Document Type : Research Paper
Author
PhD Graduate of Persian Language and Literature, Department of Persian Language and Literature, Faculty of Literature and Humanities, University of Tehran, Tehran, Iran
Abstract
Keywords
Main Subjects
مقدمه
از جمله منابعی که در پژوهشهای اساطیری و حماسی باید به آنها رجوع شود، طومارهای نقّالی شاهنامه است. این طومارها را در دو گروه عمده میتوان تقسیم کرد. گروهی از طومارها مخصوص مجلس نقّالی بوده که خلاصۀ داستان و رئوس مطالب را در بر میگرفته است و بیشتر نقّالان جوان و مبتدی در نقل شفاهی خود از آنها بهره میبردهاند. گروه دیگر به درخواست افراد باسواد و یا اعیان و اشراف به منظور مطالعۀ شخصی تهیه میشده است که در پژوهش حاضر منظور از طومارهای نقّالی شاهنامه، همین گروه اخیر است. دربارۀ تاریخ تألیف نخستین طومارهای نقّالی شاهنامه با قطعیّت نمیتوان نظر داد. بااینحال، نخستین طومار تاریخداری که تاکنون شناسایی شده، طومار مؤلَّف به سال 1135 ه.ق. است. ابوالقاسم بن بدرالدّین محمّد سیاهپوش این طومار را در آخرین سالهای حکومت سلسلۀ صفوی نوشته است (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 127). طومار «شاهنامۀ هفتلشکر» طومار دیگری است که در سال 1208 ه.ق. و به دست ملامحمد ابن ملااسماعیل طهرانی کتابت شده است (شاهنامۀ هفتلشکر، 1400، ص. 13). از دیگر طومارهایی که در دورۀ قاجار نوشته شده و به دست ما رسیده است، میتوان به طومار جامع نقّالی شاهنامه (1396، ص. 42) و طومار هفتلشکر (1377، مقدّمه/سیویک) اشاره کرد. شاهنامۀ نقّالان، تألیف مرشد عبّاس زریری، طومار مفصّل و جامع دیگری است که از روزگار پیش از خلقت آدم (ع) تا سلطنت اسکندر مقدونی را در بر میگیرد (زریری، 1396، ج. 1/19-22). باید گفت که تمامی طومارهای معرفیشده در دهههای اخیر تصحیح شده و انتشار یافته است.
افزون بر این طومارهای مصحَّح، طومارهای خطّی دیگری نیز در کتابخانهها محفوظ است که تاکنون تصحیح نشدهاند. در این طومارها، نوادر لغات و اصطلاحاتی دیده میشود که تاکنون در فرهنگهای لغت ضبط نشده و در بعضی نمونهها، معانی آنها نیز چندان بر خوانندگان روشن نیست. نگارنده در پژوهش حاضر قصد دارد یکی از اصطلاحات نادر آوردهشده در این طومارهای نقّالی شاهنامه را معرفی کند و سپس دربارۀ معنا و کارکرد آن توضیح دهد. اهمیت پژوهش حاضر به این دلیل است که صورت درست و معنای صحیح یک اصطلاح عامیانه به دست داده میشود و به تبع آن، درک قسمتی از متن طومارها میسّر میشود.
پیشینۀ پژوهش
تاکنون لغات و اصطلاحات عامیانۀ زبان فارسی در فرهنگهای مستقلی جمعآوری شدهاند. از مهمترین این فرهنگها میتوان به فرهنگ فارسی عامیانه اثر ابوالحسن نجفی و کتاب کوچه اثر احمد شاملو اشاره کرد. بااینحال، اصطلاح «سر به گردن کردن»، که پژوهش حاضر دربارۀ آن نوشته شده، در این فرهنگها نیامده است. در کتاب فرهنگ فارسی عامیانه مدخل «گردن» آمده ولی «سر به گردن کردن» مشاهده نمیشود. در همین فرهنگ، این اصطلاح در مدخل «سر» نیز ملاحظه نمیشود. فرهنگ کتاب کوچۀ شاملو نیز ناقص بوده و تنها تا حرف «چ» را شامل میشود. از طرف دیگر، آیدنلو (1391) و مصحّحان طومار نایگلی (1398) تعریفی دربارۀ این اصطلاح آوردهاند که بر اساس دیگر شواهد موجود در طومارها و نیز فرهنگ شفاهی مردم درست نبوده و باید بازنگری شود؛ بنابراین، این مقاله اصطلاحی را به مدخل «گردن» اضافه میکند.
چارچوب نظری
هر ملّت در تاریخ چندینهزار سالۀ خود ادبیاتی دارد که ممکن است تاکنون در هیچجایی مکتوب نشده باشد. این ادبیات که آن را میتوان ادبیات فولکوریک یا عامه نامید، بیشتر داستانها، مثلها، لغات و اصطلاحاتی را دربر میگیرد که نیاکان و بزرگان یک ملّت، از روزگاران گذشته سینه به سینه و بهصورت شفاهی آنها را نقل میکردهاند. بااینحال، چه بسیار بودهاند داستانها، لغات و تعبیراتی که بهدلیل مکتوبنشدن، پس از مدّتی از زبان مردم افتاده و بهکلّی فراموش شدهاند. از طرف دیگر، در بررسی دقیقتر ادبیات عامه، به لغات و اصطلاحاتی برمیخوریم که برخلاف مکتوبشدن، امروزه معنای آنها بر همگان روشن نیست. حتی ممکن است پژوهشگران و متخصّصان زبانشناسی نیز به معنای آنها پی نبرند و دربارۀ آنها به اشتباه اظهارنظر کنند. مهمترین مسئلهای که باعث میشود معنای درست و دقیق یک لغت و اصطلاح، برخلاف مکتوبشدن در متون ادبی گذشته فراموش شود، خارجشدن آن از چرخۀ زبانی مردم است؛ بنابراین، برای حفظ لغات و تعبیرات عامۀ یک زبان، دو کار عمده باید انجام بگیرد: نخست، آن لغات و اصطلاحات مکتوب شود و در مرحلۀ دوم، معنی آنها در فرهنگهای لغت ارائه شود.
