نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسنده
دانشآموختۀ دکتری زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه ایلام، ایلام، ایران
چکیده
کلیدواژهها
موضوعات
عنوان مقاله [English]
نویسنده [English]
Abstract
Attention to stones and jewels has a long history in Iranian culture and civilization, and several works have been written on this subject. One of the valuable texts for the knowledge of minerals is Jawāhernâme-ye Solṭānī, composed by Ṣadr al-Dīn Muḥammad ibn Manṣūr Dashtakī Shirazi (d. 903). It was written in Shiraz in 886 and dedicated to Abū al-Faṭḥ Khalīl Bahādursoltān, son of Uzun Ḥasan Qara Qoyunlu. The topic of this work is the identification of precious stones with mention of their properties, methods of extraction, prices, and uses. Jawāhernâme-ye Solṭānī was published in 1335 through the efforts of Professor Manouchehr Sotoudeh under the title Goharnameh. The editor emended the text on the basis of two later manuscripts, dated 1029 and 1292, and published it without commentary or notes. Because the editor did not have access to earlier manuscripts that are now available to us, that edition contains numerous emendations and corruptions. In the present study, based on two early manuscripts in the Ayasofya Library (dated 897) and the Nur-Osmaniye Library (dated 988), the author corrects words and phrases from the Jawāhernâme text and, to substantiate the correctness of the readings, refers to other mineralogical texts and sources. The result of the research is the identification of correct forms and explanations of words and phrases from Jawāhernâme-ye Solṭānī and it demonstrates the necessity of producing a new critical edition of this text.
Keywords: Dashtaki Shirazi; Jawāhernâme-ye Solṭānī; Early Manuscripts; Scribal Errors and Corruptions; Need for Emendation.
Introduction
The color and form of certain stones were attractive to ancient people, who ascribed to them a variety of magical and therapeutic properties. In Iranian culture, there are abundant traces of the use of precious stones in the pre-Islamic period. From roughly the third and fourth centuries AH onward, numerous works on the recognition of stones were written; among them are Al-Jamāhir fī al-Jawāhir by Abū Rayḥān al-Birūnī, Jawāhernâme-ye Neẓāmī by Jawharī of Nishapur, and ʿArāʾis al-Jawāhir and Nafāʾis al-Aṭāyib by Abu al-Qāsim Kāshānī. One of the important mineralogical works is Jawāhernâme-ye Solṭānī, composed by Ṣadr al-Dīn Muḥammad ibn Manṣūr Dashtakī, a well-known physician of Shiraz in the ninth century AH. In 1335, it was emended by Manouchehr Sotoudeh on the basis of two later manuscripts and published under the title Goharnameh in the Farhang-e Irān-zamīn press. The editor’s lack of access to earlier manuscripts caused many corruptions and erroneous emendations in the text. The present study reveals a portion of the textual problems of Jawāhernâme-ye Solṭānī.
Materials and Methods
This research relies on two early manuscripts of Jawāhernâme-ye Solṭānī that, until now, have not been used: first, the manuscript in the Ayasofya Library, no. 3611, dated 897, in naskh script, copied by Aḥmad ibn ʿAlī, comprising 81 folios — the oldest and most reliable known copy of Jawāhernâme-ye Solṭānī, written six years before the author’s death. Second, the manuscript in the Nur-Osmaniye Library, no. 3763, dated 988, comprising 55 folios, which is the next oldest known copy after the above. In emending and explaining words and compounds, the author relied primarily on these two manuscripts. In addition, to demonstrate the correctness of the readings, several other early mineralogical sources were consulted.
Research Findings
Persian mineralogical works merit attention from several perspectives. First, they constitute part of the history of science and reflect the outlook of earlier scholars in mineralogy. Second, they are important for popular culture: consideration of these works shows how minerals were reflected in people’s culture and customs. Third, mineral remedies, alongside plant- and animal-based remedies, formed an important part of traditional medicine and are therefore significant for the history of medicine. Correcting the emendations and corruptions found in Jawāhernâme-ye Solṭānī, for which no fully reliable edition has so far been available, is necessary; such corrections not only clarify aspects of the text but also contribute to a better understanding of the related cultural and scientific contexts.
Discussion of Results and Conclusions
Precious stones and jewels have long attracted attention in Iran, and besides ornamentation and luxury, beliefs about special functions and magical properties explain human interest in these stones. Several Persian works on mineralogy survive; although they share some subjects, each has particular features and merits. One of the valuable works on minerals is Jawāhernâme-ye Solṭānī, written by Abū-l-Maʿālī Ṣadr al-Dīn Muḥammad ibn Manṣūr Dashtakī, a notable physician of the ninth century AH (d. 903). The author organized his book with a prefatory section and two main parts. In the first part he discusses: pearl (marvārīd), ruby (yāqūt), emerald (zomurrud), peridot (zabarjad), diamond (almās), ʿayn al-har (ʿayn-al-her), laʿl, turquoise (fīrūzeh), pazahr and animal stones, agate (ʿaqīq), stones similar to yāqūt, jasper (jazʿ), magnet, emery (sanbadeh), dahneh, lapis lazuli (lajvard), coral (marjān) and basad, jade (yeshm), crystal (belūr), jamast and some miscellaneous stones. The second part is devoted to metals and treats gold, silver, copper, tin (qalīʿ?), asrab, iron, khārsīnī, and others. This text was emended and printed nearly eighty years ago by Manouchehr Sotoudeh on the basis of two later manuscripts under the title Goharnameh. Because the editor lacked access to the older manuscripts now available, many errors and corruptions entered the printed text. Furthermore, the editor did not consult related works and published the text without any explanatory notes or commentary. What is presented in the present study as corrections and explanations of some of the mistakes and deficiencies of Jawāhernâme-ye Solṭānī indicates the extent of the text’s defects and the multiplicity of its errors, and thereby clarifies the urgent need for a new critical edition.
