اصطلاحات طبی دراشعارحکیم شفائی اصفهانی

نویسندگان

دانشگاه یزد

چکیده

شرف الدین حسن حکیم شفائی اصفهانی،(956-1037ﮬ ) طبیب، عارف و شاعرپراقتدارعهد صفوی است. وی طبیب مخصوص، ندیم و شاعر مورد احترام شاه عباس اول بود که به خاطر شوخ طبعی، شیرین سخنی، دانش و مجلس آرایی اش از طرف این پادشاه به القاب ملک الشعرا و ممتاز ایران مفتخرشد. وی استاد شاعران عهد خود بویژه صائب تبریزی بوده و درآوردن اصطلاحات طبی بیشتر به خاقانی نظرداشته است: کف به لب آورده مصروعیست پنداری محیط آبنوس اندر برش فاوانیا آساستی شفائی از راه طبابت امرار معاش نمود. دیوان او دربردارنده 12000بیت در قالب 10 قطعه،10ترکیب بند و1ترجیع بند و 47رباعی است ونیز 1060 غزل دراین میان جلوه می کند. در بیشتر غزلهایش مانند خاقانی ردیف آورده است. آنچه اشعارحکیم شفائی را امتیاز خاص بخشیده به کار بردن فراوان لغات و اصطلاحات طبی است که بیشتر در قصاید و غزلیاتش دیده می شود. ابداع مضمون های گوناگون برگرفته ازتخیّل‌های ظریف و دقیق همراه با صورخیال تازه و غریب در اشعارحکیم شفائی باعث زیبایی و برجستگی شده است. در میان اصطلاحات طبی موجود دردیوان حکیم شفائی55 مورد از ادویه ها و گیاهان دارویی و نیز60 مورد از انواع بیماری ها و 35 مورد اصطلاحات متفرقۀ طبی آمده است که هرکدام کاربرد ویژه ای داشته‌اند و با توجه به شغل طبابت حکیم شفائی، وی آشنایی کاملی با این اصطلاحات داشته است. حکیم شفائی با کاربرد فراوان لغات و اصطلاحات طبی توانسته است که با طرز خاص خود از این اصطلاحات تصویرهای برجسته و شگفت انگیزی بیافریند .

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

Medical Terminology in the Poems of Hakim Shefai Esfehani

نویسنده [English]

  • mohammadreza najjarian
Yazd University
چکیده [English]

Sharafoddin Hassan Hakim Shefai Esfehani (956-1037 AH) was a physician, mystic, and a skilled poet who lived at the Safavid time. He served as the private physician of King Abbas the first and waited on him as an interlocutor and a respected poet. The king granted him the titles “poet laureate” and “Iran’s apex” by virtue of his humorousness, glib tongue, knowledge, and ability to entertain. Shefai was the master of the poets of his time especially Saeb Tabrizi. He is considered similar to Khaqhani in that he introduced medical expressions into poetry. For example: Everything looks foamy-mouthed like an epileptic patient, As though ebony vanes lay among favanya petals. Shefai made a living through practicing medicine. His anthology consists of 12000 verses bundled into 10 pieces (qheteh), 10 tarkib bands, one refrain, 47 quartets, and 1060 sonnets. Like Khaqhni’s poems, most of his sonnets contain a rhyme pattern. However, what distinguishes Shefai is the vast use of medical words and expressions mostly in his odes and sonnets. His poetry is endowed with a specific elegance created through a variety of concepts that are based on imaginative thinking and to-the-point figures of speech. Among the medical concepts employed in Shefai’s anthology, one comes across 55 herbs and herbal drugs, 60 diseases, and 35 miscellaneous expressions each of which has a certain application and stands in full professional orientation to the poet. The salient presence of such concepts has led to an amazing work of art framing a multitude of images and figures.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Hakim Shefai
  • Safavid poetry
  • Medical expressions

- مقدمه

از اوایل عهد صفوی علوم مختلف، ادبیات، هنر و فرهنگ مورد پسند و پذیرش تمام اقشار جامعه قرارگرفت. به این ترتیب شعر و شاعری هم مانند دیگر مسائل در این عهد مرکز توجّه قرار گرفت، اسلوبی تازه یافت و مراحل مختلفی را طی نمود. (زرین­کوب، 1363: 127). در دورۀ صفویه تحصیل علم طب جزء لایتجزّاى آموزش افراد تحصیل کرده بود؛ به عبارت دیگر تحصیل هیچ‌کس بدون آگاهى از علم پزشکى کامل محسوب نمى‌شد و به این ترتیب بالطّبع این سؤال اساسى پیش مى‌آید که کدام یک از افراد تحصیل‌کرده آن دوره «طبیب» بوده‌اند؟ «درباره موقعیت اجتماعی عالی رتبه جامعۀ پزشکی این دوره نیز اطلاعات چندی در دست هست. سرپزشک خاندان سلطنتی به نام «حکیم باشی» خوانده می­شد که با مصاحبت سرداران شاه و شرکت در انجمن های خصوصی از مراحم و الطاف مخصوص برخوردار بود» (الگود، 1386: 403). از نظر تاریخ فرهنگ و ادب ایران، این افراد پیش از آن که پزشک باشند، شاعر، فقیه و ادیب محسوب مى‌گردند. این‌ها کسانى هستند که عملاً حرفۀ طبابت داشتند و اشعار طبى گفته‌اند که جنبه کتب درسى پزشکى دارند؛ در حالى که ظاهراً در دوره صفویه این نوع شعر رواج زیادى داشته است. یکی از مطالب قابل توجّه در تاریخ شعر این دوره اصرار شاعران بود به ابتکار در سخنوری و آوردن معنی­های تازه، مضمون­ها وحتی لفظ­های نو. زبان شعر در عهد صفوی به تدریج از آغاز تا پایان آن دوره به سادگی می­گرایید و بیشتر به زبان گفتگوی آن زمان نزدیک می­شد و این خود نوع دیگری از تجدّد در شعر و یا یکی از ویژگی های«طرز تازه» بود. شرف الدّین حسن اصفهانى متخلّص به شفائى از پزشکان دربار شاه عباس و یکى از نزدیکان وى به شمار مى‌رفت. شاه او را به سبب شوخ طبعی و شیرین سخنی، دانش و مجلس آراییش عزیز و محترم می­داشت.

 

پیشینة تحقیق

پژوهش مستقلی دربارۀ اصطلاحات طبی در اشعارحکیم شفائی اصفهانی صورت نگرفته است. تنها در برخی تذکره ها، کتاب­های تاریخ ادبیّات و مقالات به شرح احوال زندگی وی و نمونه هایی از اشعار او پرداخته شده است.

 وحید دستگردی در مقالۀ «مناظرۀ ادبی عرفی شیرازی ـ حکیم شفائی اصفهانی» (1309) در شمارۀ (8) سال یازدهم، مجلۀ ارمغان ابیات قصیدۀ عرفی شیرازی را با جواب حکیم شفائی آورده است. عرفی قصیده­ای در مدح میرزا جانی و حکیم ابوالفتح استاد خود ساخته و به استادان بزرگ سخن مانند: استادکمال الدین، خاقانی و انوری تعرض بیجا نموده است. حکیم شفائی در پاسخ این تعرّض با قصیده­ای شیوا لاف و گزاف عرفی را بر استادان، نکوهش بسزا کرده است.

وحید دستگردی با مقالۀ«حکیم شفائی اصفهانی» (1315) در شمارۀ (2) سال هفتم، مجلۀ ارمغان نیز شرح حال اندکی از زندگی شفائی با ابیاتی از او آورده است و او را مردی فاضل، حکیم، طبیب و شاعر که مورد تمجید میرداماد بوده معرفی می­کند.

احمد سهیلی خوانساری با مقالۀ «ملک الشّعرا حکیم شفائی اصفهانی» (1316) در شمارۀ (6 -7) سال هجدهم، مجلۀ ارمغان، مختصری از زندگی حکیم شفائی را با شرحی از سبک و آثار وی همراه تعدادی از اشعارش عنوان نموده است. او حکیم شفائی را در بین شاعران عصر صفویه بیشتر از معاصرانش در سخنوری پیرو شیوه و اسلوب متقدّمین می­داند. او در قصیده پیرو خاقانی و درغزل شیوۀ بابا فغانی شیرازی را با اندکی تغییر نظر داشته است.

کبری رحیمی با مقالۀ «نبض سخن شناس حکیم شفائی» (1386) شمارۀ 37 و 38 مجلّۀ فرهنگ اصفهان به شرح حال حکیم شفائی و آثارش و هم عصرانش می­پردازد و حکیم شفائی را متأثّر از شاعران بزرگی چون سعدی، حافظ، بابا فغانی، ناصرخسرو، سنائی، انوری و خاقانی می­داند و اشاره می­کند که این شاعر چون دیگر شاعران­، از ادبیات عرب متأثّر بوده است.

سعید شفیعیون در مقاله خود با عنوان «جایگاه حکیم شفائی در سبک هندی»(1388) سلامت زبان در کنار استحکام آن، عدم سرپیچی از سنن گذشتگان، وجود اصطلاحات و تعابیر پزشکی و فلسفی را از جمله ویژگی­های سبک زبانی شفائی می­شمارد و غنای فکر، هجوپیشگی و هزّالی و توجّه به مسائل کلامی و عرفانی را از ویژگی­های سبک مثنوی‌های او می­داند.

 

شیوه تحقیق

این پژوهش بر آن است تا پس از معرفی اجمالی حکیم شفایی، به توضیح و تفسیر اصطلاحات طبی، ادویه وگیاهان دارویی دیوان او با ارجاع به منابع معتبر قدیم و جدید پرداخته، پرده از راز و رمز زنجیره­ معنایی تصاویر شگفت انگیز شاعر بردارد.