اهمیّت حفظ و مکتوبکردن این لغات و اصطلاحات و ارائۀ توضیحی دربارۀ معنای آنها به این خاطر است که بسیاری از این لغات و اصطلاحات، فارغ از بحثهای ادبی و زبانشناسی، بیانکنندۀ آداب و سنن و فرهنگ مردمان گذشتهاند؛ ازینروی، نابودی آنها باعث ازمیانرفتن بخشی از فرهنگ گذشتۀ یک ملّت میشود. نگارنده در پژوهش حاضر بههیچعنوان قصد ندارد وارد مسئلۀ درازدامن و مفصل ادبیات شفاهی شود؛ بلکه سعی دارد یکی از اصطلاحات عامیانه را توضیح دهد که در طومارهای نقّالی شاهنامه مکتوب شده ولی پژوهشگران و مصحّحان طومارها متأسفانه در تشخیص صورت درست، معنا و کارکرد آن اشتباه کردهاند. دراینباره، اشتباه پژوهشگران و مصحّحان طومارهای نقّالی شاهنامه را، برخلاف اینکه اصطلاح «سرت به گردن» هنوز از چرخۀ زبانی مردم خارج نشده است، میتوان در چند نمونه خلاصه کرد: نخست اینکه، چاپ علمی و انتقادی این متون به دهههای اخیر برمیگردد و تصحیح این متون به دلیل نگاه نهچندان جدّی و مهم پژوهشگران به ادبیات عامیانه رواج چندانی نداشته است. دوم اینکه، بیشتر طومارها تک نسخه بوده و استفاده از نسخههای دیگر برای رفع نمونههای مبهم و دشوار امکانپذیر نبوده است. سوم، از آنجا که مصحّحان و پژوهشگران طومارها، مؤلّفان و کاتبانِ این طومارها را افرادی کمسواد یا بیسواد دانستهاند، در نمونههایی که به لغت یا اصطلاحی دشوار برخورد نمودهاند، با دخالتها و ذوقهای شخصی و خارج از موازین علمی، در ضبط صحیح لغت و اصطلاح اشتباه کردهاند. چهارم، نبودن فرهنگهای لغت تخصّصی جامع دربارۀ واژگان و اصطلاحات عامیانه است؛ بنابراین، با توجه به توضیحاتی که گذشت، مهمترین مسئله در تصحیح متون عامیانه، بهویژه طومارهای نقّالی شاهنامه، استفاده از روشی درست و علمی و دخالتندادن ذوق و سلیقۀ شخصی است؛ ازینروی، در این مقاله یکی از اصطلاحات عامیانۀ زبان و ادب فارسی، که سابقۀ مکتوبشدنش با توجه به شواهد موجود به روزگار حکومت صفویه برمیگردد، معرفی و سپس معنای درست و دقیق آن به دست داده میشود.
بحث و بررسی
در حدود جستجوی نگارنده، اصطلاح «سر به گردنکردن» در چندین طومار نقّالی شاهنامه آمده است. برای تعریف این اصطلاح، در ابتدا لازم است که یکی از ارکان اصلی آن یعنی «گردن» توضیح داده شود. باید دانست که یکی از معانی اصلی «گردن»، تعهّد و مسئولیت است. در فرهنگ فارسی عامیانه در ذیل مدخل گردن آمده است:
گردنِ (حرف اضافه). بهعهدۀ، به مسئولیتِ، بر ذمّۀ: «واللّه، از شما چه پنهان، خانم، گردنِ آنها که میگویند» («حاجبارکالله»، 95) «لابد میخواهند خرجِ سوم و هفته را هم بگذراند گردنِ میرزا فرجاللّه؟» (تشریفات، 74) «اگر حاضر نشوی حقّ و حقوقِ آقا علای قصاب را بدهی خونت گردنِ خودت خواهد بود» (بادها، 75) «این مرد چاقوکش دیوانه است: یک نفر را میکشد [= ممکن است یک نفر را بکشد]، خونش گردنت میماند» (داییجان، 81)». (نجفی، 1387، ص. 1221).
گردنِ فلان کس! گناه این کار یا این دروغ بر عهدۀ فلان کس باد! (معمولاً در جملۀ بیفعل به کار میرود): «ما هم یک چیزهایی شنیدهایم. اما خدا عالم است. گردنِ خودشان!» («حاجبارکالله»، 94) «چهها میکردهاند، گردن خودشان!» («حاجبارکالله»، 105). (نجفی، 1387، ص. 1222).
از گردنِ خود برداشتن. از زیر دینی یا تعهّدی خود را آزاد کردن، دیگر بر عهدۀ خود ندانستن: «پدرش میخواست هرچه زودتر او را از سرِ خود باز کند و خرجِ او را از گردن خود بردارد» (درازنای شب، 225) به گردنِ کسی. بر عهدۀ کسی، به مسئولیت کسی: «حالا اگر از اجرای مراسمِ ما ترسیدید و خودتان را باختید این دیگر گناهش به گردن ما نیست و از ته دل معذرت میخواهیم» (توپ مرواری، 32) «بازپرسِ کارآزموده ... میتوانست تقصیر قتلِ زن جوان را به گردن او ثابت کند» (نامهها، 23) در این معنی، بیشتر در جملۀ بیفعل به کار میرود: «گناهش به گردنِ راویان اخبار که میگویند خیلی از قلندرها اهل دود و دم بودند و بنگ و حشیش میکشیدند» (نونوالقلم، 70) «منیژه شروع میکند به زنجهموره: ... ختم را کی ورگذار میکند؟ مخارجِ شبِ هفت را کی میدهد؟ آشیخ [گفت]: خانم، تا من را دارید از چه میترسید؟ همهاش به گردنِ خودم» (زنده به گور، 93) (نجفی، 1387، ص. 1223).
(به) گردنِ کسی افتادن. 1. بر عهدۀ کسی گذاشته شدن، جزو وظایف کسی قرار گرفتن: «مجبور شدند ما را اسیر کنند و خورد و خوراک ما به گردنشان افتاد» (از یک رمان) 2. به کسی نسبت داده شدن، کسی مسئول یا مقصر قلمداد شدن (معمولاً به ناحق): «انگشتر دختر پادشاه که گم شده بود گفتند یکی آن را دزدیده و افتاد به گردن این زن بدبخت» (از یک داستان) (نجفی، 1387، ص. 1223-1224).
(به) گردنِ کسی انداختن. 1. بر عهدۀ کسی گذاشتن (معمولاً کار پرزحمتی را): «[این کار را] تنها گردن من نیندازید که برای من مشکل است» (خروس سحر، 95) 2. به کسی نسبت دادن، کسی را مسئول یا مقصّر قلمداد کردن (معمولاً به ناحق): (مترادف: به گردن کسی گذاشتن): «شماها دوستعلی را خودتان سربهنیست کردهاید انداختهاید گردنِ آن طفل معصوم» (داییجان، 128). «یوسف را برادرهایش در چاه افکندند و به گردن گرگ انداختند» (حاجیدوباره، 126) «اگر این کار را بکنی من هم خون بابام را گردنت میاندازم» (شکر تلخ، 485) در مثل میگویند: «داماد بیعرضه تقصیر را گردن عروس میاندازد.» (حاجیدوباره، 224). (نجفی، 1387، ص. 1224).