کلیدواژهها [English]
. مقدمه
آشنایی با سنگها و کانیهای خاص در ایران به گذشتههای دور برمیگردد که رنگ و شکل برخی از سنگها توجه انسان را به خود جلب کرده و او برای چنین سنگهایی خواص جادویی و کارکردهای خاصی تصور کرده است. آگاهی بشر دربارۀ کانیها رفتهرفته آنقدر زیاد شده و نقش این سنگها در دربار حاکمان و در میان مردم به حدی گسترش پیدا کرده که برخی نویسندگان به فکر تدوین تجربهها و اطلاعات خود درخصوص سنگها افتادهاند. سنگها بهعنوان زینت، تجمل و شکوه، مالیات و هدیه جایگاه خاصی در تاریخ ایران داشتهاند (اقبال آشتیانی، 1340، ص. 5 ـ 8). در ایران باستان جز برخی اشارات پراکنده به وجود کانیها در متون دینی، ظاهراً اثر مستقلی در موضوع معدنیات نوشته نشده است. برخلاف ایران، در یونان و روم باستان، آثاری در زمینۀ کانیشناسی نوشته شده است؛ چنانکه در این زمینه آثاری را به ارسطو، تئوفراست و پلین نسبت دادهاند که برخی در نهضت ترجمه به زبان عربی درآمده است (زاوش، 1375، ص. 19 ـ 22). ترجمۀ این آثار در توسعۀ دانش معدنیات در میان مسلمانان و تألیف آثار متعدد در این زمینه مؤثر بوده و آثار بسیاری در این زمینه به زبان عربی و فارسی پدید آمده است. ایرج افشار در مقدمۀ جواهرنامۀ نظامی جدول مفیدی از آثار کانیشناختی تنظیم کرده که برخی به زبان عربی و بعضی به زبان فارسی است. این آثار که برخی از آنها تصحیح شده و برخی بهصورت دستنویس در کتابخانههای مختلف باقی ماندهاند، از حدود سدۀ دوم آغاز میشود و تا قرن سیزدهم هجری ادامه دارد. از مهمترین این آثار میتوان به این موارد اشاره کرد: خواصالاحجار و نقوشها منسوب به هرمسالهرامسه، عللالمعادن از جابربن حیان، الجواهر و صفاتها از یحیی بن ماسویه، انواعالجواهر یا کتابالأحجار از یعقوب اسحق کندی، کتابالأحجار ارسطاطالیس از لوقا بن سرابیون، کتابالأحجار از صاحب بن عباد، رسالة فی الأحجار از ابن جزّار قیروانی، الجماهر فی الجواهر از ابوریحان بیرونی و ... (نک: جوهری نیشابوری، 1383، مقدمۀ مصحح، ص. 37 ـ 39؛ محمد بن مبارکشاه قزوینی، 1394، ص. بیست و سه ـ بیست و هفت). یکی از رسائل اخوانالصفا به موضوع معدنیات اختصاص دارد (رسائل اخوانالصفا، 1403، ج. 2/502 ـ 546).
توجه به معدنیات در بعد از اسلام در ایران بسیار بیشتر میشود. کهنترین متن باقیمانده به زبان فارسی جواهرنامۀ نظامی است که محمدبن ابیالبرکات جوهری نیشابوری در اواخر سدۀ ششم هجری (سال 592ق) تألیف کرده است. مؤلف و پدرش حرفۀ جوهری داشتهاند و او علاوه بر آگاهی از آثار پیشین چون الجماهر فی الجواهر ابوریحان بیرونی، خود نیز در کار شناخت معدنیات و فلزات تجارب فراوانی داشته است. این متن کهن که در چهار مقاله تدوین شده است، از نظرِ در بر داشتن لغات و ترکیبات فراوان و مطالب مفصل دربارۀ کانیها اهمیّت فراوانی دارد (جوهری نیشابوری، 1383، مقدمۀ مصحح، ص. 15 ـ 35). متن مهم بعدی، تنسوخنامۀ ایلخانی از خواجه نصیرالدین طوسی است که در سال 663ق. در چهار مقاله تنظیم شده است که مقالۀ آخر به عطرها اختصاص دارد. این متن متأثر از آثاری چون الجماهر فی الجواهر و جواهرنامه است. پس از آن باید از کتاب عرایسالجواهر و نفایسالأطایب نوشتۀ ابوالقاسم کاشانی نام برد که همانگونه که از نامش پیداست، در دو موضوع کانیها و مواد معطر نوشته شده و بخش کانیشناسی آن مفصلتر است. متن بعدی جواهرنامۀ سلطانی متعلق به قرن نهم هجری است که دربارۀ آن سخن خواهیم گفت. علاوه بر متون مذکور، فصلها و بخشهایی از عجایبنامهها و دانشنامههای کهنی چون نزهتنامۀ علائی از شهمردان بن ابیالخیر رازی، عجایبالمخلوقات و غرایبالموجودات قزوینی، و عجایبالمخلوقات و غرایبالموجودات طوسی، فرخنامۀ جمالی، نوادر التبادر لتحفة البهادر دنیسری و نظایر آن نیز اطلاعات مهمی درخصوص سنگها آمده است. همچنین در متون طبی چون الأبنیه عن حقائق الأدویه، الصیدنه، قانون، اغراضالطبیّه، اختیارات بدیعی، تحفۀ حکیم مؤمن و مخزنالأدویه اطلاعات فراوانی دربارۀ خواص درمانی سنگها ذکر شده است.
منابع و کتابهای کانیشناختی به زبان فارسی از چند نظر اهمیّت دارند؛ نخست اینکه بخشی از تاریخ علم محسوب میشوند و نگاه قدما را در حوزۀ دانش کانیشناسی منعکس میکنند. دوم از نظر فرهنگ عامه قابل توجهاند و تأمّل در این آثار زوایایی از نگاه قدما به موضوع کانیها و بازتاب معدنیات را در فرهنگ مردم و آداب و رسوم رایج در میان آنها نشان میدهد. سوم نقش کانیها در اقتصاد جوامع و ارزش و اهمیّت سنگها در زندگی مردم را نشان میدهند. دیگر اینکه بخشی از طب قدیم به درمان بیماریها اختصاص دارد و درمانهای معدنی در کنار درمانهای گیاهی و حیوانی بخش اعظم ادویۀ مفردۀ قدیم را تشکیل میدهد. این منابع از جهت در برداشتن لغات، ترکیبات، تعبیرات و اصطلاحات خاص علم کانیشناسی و سابقۀ آن بسیار مهم و شایستۀ بررسی و پژوهش است.
یکی از آثار مهم کانیشناختی در سدۀ نهم هجری رسالهای با عنوان جواهرنامۀ سلطانی است که ابوالمعالی صدرالدین محمد بن منصور دشتکی، از حکمای معروف شیراز، در سال 886ق. در قرن نهم هجری نوشته است. مؤلف در سال 828ق. در محلۀ دشتک شیراز متولد شده و در سال 903ق. در هفتاد و پنج سالگی به دست طایفهای از ترکمانان بایندریه مقتول شده است. دشتکی از راه کشاورزی و احیای زمینهای بایر روزگار میگذراند و در حوزۀ علم و فلسفه از سرآمدان زمان خود بود و در تألیف و تصنیف مهارت خاصی داشت و آثار بسیاری از وی به جا مانده است (بهارزاده، 1378، ص. 140 ـ 158؛ نیز نک: شکیبا، 1393، ذیلِ دشتکی سید صدرالدین). جواهرنامۀ دشتکی به ابوالفتح خلیل بهادرسلطان فرزند اوزون حسن قراقویونلو تقدیم شده که در سال 883ق. پس از مرگ پدر به حکومت رسید (احمدی دستگردی، 1393، ص. 610 ـ 611). نویسنده در مقدمه با زبانی اغراقآمیز ممدوح را ستوده است.