 

2- حکیم شفائی

لقب و نام حکیم شفائی را تمام تذکره‌ها شرف الدّین حسن ذکرکرده‌اند. «حکیم شفائی طبیب مخصوص شاه عبّاس بوده است (تاجبخش، 1372: 296). همۀ تذکره نویسان در شغل طبابتش متّفق القولند و عنوان می­کنند که حکیم شفائی پس از پدر در مسجد جامع اصفهان به طبابت مشغول شد و از همین راه امرار معاش می­کرده تا آنکه دانش، کمال و آگاهی‌های حکیم او را به مرحله­ای رسانید که آوازه­اش به گوش شاه عبّاس اوّل رسید و بسیار مورد لطف و توجّه او واقع شد و بنا بر روایت صاحب عالم آرای عبّاسی شاه او را به لقب ملک الشّعرا و ممتاز ایران مفتخر ساخت. اغلب تذکره نویسان حکیم شفائی را اهل اصفهان نوشته­اند. عبدالرّسول خیام پور در فرهنگ سخنوران فارسی حکیم شفائی را فرزند ملّای اصفهانی ضبط کرده است. اجداد حکیم شفائی از علما و حکمای معروف اصفهان و پدرش حکیم ملّا«محمّد حسین» یا «محمّد» و برادرش حکیم نصیرا از اطبّای مشهور اصفهان بودند. محمّد تقی دولت آبادی از دوستداران حکیم شفائی بوده و آثار او را در تاریخ دهم ماه شوّال 1040هجری جمع آوری کرده است و نیز بر دیوان و مثنوی های حکیم شفائی دیباچه­ای نوشته و در آن اشاره می کند که حکیم شفائی علاوه بر طبّ و مقدّمات صرف و نحو عربی، فقه، اصول ومعارف اسلامی، در فلسفه و حکمت، نجوم، هیئت و علوم ما بعدالطّبیعه نیز تحصیلاتی داشته است. او در فنون ادبی آزموده و توانا بوده و این برجستگی در سخنان او پیداست. او آثار حکیم شفائی را شامل هشت کتاب می داند که تعبیری از هشت در بهشت است: 1. قصاید و مقطعات،.:ترکیبات و ترجیعات، 3. غزلیات، 4. هجویات و مطایبات، 5. مثنوی نمکدان حقیقت بر وزن حدیقه الحقیقه سنائی، 6. مثنوی مهر و محبّت بر وزن یوسف و زلیخای جامی و خسرو شیرین نظامی، 7. مثنوی عرفانی دیدۀ بیدار بر وزن مخزن الاسرار نظامی گنجوی 8. مجمع البحرین بر وزن تحفه العراقین خاقانی شروانی. شیخ آقا بزرگ طهرانی در کتاب «الذّریعة الی تصانیف الشیعه» انتساب اثر دیگری در طبّ به نام«قرابادین» را به حکیم شفائی رد کرده است و آن را اثر سیّد مظفّر بن محمّد الحسینی الشّفائی الکاشانی می­داند.شیخ آقا بزرگ تهرانی در« الذّریعه الی تصانیف الشّیعه» از قول صاحب ریاض العلماء می­نویسد: «حکیم شفائی از علمای دورۀ صفوی در عصر شاه عبّاس اوّل و معاصر با شیخ بهائی و میر داماد و از افاضل علما و مشاهیر اطبّا بود و به خاطر اشتهار شعرش جزو شعرا محسوب می­شود و در حقّ خود مطایباتی دارد که: «طبابتم تبحّر مرا در سایر علوم مستور و شاعریم طبابتم را محجوب گردانیده و کثرت هجایم شاعریم را پوشیده داشته است» (شفائی، 1362: 37 تا 137). حکیم شفائی از دوستان میر محمّد باقر داماد، دانشمندان تراز اوّل عهد صفوی بود، و به تبحّر و معلومات وى اذعان داشت. شفائى یک شاعر هجائى‌سرا بوده است و در بستر مرگ از افتراها و تهمت‌هائى که در قالب هجو به دیگران زده بود توبه کرد. او در سال ١٠٣۶در حالى که بیش از صد سال داشت وفات یافت.

 

3- ادویه و گیاهان دارویی

در میان اصطلاحات طبی به کار رفته در دیوان حکیم شفائی55 مورد از ادویه و گیاهان دارویی یاد شده است. با توجّه به اینکه شغل حکیم شفائی طبابت بوده، وی آشنایی کاملی با آنها داشته است. در جدول زیر عنوان و بسامد کاربرد این ادویه و گیاهان دارویی در دیوان اشعار حکیم  شفائی مشخّص شده است. شرح و توضیح برخی از آنها پس از آن ذکر می گردد:

اصطلاح

بسامد

اصطلاح

بسامد

اصطلاح

بسامد

اصطلاح

بسامد

اصطلاح

بسامد

آبنوس

1    

بقم

2

روین

2

صندل

6

کحل الجواهر  

1

اثمد

2

بلادر

1

روغن بادام

1

ضیمران

1

کوکنار

1

افیون

2

بلسان

1

زریر

5

طبرخون

1

کافور

3

افشره

1

تریاق

6

زیره

1

عقیر

1

گلاب

8

اکتحال

1

تریاک

4

زعفران    

6

عناب

2

گوگردسرخ

1

اهلیج

1

توتیا

7

زیبق

3

عنبر

9

لَخلَخه

4

ایارج

2

جَدوار

2

سرمه

16

غاریقُون

1

مخّدر

1

بان

2

جَلاب

6

سماق

1

فاوانیا

1

مسهل

1

بخور

1

چَندن

3

سنا

2

کُحل

8

مومیایی

2

بزرقطون

1

حنظل

7

سنبل

1

کاسنی

1

ناردان

4

بادام

1

رازیانه     

1

شربت

1

  کَمّون

1

نعناع

1

از میان نام ادویه وگیاهان دارویی در دیوان، بیشترین بسامد مربوط به «سرمه»( 16مرتبه) و سپس به ترتیب«عنبر» (9مرتبه)، «کحل ـ گلاب» (8مرتبه)، «توتیا ـ حنظل»( 7مرتبه) «تریاق ـ جلاب ـ صندل» (6مرتبه ) است. اصطلاح پر بسامد «سرمه» با اصطلاحات «کُحل، توتیا، اِثمِد، کُحل الجواهر، اِکتحال، آبنوس» در دیوان توأم است که همگی به نوعی با چشم و بیماری­های آن مربوط هستندو شفائی توانسته است با آمیختگی و بازی با این اصطلاحات زنجیره­ای معنایی بسازد و تصاویر شگفت انگیز در اشعارش خلق نماید.

3-1. آبنوس( ābnus): آبنوس معرب آبانس یونانی درختی است شبیه به درخت عناب و رویشگاه آن سواحل حارّه­ای هندوستان و گینه و آفریقاست. آبنوس از داروهاى مهمّ امراض چشم و موى زاید در چشم است. سنگ کلیه و مثانه را مى‌شکند.  از میوه رسیده و پخته آن در امراض خون، سوزاک و جذام استفاده مى‌کنند، خون را صاف مى‌کند. در هند از تخم میوه آن براى جلوگیرى از اسهال استفاده مى‌کنند.گل و میوه آن به مصرف دفع سکسکه اطفال مى‌رسد. در رفع تب‌هاى نوبه و صفرا مى‌توان استفاده نمود. جهت معالجه آفت لثه و همچنین درمان گلودرد و التهاب مخاط دهان به کار مى‌رود. آبنوس براى معده مضرّ است» (دینی،1384: 118؛ نورانی،1384: 45-41) 

3-2. فاوانیا (fāvāniyā ): درخت عود الصّلیب است به جهت دفع نِقرس وصَرع و کابوس نگهدارند و دُخان کنند. (آنندراج) یکى از بُخورات مفید براى صَرع عود الصّلیب (فاوانیا) است (ابن سینا، 1389: 3/ 157) «فاوانیا علّت امّ صبیان (صرع کودکان) را نیک بود چون از کودک بیاویزی و صرع را سود دارد چون به زیر بینی بسوزی.» (هروی،1371: 245):

گر نه خارج مذهبستی چـرخ، برکتفش چرا
کف به لب آورده مصروعیست پنداری محیط

 

خرقه­ای خورشید انداز یهود آساستی
آبنــــوس اندر برش فاوانیا آساستی
                       (شفائی،1362: 159)

 

شفائی در این ابیات فلک را به یهودیان و خورشید را زنّار و دریا را به شخصی که بیماری صرع دارد و کف بر لب آورده تشبیه می­کند و گیاه آبنوس را در برابر این فرد به گیاه فاوانیا (عود الصّلیب) از نظر خواصّ طبی (درمان صرع) شبیه می­داند.

3-3.داروهای چشم

3-3-1. اِثمِد('asmad, 'esmed): درکتاب «الابنیه عن حقایق الادویه» آمده است: «اثمد سنگ سرمه­گران است. بهترینش آن بود که سنگ خارا اندر او کم بود و چون بشکنی برق زند. سرد است و اندر او قبض. ریشه های زشت چشم را پاک کند و بصر را قوی گرداند و اشک را ببرد و هر رطوبتی و گرمیی که اندر چشم بود بکشد و آماس های گرم بنشاند» (هروی،1371: 30-29)

این گمرهان که طالب مجهول مطلقند
راه خَطـــا گرفته و جویای اثمــدند

 

گم کرده اند راه طلب بس که مضطرند
برگل زنند تیشه و خواهـــان گوهرند
                        (شفائی، 1362: 38)

در لفظ «خطا» ایهام به کار رفته، خطا یا ختا ولایتی از چین که مشک آهوی آن معروف است. حکیم شفائی در مقام معارضه با شاعران حسود و جاهل عصر خود گوید: آنان راه ختا را به خطا رفته­اند زیرا طالب سنگ سرمه­اند و در ختا مشک است نه سنگ سرمه، آنان خواستار گوهر هستند؛ در حالی که به جای دریا در دل کوهها به کاوش می­پردازد. از طرفی به خواصّ پزشکی این سنگ اشاره می­کند که گمراهان باید در درمان بیماری چشم خود طالب آن باشند تا در راه طلب بتوانند راه را از بیراهه تشخیص دهند. در بیت زیر شاعر با استفاده از ایهام تناسب درچشم اثمد، بیان می­کند که سنگ سرمه­ای که در«صَنعا» جستجوی می­کنی بهترین نوع آن در اصفهان یافت می­شود.