(به) گردن گرفتن. 1. بر عهده گرفتن، تقبل کردن، متعهد انجام دادن کاری یا پرداختن خرجی شدن: «من گول آن خدابیامرز را خوردم و گفتم: چه عیبی دارد؟ خودم این کار را به گردن میگیرم» (سه قطره، 78). «بابام همۀ خرج عروسی را گردن گرفته بود» (بادها، 326) «ارباب به گردن گرفته که بدون احتیاج به قراول و مراقب نظامی ... ازشان کار بکشد» (پابرهنهها، 598) 2. به خود نسبت دادن، خود را مسئول یا مقصر دانستن: «بیچاره زنِ شیخ محمدعلی با همۀ بیگناهی تمامِ تقصیرها را به گردن گرفت» (گزنه، 277) «هرچه خواستند گردنم بگذارند که از دیوار اندرون [قصر سلطنتی] بالا میرفتم گردن نگرفتم» (شکر تلخ، 136)». (نجفی، 1387، ص. 1224؛ نیز نک. دهخدا، مدخل گردن)
باید دانست افزون بر شواهدی که نجفی در فرهنگ خود آورده، در طومار نقّالی شاهنامه نیز «گردن» در همین معنا بهکار رفته است: «سام قبول نکرد و گفت شما باید که بازگردید که این کار به گردن من افتاده است» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 347). حال که معنی گردن و شواهد آن آورده شد، میتوان اصطلاح «سر به گردن کردن» را توضیح داد. «سر به گردن کردن کسی»، کنایه از کسی را رهاکردن و هیچ تعهّد و مسئولیتی در قبال او نپذیرفتن است. این گزاره که اکنون در خراسان رضوی، شهرستان سبزوار، در همین معنی کاربرد و روایی دارد و نگارنده بارها آن را از زبان بزرگترهای فامیل در مواقع عصبانیّت خطاب به فرزندانشان شنیده است، در زمانی استفاده میشود که پدر یا شخص حامی پس از دیدن رفتاری نابخرد و ناسنجیده و دور از ادب از فرزند و شخص زیر حمایت خود، او را به حال خود رها میکند و دیگر هیچ مسئولیتی در قبال رفتار و کردار او نمیپذیرد. درواقع پدر یا حامی با گفتن تعبیر «سرت به گردن» شخص رهاشده را عاق میکند.
با توجه به شواهد موجود، که در ادامه آورده میشود، میتوان گفت که در بیشتر نمونهها، حریفان در میدان رزم و در جواب کسی که آنها را دعوت به تسلیم میکند یا دربارۀ حامیِ خود بسیار لاف و گزاف میگوید، از این اصطلاح استفاده میکنند. در این حالت، این تعبیر در مقام ناسزا و استهزاء به دو صورت استفاده میشود: در یک صورت، این اصطلاح بدون ذکر نام حامی و در صورتی دیگر همراه با نام حامی آورده میشود. در نمونۀ دوم، آوردهشدن نام حامی بیشتر به منظور تحقیر و خوارداشتِ شخص رهاشده بهکار گرفته میشود. مصحّحان متون به دلیل ناشناختگی اصطلاح، در بعضی نمونهها، این تعبیر را که در چند متن طومار شاهنامه آمده است، تحریف کرده و یا در نمونههای دیگر با حفظ تعبیر، دربارۀ آن توضیحی اشتباه نوشتهاند. درادامه، شواهد این تعبیر از طومارهای نقّالی شاهنامه آورده میشود و هرکدام بهصورت جداگانه بررسی و ارزیابی میشود. گفتنی است که شواهد با توجه به سال انتشار طومارها آورده شدهاند.
هفتلشکر
«و نامۀ دویم را مطالعه نمودند، دید که گرشاسب نوشته است: ای خیرهسر! سرت در گردنت نهاده، زنهار! که ارادۀ آمدن ایرانزمین نکنی، که در دست من کشته خواهی شد، چراکه مردان که قدم در ملک دشمنان گذاشتند، مردانهوار میکوشند» (هفتلشکر، 1377، ص. 80). 1 گرشاسب، نیای سام، خطاب به او نوشته است که تو مگر سرخود هستی و به حال خود رها شدهای که میخواهی به ایران بازگردی؟ همچنین در برداشتی دیگر سخن گرشاسب را اینگونه میتوان تفسیر کرد: چنانچه از رزم با دشمنان بترسی و به ایران رجعت کنی، دراینصورت تو را به حال خود رها کرده و از تو حمایت نخواهم نمود و در نهایت به دست من کشته خواهی شد.
«فضل گراز گفت: ای دیوزاد! من شخص سیاهی را میخواستم که به میدان من آید. تو چه وجود داری؟ فرهنگ را بر طبع گران آمد، گفت: ای سر تو در گردن شدّاد کرده!» (هفتلشکر، 1377، ص. 124). فرهنگ در پاسخ به فضل میگوید که پادشاه تو، یعنی شدّاد، تو را به حال خود رها کرده و تو در نزد او هیچ جایگاه و منزلتی نداری؛ پس بیهوده لاف مزن!
«سیهپوش گفت: تویی که فتوای خون سیاوخش دادی؟ گرشیوز خواست پنهان کند، نتوانست. آن جوان بفرمود تا هر دو گوش او را بریدند. گفت: و سر تو به گردن افراسیاب! مرا مثل برزو یا سهراب یا جهانگیر میخواهی فریب دهی؟» (هفتلشکر، 1377، ص. 397). باید دانست که فعل «کرده» از انتهای اصطلاح بر اثر بیدقّتی مصحّح افتاده است. سیهپوش خطاب به گرشیوز میگوید که برادرت افراسیاب از تو حمایت نمیکند و تو بیجهت کمر به خدمت او بستهای.
«تمور در غضب شد و نعرهای کشید که: ای سر شما در گردن کوهکش نهاده، این مطلوب من است» (هفتلشکر، 1377، ص. 350). تمور با عصبانیت خطاب به مزدوران کوهکش میگوید که شما بیهوده سنگ کوهکش را به سینه میزنید؛ زیرا او از شما پشتیبانی و حمایت نخواهد کرد. پس معشوق مرا رها کرده و جان خود را نجات بدهید.