موضوع جواهرنامۀ صدرالدین دشتکی شناخت احجار قیمتی و ذکر خواص، معادن، شیوۀ استخراج، قیمت، کاربرد و مباحثی نظیر آن است. اگرچه نویسنده از آثار قبلی تأثیر پذیرفته است، اثر وی تازگیهایی هم دارد و بهخصوص از نظر قیمت احجار در روزگار مؤلف حاوی اطلاعات ارزشمندی است. نویسنده، کتاب را در یک مقدمه و دو مقالت تنظیم کرده و در مقالۀ نخست دربارۀ مروارید، یاقوت، زمرّد، زبرجد، الماس، عینالهر، لعل، فیروزه، پازهر و احجار حیوانی، عقیق، اشباه یاقوت، جزع، مغناطیس، سنباده، دهنه، لاجورد، مرجان و بسّد، یشم، بلور، جَمَست و برخی سنگهای متفرقه سخن گفته است. مقالت دوّم به فلزات اختصاص دارد و در آن از طلا، نقره، مس، قلعی، اسرب، آهن، خارصینی سخن رفته است. کتاب با بحثی در خصوص ترکیب و نسبت فلزات با همدیگر به پایان میرسد. نام کتاب در برخی نسخهها جوهرنامه و در برخی دستنویسها از جمله در نسخۀ کتابخانۀ نورعثمانیه به شمارۀ 3763 مورّخ سال 988ق جواهرنامۀ سلطانی است. ایرج افشار نیز در مقدمۀ کتاب جواهرنامۀ نظامی (نک: جوهری نیشابوری، 1383، مقدمۀ مصحح، ص. 38) از آن با عنوان جواهرنامۀ سلطانی یاد کرده است. موضوع تحقیق حاضر تصحیح لغات و عباراتی از جواهرنامۀ سلطانی است.
تاکنون بهصورت کلی تحقیقاتی دربارۀ کتابهای کانیشناختی و معدنیات انجام شده است؛ محمد زاوش (1375) در کتاب کانیشناسی در ایران قدیم، ضمن اشاره به تاریخچۀ انواع سنگها، به برخی خواص درمانی و دیگر ویژگیهای کانیها اشاره کرده است. محمد حسین محمدی و نازیلا فرمانی انوشه (1392) نیز در کتاب فرهنگ احجار کریمه و معدنیها با تکیه بر برخی منابع کهن، دربارۀ بسیاری از کانیها توضیحاتی ارائه کرده و برخی شواهد شعری را نقل کردهاند. ایرج افشار (1383، ص. 37 ـ 39) در مقدمۀ جواهرنامۀ نظامی برخی از مهمترین کتابهای کانیشناختی به زبان فارسی و عربی را معرفی کردهاند. سید جواد مرتضایی و اکبر حیدریان در مقالۀ «تصحیح و بازخوانی عباراتی از جواهرنامۀ نظامی» ده لغت و عبارت را از متن مذکور تصحیح کردهاند که از جهت شیوۀ بازیابی صورت درست لغات و عبارات در متون کانیشناختی شایان توجه است. سمانه جعفری در مقدمۀ جواهرنامۀ محمد بن مبارکشاه قزوینی (1394، ص. 23 ـ 27) مطالب مفیدی دربارۀ پیشینۀ جواهرنویسی تا قرن دهم هجری نگاشته است؛ امّا دربارۀ موضوع تحقیق حاضر به صورت خاص باید گفت جواهرنامۀ صدرالدین محمد دشتکی نزدیک به 80 سال پیش (در سال 1335ش.)، به کوشش شادروان استاد منوچهر ستوده در شمارۀ چهارم فرهنگ ایران زمین با عنوان گوهرنامه به چاپ رسیده است. مصحح دانشمند متن مذکور را بر اساس دو نسخۀ کتابخانۀ دانشکدۀ حقوق، مورّخ 1029ق. و نسخۀ کتابخانۀ مجلس مورّخ 1292ق. تصحیح کرده است. ستوده نسخۀ نخست را اساس قرار داده و در «اصلاح اشتباهات و نقل قسمتهای ساقط» از نسخۀ دوم استفاده کردهاند (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 185). چاپ ستوده دارای مقدمهای در یک صفحه و چند فهرست در پایان است. این متن فاقد تعلیقات است. مصحح بر اساس نسخههای در دسترس خود کوشیده است صورت درست کلام نویسنده را حفظ و نقل کند؛ امّا با وجود اشراف بر کار تصحیح و تسلط بر جوانب فرهنگ کهن ایرانی، به سبب عدم دسترسی به دستنویسهای کهنتری که امروز در اختیار ماست، تصحیح ایشان دچار تصحیف و تحریفات فراوان شده و فاقد بخشهایی از متن اصلی است.
نگارنده در انجام این پژوهش از دو دستنویس کهن به شرح زیر بهره برده است:
ـ س: دستنویس کتابخانۀ ایاصوفیا، شمارۀ 3611، مورّخ 897ق.، به خط نسخ، کتابتِ احمد بن علی در 81 برگ. این نسخه کهنترین و مضبوطترین نسخۀ شناختهشدۀ جواهرنامۀ سلطانی است که شش سال پیش از وفات مؤلف کتابت شده است.
ـ نو: نسخۀ کتابخانۀ نورعثمانیه، شمارۀ 3763، مورّخ 988ق.، مشتمل بر 55 برگ. این دستنویس، پس از نسخۀ بالا، قدیمیترین نسخۀ شناخته شدۀ جواهرنامۀ سلطانی است که در دسترس نگارنده است.
بهمنظور نشاندادن بخشی از مشکلات متن و بیان ضرورت تصحیح مجدد آن، در این بخش سی و نه تصحیف، تحریف و گشتگیِ لغات، ترکیبات و عبارات جواهرنامۀ سلطانی بر اساس دستنویسهای مذکور عرضه میشود. علاوه بر پشتوانۀ نسخههای کهن، تلاش شده با استفاده از دیگر متون کانیشناختی و متون متناسب دیگر، شواهد و دلایل درستی ضبطها بیان شود.