دوا در حُقّة شرعست مستان از شفای او

 

زصنعا چشم اثمد داری و دارد صفاهانش
                          
(شفائی، 1362: 73)

3-3-2. توتیا(tutiyā): «به معنای کنونی آن اکسید ناسره روی (zno) که به وقت تصفیه، تَکْلیس یا تَصْعید بعض سنگهای کانیِ حاوی روی (zn) ـ مثلا بلِند (سنگ کانی سولفور روی)، کالامین (سلیکات طبیعی روی) و اسمیتسونیت (کربنات طبیعی روی) به رنگ های مختلف (سفید، زرد، قهوه‌ای، سبز) ناشی از وجود فلزها یا مواد دیگر همراه با روی حاصل می‌شود. درگذشته آن را برای ساختن برنج (آلیاژ مس و روی) و در درمان برخی بیماری‌های چشم به کار می‌بردند و اشتباهاً یا توسّعاً این نام را به بعض ترکیب های فلزی مشابه و حتّی موادّ بسیار متفاوت نیز اطلاق کرده اند، که سبب آشفتگی درباره ماهیت «توتیا» شده است (اعلم، 1383: ذیل توتیا) و نیز به معنی سنگ سرمه است. «توتیا را به لغت هندی و سندی «طتو» گویند و درکتاب «نخب» آمده است که توتیا دو نوع است: یکی نوع معدنی است و نوعی از او مصنوع؛ و ماده­ هر دو نوع سرب است و از جمله انواع او «توتیای هندی» نیکوتر است و«توتیای جَشَری» به شکل پاره­های مس بود. وقتی که می­خواهند سرب و مس و آهک را از معدن جدا کنند، دودی که برخیزد از آن ماده توتیا بدست می­آید... داروی چشم درد است و بازدارندۀ زائده­های پلید است که در رگ چشم جمع آیند و نمی­گذارند به طبق ها نفوذ کند و به ویژه شسته­اش بسیار خوب است. اگر اقلیمیا بالا رود توتیای خوب تکوین می‌گردد؛ اما اگر از رسوبى توتیا گیرند آن را (سَقوردیون) گویند» (ابن سینا، 1389: 322 و نیز نک: بیرونی، 1370: 155-154)«اِقلیما به آن چیزی گویند که از ذوب کردن اجسام مطرقه مانند ذَهَب و فضّه و مس و مَرقَشیشا، مثل کف و دود بر رو و تحت آن منجمد شود.»(عقیلی خراسانی، 1371: 160) جوهری نیشابوری نیز در جواهر نامه نظامی اشاره می­کندکه اقلیمای فضه با ارزش­تر بوده و در درمان بیماری های چشم خاصیتی عظیم دارد (جوهری نیشابوری، 1383: 303).

اصطلاح توتیا 7بار در دیوان شفائی به کار رفته است. شاعر در این ابیات در قالب یک تشبیه تفضیل خاک پای معشوق را به توتیا تشبیه کرده و آن را برتر از خورشید می­داند و به خاصیت دارویی توتیا که در تقویت نیروی بینایی مؤثّر است اشاره می­کند:

بهتر ز آفتاب، فلک تحفه ای نداشت

 

دادش به خاک پای تو و توتیا گرفت
                      (شفائی، 1362: 332)

3-3-3. سرمه( sorme): در عربی کُحل و در فارسی سرمه و در هندی کردیاجن ودر رومی«کرخلن» است.دارو شناسان اعتقاد دارند که بهترین او صباهانی است و نشان و صفت او آن است که برّاق باشد و بر او دندانها باشد درشت و پس از اصباهانی، هرویست و پس از هروی، زَروانی که در معدن زر یافته شود به طرف زاولستان(زروانی ـ زروبی) شاید منسوب به «زَروبان» باشد که به صورت «زَررویان» به عنوان معدن طلا در الجماهر (فصل ذَهَب) ذکر شده است. هر چه جز اصبهانی است برّاق نیست. چشم را مقوّی باشد و صحّت چشم را نگاه دارد» (بیرونی،1370: 28). سرمه سنگی است صَفایحی(پهن) و برّاق که بسایند و سوده آن را در چشم کشند و بهترین آن سرمه صفاهانی است که از کهپایه به هم رسد. (آنندراج) بسامد کاربرد این کلمه در اشعار حکیم شفائی 16 مرتبه است. شاعر با آرایه تشبیه تفضیل در ابیات زیر، خود (عاشق) را برتر از خورشید سبک سیر می داند. عاشق  با آه جهانگردش در راه عشق چنان است که گرد پایش مانند سرمه ای بر چشمان خورشید عالمتاب است:

از پا فتاد مهر سبــک سیر و می کند
در راه عشق عزّت پا  کم  نمی شود

 

گشت سپــــــهر آه جهانـــگرد من
خورشید سرمه می کند از گرد من همان
                        
 (شفائی، ص680)

3-4. افیون ('afyun): « معرّب اَپیون یونانی است و معنی آن مُسْبِت است یعنی خواب غرق آورنده و به عربی لبَنُ الخَشخاش و مرقد و به بربری تریاق و به سریانی دعثادمیقون و شَقیقِل به معنی میراننده اعضا و به فارسی تریاک و گویند. تریاکی که رستم از کیکاوس طلبیده که به سهراب خوراند افیون بوده؛ زیرا که نیست دارویی در اوجاع شدیده مسکن و حائل میان مریض و موت، سوای آن و چون در آن قوت سمّیّت است و با آنکه دوائی سمی و شدیدالغایله است و اطبّا به اعتبار چنان نفعی به استعمال آن محتاج بوده‌اند. بهترین نوع آن از خشخاش سیاه است. طبیعت آن سرد و خشک و برودت آن را نهایت مراتب دانندکه مرتبه چهارم است. از افعال و خواص آن: مخدِّر، قابض، مُسَدِّد، منوِّم، مُحَلِّل، مُسَکِّن اَوجاع و مانع تعفّن اَخلاط و فساد آنها و حافظ ادویه و تراکیب و به جهت اکثر امراض رأس و اعصاب ونَزلات و امراض چشم و گوش و.... در سفرها و هنگام تعب و غم وهم و اندوه وضعف قلب مفید و سودمند است» (عقیلی خراسانی،1371: 154 و155). عصارۀ خشخاش که به علت دارا بودن مرفین درد زُدا و مخدّر است. در بیت زیر شاعر به نوشیدن شراب عشق ازلی اشاره می­کند و می­گوید که عشق مثل افیون در تسکین درد های او مفید است: 

من این پیمانه می نوشم اگر زهرست اگر شکر

 

کسی در جام بی‌باکی چو من افیون نیندازد
                          
(شفائی، 1362: 451)

3-5.  اِهلیلَج (هلیله - halile): در طب سنّتی ایران اهلیلج (هلیله) را در درمان برخی از بیماریها، از جمله تب تجویز می­کردند جرجانی در دو کتاب «الاغراض الطبّیه و المباحث العلائیه» و نیز در کتاب «یادگار» به این خاصیت هلیله اشاره کرده است. «تب مُطبِقه: سبب تب، یا عفونت هوا بود یا عفونت خون یا بسیارى خون. علاج: رگ باید زدن و خون اندازۀ قوّت برگرفتن و به سِکنگبین ساده تسکین دادن و آب انار ترش و شیرین موافق بود و به مطبوخ هلیله استفراغ بایدکرد» (جرجانی، 1381: 172) و نیز در مبحث «صفت شراب هلیله  ازجهت خداوند تب گرم: و....بگیرند هلیله زرد مُقَشّر صد عدد و اندر شیشۀ  قِنّینَه کنند و چندانى آب در او کنند...» (جرجانی، 1381: 42و43). ابن سینا در کتاب قانون می­آورد که نوع کابلی هلیله برای رفع تب‌های کهنه مفید است (ابن سینا، 1383: 128)  «شراب هلیله، که خداوند اوجاع مفاصل گرم را و تب های گرم را سود دارد و طبع فرود آرد.» (جرجانی، 1384: 1/336)

از اثیر اهلیلج آوردست بقراط زمان

 

در علاج علت تب لرزۀ دریاستی
                      (شفائی، 1362: 159)

قدما بر این باورند که آب محیط بر خاک و باد محیط بر این دو و آتش محیط بر این سه است. و از نظر طبع آتش و آب متضاد و خاک و هوا نیز با هم در تضاد هستند به لحاظ اینکه آتش گرم و خشک است و متضاد این حالت(سرد و تر) که این حالت مخصوص آب است. شاعر در این بیت به خواص دارویی اهلیلج نظر داشته و آن را دارویی در درمان تب لرزه دریا (حرکت امواج) معرفی می­کند و می­گوید بقراط که بزرگترین پزشک جهان باستان و از اهل یونان است از اثیر (کرۀ آتش که بالای کرۀ هواست) اهلیلج برای مداوای تب دریا آورده است. ناصرخسرو نیز در اشعارخود به خاصیت مفید بودن هلیله برای رفع تب اشاره کرده است.

که دانست کاین تلخ و ناخوش هلیله

 

حرارت براند ز ترکیب انسان
                  (ناصرخسرو، 1368: 83)

3-6. اَیارِج('ayārej): کلمة ایارج نامى عمومى است براى هر داروى اسهال‌دهندۀ علاجى و سازگار با سلامت بدن انسان. معنى تحت اللفظى ایارج داروى خدایى است. مسهل را داروى خدایى نامیده‌اند؛ زیرا کارى که مسهل مى‌کند سامان دادن کار طبیعت است (نافع است و ماده های بد از قعر تن بیرون کشد و اسهال آن بی رنج است) و طبیعت در امان خدا است. در قدیم کلمۀ ایارج به معنى مسهل روفُس- قدیمی­ترین معجون مسهل– بوده که از ابتکارات روفُس حکیم یونانی است و در درمان بیماری های ناشی از مادۀ خلط سودایی و ناشی از خلط بلغم کاربرد داشته است؛ امّا بعدا بر معجونهاى مسهل دیگر هم اسم ایارج اطلاق شد. متداول شدن و استفادۀ زیاد از معجونها از این جا سرچشمه گرفت که طبیبان غالبا از عواقب و نتایج داروهاى مسهل خالص بدون آمیزه مى‌ترسیدند........داروهاى اسهالى بسیار تندمزاج و شدید را با داروهاى دیگر بر آتش مى‌جوشانیدند و به بیماران مى‌دادند، دیرى نپایید که به کلى ترس از نتایج بد دارو از میان رخت بربست» (ابن سینا، 1389: 292-291) ایارج ها انواع مختلفی دارند: «لُوغادیا،جالینوس،فیقرا، روفُس، سیماهنگ  و....»که اغلب برای بیماری های که مربوط به مغز هستند تجویز شده است که از بین آنها ایارج «لُوغادیا » برای درمان بیماریهای سوداوی یا سودایی کاربرد داشته است. (جرجانی، 1384: 1/375) شاعر در بیت زیر با لحاظ این نکته که ایارج دارویی خدایی است، می گوید ایارجی (ایاره) که این حکیم خطۀ اسلام تجویز می­کند مغز شرک را از رنج سودا آسوده می­کند (شرک را از بین می­برد):

حکیم خطّۀ  اسلام کز ایارج اوست

 

دماغ شرک منزه ز کلفت سودا
                        (شفائی، 1362: 16)

ناصرخسرو نیز به مفید بودن ایارج ها اشاره می کنند.«یاره» یا یارج معرب ایارج است.