شواهد دیگری که در این طومار آمده ازین قرار است:
«طوس نوذر چون این سخن را شنید، گفت: ای سرت در گردنت نهاده! تو آهنگرزادهای، ترا چه حدِّ آنکه نام خواهرزادۀ کیقباد را بر زبان رانی؟» (هفتلشکر، 1377، ص. 200)؛ «پیلسم از حصار بیرون آمد و گفت: ای سرت به گردنت نهاده! ترا با زنان چه کار است؟» (هفتلشکر، 1377، ص. 262)؛ «زواره گفت: ای ظالم بدکردار! [...] ای سرت در گردنت نهاده! ترا چه حدّ آنکه نام برزو بر زبان رانی؟» (هفتلشکر، 1377، ص. 343)؛ «تمور گفت: دلاوران نامِ دلاوران را گرامی دارند، [و به] کوهکش گفت: ای سرت در گردنت نهاده!» (هفتلشکر، 1377، ص. 347)؛ «برزو گفت: ای سرت در گردنت نهاده! به خیالت که من میترسم؟ بگرد تا بگردیم» (هفتلشکر، 1377، ص. 355)؛ «کوهکش چون این سخن بشنید، نهیب به مرکب داد، به میدان درآمد و سر راه بر پیلدندانِ گوش گرفت و گفت: ای سرت در گردنت نهاده! منم نبیرۀ ضحّاکشاه! تو چه کارهای که دعوی کین او میکنی؟» (هفتلشکر، 1377، ص. 394-395)؛ «پیلدندان گفت: پس تو دروغ میگویی، از اولاد ضحّاک نیستی. کوهکش گفت: ای سرت در گردن ضحّاک ماردوش نهاده! ضحّاک کیست که کسی او را فخر خود بداند؟» (هفتلشکر، 1377، ص. 395)؛ «تمور گفت: تو را با ایرانیان چه کار؟ ای سرت در گردنت نهاده!» (هفتلشکر، 1377، ص. 426)؛ «پاس در غضب شده، [گفت]: ای سرت در گردنت نهاده!» (هفتلشکر، 1377، ص. 500)؛ «بهمن پشوتن را فرستاد تا کلوند را بیاورد. چون نزدیک رسید، گفت: ای کلوند! شهریار تو را طلب میکند. کلوند گفت: ای سرت در گردنت نهاده! خواست سر او را بکند که پشوتن رو به گریز نهاد» (هفتلشکر، 1377، ص. 508)؛ «امّا، اسلم رو به بهمن کرد که: ای سرت در گردنت نهاده! بدین عقل پادشاهی میکنی و اکنون شهر به شهر میگریزی؟!» (هفتلشکر، 1377، ص. 562).
طومار نقّالی شاهنامه
«زواره گفت ای ظالمنژاد بیدادگر تو چه کدخدایی که رستم یا برزو با تو نبرد کند. دیگر برزوی میگویی که او پسر سهراب است و شکنندۀ شانۀ رستم است و کشندۀ فولادوند دیو است. کوهکش گفت: ای سرت در گردن، فرامرز در میدان کارزار کمند بر گردن برزو انداخته کشان کشان آورد» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 701). آیدنلو در توضیح این ترکیب نوشته است: «نفرین است: سرت در گردنت فرو برود» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 934). باید گفت که در نفرینبودن این اصطلاح تردیدی به خود نمیتوان راه داد اما توضیحی که آیدنلو دربارۀ این اصطلاح میدهد، درست نیست. کوهکش که هویت واقعیاش فرامرز پسر رستم است، در خطاب به زواره میگوید، تو خود در نزد رستم مشروعیت نداری، حال در مقام دفاع از نوۀ او یعنی برزو پسر سهراب برآمدهای؟
«نقابدار رو به جانب تیمور کرد گفت که فلک را با تو هنوز رازی هست برو که حالا ترا بخشیدم اگر بر این میشدم دست ترا میبستم. تیمور خروشید و گفت ای نامدار نقابدار بینام [و] نشان مرا فلک نتواند بست. سر در گردنت کرده میخواهی که مرا از جنگ برگردانی که در دست من گرفتار میشوی بهانه میکنی و میگریزی» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 724). تیمور خطاب به نقابدار میگوید که تو خود بیسروپا هستی و نام و نشان نداری. درواقع اگر قرار به نصحیت و اندرز باشد تو بیشتر لایق آن هستی؛ زیرا اگر تو در دست من گرفتار شوی کسی را نداری که از تو حمایت کرده و موجبات رهایی تو را فراهم نماید.
«فیلدندان گفت پس دروغ میگویی نبیرۀ ضحّاک نیستی. کوهکش گفت سرت در گردن ضحّاک کرده. ضحّاک چه کس که بر او فخر کنند؟» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 734). کوهکش به فیلدندان میگوید که ضحّاک که تو به او فخر میفروشی و نسب خود را به او میرسانی، تو را به حال خود رها کرده است. از طرف دیگر ضحّاک در آن جایگاه و مقامی نیست که من نیز تبارم را به او برسانم و بخواهم به واسطۀ او برای خود اعتباری کسب نمایم.
«گفت من از سپاه افراسیاب مرد طلب کردم تو چرا آمدی؟ مگر شما را به افراسیاب شده؟ تور گفت نه سرِ افراسیاب در گردنش. من آواز مردانگی ترا شنیده بودم و آن جوان که در پای علم استاده است پادشاه مغرب است و پدر من است و من آرزوی آن دارم که با تو زور آزمایم و با هم کشتی بگیریم و از مرکب به زیر آی» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 780). تور در اینجا خطاب به حریف که او را از جملۀ متّحدان افراسیاب به حساب آورده، میگوید که افراسیاب خود بیزادوبرگ است و پدرش پشنگ در زمان حیاتش حمایت خود را از او برداشته است. دور باد که من در زیر سایۀ حمایت افراسیاب قرار بگیرم!
«و در آنوقت دختر از بالای غرفه صدا کرد که ای پدر شرط را به جا آورد مروّت نیست. اگر او کمان را نمیکشیدی گردنش میزدی. قیصر گفت ای بیوفا اگر دلت میخواهد شرّت در گردنت گردد» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 192).
ظاهراً «شرّت»، همان «سرت» بوده که در اینجا به دست کاتب نسخه تصحیف شده است. پدر خطاب به دخترش میگوید اگر دلت گرشاسب را میخواهد و حرف مرا نادیده میگیری، پس سرت به گردن. این تو و این هم گرشاسب! هرجا که میخواهی برو. مسئولیت با خودت؛ تو دیگر دختر من نیستی.
