). فرهنگنامۀ کنایه. تهران: سروش.

47- عنصرالمعالی، کیکاووس بن اسکندر. (1375). قابوس نامه. غلامحسین یوسفی. تهران: امیرکبیر.

48- غفّاری، سیّد محمّد خالد. (1386). فردوسی و معیار اعتزال او. فصلنامۀ علوم انسانی دانشگاه الزهرا. سال 17-16. ش 62-61: 228-205.

49- فردوسی، ابوالقاسم. (1385). شاهنامه(بر اساس چاپ مسکو). به اهتمام توفیق سبحانی. تهران: روزنه.

50- ------------. (1386 الف). شاهنامه. تصحیح و توضیح کاظم برگ نیسی. تهران: فکر روز.

51- ------------. (1386 ب). شاهنامه. تصحیح جلال خالقی مطلق. دفتر ششم با همکاری محمود امیدسالار و دفتر هفتم با همکاری ابوالفضل خطیبی. تهران: مرکز دایرﺓ المعارف بزرگ اسلامی.

52- -----------. (1386 ج). شاهنامه. تصحیح عبّاس اقبال آشتیانی، مجتبی مینوی و سعید نفیسی (چاپ بروخیم). به اهتمام بهمن خلیفه. تهران: طلایه.

53- -----------. (1387). شاهنامه. ویرایش فریدون جنیدی. تهران: بلخ.

54- قزوینی، محمّد. (1362). مقدّمۀ قدیم شاهنامه. هزارۀ فردوسی. (176-151). تهران: دنیای کتاب.

55- قمی، حسن بن محمّد. (1361). تاریخ قم. ترجمۀ حسن بن علی قمی. تصحیح سیّد جلال الدین طهرانی. تهران: توس.

56- کریمان، حسین. (1381). سامرا. دایرﺓ المعارف تشیّع (9/35-23). تهران: نشر شهید سعید محبّی.

57- مجمل التواریخ و القصص. (1383). تصحیح ملک الشعرا بهار. تهران: دنیای کتاب.

58- مختاری، محمّد. (1369). اسطورۀ زال. تهران: آگه.

59- مسعودی، علی بن حسین. (1387). مروج الذهب. ترجمه ابوالقاسم پاینده. تهران: علمی و فرهنگی.

60- مقدسی، مطهّر بن طاهر. (1374). آفرینش و تاریخ. ترجمه و تعلیقات محمّدرضا شفیعی کدکنی. تهران: آگه.

61- منزوی، احمد. (1353). فهرست نسخه های خطّی. تهران: موسّسۀ منطقه ای و فرهنگی.

62- مولایی، چنگیز. (1390). طهمورث. فردوسی و شاهنامه سرایی. (335-325). تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی.

63- مهدوی دامغانی، احمد. (1381). مذهب فردوسی. حاصل اوقات. (599-557). به اهتمام سیّد علی محمّد سجّادی. تهران: سروش.

64- میرخواند. (1380). روضه الصفا. تصحیح جمشید کیانفر. تهران: اساطیر.

65- میرزا نیا، منصور. (1378). فرهنگنامۀ کنایه. تهران: امیر کبیر.

66- میر عابدینی، سیّد ابوطالب؛ صدیقیان، مهین دخت. (1386). فرهنگ اساطیری- حماسی ایران. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.

67- ناصر خسرو. (1378). دیوان. تصحیح مجتبی مینوی و مهدی محقّق. تهران: دانشگاه تهران.

68- نرشخی، ابوبکر محمّد بن جعفر. (1387). تاریخ بخارا ترجمۀ ابونصر احمد بن محمّد بن نصر قبادی. تلخیص محمّد بن زفر بن عمر. تصحیح محمدتقی مدرّس رضوی. تهران: توس.

69- نصرالله منشی. (1373). کلیله و دمنه. تصحیح مجتبی مینوی. تهران: امیر کبیر.

70- نظامی عروضی. (1383). چهار مقاله. تصحیح محمد قزوینی، تصحیح مجدّد محمّد معین، تهران: جامی.

71- نوری اژدری. (1381). غازان نامه. به کوشش محمود مدبّری. تهران: بنیاد موقوفات محمود افشار.

72- ولف، فریتس. (1377). فرهنگ شاهنامه. تهران: اساطیر.

73- یاقوت حموی، ابوعبدالله. (1965). معجم البلدان. تهران: اسدی.

74- یعقوبی، ابن واضح. (1362). تاریخ یعقوبی. ترجمۀ محمّدابراهیم آیتی. تهران: علمی و فرهنگی.

75- -----------. (1387). البلدان. ترجمه محمّدابراهیم آیتی. تهران: علمی و فرهنگی.

76- دُرج 4 (نرم افزار). (1390). تهران: موسّسۀ فرهنگی مهر ارقام ایرانیان.