سخن چون راست باشد گر چه تلخ است

 

بود پر نفع برکردار یاره
                (ناصرخسرو، 1368: 246)

3-7. بزرقُطُون( بذرقطون): «در اصفهان اِسپَرزه و در شیراز بنگو نامند؛ سفید و سرخ و سیاه است و بهترین آن سفید و زبونترین او سیاه و شکوفه در یک برگ اوست. طبیعت این این گیاه سرد و تر (مرطوب) است. نوع سیاه آن یبوست آورست که اجتناب از خوردن آن اولی است و سفید او مسکن، تشنگی، عطش و حرارت و با قوه مُحَلّله و مُلَیِّن طبع و بو دادۀ او قابض و جهت تب­های حارّه ای و غَلَیان خون و خشونت سینه (سرفه های شدید) و حلق و زبان و علل صفراوی و ذاتُ الجَنب و امراض دَمَوی و اَخلاط سوخته و سرفه و روغن آن برای درد مفاصل و نقرس حار مفید است»(مؤمن حسینی، 1376: 156) شفائی درنکوهش حساد آنان را در دورویی به گیاه بزرقطون تشبیه کرده که با وجود خواص فراوان اجتناب از خوردن او اولی است؛ زیرا هم خواص سمی دارد و هم مانند تریاک پاد زهر است:

دو زبان و دو رو چو بزرقطون

 

از درون سم و از برون تریاق
                        (شفائی، 1362: 82)

درکتاب داروهای قلبی با ذکر ویژگی دو خاصیت متضاد بزرقطون آمده است که: «بزرقطونا هرگاه ناکوفته خورده شود اثر تبرید از آن ظاهر شود و ضرری از آن به وقوع نیاید و چون کوبیدة آن قدری خورده شود احداث عظیمی نماید و بسا باشد که به سر حد هلاک رساند و از این سبب کوبیدۀ آن را از جمله سموم شمارند» (موسوی،1383: 248و249، نقل از مهدوی­فر،1391: 113و 114).

3-8. بقم( baqam): «درختی عظیم که منبت آن هند و زنگبار است. برگش مثل برگ بادام و گلش بسیار زرد و ثمرش مدوّر مایل به سبزی و درآخر سرخ می­شود و بعد از رسیدن، سیاه و شیرین می­گردد و چون در شب آنرا بخیسانند  دارویی در نهایت خوش رنگ می­شود و از چوب او صباغان استعمال می­کنند و رنگ بقمی مشهور است.ذرور(دوای خشک و کوفته شده ازگیاه بقم) او جهت التیام قُروح کهن(زخم های کهنه) و جراحات تازه و غسول به آب او برای نیکوئی رنگ رخسار و تقویت مفاصل نافع است» (مؤمن حسینی،1376: 170). میوه های این درخت گرد و سرخ رنگ است. از این درخت مادة رنگینی به نام «هماتین یا هماتوکسیلین» می­گیرند که برای ساختن رنگ های بنفش، آبی، سرخ، خاکستری و سیاه استفاده می­شود و در رنگرزی پارچه های ابریشمی و پشمی به کار می­رود. در شعر فارسی این گیاه را نماد خون و جراحت دانسته اند (زمردی،1387: 211). شاعر با رنگ سرخ این گیاه تصویرآفرینی کرده می­گوید: ای پیغمبر! به همان اندازه که رگ و ریشۀ دشمنان تو پژمرده است، رگ گردن درخت بقم(مسلمانان) در خشم علیه کفار مُتَورّم و سرخ و ترو تازه است:

پژمرده بود بس که رگ و ریشة بد خواه

 

بالنّسبه بود تازگی اوداج بقم را
                        (شفائی، 1362: 28)

3-9. بَلادَر (balāda(o)r): «درختی است شبیه شاه بلوط، در داخل میوه های این گیاه یک رِزین چسبنده و محرک وجود دارد که به عنوان رنگ از آن استفاده می شود. قرارگرفتن این رِزین بر روی پوست سبب تحریک و تاول می‌گردد. به مقدار کم رِزین بلادر را جهت تسکین درد روماتیسم و در عفونت های جذامی به کار می برند» (آئینه چی، 1365: 1076). «بلادر»گرم وخشک است و در درمان بَرَص و داءُ الثعلب بلغمی و درد عصب ها و فالج و لقوه، فراموشکاری تجویز می­شود (جرجانی،1384: 292). « سجح» هر گاه که خلط تیزاندر روده بگذرد و سطح روده را از آن رطوبت برهنه کند و تیزی خلط بدو رسد سجح و زخم روده تولید کند (جرجانی، 1384: 704). شاعر در نکوهش حاسدان می­گوید: این افراد حکیمی چون لقمان را نفی می­کنند در حالی خودشان حتی بیماری­ها را از هم تشخیص نمی­دهند مثلا گیاه بلادر را برای درمان بیماری سجح(نوعی بیماری روده) تجویز می­کنند در حالی که این گیاه نافع این بیماری نیست و سبب تحریک و طاول در روده می­شود:

نفی لقمان کنند و نشناسند
از بلادر علاج سَجـح کنند

 

بَرَص از دَمعَه و جَرَب ز سُلاق
وز سَنا می کنند حبس اطـلاق
                        (شفائی، 1362: 83)

3-10. بَلَسان (balasān): «درختى است داراى گل‌هاى سفید کوچک خوشه مانند، برگ‌هایش نیز مایل به سفیدى، چوبش سنگین و سرخ‌رنگ و خوشبو. پوست آن زرد رنگ، از تنه آن شیرابه‌اى بگیرند که آن را روغن بلسان گویند و گرانبها است، بلیسان هم می­گویند. در مصر مى‌روید. روغن وى بهتر و فاضل‌تراز حب و دانه آن است»(بریمانی، 1386: 1/109). در طب قدیم خوردن روغن آن، مقوى مغز و اعصاب، قوت بینایى، تاریکى چشم و سفیدى آن، آبریزش چشم، سنگینى شنوایى و کرى گوش حادث از سرما و رطوبت، ضعف معده و کبد و طحال و کلیه و مثانه مورد استفاده قرار می­گیرد. شاعر با آگاهی از خاصیت روغن بلسان درافزایش قوت بینایی، از ساقی برای روشنایی دیدۀ شعله جان آن را طلب می­کند:

ساقی بده آن روغن چشم بَلَسان را

 

تا دست و لبی چرب کنم شعلۀ جان را
                      (شفائی، 1362: 192)

3-11. تریاک:(ta(e)r[i]yāk: «تریاک ازگیاهى است که به فارسى «خَشخاش» و «کَوکَنار» گویند. به فرانسوى Pavot somnifere و به انگلیسى Opium poppy گفته مى‌شود. این نوع گیاه خشخاش که دانه‌هاى سیاه خشخاش براى روغن گیرى استفاده مى‌شود. میوۀ آن کپسول به شکل کوزه به رنگ سبز که دانه‌هاى خشخاش در داخل آن بین پره‌هاى سفید گوشتى قرار گرفته است. با تیغ زدن کپسول خشخاش سفید، شیره‌اى از آن خارج مى‌شود که از آن تریاک مى‌گیرند وتریاک مخدری قوى است که درداروسازى نیز مصارف وسیعى دارد. به‌طور کلى مسکن درد، مخدر، آرام‌کننده، رافع سرفه، قابض، ضد اسهال ساده و ضد اسهال خونی است. براى رفع سردرد نافع است...» (میر حیدر، 1385: 5/248-239). دیرزمانى است که تریاک مورد شناخت حکماى طب سنتى بوده است و تریاک را برای پاد زهر سموم استفاده می­کردند. شاعر برای درمان دل زهرخوردۀ خویش طالب تریاک است و یا آن را داروی برای درمان زهر هجران می­داند. این اصطلاح 4 باردر دیوان حکیم شفائی تکرار شده و در6 مورد دیگر با عنوان «تریاق» از آن نام برده شده است:

چنین کز رشک می ریزد به جانم زهر می دانم

 

که داروی هلاک هجر را تریاک خواهم کرد
                         
(شفائی، 1362: 422)

 

3-12. جَدوَار(jadvār): ما پروین مخفف ماه پروین است. «معرب زَدوار است و به عربی اَنتُله و به یونانی ساطریوس و به مغربی ماه فرفین و ماه فروین و به هندی نِرْبسی نامند؛ زیرا «نِرْ» به لغت ایشان به معنی دافع و خالص کننده و«بِس» به معنی زهر است. پس معنی آن خالص کننده بدن از غایله سمّیّت زهر است. اکثر صنوبری شکل و عقربی گره دار به مقدار انگشتی و از آن بزرگ تر و کوچک تر نیز ثقیل الوزن، اندک صلب، تلخ طعم و ظاهر آن سیاه رنگ و باطن آن بنفش و بهترین آن به اوصاف مذکوره باشد. آشامیدن نیم مثقال سائیده آن با شراب جهت دفع سمّیّت مارهای قتال و حتی عقرب جَرّاره و رُتَیلا و همه حیوانات سمی بسیار نافع است (عقیلی خراسانی، 1371: 300-298). رویشگاه این گیاه کوه‌های تبت و هند و در بعضی نواحی خراسان است و در طب قدیم برای دفع هرگونه سم به کار می‌رفته و آن را تریاق و پادزهر همة سموم می‌دانسته‌اند. بیرونی درکتاب «الصّیدَنه فی الطب» آورده است: «...رازى گوید جدوار چوب‌پاره‌ها باشد که جرم او صلب بود و به زُرُنباد مشابهت دارد و از او تنگ تر باشد و لطیف تر» (بیرونی، 1370: 174). شفائی در بیت زیر در شکایت از روزگار و مردم زمانه در قالب یک تشبیه مشروط می­گوید: این جماعت اگر با چشم باطن برگیاه جدوار که در طب برای دفع سم کاربرد دارد و به عنوان پاد زهر است بنگرند؛ گیاه جدوار خاصیت خود را تغییر می­دهد و به سم و زهر تبدیل می شود، مانند عقرب های زهر­آلود اهوازی:  

شود گزنده چو جرّاره های اهوازی

 

به چشم باطن اگر بنگرند بر جَدوار
                        (شفائی، 1362: 60)

3-13. حنظل(hanzal): «حنظل یا خربزه ابوجهل یا هندوانه ابوجهل یا خیارگُرگُو (Gorgoo)، در نواحی خائیز، دشتی،عیسوند، پیرامون بُرازجان و سایر نقاط استان بوشهر می­روید. حنظل میوه­ای به شکل هندوانۀ بسیار کوچک، تلخ و زرد است. تخمهایش سیاه و در نقاط خشک می­روید. میوۀ آن دارای اثر مسهلی زیاد است و در هنگام ضعف عمل روده و بیماری­های کبدی و اِحتقان از آن استفاده می­شود» (افشار، 1370: 187). میوه‌ای گرد و به اندازۀ پرتقال با طعم بسیارتلخ که مصرف دارویی دارد. این اصطلاح 7 مرتبه در دیوان به کار رفته است. شاعردر این ابیات از باژگونه بودن بخت و اقبال خویش سخن می­گوید و به مزۀ تلخ گیاه حنظل اشاره می­کند و می­گوید از بخت باژگونۀ ما شکر مانند حنظل در کام ما تلخ می­شود:

زین بخت باژ گونه شفائی! که با منست

 

حنظل شود شکر، چو در آید به کام ما
                      (شفائی، 1362: 283)

3-14.زعفران( za'fe(a)rān): گیاهی علفی، پایا، و از خانوادۀ زنبق که گل‌های بنفش دارد. «... پرچم معطّر و خشک‌شده، و قرمز رنگ گل این گیاه که برای معطر و رنگ کردن غذاها به کار می‌رود و مصرف دارویی نیز دارد... زعفران حاوی رنگی شبیه کاروتنوئیدها  به نام پروتوکروسین است که در اثر اکسیداسیون به مادۀ رنگی زعفران (crocin) و هتروزیدی تلخ  (picrococine) تبدیل می­شود» (افشار، 1370: 285). از افعال و خواص آن مُفَرِّح قوی، مُقَوِّی حواس، مُغرِی، مُنضِج، مُحَلِّل، مُصلِح عفونت خلط بلغمی و مانع و حافظ آن از تغییر و فساد و مُورِث نشاط و ضحک است» (عقیلی خراسانی، 1371: 472). در اشعار حکیم شفائی بسامد کاربرد گیاه زعفران 6 مرتبه بوده است. زعفران از نظر طب قدیم ایران گرم و خشک است‌. از مهم‌ترین خواص دارویی زعفران که از قدیم‌الایام مورداستفاده قرار می‌گرفته، درمان افسردگی است‌.