طومار جامع نقّالی شاهنامه و رستمنامۀ نقّالان 2
«و طوس نوذر چون این سخن بشنید و گفت: سرت در گردن کردهای آهنگرزادۀ بیدولت تو را چه نصیحت 3 است که نام دختر رستم را بری» (طومار جامع نقّالی شاهنامه، 1396، ص. 216-217)؛ «و گیو پیاله در دست داشت، گفت: خوردم این پیاله را به تاق ابروی بانوگشسب که خانۀ دل من خرابکردۀ اوست. و طوس نوزر چون این سخن شنید و گفت: سرت در گردن کردهای آهنگرزادۀ بیدولت! تو را چه نصبت (کذا) است که نام دختر رستم را بری» (رستمنامۀ نقّالان، 1398، ص. 181).
متأسفانه، مصحّحان هردو کتاب معنای درست اصطلاح را دریافت نکردهاند و حرف ندای «ای» را بهمنزلۀ شناسۀ فعل «کرده» درنظر گرفتهاند. صورت درست این جمله اینگونه است: سرت در گردن کرده، ای آهنگرزادۀ بیدولت! طوس نوذر برای تحقیر و خوارداشت گیو میگوید که تو آهنگرزادهای بیش نیستی و تبار خاندان تو به کاوۀ آهنگر میرسد؛ بنابراین تو لیاقت وصلت با دختر رستم را نداری. به تعبیری دیگر طوس میگوید اگر قرار به وصلت با بانوگشسب دختر رستم باشد، من که از نژاد و تبار شاهانم، نسبت به این امر سزاوارترم.
«و برزو گفت که: مرا با افراسیاب ترک چه کار است و من غلام آن نیستم و پیش او نیز نمیآیم. رویین دست در تازیانه کرده و گفت که: سرت در گردنت [زیاده] کردهای ای روستاییِ بیادب! شهریار توران تو را طلب میکند و میگویی که نمیآیم» (طومار جامع نقّالی شاهنامه، 1396، ص. 310)؛ «و برزو گفت که مرا با افراسیاب ترک چه کار است؟ و من غلام آن نیستم و پیش او نیز نمیآیم. روبین دست در تازیانه کرده و گفت که سرت در گردنت کردهای روستایی بیادب! شهریار توران تو را طلب میکند و میگویی که نمیآیم؟» (رستمنامۀ نقّالان، 1398، ص. 255).
در اینجا نیز متأسفانه مصحّحان دو کتاب به دلیل ندانستن معنای اصطلاح، مرتکب خطا شدهاند؛ با این تفاوت که قائمی نسبت به مصحّحان رستمنامۀ نقّالان اشتباه بیشتری کرده است. قائمی علاوه بر افزودن حرف ندای «ای» به شناسۀ فعل «کرده»، یک حرف ندای دیگر نیز به گزاره اضافه کرده است. افزون بر این، واژۀ «زیادی» را درون قلّاب آورده و به زعم خود تصور کرده که اصطلاح در اینجا «سر به گردن زیادی کردن» است. مصحّحان رستمنامۀ نقّالان نیز مشابه شاهد نخست، حرف ندای «ای» را بهمنزلۀ شناسۀ فعل «کرده» به حساب آوردهاند؛ بنابراین گزاره بدینصورت باید اصلاح شود: سرت در گردنت کرده، ای روستاییِ بیادب! روبین پسر پیران به برزو میگوید تو شخص بیاصلونسبی هستی. دقیقاً معلوم نیست که پدر و تبارت به چه کسی میرسد! پس تو در جایگاهی نیستی که بخواهی امر شهریاری چون افراسیاب را که تبار به بزرگان میرساند، نادیده بگیری.
«و زال تند گشت و بر جانب رستم خروشید که: ای بیسعادت خونخوار! تو یک فرزند داری و آن را نیز چون سهراب به کشتن میدهی؟ و سر ایشان در گردن ایشان نهاده[ای] و تو چرا فرامرز را گذاشتی که رَوَد» (طومار جامع نقّالی شاهنامه، 1396، ص. 333)؛ «و ذال تند گشت و بر جانب رستم خروشید که ای بیسعادت خونخوار! تو یک فرزند داری و آن را نیز چون سهراب به کشتن میدهی و سر ایشان در گردن ایشان نهاده و تو چرا فرامرز را گذاشتی که رود» (رستمنامۀ نقّالان، 1398، ص. 277). قائمی در اینجا نیز مرتکب خطا شده و معنی درست اصطلاح را دریافت نکرده است. از طرف دیگر، مصحّحان رستمنامۀ نقّالان، علیرغم اینکه برخلاف نمونههای دیگر، صورت درست اصطلاح را در اینجا ضبط کردهاند، در توضیح این اصطلاح مرتکب اشتباه شدهاند. ایشان در مقدّمۀ کتاب، در مدخل «استفاده از فنون ادبی و بلاغی»، همین نمونۀ اخیر را بهمنزلۀ شاهد مثال آورده و در توضیح آن نوشتهاند: «سر ایشان در گردن ایشان نهاده؛ یعنی سرشان را روی سینهشان میگذاری» (رستمنامۀ نقّالان، 1398، ص. 23). دقیقاً مشخص نیست که در کدام قسمت این اصطلاح، استعاره یا تشبیه آمده که مصحّحان آن را جزو آرایههای ادبی درنظر گرفتهاند. زال به رستم میگوید که تو مسئولیتی در قبال تربیت و حمایت از فرزندان خود برعهده نگرفتهای؛ ازینروی، تو صلاحیت پدر بودن را نداری. به تعبیری دیگر زال خطاب به رستم میگوید تو نباید فرزندانت را به حال خود رها کنی و دنبال خواستهها و امیال شخصی خود بروی. بهخصوص اکنون که سهراب براثر اشتباه تو مرده است، باید بار مسئولیت بیشتری در قبال فرامرز بر دوش بگیری.
شاهنامۀ نقّالان
«که عالم در نظر مهر سیاه گشته، از حس رقابت سر تا پا بلرزید و بانگ بر او زده گفت: بس کن. سرت به گردن شوهر ناکست کرده» (زریری، 1396، ج. 2/902). مهر از روی حسادت و با عصبانیت تمام میگوید شوهرت نیز تو را به گردن نمیگیرد. تو چگونه اینقدر به حمایت و پشتیبانی او دلگرم هستی؟ شوهرت نیز ناکس و بیاصلوریشه است؛ بنابراین خیلی از او در پیش من سخن مگو.
«نقابدار بانگ بر وی زده، فرمود: بس کن، سرت به گردن شوهرت!» (زریری، 1396، ج. 4/2465). احتمالاً مصحّح به دلیل دریافتنکردن اصطلاح، همانطور که در توضیح شاهد طومار هفتلشکر گذشت، فعل «کرده» را از اصطلاح مزبور حذف کرده است. نقابدار میگوید شوهری که تو از او دَم میزنی، تو را به حال خودت رها کرده و ارزشی در پیش او نداری.