4 ـ1. «ابوالفتح خلیل بهادر سلطان، آن خلیلی است که چون قدم در میان روزگار نهاد بنیان غرور و پندار سلطان سلاطین نامدار ابراهیموار پاره پاره کرد» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 186).
تعبیر «قدم در میان روزگار نهادن» غریب است. صورت درست عبارت یعنی «میدان روزگار» در دو نسخۀ س: (برگ 7)، نو: (برگ 4) آمده است. ضبط «بنیان غرور و پندار سلطان سلاطین» نیز تناسبی با بافت کلام ندارد. علاوه بر آن «سلطان» زاید است. صورت درست عبارت «بتانِ غرور و پندار سلاطین» است که در نسخههای س، نو (نک: همانجا) ضبط شده است:
مؤلف با توجه به نام ممدوح (خلیل) تلمیح به داستان حضرت ابراهیم (ع)، ممدوح را در شکستن بتها با آن حضرت مقایسه کرده است.
4 ـ2. «آن جوهر آبی که مادۀ اجسام ذائبه است ... بعد از آنکه از طبایع حرارت نضج تام یافته اکثر آن به واسطۀ مصادقت برودت منعقد شده» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 189 ـ 190).
«مصادقت» با بافت معنایی جملۀ فوق تناسب ندارد و تصحیفِ «مصادفت» است به معنی برخوردکردن، به هم رسیدن و ملاقیشدن (نک: دهخدا، 1377). ضبط مصادفت، در نسخههای س: (برگ 10)، نو: (برگ 5) آمده است:
این واژه چند سطر پایینتر نیز تصحیف شده است: «بعد از آن به مصادقت برودت انجماد یافته» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 190). دو جای دیگر از متن نیز این واژه دچار همین تصحیف شده است؛ «بعد از آن به سبب مصادقت برودت اجزای وی متکاثف میگردد» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 214 ).
4 ـ3. «مروارید افخر سایر جواهر است ... و به حسب آب و رنگ منقسم میشود ... به تنی که سفیدی وی مایل به زردی است و دردی که او را زردی کبود که به سرخی زند» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 192).
موضوع بحث ذکر انواع مروارید است. ضبط «تنی» و «دردی» تناسبی با معنای مطلب فوق ندارند. ضبط صحیح «تبنی» و «وردی» است که در دو نسخۀ س: (برگ 11)، نو: (برگ 7) آمده است:
|
|
|
تبنی در معنی «به رنگِ کاه» و وردی در معنی «گلرنگ» از انواع معروف مروارید بوده است. در متون کانیشناختی به این انواع از مروارید تصریح شده است؛ «دوم تبنی باشد و آن را اندک زردی باشد و مروارید رنگ به آن معنی گویند. سوم وردی باشد و آن را زردی اندک بود که با سرخی زند» (نصیرالدین طوسی، 1348، ص. 90؛ نیز نک: جوهری نیشابوری، 1383، ص. 158 و 162؛ ابناکفانی، 1939م، ص. 7). نام این دو نوع مروارید در جایی دیگر از متن نیز به «تبی» و «دردی» ضبط شده است: «و رنگ تبی (کذا) و دردی ثابت و پایدار است (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 198). این دو واژه در جواهرنامۀ محمد بن مبارکشاه قزوینی (1394، ص. 13) نیز آمده است.
4 ـ4. «و رصاصی سرخفام را رتنی [کذا] و تیرهگون را عامی گویند» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 192).
«رتنی» و «عامی» در سیاق معنایی عبارت فوق معنای روشنی ندارند. ضبط دو کلمه در دستنویس س: (برگ 12)، «زیتی» و «غمامی» است: نسخۀ نو: (برگ: 7) واژۀ نخست را «زینی» ضبط کرده که تصحیف زیتی است:
در متون کهن از «زیتی» و «غمامی» بهعنوان دو نوع مروارید یاد شده است: «آن اسامی که به اعتبار لون است ... زیتی ... و غمامی است» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 158). «آنچه لون رصاصی دارد و اندکمایه صرخی با او آمیخته باشد "زیتی" خوانند و "غمامی" آن باشد که در بعضی از اجزای ظاهر مروارید چون شکل ابری باشد» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 162 ـ 163). «قسم اوّل را "زیتی" خوانند و دوّم را "غمامی"» (محمد بن مبارکشاه قزوینی، 1394، ص. 13).
4 ـ5. «و شلجمی که پیرامون آن استدارتی [دارد و] و عرضاً مستوی باشد و فوق آن به تبعیت (کذا) و قاعدۀ آن به استقامت مایل بود» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 193).
ضبط «تبعیت» با سیاق معنایی عبارت همخوانی ندارد. ضبط صحیح این واژه «تقبیب» است که در نسخۀ س: (برگ 12) آمده است:
تقبیب در اصل به معنی قبهکردن (نک: دهخدا، 1377) است و نویسنده اینجا آن را در معنی قبهای و گنبدمانند به کار برده است. در متون کانیشناختی نوک مروارید شلجمی/ شلغمی، قبهای توصیف شده است: «و اگر گرداگرد مروارید مستوی باشد و درو استدارتی باشد در پهنی و بالای او مقبّب باشد و زیر او به راستی میل دارد، آن را شلغمی خوانند و تشبیه کنند به شلغم» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 159). در متن جواهرنامه جایی دیگر نیز «مقبب» به «معیب» تحریف شده است: «و مخروطی که مدوری معیب فراخقاعدۀ سرتنگست» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 193).
4 ـ6. «در مقاصات در و در کیفیّت تولد آن» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 195).
مصحح محترم در همین صفحه دو بار دیگر نیز این واژه را به همین صورت ضبط کرده است: «اگرچه مقاصات در بسیار است» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 195). «و اقل بعد مقاصات لآلی چهار پیما و اکثر آن چهل پیماست» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 195).
آنچه مصحح محترم «مقاصات» ضبط کرده، درحقیقت «مغاصات» است. چنانکه دو نسخۀ کهن چنین ضبط کردهاند؛ س: (برگ 13)، نو: (برگ8):
مغاصات به مواضع و مکانهایی اطلاق میشد که غواص برای صید مروارید در آب فرو میرفت: «المغاصات هی المواضع آلتی ینجح فیها الغواص بالحصول علی صدفٍ ذی لؤلؤ» (ابوریحان بیرونی، 1374، ص. 236). ابناکفانی نیز لغات مغاصات و مغاوص را به کار برده است: «ولهُ المغاصاتٌ مشهورهٌ فی البحرِ الأخضر وَ یوجدُ فیِ مجازاتِ تلک المغاوصِ و بین تلکَ السّواحل» (ابناکفانی، 1939م، ص. 30 ـ 31). «مغاص موضعی باشد از دریا که آنجا غوص کنند و آن کس که به دریا فرو شود و صدف برآرد او را غوّاص خوانند» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 153؛ نیز نک: ابوالقاسم کاشانی، 1386، ص. 88).