شگفت نیست اگر تخم غم برون آید

 

به طبله ای که درو زعفران کند عطار
                      (شفائی، 1362: 328)

3- 15. سماق(somāq): «سماق عبارت از میوه های گیاه روس کوریا ریا (Rhus Coriaria) است برگهای این گیاه را جهت رنگ‌آمیزی ابریشم و در چرم سازی به کار می برند. میوه­های سماق به اندازه عدس به رنگ قرمز سبز با طعم ترش و قابض است. دمکرده میوه سماق را برای ترش کردن غذا و مخلوط سماق و انار را جهت تسکین درد دُمَلهای دردناک به کار می­برند.» (آئینه چی، 1365: 1073).  شاعر در بیت زیر در قالب تشبیهی جمع با ژرف ساخت تفضیل حاسدان را به تریاک با خاصیت سرد و خشک(اخمو) و نیز به گیاه سماق با ترشرویی شبیه می­داند:

همچو تریاک سرد و ناخن خشک

 

ترشروی و فسرده همچو سماق
                        (شفائی، 1362: 82)

3-16. سنا(sanā): «گیاهى است که به فارسى و در کتب طب سنتى با نامهاى «سنا»، «سناى مکّى» و «سناى حجازى» نامبرده مى­شود. سنا را به فارسى «سناى هندى» و به زبان هندى «هندى سنا» و در بازار دارویى هند به لهجه‌هاى دیگر هندوستان «سناى مکّى» نیز می‌گویند. این گونه سنا تا به حال در ایران دیده نشده است و معمولاً از هند به بازار دارویى ایران وارد مى‌شود. در هندوستان از برگ ها و میوۀ گونۀ درختچه‌اى سنا به عنوان مُلیِّن و مُسهِل استفاده مى‌شود و سنا از نظر طبیعت طبق نظر حکماى طبّ سنتى گرم و خشک است. سنا از نظر خواص مسهل بلغم، صفرا و اخلاط سوخته است و اخلاط را از زوایاى مجارى بدن بیرون مى‌کشد. (میرحیدر، 1385: 5/402-398). شاعر در قالب تمثیل می­گوید آرزوهای سیری ناپذیر انسان چون آب شوری است که تشنگی را بیشتر می­کند؛ همان طور که خوراندن گیاه سَنا به فرد مبتلا به اسهال مزمن از ابلهی و نادانی است:

شورابۀ امل نکند رفع تشنگی

 

از ابلهیست اینکه به مبطون دهی سَنا
                         (شفائی، 1362: 3)

3-17.عنّاب ( 'annāb): «عناب درختی به بلندی 2ـ 8 متر و دارای ساقه های خاردار بر دو نوع متفاوت برگ های آن زیبا وکوچک بی­کرک و شفاف، میوة درخت که عناب نامیده می­شود به صورت شفت (میوه گوشت آلود) و به رنگ تقریباً قرمز، شفاف و به بزرگی زیتون است و اثر مُلَیِّن دارد» (افشار، 1370: 4 18)شفائی به خاصیت شربت عناب در تصفیه خون اشاره کرده است:

ای شده خونین جگر از شکرت ناردان

 

شربت عناب تو داروی خونین دلان
                      (شفائی، 1362: 124)

3-18.  غاریقون ( qāriqun): «قارچی است به نام پولی پورس اُفیسینالیس (polyporus officinalis) که برروی درختان بلوط به بزرگی مشت بسته و حتی درشتتر می­روید وزن آن سبک؛ اسفنجی است و به سهولت پودر نمی­شود. این قارچ از زمانهای بسیار قدیم در طب سنتی به کار می­رفته است. ابن سینا از آن به عنوان تریاق نام برده و اطباع قدیم اعتقاد داشته­اند که این قارچ قادر به  باز کردن مجاری مسدود شده در امعا و دافع بیماریها است. قسمت مرکزی این قارچ که سبک وزن و اسفنجی است، معمولا جهت جذب خون و ترشحات زخمها به کار می­رود». در طب برای معالجۀ امراض معده، کبد، سپرز، قولنج، و دفع سم به کار می‌رود و یکی از اجزای مسهل است. طبع آن گرم و خشک است (آئینه چی، 1365: 1070) شاعر می­گوید به دنبال برآوردن خواسته ها و آمال نفس امارۀ خویش نباش زیرا نفس حریص تر می­شود. همان طور که اگر به شخص گرم مزاج گیاه غاریقون را تجویز کنیم گرم مزاجی آن فرد را دو چندان می­سازد:

مکن سوء المزاج آز را بیخ امل درمان

 

که چون محرور غاریقون خورد، سازد دو چندانش
                                         
(شفائی، ص73)

3-19. کَمّون(kammun) (زیره): «تخم نباتی است از رازیانه باریکتر و سیاه و سبز و زرد و سفید است و در اکثر بلاد سبز مى‌شود و چهار قسم است فارسی و نبطی و کرمانی و شامی و هریک برى و بستانی است و کرمانی آن سیاه رنگ ریزه‌دانه خوشبوى که به یونانی «باسِلیقُون» نامند بمعنى ملوکی؛ فارسی آن زرد رنگ خوش‌بو و هریک برّى و بستانی اند و بهترین همه برّى و بستانی کرمانی تازۀ آن است وکمون نبطی در دوم گرم و خشک و ملین طبع و کرمانی قابض و کمون برى که شبیه به شونیز است» (عقیلی علوی شیرازی،1380: 1/764-763) شاعر در قالب یک تمثیل توصیه می­کند که اگر به ارزش واقعی خود پی نبرده ای، اندکی ازخود فراتر برو مانند گیاه پر خاصیت کمّون (زیره) که در کرمان فراوان می­روید و زمانی که به مکان دیگر رود به علت کمیاب بودن در آن مکان قیمتی و با ارزش می­شود:

به چشم خویش اگر خواری، زخود گامی فراتر نه

 

کمون چون بی بها گردد رود بیرون زکرمانش
                               
(شفائی، 1362: 73)

3-20. مومیایی(mum[i]yāy(')i): مومیائی نوعی مادة معدنی است که برای شکسته بندی استخوان ها در طب قدیم کاربرد داشته است. «مومیایی ماده­ای قهوه­ای یا سیاه رنگ نیم جامد که به واسطه اکسیده شدن هیدرو کربن­های نفتی در طبقات زمین در مجاورت ذخایر نفتی حاصل می­شود و آن نوعی قیر طبیعی است که مخلوط با شن وخاک است. مومیایی گرمست به درجة سوم، لطیف کننده و تحلیل کننده است. درد شکستگی و کوفتگی و فالج و لقوه را خوردن و طلی را سود دارد»(تاج بخش،1385: 352). مومیایی در کوه های فارس (داراب) و استهبانات از شکاف های سنگ های کوه مومیایی بیرون می­آید در عصر صفویه مومیایی فارس ممتاز بود. «آب چشمه است در استان فارس مانند قیر منجمد می­شود و در دیگر نقاط هم یافت می­شود. بهترین آن سیاه برّاق است مقوی دل. ارسطو گوید چون جگر گوسفند را درگرمی ذبح با زیرۀ نی شکسته شقّه کرده برآن بمالند التیام یابد» (افسرخیاوی، 1384: 140). رازی همچنین رساله کوتاهی به نام خواص مومیایی نگاشته که به فارسی ترجمه شده است. شاعر در بیت زیر با آگاهی از اینکه مومیایی برای التیام شکستگی کاربرد دارد می­گوید: اگر نخل بخت خود را در مومیایی پرورش بدهم، باز هم از بخت بد من آن درخت شکسته می­روید:

به مومیایی اگر نخل بخت بنشانم

 

همان به طالع بختم شکسته می روید
(شفائی، 1362: 73)

4- بیماری ها

در میان اصطلاحات طبی دیوان شفائی 60 مورد از انواع بیماری­ها یاد شده است. وی شناخت کاملی از این بیماری­ها و راه درمان آنها داشته است. در جدول زیر بسامد این بیماری ها در دیوان شفائی مشخص شده است:

اصطلاح

بسامد

اصطلاح

بسامد

اصطلاح

بسامد

اصطلاح

بسامد

اصطلاح

بسامد

آبله

9

تهوع

1

زَحیر

3

صفرا

7

ماخولیا

2

اَرمد

2

جراحت

2

زکام

1

سوءالمزاج

3

مانیا

3

استسقاء

3

جرب

1

زَهره

3

ضَرَبان

2

مبروص

2

امتلاء

2

جنون

41

سَبَل

6

طَرفه

1

محرور

3

اوداج

4

جوع البقر

1

سَحج

1

عقیم

2

مَبطون

1

برص

2

حبس اطلاق

1

سلاق

2

عنبیه

1

مَدقُوق

1

بلغم

1

حنقه

1

سودا

29

عِنّین

2

مِرۀ صفرا

1

بلادت

2

دمعه

1

شبکور

1

فُواق

2

مصروع

1

تبخاله

1

دوار

2

شِرناق

1

قولنج

1

مفلوج

1

تب لرزه

2

رُعاف

3

شَرِیان

10

کر

1

ناسور

15

تب

3

رعشه

1

صُبارا

1

گر

1

یبوسَت

1

تخدیر

1

رَمد

2

صُداع

4

لیفوریا

2

یرقان

2

از میان نام بیماری هایی که در دیوان کاربرد داشته اند، بیشترین بسامد مربوط به بیماری «جنون» با بسامد (41مرتبه) و سپس به ترتیب «سودا» (29مرتبه)، « ناسور» با بسامد (15مرتبه)، « شَریان» با بسامد (10مرتبه)، «آبله» با بسامد (9مرتبه) است. اصطلاح «جنون» با بیشترین بسامد و اصطلاح «سودا» بعد از آن از لحاظ معنایی ذهن خواننده را در پی یافتن یک زنجیرۀ معنایی به تکاپو بر می­انگیزد. «سودا» یکی از عوامل ایجاد «جنون» بیماری مغز است.  