«خُلق سام تنگ و بسیار پریشان است و از طرز بیان او بیشتر منقلب گشته، نهیب زد به فرهنگ که: دور شوید از جلو چشم من. سرت به گردنت [زیادی] کرده یا این مترجمت [که میگوید] آنکه سفید است فربه و زیباست که من عاشق او هستم برای من عقد کنید نشانی درست است! من چه میدانم این چه میگوید!» (زریری، 1396، ج. 2/1173). مصحّح متوجه اصطلاح نشده و به زعم خود، واژۀ «زیادی» را برای تکمیل کلام درون قلّاب آورده است. سام خطاب به فرهنگِ دیوزاد میگوید تو که خود بیاصلونسبی، چگونه جرأت کرده و در مقام نصیحت من برآمدهای؟
«پیران خواست در آن باب سخنی بگوید و ترکان را از آن تبرئه گرداند که سهراب نهیب زد: بس کن! سر به گردنت [زیادی] کرده؟» (زریری، 1396، ج. 3/2073). مصحّح دراینباره نیز اصطلاح را درنیافته است؛ بنابراین قلّاب زائد بوده و باید حذف شود. همچنین باید دانست که گزاره خبری است و نه سؤالی. سهراب به این دلیل پیران را ناسزا میگوید که او قصد دارد از ترکان دفاع کند؛ حال اینکه خود هیچ مقبولیت و اعتباری در نزد آنان ندارد؛ سهراب میگوید ای پیران، خود ترکان تو را رها کردهاند و حال تو از آنها دفاع میکنی؟
شاهد دیگری که در این طومار آمده و ضبط آن بهدرستی انجام گرفته است: «پاسخ داد: بس کن. سرت به گردن افراسیاب کرده. بگرد تا بگردیم» (زریری، 1396، ج. 5/3091).
شاهنامۀ هفتلشکر
«ای خبیث روزگار و ای پلید نامه سرتبارت1 بر گردنت نهاده من نبیرۀ ضحاکم» (شاهنامۀ هفتلشکر، 1400، ص. 543). مصحّحان در پاورقی نوشتهاند: «1. متن: تبارسرت». باید گفت که متن نسخه درست است و گزاره بدینصورت باید اصلاح شود: «ای پلیدنامهتبار، سرت بر گردنت نهاده». یعنی ای کسی که در نامۀ اعمال و کارهای خاندان تو جز پلیدی و زشتی چیز دیگری دیده نمیشود، همان نیاکان و بزرگان تو که از آنها سخن میگویی، تو را به حال خود رها کرده و تو احترامی در نزد آنان و به تبع آن دیگران نداری.
شواهد دیگری نیز در این طومار آمده که مصحّحان بهدرستی این اصطلاح را ضبط کرده ولی دربارۀ آن توضیحی ننوشتهاند: «طوس نوذر چون این سخن را از گیو بشنید گفت: ای آهنگرزاده سرت بر گردنت نهاده تو را چه حدّ آن که نام خواهرزاده کیقباد را بر زبان رانی» (شاهنامۀ هفتلشکر، 1400، ص. 317)؛ «ای خیرهسر سرت بر گردن ضحاک پلید خبیث جدت نهاده» (شاهنامۀ هفتلشکر، 1400، ص. 504)؛ «پس آن دلاور سر بر سینۀ کهکش گذاشته و گفت: سرت بر گردن ضحاک جدّت نهاده تو چه مقدار قوت داری» (شاهنامۀ هفتلشکر، 1400، ص. 512)؛ «پس گریبان او را بگرفت و هر دو گوش او را برکند. گفت: سرت در گردن افراسیاب کرده مرا چون سهراب یا برزو یا جهانگیر حساب میکند» (شاهنامۀ هفتلشکر، 1400، ص. 545)؛ «آنگاه رستم در غضب شد و گفت: ای نابکار خیرهسر، سر بر گردن پدر آهنگرت کرده» (شاهنامۀ هفتلشکر، 1400، ص. 631)؛ «کلوند گفت: سرت در گردن بهمن کرده» (شاهنامۀ هفتلشکر، 1400، ص. 656).
قهرماننامه (نسخۀ مجلس و ملک)
«قهرمان گفت: ای نقابدار، تو را در تنخواه قهطران گرفته، به خدمت هوشنگشاه برم. نقابدار گفت: ای سرت به گردن هوشنگ تو کرده، بگیر از دست من» (قهرماننامه، بیتا، گ. 12 الف؛ رستمنامه، 1245 و 1276، گ. 6 الف). نقابدار به قهرمان میگوید که هوشنگ تو را فریب داده و برای تثبیت جایگاه خود از تو استفاده میکند. همین هوشنگی که تو از او سخن میگویی، در شرایط بحرانی تو را رها کرده و از تو حمایت نخواهد کرد.
«بانگ بر قارن زد که: ای بدبخت، از پدرم چه بد دیدی که یاغی شدهای؟ بیا رکاب مرا ببوس تا تو را در خدمت پدرم برده، التماس نمایم که از سر تقصیر تو درگذرد. که قارن گفت: ای سرت در گردن پدرت کرده، تو را چه حدّ است که من رکاب تو را ببوسم؟! حال تو را در پیش سالار خواهم فرستاد» (قهرماننامه، بیتا، گ. 43 الف؛ رستمنامه، 1245 و 1276، گ. 25 ب). قارن از سر طنز و استهزاء به کوهکش میگوید که ضحّاک پدرت تو را رها کرده و از تو حمایت نمیکند و تو هیچ ارزش و جایگاهی در نزد او نداری. حالا با وجود این میخواهی شفاعت مرا در نزد پدرت بکنی؟!
«قارن به میدان رفته، نظر سلم بر قارن افتاد. گفت: ای آهنگرزاده، سرت به [گردن منوچهر تو] کرده. چه کارهای که به میدان من آئی؟! مرا کوهکش پسر ضحّاک خیال کردهای؟ من به جنگ منوچهر آمدم، برو تو را حدّی نیست که در میدان من آئی» (قهرماننامه، بیتا، گ. 51 الف). در اینجا به قیاس نمونههای دیگر روشن است که واژگانی از اصطلاح افتاده است. ازینروی، نگارنده بهمنظور کاملکردن اصطلاح، چند واژه را درون قلّاب به متن اضافه کرده است. عبارت مدنظر در نسخۀ مَلک اینگونه آمده است: «ای آهنگربچّه، سرت به گردن پدرت کرده» (رستمنامه، 1245 و 1275، گ. 30 ب).