4 ـ7. «و اگر سه ستو بود هشت دینار و اگر دانگی بود شانزده دینار تا دو دانگ بر این قیاس هر مقداری که در وزن زیاده شود بها دوباره گردد» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 200).
موضوع سخن، قیمت مروارید است. «ستو» در لغت به معنی طنبورۀ سهتار و زرِ قلب (نک: دهخدا، 1377)، آمده است که با سیاق معنایی عبارت فوق سازگار نیست. ضبط صحیح «تسو» است که در نسخۀ س: (برگ 17) آمده است. نسخۀ نو: (برگ11) «طسوج» ضبط کرده که معرب تسو است.
تسو واحد وزن و معادل یک چهارم دانگ و یک بیست و چهارم مثقال بوده است (هینس، 1388، ص. 54).
تسو از واژههای مورد علاقۀ مولاناست چنانکه در غزلیات شمس و مثنوی بارها از آن استفاده کرده است:
|
چغز اگر خمش بدی مار شدی شکار او |
|
چونک بکنج وا رود گنج شود جو و تسو |
|
|
هیچ کس نسیه بنَفروشد بدو پس بدان که صورت خوب و نکو |
|
قرض ندهد هیچ کس او را تسو با خصال بد نیرزد یک تسو |
|
4 ـ8. «قیمت شلجمی و عدسی و سمعی و فقاعی نصف قیمت مدحرج است ... قیمت دهلی کمتر از قیمت قاعده و عدسی است»(دشتکی شیرازی، 1335، ص. 200).
ضبط «سمعی» تناسبی با سیاق معنایی مطلب ندارد. ضبط صحیح «شمعی» است که در دو نسخۀ س: (برگ 18)، نو: (برگ 12) آمده است:
شعمی نام نوعی مروارید نسبتاً طولانی است: «آنچه طول او زیادت باشد و سرتیز نبود آن را "شمعی" خوانند» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 160). عنوانِ شمعی علاوه بر شکل از لحاظ رنگ نیز بر برخی از انواع مروارید اطلاق شده است: «و هر دانۀ زرد که شفاف نباشد و در او اندکمایه گرفتگی بود آن را "شمعی" خوانند» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 160). «شمعی و آن دُرّی است که زردرنگ باشد چون شعلۀ شمع ... دیگر قاعد و آن دُرّی است که نصف او مدوّر باشد و نصف دیگر او مسطح» (محمد بن مبارکشاه قزوینی، 1394، ص. 13 ـ 14). آنچه در متن «قاعده» ضبط شده در هر دو نسخۀ کهن «قاعد» است. قاعد نوعی مروارید بوده که نیمی از آن مدوّر و نیمی مسطح بوده است: «هرچه مدوّر باشد و یک نصف او مسطح باشد آن را "قاعد" خوانند و فوفلی گویند و تشبیه به فوفل کنند و فوفل نبات درختی است در هندوستان که هندوان پیوسته یکی را از آن در دهان گرفته باشند» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 159). چنین مرواریدی را از سمت بالا میسفتند (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 184). ضبط دو نسخۀ س: (برگ 18)، نو: (برگ 12) نیز «قاعد» است:
4 ـ9. «در خزانۀ سلطان محمود دری از سه مثقال و دو دانگ مخزون بود و مقدم ماهر آن را به هزار دینار قیمت کرد» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 201).
ضبط «مقدم» تناسبی با بافت معنایی عبارت ندارد. ضبط صحیح «مقوم» است یعنی قیمتگذار و ارزیاب که در دو نسخۀ س: (برگ 18)، نو: (برگ 12) آمده است:
4 ـ10. «به نمک اندران در اندرون ظرف زجاجی نهند» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 202).
ضبط «نمک اندران» درست نیست. ضبط صحیح «نمک اندرانی» است که در دو نسخۀ س: (برگ 19)، نو: (برگ 13) آمده است:
در منابع دیگر نیز از نمک اندرانی یاد شده است: «و توضعُ فی ماءٍ باردٍ و یُدلکُ فیهِ بملحٍ أندارنی» (ابناکفانی، 1939م، ص. 45). «آن مروارید را در آب سرد نهند و به نمک اندرانی بمالند» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 176). نمک اندرانی نوعی از نمک بوده که آن را نمک نیشابوری و نمک طبرزد هم نامیدهاند (یوسفی هروی، 1391، ص. 161). از این نمک در اکسیر استفاده میشد (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 273).
4 ـ11. «همچنانکه مواد ذائبات متوجه صورت با بهار (کذا) ذهنیاند، اگر قاطعی ملاقی ایشان نمیشود به حد کمال که اتصال به صورت ذهنی است میرسند» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 206).
تعبیر «با بهار ذهنی» همانطور که مصحح محترم نیز با درج لفظ «کذا» متوجه نادرستی آن شده، بیمعنی است. ضبط درست «با بهاء/ بهای ذهبیاند» که در دستنویسهای س: (برگ 22)، نو: (برگ 15) آمده است:
بهای ذهبی به معنی درخشش و جلای طلا به کار رفته است. مورد دوم نیز در هر دو نسخه «ذهبی» است:
تعبیر «بابهای ذهب» جایی دیگر از متن هم به معنی درخشش طلا به کار رفته است: «از بلیناس مروی است که مادۀ نحاس رو به سوی صورت بابهای ذهب دارد» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 281).
4 ـ12. «پی دفع عین الکمال نیل عاریه بر ناصیۀ حسن و جمال ایشان کشیده باشند» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 208).
ضبط «نیلِ عاریه» با فحوای کلام همخوانی ندارد. صورت درست آن یعنی «نیلِ غیرت» در دو نسخۀ س: (برگ 23)، نو: (برگ 17) آمده است:
مطلب فوق اشاره دارد به رسم نیلکشیدن بر چهرۀ اطفال تا از چشمزخم محفوظ باشند. این رسم در شعر فارسی هم بازتاب یافته است؛ چنانکه انوری گفته است:
|
بختت نه همایی است که ره گم کند اقبال |
|
گر نیل کشد دشمن بدبخت ورم را |
4 ـ13. «پنجم شبه کردنست [کذا] که در حین تکون بر گرد یاقوت مینشیند و رنگ و صفوت آن را مغیر و مکدر میگرداند» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 211).