4-1. اَرمد(armad): مؤلف هدایه المتعلّمین فی الطّب می­نویسد: «معنی رمد، آماسی بود خونی که بیاید به چشم و سبب این آماس آن بود که خون بسیار گرد آید اندر اَجواف عروق دماغ و فرود آید به چشم و طبقۀ ملتحمه را بیاماساند و نشان وی آن بود که چشم سرخ بود و آماسیده و.... علاج وی فصد(رگ زدن) بود از قیفال (رگی دربازو)، از آن دست که برابر چشم بود( اخوینی بخاری، 1371: 270) و نیز جرجانی در ذخیره درباره این بیماری می نویسد: «رمَد به حقیقت آماس طبقه‌ ملتحمه را گویند لکن از بهر آن که این آماس از درد و گرانى و ضربان و خلیدن خالى نباشد همه انواع درد چشم را رَمَد گویند و ماده­ى رمد یا خون باشد یا صفرا یا سودا یا بلغم یا ماده‌اى باشد مرکب از خون و صفرا یا از خون بلغم یا از صفرا و سودا یا خون و سودا.» (جرجانی، 1355: 2/348). شاعر در مدح حضرت مهدی (ع) می‌گوید: چشمان من در روز دیدارتان از بیماری رَمَدکم سو است درحالی که شما مثل خورشید تابستان پر نورید:

دیدۀ محجوب من به روز وصالت

 

پرتو خورشید صیف و دیدۀ ارمد
                        (شفائی، 1362: 46)

 

4-2. استسقاء: استسقاء یعنی آب در شکم افتادن، آماس همه تن بود، یا آماس بزرگی اندر شکم (البخاری، 1352: 42). در هدایه المتعلمین فی الطب درباره این بیماری آمده است: «چون کسی آب بسیار خورد و از آن نشکیبد و از بسیاری خوردن، پایان و ساق های وی بیاماسد، سبب آن از ضعف سه اندام بود: یا از ضعف معده بود یا از ضعف جگر یا از ضعف اندام ها تا غذا را نتوانند گردانیدن که به گوهر خویش آرندی تا آنجا بماند همه تن بیاماسد و ماننده گردد تن مرده آماسیده را » (اخوینی، 1371: 47). در کتاب مفتاح الطب و منهاج الطلاب در ذیل معرفی بیماری استسقا انواع مختلفی از آن معرفی می­شود. استسقاء: زَقّی، طَبْلی، لَحمی (ابن هندو، 1368: 253؛ البخاری، 1352: 79). شاعر در بیت زیر می­گوید من به بیماری استسقا دچارم و بهشت رضوان هرگز نمی­تواند مرا سیراب کند؛ زیرا چشمۀ کوثر در رضوان به اندازه یک لب چشیدن شاید اندکی از عطش مرا بکاهد اما سیرابم نمی­کند شاعر می­گوید که به بهشت راضی نیست و تشنۀ لقای پروردگار است:

کام استسقای من کی ترکند رضوان که نیست

 

بیشتر از لبچش یک شعلۀ من کوثرش
                      (شفائی، 1362: 189)

4-3. امتلاء: ('emtelā) مؤلف ذخیرۀ خوارزمشاهی درباره این بیماری می­نویسد: «اندر شناختن نشانه‌هاى امتلا: نشانه‌هاى امتلا گرانى اندام ها باشد و کسلانى و سستى و ملولى و پر شدن رگها و سرخ گشتن روى و... عظیمى نبض و خیرگى چشم و اندر خواب پنداشتن که چیزى گران برداشته است یا نمی­تواند رفت و نمی­تواند جنبد و گرانى سر و آرزوى طعام باطل شدن و اِعیاء تمدّد و تمطّى و تَثاوُب (خمیازه کشیدن) و خون آمدن از بینى و از بن اندامها.» (جرجانی،1355: 76) امتلا (پر بودن) برسه نوع است: امتلا برحسب اوعیه، امتلا برحسب قوه، امتلای معده از خوردنی و نوشیدنی. (ابن هندو، 1368،ص 257و 258) که در اینجا شفائی به نوع سوم اشاره کرده است. شاعر بیت زیر را دربارۀ توحید و حکمت موعظه سروده است و بیان می­دارد اگر چشم و دلت سیر باشد و قانع باشی و طمع پیشه نسازی در این وادی بدون آنکه لقمه­ای بخوری به امتلا (پربودن شکم) خواهی رسید:

از خوان چشم سیری اگر بهره ای بری

 

بی لقمه ای مدام در افتی به امتلا
                         (شفائی، 1362: 1)

شاعر با تشبیهی عنوان می­کند: زمانی که بی­اندازه غذا خورده باشی، آروغ می­زنی که شبیه به صدای سگان است و مانند شخصی که براثر پر­خوری به  فُواق (سکسکه) که از عوارض بیماری امتلا دچار شده است.

چون شکمت پُر شود عَفعَفِ کَلبی زنی

 

رنج فُواق آورد زورچو کرد امتلا
                         (شفائی، 1362: 9)

4-4. تخدیر: (taxdir): درکتاب قانون ذکر شده است: «کلمة (خدر یا تخدیر) نوعى بیمارى ابزارى  است که حس بساوایى را آسیب مى‌رساند. اگر بسیار شدید باشد حس بساوایى را به کلى نابود مى‌کند. اگر شدید نباشد ابزار حس بساوایى را به لرز مبتلا مى‌کند. اگر ناتوان باشد اما زیاد بماند و ریشه بدواند ابزار حس بساوایى را سست گرداند. تا نیروى حرکتى از کار نیفتد نیروى احساسى خودبه‌خود از جریان نمى‌افتد؛ هرچند بعضى اوقات کرخى بدون دشوارى در حرکت رخ مى‌دهد درحالى‌که جهت حرکت و حس مخالف هم باشند. انگیزة سر شدن (بى‌حس شدن) یا از کاهش نیرو است چنان‌که در تب­هاى شدید و سخت رخ مى‌دهد، یا در کسانى عارض مى‌شود که غش مى­کنند یا به مرگ نزدیکند. یا اینکه از ابزار عصب و ماهیچه است، که مزاج را از سردى زیاد تباه گرداند» (ابن سینا، 1389: 3/196). شاعر در بیت زیر در موضوع توحید و حکمت و موعظه، عنوان می­کندکه برای مداوای بیماری سر درد باید ترک سر کرد همانطور که آخرین علاج بیماری صداع (سر درد) تخدیر و کرخی و بی حسی است.

دوای درد سرت ترک سرکند آری

 

علاج آخر رنج صداع تخدیرست
                        (شفائی، 1362: 34)

4-5. جنون( jonun): «واژه جنون، از ریشه (ج ن ن ) به معنای پوشاندن و پنهان کردن، با جِنّ ( پنهان شده ) و جنین( هر چیز پنهان و پوشیده ) هم خانواده است. (رازی، 1974: 1/116) جنون را همراه با پرخاش، بی خوابی، حرکات تند و اختلال شعور می‌داند. اگر بیماری همراه با تب ناشی از آماس مغز و ادرار رقیق سفید باشد، نشانه فرارسیدن مرگ است. جالینوس می‌گوید که پدید آمدن جنون ناشی از خلطی سوزاننده است و صفرا چنین ویژگی­ای دارد، همچنین سودا اگر بیش از حد سوخته و عفونی شود» (1383: 192و197). پر بسامد­ترین بیماری که در اشعار حکیم شفائی بسیارکاربرد داشت اصطلاح «جنون» است (41 مرتبه): دیگ جنون در بیت زیر اضافه تشبیهی و وجه شبه وجود افکار و تخیلات عاشقانه است که پایانی ندارد:

سودا پزان عشق ترا ز آتش نهان

 

تا روز حشر دیگ جنون جوش می­زند
                      (شفائی، 1362: 435)

4-6. جوع البقر( ju'olbaqar =جوع‌الکلب): اخوینی بخاری درباره این بیماری می­نویسد: «جوع البقر نیز ماننده‌ی این بود که از یک روی بخورد و ز دیگر روی شکم فرود آید چنان که گاو را بود که از یک روی بخورد و ز دیگر روی سرگین فکند.» (اخوینی بخاری، 1371: 370). شاعر در بیت زیر جهان را به شخص مبتلا به بیماری جوع البقر تشبیه کرده و می­گوید که جهان از خوردن استخوان ما انسان ها سیری ناپذیر است.

جهان از استخوان تلخ ما جُوعُ البَقَر دارد

 

نمی­دانم چه لذّت می­دهد در بیخ دندانش
                           
(شفائی، 1362: 75)

4-7. دمعه( dam'e): «دمعه آب دویدن چشم باشد و از سه نوع باشد و از سه جا رَود، یکی از آن رگها که از درون قِحْف باشد و یکی از ضعیفی عضلات چشم و یکی از رگها که بیرون قِحف باشد» (جرجانی یمانی، 1391: 169) شاعر در بیت زیر در نکوهش حاسدان می­گوید آنان حکیمی چون لقمان را نفی می­کنند؛ در حالی که خودشان از درک و شناخت بیماری ها عاجزند بیماری برص را که یک بیماری پوستی است از بیماری دمعه که بیماری چشم است تشخیص نمی­دهند و مرض گَر و کچلی را از مرض سُلاق ( بیماری چشم)جدا نمی دانند. 