«آنگاه رستم گفت: ای خیرهسر، سرت در گردن افراسیاب تو کرده. امروز کی گذارم که جان از دست من بدر بری! زبان ببند بازو بگشا، تا دیده خدا به که خواهد داد» (قهرماننامه، بیتا، گ. 85 الف؛ رستمنامه، 1245 و 1275، گ. 53 الف).
«طوس گفت: بیا رکاب مرا ببوس تا التماس تو را خدمت کاووس نموده، از سر گناه تو بگذرد و تو سردار لشکر باشی. جهانگیر گفت: ای سرت در گردن کاووس تو کرده! اگر به ضرب شمشیر ایشان را از ایران بیرون نکنم، پس جهانگیر نباشم.» (قهرماننامه، بیتا، گ. 91 ب – 92 الف) در نسخۀ ملک بهجای نام پادشاه، از پدر یاد کرده است: «ای سرت به گردن پدرت کرده، تو هم مثل کاوس دیوانهای» (رستمنامه، 1245 و 1275، گ. 58 ب).
«هومان مرکب تاخته پیش برزو آمده. چشمش که به برزو افتاد، گفت: ای جوان، افراسیاب تو را داماد خود خوانده و امیرالامرای توران گردانیده. حال چه شده است که به سخن این پیرِ فرتوت فریب خوردی و از افراسیاب روگردان شدی؟! برزو گفت: ای خیرهسر، سرت در گردن افراسیاب تو کرده! باش که سزای تو بدهم» (قهرماننامه، بیتا، گ. 116 ب؛ رستمنامه، 1245 و 1275، گ. 80 ب - 81 الف).
«برزو از هول 5 چشم گشاد. ترکی را دید که بالای سر خود ایستاده است. گفت: ای ناپاک، گناه من چه بود؟! گفت: بیادبی چرا کردهای در شکارگاه ما و شهریار افراسیاب خوابیدهای؟ اینک افراسیاب در برابر تو ایستاده است. برزو در خشم شد. برجست آن اجلبرگشته را از روی اسب کشیده، گفت: ای سرت به گردن افراسیاب تو کرده! انداخت او را به آسمان؛ در وقت فرود 6 آمدن چنان تیغ بر کمرش زد که مثل خیار تر به دو نیم شد» (قهرماننامه، بیتا، گ. 136 ب؛ رستمنامه، 1245 و 1275، گ. 98 ب).
«زواره گفت: تو را چه حدّ است که رستم و برزو با تو رزم کند و برزو را برزیگر گوئی؟! او فرزند سهراب یل است و نبیرۀ 7 رستم زال و کشندۀ فولادبند و خراب کنندۀ توران است. کوهکش گفت: زیاده از این ملاف ای سرت در گردن آن زابلی 8 کرده! برزیگرزادۀ بیعقل او کیست که نام او را در میان گردان بر زبان رانی؟!» (قهرماننامه، بیتا، گ. 145 ب). این اصطلاح در نمونۀ اخیر، در نسخۀ مَلک نیامده است.
«یکدست سنگی برداشته به سر پسر فریدونشاه زد که: ای سرت در گردن فریدون کرده که لشکر به تو سپرده است و تو را به امداد ایرانیان فرستاده است» (قهرماننامه، بیتا، گ. 158 ب). در نسخۀ ملک بدینصورت آمده است: «ای سرت به گردن پدرت کرده که ترا به ملک ایران روانه کرده» (رستمنامه، 1245 و 1275، گ. 119 الف).
«آنگاه نعره کشید که: ای جهان، سرت به گردن افراسیاب تو کرده! لشکر برداشته بر سر قلعۀ سیستان آمدهای؟! از دست من به کجا خواهی رفت؟!» (قهرماننامه، بیتا، گ. 173 ب؛ رستمنامه، 1245 و 1275، گ. 146 ب).
«برزو برآشفت. نعره برکشید که: ای ترکبچّه، سرت به گردن افراسیاب تو کرده! با زنان جنگ میکنی؟!» (قهرماننامه، بیتا، گ. 174 ب؛ رستمنامه، 1245 و 1275، گ. 146 ب).
«آنگاه اسفندیار برآشفت. بانگ بر او زد که: ای سگ نابکار، پای خود را از حدّ بیرون گذاشتی. سر تو به گردن زال و سام تو کرده! تو را چه حد است که اسم پادشاهان کیان ببری؟» (قهرماننامه، بیتا، گ. 180 الف؛ رستمنامه، 1245 و 1275، گ. 152 ب).
گاهی این اصطلاح در بعضی از قسمتهای نسخۀ ملک آمده که نسخۀ مجلس در همان بخش مدنظر فاقد آن است: «پسر پیران تازیانه را حواله کرد که ای برزیگر ترا چه حدّ است که نیائی؟ آن جوان بیل را برداشته گفت: ای سرت به گردن شهریارِ تو کرده! باش تا سزای ترا بدهم» (رستمنامه، 1245 و 1275، گ. 72 الف – 72 ب).
«در نزد پدر آمد گفت: ای پدر، جنگ این برزیگربچّه را به من واگذار. درینوقت رستم رو بر فرامرز نمود گفت: ای سرت به گردنت بسته! زابلی 9 بچّۀ بیدولت، این رخت از تو است که میکشم که خون در جگرم کرده که به مرگ راضیم» (رستمنامه، 1245 و 1275، گ. 78 الف).
طومار شاهنامۀ فردوسی
«روئین پرسید: کدام مهمان را کشته؟ گفت: سیاوش مهمان او نبود، آن جوان بیگناه که دست از پدر و مادر و مملکت خود کشید و به دامن نامردانه شما پیوست غریبانه سر از بدنش جدا نکردید و کشور توران را در زیر سم مرکب ایرانیان نیانداختید؟ روئین گفت: گمان دارم که سرت بر تنت زیادی میکند» (سعیدی و هاشمی، 1381، ج. 2/750). گزارۀ اخیر احتمالاً تحت تأثیر اصطلاح «سر به گردن کردن» به این صورت درآمده است. ظاهراً مؤلّف نتوانسته معنی درست این اصطلاح را دریافت کند؛ زیرا در دیگر طومارها این اصطلاح در همین قسمت از داستان برزو، همانگونه که در این مقاله شواهد آن آورده شده، بهکار رفته است.