آنچه در متن آمده است، معنی روشنی ندارد. ضبط صحیح یعنی «شبه گردی است» در نسخۀ س: (برگ 26) آمده است و ضبط متن را باید گشتۀ این ضبط به شمار آورد:
در متون دیگر هم به ابرناکی و گردآلود بودن، بهعنوان یکی از عیوب یاقوت اشاره شده است: «دیگر در بعضی از انواع یاقوت چون غمامهای بود که با جوهر آن آمیخته باشد و لون آن بر جملۀ اجزاء آن میتابد» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 88). ابرناکی و کدر شدن از عیوب صدف نیز به شمار میرفت (ابناکفانی، 1939م، ص. 7).
4 ـ14. «بعد از آن خاکی سرخ پدید آید که در میانۀ آن طلقی رجوالترکیب باشد که با آن طلق ریزههای زمرّد بیابند» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 213).
«رجوالترکیب» را باید تصحیف «رخوالترکیب» دانست که در هر دو نسخۀ قدیمی جواهرنامۀ سلطانی س: (برگ 27)، نو: (برگ: 20) ضبط شده است:
رخوالترکیب به معنی ترکیب سست است که بهآسانی از هم گسیخته میشود. در متون دیگر هم از سستی سنگی که زمرد را در بر دارد، سخن رفته است: «سنگی بود سفید سست و در میان آن سنگ پارههای زمرّد یافتم به وزن دو قیراط» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 108؛ نیز نک: نصیرالدین طوسی، 1348، ص. 55). دهنه نیز سنگی سست دانسته شده است: «هوَ حجرٌ رِخوٌ» (ابناکفانی، 1939م، ص. 69).
4 ـ15. «عیبی دیگر آن است که جوهری غریب مانند ریگ یا خاکی با وی آمیخته بود یا عمامۀ از طلق بر آن نشسته باشد» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 216).
ضبط «عمامۀ از طلق» در سیاق معنایی عبارت فوق، معنی روشنی ندارد. ضبط درست «غمامه (غمامهای) از طلق» است که در دو نسخۀ س: (برگ 29)، نو: (برگ 21) آمده است:
غمام به معنی ابر است و «غمامهای از طلق» به معنی شبهابری است از جنس طلق. عیب ابرناکیِ زمرد در متون دیگر هم ذکر شده است: «شاید که مثل جوهر طلق چیزی با وی آمیخته باشد مثلِ غمامه که در یاقوت گفتیم، در جوهر زمرّد نیز باشد» (ابوالقاسم کاشانی، 1386، ص. 55؛ نیز نک: نصیرالدین طوسی، 1348، ص. 62). «یا آنکه تیرگی از طلق بر وی نشسته باشد» (محمد بن مبارکشاه قزوینی، 1394، ص. 50).
4 ـ16. «بهواسطۀ خشونت مزاج متوطنان و ملاشه معبر وصول به آنجا میسر نیست و سلههای گوشت به درون درّه میاندازند و قطعهها الماس به آن میچسبد و مرغان بادسرعت سیلالخدار و آتشصعود که در آن سرزمین نشیمن دارند، استخراج لحوم میکنند» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 219).
ضبط «ملاشه» بیمعنی است. صورت درست واژه «ملاسة / مل است معبر» است به معنی لغزانبودن که در دو نسخۀ س: (برگ: 32)، نو: (برگ 23) آمده است:
مطلب فوق اشاره دارد به کوهی در هندوستان که گفتهاند درّهای پر از مار در آنجا بوده و به سبب لغزانبودن معبر و عدم دسترسی ناگزیر گوشت در درّه میانداختند تا پارههای الماس به آن بچسپد و توسط پرندگان به بیرون درّه آورده شود. این خبر در منابع قدیم به اسکندر منسوب شده است (نک: جوهری نیشابوری، 1383، ص. 139 ـ 140؛ شهمردان بن ابیالخیر، 1362، ص. 260 ـ 261؛ نصیرالدین طوسی، 1348، ص. 66 ـ 67؛ طوسی، 1387، ص. 139). تعبیر «سیلالخدار» نیز تحریف «سیلانحدار» و صفت پرندگان بادسیری است که همانند سیل از کوه فرو میآیند. این ضبط در نسخۀ س: (برگ 32) آمده است:
4 ـ17. «در زمان خلافت عباسیان در ارض ختلان ... زلزلۀ غیف واقع شد ... و از بسیاری امتداد زمان زلزله و کثرت و حرکت اضطراب ذهن مردمان را مصدوقۀ "یومَ یکون الناس کالفراش المبثوث" حسب حال گشته» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 224).
غیف به معنی گروه مرغان (نک: دهخدا، 1377) هیچ تناسبی با بافت معنایی کلام ندارد. ضبط درست «عنیف» است به معنی سخت و شدید که در دو نسخۀ س: (برگ 35 بدون نقطۀ دو حرف نخست)، نو: (برگ 26) آمده است:
همچنین «اضطراب ذهن» گشتۀ «اضطراب زمین» است به معنی لرزش زمین در اثر زلزله که در دو نسخۀ مذکور به این صورت آمده است:
در متون دیگر هم به زلزلۀ ختلان و کشف لعل از آن اشاره شده است (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 116 ـ 117؛ نصیرالدین طوسی، 1348، ص. 70 ـ 71).
4 ـ18. «اعلی و اعلی انواع لعل احمرست و احسن و اثمن اصناف لعل احمر کژدمکی است» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 225).