نفی لقمان کنند و نشناسند

 

بَرَص از دَمعَه و جَرَب ز سُلاق
                (دیوان شفائی، 1362: 82)

4-8. «سُلاق»: در ذخیرة خوارزمشاهی آمده است: «سُلاق ستبر گشتن و سرخ شدن کنار پلک را گویند و این علتى است که اگر مدتى برآید و علاج نکند مژگان بریزد و کناره‌ى پلک بسوزد و خورده شود و بیشترى نزدیک بیغوله‌ چشم افتد و گاهى نزدیک بیغوله‌ بزرگ افتد که از سوى بینى است و گاهى نزدیک بیغوله‌ کوچک که سوى گوش است و سبب این علت رطوبتى باشد غلیظ، گرم شده و سوخته و طبع بوره گرفته است»

«قولنج ( qo(u)la(e)nj: «بیماریى است که در امعاء غلیظ افتد خاصه در قولون و نام قولنج از نام این روده شکافته‌اند و بدین سبب قولنج راستینى آن را گویند که در این روده افتد و سبب قولنج اندر بیشتر حال‌ها سوء المزاج سرد بود از بهر آن که مزاج روده‌هاى باریک است که بر بالاى ناف است و بدین سبب است که بر ظاهر این روده‌هاى فرو سوین بند بسیار است و بر ظاهر دیگر روده‌ها نیست و آن قولنج را که سبب آن بیمارى روده‌هاى باریک بود نام خاصه‌ آن به زفان یونانى ایلاؤس است لکن از بهر آن که در هر دو نوع شکم بسته باشد و روده‌ها درد کند ایلاؤس را نیز قولنج گویند» (جرجانی، 1355: 2/497-342)

شاعر در نکوهش حاسدان می­گوید: قوۀ تمیز بیماری ها را ندارند و فقط مغرورانه خود را دانا و حکیم می­دانند؛ آنان بیماری سکته (مربوط به قلب) را ذات العرض(مربوط به پرده های داخل قفسۀ سینه) می­دانند و بیماری قولنج (مربوط به درد ناحیۀ شکم و روده ها) را بیماری سُلاق( بیماری چشم) فرض می­کنند.

سکته را نام کرده ذات العرض

 

خوانده قولنج را ز جهل سلاق
                        (شفائی، 1362: 83)

4-9. سَبَل( sabal) یا (تراخم): «سَبَل امتلای رگها باشدکه در طبقه مُلتَحمه است که رگها شاخه‌ها زند و درهم بافد در حجاب ملتحم بر مثال تَنَسْتَة عنکبوت ؛ و علامت سَبَل آن باشد که چون در چشم نگری، ملتحم را سرخ بینی و پیوسته آب می‌دود وگاه گاه خارش کند ؛ و باشد که چون روزگار برآید، سَبَل آن ملتحم به قرنی رسد. سَبَل دو نوع باشد: یکی در باطن عروق جداول ملتحم باشد، و دیگر نوع در ظاهر عروق جداول ملتحم باشد و فرق میان هر دو آن است که آنکه در باطن عروق جداول ملتحم باشد، علامتش آن است که چون درنگری، اورده داخل صفاق چون ابری بینی که پوشیده باشد بر ملتحم و سرخی اش اندک باشد و خداوند این نوع را پیوسته دغدغه می­باشد و پیوسته عطسه میزند خاصه که روشنایی و آفتاب بیند و پیوسته دمعه از چشمش می‌آید و خداوند این نوع سَبَل در آفتاب نبیند و در چراغ نبیند.»( جرجانی یمانی، 1391: 166و167). شفائی در این بیت از سبل که بیماری مربوط به چشم است به خوبی آگاهی دارد. کسی که این بیماری را دارد از نگریستن به آفتاب و هر منبع نور دیگری عاجز است. شاعر می­گوید مشکل از چشم ما است که به بیماری سبل مبتلا است و نمی­توانیم خورشید را ببینیم و گرنه خورشید همواره روشن و نورانی است. وجود خداوند همواره در هستی در تجلی است و خداوند از شدت ظهور ناپیداست و مشکل از چشم نابینا و خطا کار ما بندگان است:

گناه چشم سبلدار تست شام خفا

 

و گرنه مهر بلندست شاید آسان دید
                          (شفائی، ص437)

4-10. لیفوریا:درکتاب «هدایه المتعلّمین فی الطب» در باب معرفی لیفوریا چنین آمده است: « اندر لیفوریا اَعْنِی آن تب که باطن سوزان بود و ظاهر سرد، زفان درشت گردد و تشنگی بسیار بود و نبض صغیر و ضعیف از قِبَل گرمی آن خلط صفرائی را که با آن بلغم زجاجی آمیزش دارد» (اخوینی، 1371: 757) و نیز در جلد چهارم کتاب «المختارات فی الطّب» بیان شده است که: «لیفوریا تبی است که حرارت آن مخفی و برودتش آشکار باشد اما در انقیالوس ظاهر بدن ملتهب و داخل آن سرد گردد. تبی که گرمی و سردی در ظاهر و باطن بدن جمع شود مرکب از این دو تب است. انقیالوس از بلغم غلیظ زجاجی است و لیفوریا از صفرای غلیظ. علامت لیفوریا خشونت در زبان و سرعت نبض و سنگینی نفس است. و علامت انقیالوس ضد لیفوریاست: حرارت ظاهر بدن برودت باطن، احساس تکسّر و کندی نبض وسنگین نبودن نفس.» (بغدادی، بی تا: 282) شاعر با به کار بردن استعارۀ مکنیه باور دارد که عشق به گوش او حلقۀ  لیفوریا را آویزان کرده است. عشق را به بیماری لیفوریا تشبیه کرده ؛ آنگونه که در دستان او اسیر است؛ درونش پر از التهاب و برودتش آشکار است و تب عشق او را فرا گرفته است:

ظاهر صبرم خموش باطن شوقم به جوش

 

عشق کشیدم به گوش حلقۀ لیفوریا
                         (شفائی، 1362: 7)

4-11. مانیا(māniyā): ابن سینا در کتاب قانون می­نویسد: « مانیا دیوانگى ددمنشى است. داء الکلب نوعى از این بیمارى است ولى حالت خشمگین همراه بازى و لهو و کار بیهوده است و آزاررسانى است که با نوعى حق به‌جانبى مختلط است که این حالت را در سگان مى‌بینیم و بدان که دیوانگى ددى، از ماده‌اى پدید آید که مالیخولیا را به وجود مى‌آورد. در بیمارى مانیا همه‌ اضطراب و جست‌وخیز و بداخلاقى و درندگى است و نگاه بیمار به نگاه درندگان بیشتر شبیه است. بیمارى مانیا، در دیوانگى آوردن به نوعى از سرسام گرم شباهت دارد. این بیمارى بیشتر در بهار و تابستان دیده مى‌شود. مانیا اکثر از پیدا شدن مادۀ سودایی درآوند­ها به وجود می­آید مادۀ سودایی در قسمت جلو مغز و گوهر مغز پیدا می­شود اگر مانیا از سودای سوخته باشد علامتش آن است که در سرآغاز فکر کردن دیوانگی و درنده خویی بیمار آرامشی دارد که تا مدتی دوام دارد و بعد که به حرکت در آید و شروع به حرف زدن نماید، عاقلانه سخن گوید. ولی بعد از آن که حرکت تکرار می شود دیگر او را رها نمی کند و آرام گرفتن او دشوار است. اما اگر ماده مانیا از سودای صفرایی باشد سریع تر به بد اخلاقی روی آورد و سریعتر آرام می­شود. آرامش او کم است و حرکتش زیاد و پکری و اضطرابش زیاد است.» (ابن سینا، ١٣٨٩: 3/ 121و122). شاعر در بیت زیر می­گوید: آن زمان که خیال و سودای دیدار و وصال ماه شب چهارده (معشوق ازلی) به سر تو بزند مانند افرادی که به بیماری مانیا مبتلا هستند اختیار را از کف بیرون می نهی و چون دیوانگان از روی شوق دیدار معشوق و شیدایی او لباس بر تن خود پاره می­کنی.

سودای ده چهار دهت چون به سر دَوَد

 

برتن دری لباس،چو اصحاب مانیا
                         (شفائی، 1362: 3)

آنچه مسلم است مانیا جزء بیماری های مربوط به سوداست و جایگاه آن مغز سر است.

4-12. ماخولیا māxuliyā: ماخول، علتی سودائی است و مرضی مخوف است و صاحب این علّت پیوسته هراسان و بد دل بود و فکرهاى ناموجّه کند و اندیشه‌هاى فاسد و به غایت ملول و اندوهناک باشد بی‌سببی ظاهر و مادّه این علّت یا سودای به غایت طبیعی بود یا غیر طبیعى و سودای ناطبیعی اخلاط اربعه باشدکه بسوزد. علامت ماخول طبیعی: سبزی لون و فتور نبض و سَیَلان لعاب بود (محمود بن الیاس شیرازی، بی تا: 1/79). در کتاب قانون آمده است: «بیماریى که فکر و پندار در آن از مجراى طبیعى بیرون مى‌رود و سر به تباهى و ترس می­کشد، آن را مالیخولیا گویند. در مالیخولیا مزاج سودایى به حدى بدحال است که روان دماغ را از داخل به وحشت مى‌اندازد و مى‌ترساند و بدان مى‌ماند که تاریکى از خارج وحشت‌آور و ترساننده است؛ زیرا مزاج سرد و خشک با روان مخالف است و دمساز نیست و روان از آن ناتوان مى‌شود. لیکن مزاج گرم و رطوبتى چون مزاج شراب با روان سازگار است و روان را تقویت مى‌نماید. اگر مالیخولیا معالجه نشود و بیمار در پکرى و یورش بردن و شرارت بماند، مالیخولیا سرانجام به مانیا مبدل مى‌شود» (ابن سینا، ١٣٨٩: 3/124). از نشانه های شروع بیماری مالیخولیا دوست داشتن تنهایی و خلوت گزینی است (رازی، 1974: 75).  ابن سینا در درمان مالیخولیایی که از سوء المزاج بسیار سرد و خشک باشد تجویز می کند که: «اگر مالیخولیا از سوء المزاج سرد و خشک باشد باید کوشش کنی که قلبش را گرم نگه داری  و دارو های شادی آور استعمال کنی و اگر مالیخولیا از مادۀ سودایی باشد سه راه چاره دارد و دیگری نیرو به قلب بیمار بخشیدن. اگر مزاج سرد دارد شادی آورهای گرم و اگر مزاجش تمایل به سوی گرم دارد شادی آورهای معتدل بخورند.» (ابن سینا، 1389: 3/134ـ124). شفائی در مدح میرحجله به شیوه درمان بیماری ماخولیا اشاره می­کند، برای علاج و درمان بیماری ماخولیا(مزاج سرد و خشک)که طبع  و مزاج من به آن دچار شده شربتی از گلاب و زعفران (گرم و تر) تجویز کردی و فرستادی:

علاج خشکی ماخولیا دماغ مرا

 

شراب و آب گل و زعفران فرستادی
                      (شفائی، 1362: 174)

4-13. ناسور(nāsur): زخمی که دیرخوب می­شود. چهل روز بگذرد زخم را ناسور نامند و خاصه وى است که عمیق الغور و ضیق الفم و وسیع القعر بود (گود و دهان باریک و ته فراخ) و از هرجانب آن در باطن گوشت سخت و سپید بود که دهن آن فراهم و بند گردد و باز سر کند و سیلان نماید و جوف ناسور گاه مستوى و گاه موّاج و کج و گاه با عوارض باشد که ناسور به استخوان سرایت کند و نشان وى آن است که چون میل اندرکنند سختى و صلابت دریابند و رطوبت سایله و تراوش رقیق و لطیف باشد. گاه به عصب رسد و نشانش آن است که چون میل درآورند و رود صلابت هیچ محسوس نشود و رطوبت رقیق و تراوش رقیق و سپید سایل باشد. آنکه در گوشت بود نشانش آن است که رطوبت غلیظ و لزج و سرخ‌رنگ سایل و جارى باشد. ناسور گوشه چشم را غریب گویند. بالجمله این بیمارى در هر اندامى که افتد آنرا فاسد سازد» (بریمانی، 1386: 29-28). شاعر در وصف درد هجران معشوق از آرایه جمع و تقسیم کمک می­گیرد: مژگان تو بر دلم زخم بیماری ناسور می­زند و لب تو بر این زخم نمک می­پاشد و درد مرا بیشتر می­سازد.