در طومار شاهنامۀ نقّالان، تعبیر «بار آمدن گردن» نیز ظاهراً در معنای متعهّدشدن و مسئولیتی را پذیرفتن بهکار رفته است: «سخراج گردنش بار آمده، دگر حرف خود را پس نگرفت و گفت: اگر نبُردم، مرد نیستم» (زریری، 1396، ج. 5/3307). در اینجا منظور این است که قول و یا عملکردن به این قول، بر گردن او افتاد و چارهای جز پذیرفتن و تعهّد به آن نداشت؛ «و سخنانی میگفت که گردن نریمان بار آمد تنها برود و با پیرمرد به راه افتاد» (زریری، 1396، ج. 2/919). در این نمونه نیز ظاهراً منظور این است که مسئولیتی بر دوش نریمان افتاد که نمیتوانست از انجامدادن آن شانه خالی کند. افزون بر این، در همین طومار «به جهنم» نزدیک به اصطلاح «سرت به گردن» که در مواقع عصبانیت بر زبان رانده میشود، استفاده شده است: «خُلق رستم تنگ بود. از بیان سام برآشفته، فرمود: به جهنم، برو» (زریری، 1396، ج. 5/3046).
گفتنی است که در طومار شاهنامۀ نقّالان اصطلاحی دیگر نیز ملاحظه میشود که کارکرد آن در مقام فحش و ناسزاگفتن به دیگران است. در یک نمونه از شواهد موجود، این اصطلاح - که بسیار زشت و زننده است - با واژۀ «گردن» همراه شده است: «کک آواز داد: ساکت شو! سرت به گردن تو و همقطارانت و سرِ آنان به هرچه نه بدتر مافوقتان!» (زریری، 1396، ج. 1/447). شواهد دیگر این اصطلاح ازین قرار است: «بس کن. سرت به فرجِ مادرت کرده، من برای ریختن خون ناپاک تو و امثال تو خوبم نه از برای ساقیگری» (زریری، 1396، ج. 2/1049)؛ «فرمود: فضولی مکن. سرت به هرچه نه بدترِ پدرت» (زریری، 1396، ج. 2/1309)؛ «گفت: خودت هم برگرد. سرت به هرچه نه بدترت کرده، رحم در حقّ شما نباید کرد» (زریری، 1396، ج. 2/1322)؛ «گرگین به هرچه نه بدترش خندید» (زریری، 1396، ج. 3/1770)؛ «سرت به هرچه نه بدترت کرده، مگر نگفتم جواب باید بر مراد ما باشد؟» (زریری، 1396، ج. 3/1812)؛ «فرمود: من به هرچه نه بدترم خندیدم که جهانپهلوانم!» (زریری، 1396، ج. 4/2924)؛ «و کسی نیست که به آنها بگوید آخر سرتان به هرچه نه بدترتان، چند نفرید؟» (زریری، 1396، ج. 5/3056). جلیل دوستخواه، مصحّح طومار مزبور، دربارۀ این عبارت نوشته است: «تعبیری است دشنامآلود و توهینآمیز و بر پایۀ سنجههای اخلاقی، بیادبانه که در زبان گفتاری مردم اصفهان (و شاید جاهای دیگر) رایج است و در اشاره به گفتار و کردار ناخوشایند کسان به کار میرود» (زریری، 1396، ج. 3/2181).
نتیجه گیری
در این مقاله، یک اصطلاح ناشناختۀ عامیانه بررسی و ارزیابی شد. اصطلاح «سر به گردن کردن»، کنایه از کسی را رها ساختن و هیچ تعهّد و مسئولیتی در قبال او نپذیرفتن است. در بیشتر نمونهها، حریفان در میدان رزم و در جواب کسی که آنها را دعوت به تسلیم میکند یا دربارۀ حامی خود بسیار لاف و گزاف میگوید، از این اصطلاح استفاده میکنند. اگرچه معنی رهاکردن فرد و دیگر مسئولیتی در قبال او نداشتن، در تمامی شواهد طومارها مستتر و پنهان است اما براساس همین شواهد موجود، افراد عصبانی و دلخور این اصطلاح را در پاسخ به افراد ذیل بهکار میگیرند: 1- کسی که قصد دارد بدون اجازۀ بزرگترِ خود کاری را انجام دهد. 2- کسی که بیش از اندازه به حمایت ولینعمت یا پادشاه خود امیدوار است و برای رضایت خاطر او تا سرحدّ جان میکوشد. 3- کسی که برخلاف جایگاه اجتماعی پایین خود و نداشتن اصلونسب درست و حسابی، از زنی با جایگاه و موقعیّت اجتماعی بالاتر خواستگاری میکند. 4- کسی که نام پهلوان و دلاوری قدرتمند را بر زبان میآورد و از او میخواهد تا به میدان جنگ بیاید. شخص در این مقام تواناییهای خود را از حریف فعلی بیشتر میداند و از او میخواهد تا میدان رزم را ترک کرده تا حریفی قدرتمندتر از او به نبردش بیاید. 5- کسی که در میدان رزم در مقابله با حریف و مبارز رودرروی خود، از او به بزرگی یاد نمیکند و به او ناسزا میگوید. 6- کسی که دعوت پادشاه یا شخصی قدرتمند را نمیپذیرد و حاضر به دیدار او نمیشود. 7- زنی که جایگاه و مرتبۀ خود را از زنی دیگر بالاتر میداند. 8- شخصی که ولینعمت یا حامی خود را نصیحت کرده و به او پند و اندرز میدهد. 9- شخصی که نسب شاهی ندارد و پادشاهان را خطاب قرار میدهد. در این نمونهها، این تعبیر در مقام ناسزا و استهزاء به دو صورت استفاده میشود: در یک صورت این اصطلاح بدون ذکر نام حامی و در صورتی دیگر همراه با نام حامی آورده میشود. در نمونۀ دوم، آوردهشدن نام حامی بیشتر به منظور تحقیر و خوارداشت شخص رهاشده بهکار گرفته میشود. مصحّحان متون به دلیل ناشناختگی اصطلاح، در بعضی نمونهها این تعبیر را که در چند متن طومار شاهنامه آمده است، تحریف کرده و یا در نمونههای دیگر با حفظ تعبیر، توضیحی اشتباه دربارۀ آن نوشتهاند. همچنین در این مقاله دو اصطلاح «بار آمدنِ گردن» و «سر به هرچه نه بدتر کردن» که در شاهنامۀ نقّالان آمده، بررسی شد. در نمونۀ نخست، میتوان احتمال داد که گردن در معنای تعهّد و مسئولیت بهکار گرفته شده است. کارکرد نمونۀ دوم نیز در مقام فحش و ناسزاگفتن به دیگران است.
پینوشتها