تکرار «اعلی» با بافت معنایی جملۀ فوق همخوان نیست. ضبط صحیح «اغلی» است به معنی گرانبهاتر و قیمتیتر که در نسخۀ س (برگ: 36) ضبط شده است:
لعل سرخ خود سه درجه بود. بالاترین درجه را لعل کژدمکی میگفتند که گرانبهاتر از دیگر انواع لعل بود: «درجۀ اعلی که در غایت رنگ و صفا و طراوت باشد، در اصطلاح جوهریان کژدمکی خوانند» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 119). اغلی یکبار دیگر نیز در متن جواهرنامه تصحیف شده است: «دهنۀ شیرین فرنگی خوشرنگ مشابه زمرّد که در او درخشندگی بر مثال پر طاووس باشد اعلی و اعلی انواع دهنه بود» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 250). در ادب فارسی لعل غالباً استعاره از لب سرخ یار است که گاهی به بهای آن هم اشاره شده است:
|
یک وام لبت نداده باشم |
|
آنگه که هزار جان فرستیم |
4 ـ19. «فیروزۀ نیشابوری فیروزۀ صلیبالبنیه و صافی است که رنگ او تغییرپذیر نشود (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 228)
ضبط «صلیب البنیه» معنی روشنی ندارد. ضبط صحیح «صلبالبنیه» است که در دستنویس س: (برگ: 38) آمده است:
در متون دیگر هم به سختی و استواری فیروزۀ نیشابوری اشاره شده است: «همۀ پیروزهها را از هر معدن که باشد از چربی و بوی خوش ... نگاه باید داشت مگر بعضی از فیروزۀ نشابوری که به غایت صلب بود» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 130 ـ 131). معتقد بودند فیروزه سنگی سخت و سوهانناپذیر است که در آب و آتش هم تغییر نمیکند: «والفیروزج حجر لایعمل المبرد فیه و لا یتغیر فی النار و الماء الحار» (جاحظ، 1994م، ص. 14 ـ 15). در بیت زیر از خاقانی، «حصن پیروزه» استعاره از آسمان است که در این تصویر وجه شباهت علاوه بر رنگ، استحکام هم هست. آسمان قلعهای حصین و نفوذناپذیر است که تنها پیکان ممدوح از توان آسیب زدن به آن برخوردار است و مانند سنگ قلعهکوب (غضبان) میتواند آن را نابود کند:
|
چو پیکانش از حصن ترکش برآید |
|
بر این حصن پیروزه غضبان نماید |
4 ـ20. «بنفش چهار نوع است: مادینی که سرخ و روشن شفاف و صافی است و بعض جوهریان در وجه تسمیۀ آن به این اسم گفتهاند ... چون او را بدون قیمت یاقوت در رشتۀ تقویم میکشند گوییا به زبان حال یادینی میگوید» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 240).
آنچه مصحح محترم یکجا «مادینی» و در سطر بعد «یادینی» ضبط کرده، در اصل «مأذبنی» است که نوعی از اشباه یاقوت است چنانکه در نسخۀ س: (برگ 47)، نو: (برگ 38) آمده است:
مأذبنی را بهترین نوع از اشباه یاقوت دانسته و گفتهاند نزدیکترین اشباه به یاقوت است (نک: انصاری دمشقی، 1382، ص. 95). مصحح جواهرنامه دو بار دیگر نیز این واژه را «بادینی» ضبط کرده است: «بهترین انواع بنفش بادینی است و قیمت مثقالی از او موازی دو دینار زرست بعد از آن رطبی و قیمت آن نصف قیمت بادینست» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 241).
4 ـ21. اعراب به جزع قسام مینمایند ... همچنین اهل چین به جزع قسام میکنند و اصلاً آن را نگاه نمیدارند و میگویند کفاک شاهداً علی شامه اشتقاق اسمه من الجزع. و همچنین اهل چین بجزع قسام میکنند و از این است که استخراج آن از کان نمیکنند و حکام یمن نیز به آن التفات نمینمایند» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 243 ـ 244).
آنچه مصحح محترم در دو موضع «قسام» و در یکجا «شامه» ضبط کرده است، با سیاق معنایی عبارات هیچ تناسبی ندارد. ایشان در هر دو مورد در نسخهبدل «تشام» آوردهاند. ضبط درست یعنی «تشاؤم» و «شآمته» در دو نسخۀ س: (برگ 50)، نو: (برگ41) آمده است:
تشاؤم به معنی به فال بد گرفتن و فال بد زدن، ضد تیمن است و همانگونه که نویسندۀ جواهرنامه تصریح کرده، به این نکته اشاره دارد که برخی از جمله اعراب و اهلِ چین و حاکمان یمن، جزع را سنگی شوم دانستهاند. «بتر سنگی است و بس باد نام او به فال که جزعست و پادشاهان یمن نگذارند که به خزانۀ ایشان رسد ... هر که با خویشتن دارد غمش بیفزاید و خوابهای آشفته بیند و اندر میان مردم که او با ایشان بنشیند خصومت افتد» (شهمردان بن ابیالخیر، 1362، ص. 266). «مردم او را مبارک نشمرند از بهر آنکه از خاصیّت او غم و اندوه است و خوابهای ردی و هر که این سنگ را با خود دارد قضای حاجت بر او عسر شود و اگر بر کودکی بندند خلق او بد شود و بسیار گرید» (زکریای قزوینی، 1340، ص. 196؛ نیز نک: ابناکفانی، 1939م، ص. 86). در شعر شاعران، جزع عمدتاً استعاره از چشم یار است:
|
بیداد از آن جزع روانسوز نبینند |
|
فریاد از آن لعل جهانساز نخواهند |
4 ـ22. «مغناطیس نقره که آن را حجرالقبور گویند سنگی سفید است که به سفیدی وی غبرتی آمیخته است و مطلقاً بز بدالبحر (کذا) ماند» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 245).
عبارت مدنظر که مصحح محترم در اصالت آن شک داشته در دو نسخۀ س: (برگ 51)، نو: (برگ 42) «به زبدالبحر» ضبط شده است:
نویسنده، مغناطیس نقره را به زبدالبحر تشبیه کرده است. زبدالبحر مادهای است که در فارسی کف دریا نامیده شده است: «زبدالبحر بالرّومیه القیونیا و ایضا اقونیا و بالسریانیّه رعتادیما و بالفارسیّة کفک دریا» (ابوریحان بیرونی، 1370، ص. 305). زبدالبحر در پزشکی قدیم کاربرد فراوان داشت؛ ازجمله در درمان بیماریهای پوستی و سفیدکردن دندان و رشد مو به کار میرفت (اخوینی بخاری، 1389، ص. 176؛ نیز نک: جرجانی، 1388، ج. 1/299 ـ 300؛ عقیلی خراسانی، 1388، ص. 463 ـ 464).
4 ـ23. «چون دهنه را بظرون و روغن زیت بسایند از آن نحاسی احسن و الطف از نحاس کانی حاصل شود (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 249).
ضبط «بظرون» معنی روشنی ندارد. تعبیر مشخصشده در دو نسخۀ س: (برگ 54)، نو: (برگ 44) «به نطرون» ضبط شده که همین ضبط درست است:
نطرون نوع خاصی از بوره و مادهای معدنی است که انواع مختلفی چون زراوندی، تنکار، بورۀ نان و نطرون داشته و در صنعت اکسیر به کار میرفته است (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 275 ـ 276؛ نصیرالدین طوسی، 1348، ص. 180 ـ 181).