آن لب و مژگان شفائی ! هر دو در کار منند

 

این جگر ناسور سازد و آن نمک آگین کند
                         
(شفائی، 1362: 498)

 

5- اصطلاحات متفرقه

در اشعار حکیم شفائی 35  اصطلاح متفرّقه که به نوعی با طب در ارتباط هستند، یافت شدکه بیشترین بسامد مربوط به اصطلاح «داغ» (190) مرتبه و بعد از آن به ترتیب اصطلاحات «مرهم» (51) مرتبه و «مَشیمَه» (11) مرتبه «نیشترـ صُماخ» (6) مرتبه و اصطلاحات «وریدـ غَبغَب» هرکدام به طور مساوی (4) مرتبه و «صُلب » (3) مرتبه «جَلید ـ قیفال» (2) مرتبه و بقیه اصطلاحات (1مرتبه) کاربرد داشته اند. حکیم شفائی ازکاربرد این اصطلاحات در اشعارش بهره برده و با کلام جادوگرش صورخیال بی­نظیری را خلق نموده است که ثمر آگاهی و دانش او در زمینۀ علم طب است و در اشعارش به نوعی نمود پیدا کرده است.

زخم ناسوریم هان الماس تدبیری که ما
ما نه برداغ کهن مشت نمک افشانده ایم

 

درعلاج خویش آب روی مرهم ریختیم
برگل دائم بهــار خویش شبنم ریختیم
                      (شفائی، 1362: 622)

شفائی خود را به زخمی سربازکرده (ناسور) شبیه می­داند و الماس را استعاره از دانه های اشک خویش می­داند که به عنوان مرهم برآن قرار می­دهد و سپس در بیت بعد به طور پنهانی به این باور پزشکی که برای جلوگیری از عفونت و درمان زخم های کهن برآن داغ می­نهادند و بر زخم نمک می­پاشیدند، اشاره می­کند و همچنین در ادامه مصراع دوم در تشبیه مضمر دیگری زخم ناسورخویش (یا خودش) را به گلی که بهاری جاوید دارد (همان زخم ناسور که خشک نمی­شود و همواره تر و تازه است) شبیه می­داند و نیز شبنم که استعاره از اشک شاعر است و بر این گل    می­چکد به عنوان مرهم بر زخم خویش می­داند.

اصطلاح

بسامد

اصطلاح

بسامد

اصطلاح

بسامد

اصطلاح

بسامد

اصطلاح

بسامد

جَلید

2

شتالنگ

1

ذات العرض

1

حرام مغز

1

شعیر

1

قَرعَ واَنبیق

1

صلب

3

ثنایا

1

داغ

190

کبد

1

سره

1

فَصد

1

جَفَن

1

نیشتر

6

ماق

1

سرین

1

قِحف

1

جیف

2

صُماخ

6

مرهم

51

سقم

1

ترقوه

1

ورید

4

غبغب

4

مشیمه

11

وداج

1

معاء

1

حُبلی

1

قیفال

2

معده

1

سیماب

1

تیزنا 

1

حَجَب

1

شرنگ

1

 نبض

1

نتیجه

با بررسی دقیق اصطلاحات طبّی در دیوان شفائی اصفهانی نتایج زیر حاصل شد:

1-       اصطلاحات طبی، انواع بیماری­ها، ادویه­ها وگیاهان دارویی و نیز نوع کاربرد درمانی آنها در شعر حکیم شفائی اصفهانی بیانگر اهمیت رواج این دانش در عهد صفوی است.

2-       کاربرد هریک از ادویه­ها و گیاهان دارویی و یا راه درمان برخی بیماری­ها در اشعارشفائی، مورد تأیید کتاب­های کهن پزشکی و داروشناسی و گیاهان دارویی بوده است.

3-       در اشعار شفائی 55 مورد از ادویه­ها و گیاهان دارویی نام برده شده است که بیشترین بسامد کاربرد مربوط به اصطلاح«سرمه» (16 مرتبه) است.

4-       در اشعار شفائی( 60 مورد) از انواع بیماری­ها یاد شده که بیشترین بسامدکاربرد مربوط به بیماری «جنون» (41مرتبه) و سپس«سودا» (29 مرتبه) است و35 اصطلاح متفرقه طبّی در اشعار شفائی کاربرد داشته است.

واژگان طبّی در شعر شفائی باعث تصویر آفرینی و مضمون تراشی های پیچیده و ناب اشعار در قالب سبک هندی وطرز تازه است.  

منابع

کتابها:

1- آئینه چی، یعقوب. (1365).  مفردات پزشکی و گیاهان داروئی ایران. تهران: انتشارات دانشگاه تهران.

2- ابن سینا، حسین بن عبدالله. (1389).  قانون، ترجمه عبدالرحمن شرفکندی. مقدمه علی اکبر ولایتی. تهران: سروش.

3- ابن هندو، ابو الفرج علی بن الحسین. (1368). مفتاح الطب و منهاج الطلاب. به اهتمام مهدی محقق و محمد تقی دانش پژوه. تهران: انتشارات مؤسّسه مطالعات اسلامی.

4- اخوینی بخاری، ابوبکر ربیع بن احمد. (1371). هدایه المتعلمین فی­الطب. به اهتمام جلال متینی. مشهد: انتشارات دانشگاه فردوسی.

5- اعلم، هوشنگ. (1383). «توتیا»، دانشنامه جهان اسلام. زیر نظر غلامعلی حداد عادل. تهران: بنیاد دایره المعارف اسلامی.

6- افسرخیاوی، محمدعلی. (1384). دایره المعارف گیاهان دارویی. تبریز: انتشارات زرقلم.

7- افشار(سیستانی)، ایرج. (1370). پزشکی سنّتی مردم ایران. تهران: چاپ هما.

8- الگود، سریل لوید. (1386). طب دردورۀ صفویه. ترجمه باهر فرقانی. تهران: امیرکبیر.

9- البخاری، ابو منصورحسن بن نوح القمری. (1352). التنویر، به تصحیح و تالیف سیّد محمّد کاظم امام. تهران: بنیاد نیکوکاری نوریانی.

10- بریمانی، لطفعلی. (1386) طب و داروهای سنتی(نسخه های سنتی ). تهران: گوتنبرگ.

11- بغدادی، علی بن احمد.(بی تا). المختارات فی­الطب. حیدر آباد: دائره المعارف العثمانیه.

12- بیرونی، ابوریحان. (1370). الصّیدنه فی­الطّب. به تصحیح و مقدمه عباس زریاب. تهران: مرکز نشر دانشگاهی.

13- تاجبخش، احمد. (1372). تاریخ صفویه. شیراز: انتشارات نوید.

14- جرجانی، اسماعیل بن حسن. (1355). ذخیرۀ خوارزمشاهی. به کوشش علی اکبر سعیدی سیرجانی. تهران: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران

15- -------------------.(1381). یادگار(در دانش پزشکی و داروسازی). مهدی محقق. تهران: دانشگاه تهران. مؤسّسه مطالعات اسلامی. 

16- ------------------ .(1385). الاغراض الطبّیّه والمباحث العلائیه. تصحیح و تحقیق حسن تاج بخش. تهران: انتشارات دانشگاه تهران.

17- جرجانی یمانی( زرین دست)، ابو روح محمد بن منصور بن ابی عبدالله. (1391). مقدمه و تصحیح یوسف بیگ بابا پور. زیر نظر مهدی محقق. تهران: مرکز پژوهشی میراث مکتوب انتشارات سفیر اردهال.

18- جوهری نیشاپوری. محمد بن ابی البرکات.(1383). جواهر نامه نظامی. تصحیح ایرج افشار با همکاری محمد رسول دریاگشت. تهران: میراث مکتوب.

19- دینی، محمد. (1384). اسامی علمی گیاهان دارویی مورد استفاده در طب سنتی. تهران: مؤسّسه تحقیقات جنگل و مراتع.

20- زرین کوب، عبدالحسین. (1363). سیری در شعر فارسی. تهران: مؤسّسه انتشارات نوین.

21- زکریای رازی. (1974 م). الحاوی فی­الطب. تحت اشراف السّید عبد الوهاب البخاری. حیدر آباد: دکن.

22- شفائی اصفهانی، شرف الدین حسن. (1362). دیوان اشعار. به تصحیح و کوشش لطفعلی بنان. تبریز: چاپخانۀ شفق تبریز.

23- عقیلی خراسانی، محمد حسین بن محمد هادی. (1371). مخزن الادویه. تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی.

24- محمود بن الیاس، شیرازی. (بی تا). غیاثیه. قم: ناشر مؤسّسه احیاء طب طبیعی.

25- مؤمن حسینی، محمد. (1376). تحفۀ حکیم مؤمن. با مقدمۀ روضاتی. تهران: کتابفروشی محمودی.

26- میر حیدر، حسین،(1385)، معارف گیاهی، ج 5، تهران، ناشردفتر فرهنگ اسلامی.

27- موسوی، محمد باقر. (1383). داروهای قلبی. تصحیح سید حسین رضوی برقعی. تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی.

28- ناصرخسرو. (1368). دیوان. تصحیح مهدی محقق و مجتبی مینوی. تهران: دانشگاه تهران.

29- نورانی، مصطفی. (1384). دائره المعارف بزرگ طب اسلامی (نورانی). قم: ارمغان یوسف.

30- هروی، موفق الدین ابومنصورعلی. (1371). الابنیه عن حقایق الادویه. به تصحیح احمد بهمنیار. تهران: انتشارات دانشگاه تهران.