4 ـ24. «طریقی دیگر آن است که دو جزو مساوی از رابقج و کندر در ظرفی روئین سفید کرده به آتش نرم گرم کنند چندان که گداخته شود. بعد از آن لاجورد سوده به آب بسرشند و در آن ریزند و چندان بجنبانند که لاجورد به ایشان امتزاج تام بیابد» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 253).
ضبط «رابقج» معنی روشنی ندارد. ضبط درست «راتینج» است که در نسخۀ س: (برگ 56) آمده است:
راتینج نوعی صمغ درخت صنوبر بوده است (نک: دهخدا، 1377). مؤلف مخزنالادویه این واژه را به صورتهای راتیانج، و ریتانج نیز ضبط کرده و خواص درمانی فراوانی برای آن ذکر کرده است (عقیلی خراسانی، 1388، ص. 440). راتینج در رنگ لاجورد به کار میرفت (ابناکفانی، 1939م، ص. 58).
4 ـ25. «چون مرجان بحریست که بعد از استخراج متحجر شود، جمعی برآنند که میان مرجان و اشباه آن اشتباه واقع شود و تمیز مرجان از ایشان به آن است که از مرجان بوی گیاه دریا میآید و از ایشان نمیآید» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 254).
ضبط «بحری است» تناسبی با سیاق معنایی عبارت ندارد. ضبط درست یعنی «شجری است» در دو نسخۀ س: (برگ 57)، نو: (برگ 48) آمده است:
نویسنده در آخر عبارت به منشأ نباتی مرجان اشاره کرده است. برخی منابع مرجان را همان بسد دانسته و گفتهاند که بیشتر در دریای مدیترانه میروید (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 220). مرجان در مفرّحات و داروهای چشم کاربرد داشت (ابومنصور هروی، 1389، ص. 63 ـ 64؛ ابوروح جرجانی، 1391، ص. 570؛ زکریای قزوینی، 1340، ص. 195). مرجان در بن آب و بر کنارههای آن قابل رؤیت است:
|
بر سر عالم شو و همجنس جوی دریاست آستانش کز اشک دادخواهوان |
|
در بن دریا شو و مرجان طلب بر هر کنار دریا مرجان تازه بینی |
4 ـ26. «از تیفاشی مروی است که مجرۀ از مرجان در غایت حمرة و صفا دیدم که طول آن شبری و نصف شبری و هر یک از عرض و عمق آن موازی سه انگشت بود» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 254).
مجره در معنی کهکشان تناسبی با فحوای کلام ندارد. ضبط درست «مجمرة» است که در کتابت امروز «مجمرهای» نوشته میشود. این ضبط در دستنویس س: (برگ 58) آمده است:
ساخت اشیا و ابزارهای گوناگون از مرجان مرسوم بوده است؛ برای مثال، از شاخههای بزرگ مرجان، درختی میساختند و جواهر در آن نصب میکردند و به پادشاهان هدیه میدادند (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 221). همچنین از مرجان میل سرمه میساختند (همان: 224). زنان هند از مرجان زیورآلات میساختند (نصیرالدین طوسی، 1348، ص. 128 ـ 129). از بیت طنزآمیزی در دیوان خاقانی برمیآید که مجمره و حقۀ مرجان از نظر قدما بسیار ارزشمند بوده است (خاقانی شروانی، 1378، ص. 738).
4 ـ27. «مرجان ... ضعف قلب و خفقان را سود دارد و نقص دم و ورم طحال و ریش امعا و عبر بول را نافع بود» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 256 ـ 257).
«نقص دم» و «عبر بول» ضبطهای منتخب مصحح محترم، تناسبی با معنی عبارت ندارند. این دو تعبیر در دو نسخۀ س: (برگ 59)، نو: (برگ 49) به ترتیب «نفث دم» و «عسر بول» آمده است:
موضوع سخن بیان خواص درمانی مرجان است. از مرجان به منظور بند آمدن خونِ گلو، سینه و خونی که در اثر رگ زدن و حجامت جاری میشد، استفاده میکردند (ابوالقاسم کاشانی، 1386، ص. 145؛ نیز نک: زکریای قزوینی، 1340، ص. 195؛ طوسی، 1387، ص. 139). همچنین مرجان در درمانِ بند آمدن ادرار یا عسر بول کاربرد داشت (ابومنصور هروی، 1389، ص. 64).
4 ـ28. «جمعی که یشب میسازند، به نوعی اصلاح آن میکنند که تمیز میان قطعۀ مصنوع و باقی نیست الا به آنکه طراوت و مایع مصنوع کمتر بود» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 257).
ضبط «مایع» در بافت معنایی مطلب فوق بیمعنی است. ضبط درست «مائیت» به معنی آبداری و طروات است که در دو نسخۀ س: (برگ 60)، نو: (برگ 50) آمده است:
4 ـ 29. «کان جمست در نواحی قریۀ صفوست که از آنجا تا مدینۀ طیبۀ مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم موازی سه روز راه باشد» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 261).
«صفوست» را باید دگرگون شدۀ «صفراست» دانست که ضبط اخیر در نسخۀ س: (برگ 63) آمده است:
صفرا نام قریهای در نزدیکی مدینه بوده که از معادن اصلی جمست محسوب شده است: «قال الکندی: معدنه بقریة الصفراء علی ثلاثة ایام من مدینة النبی» (ابوریحان بیرونی، 1374، ص. 308؛ نیز نک: جوهری نیشابوری، 1383، ص. 214).
4 ـ30. «خماهن بر سنگ صلایه بسایند، آبی سرخ از آن بیرون آید و رطلی از احسن انواع آن که سیاهی است مایل به حمرة در دارالعباد مصر بدرهمی ناصری میخرند» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 262 ـ 263).
ضبط «دارالعباد» تناسبی با سیاق معنایی مطلب ندارد. ضبط درست «دارالعیار» است که در نسخۀ س: (برگ 63) آمده است:
دارالعیار به معنی جایی اطلاق میشد که در آن ناقدان سیم و زر سره را از ناسره تشخیص میدادند (دهخدا، 1377). محتشم کاشانی گفته است:
|
چو نقد مهر اینک میدود در مشرق و مغرب |
|
در این دارالعیار آن زر که پر معیار میآید |
4 ـ31. «طریق حل طلق آن است که پارههای طلق را با باقلا چندان بجوشانند که باقلا مهری شود. بعد از آن در پارهای کرباس منکفت کنند» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 264).
ضبط «منکفت» غریب و بیمعنی است. ضبط صحیح یعنی «هنگفت» در نسخۀ س: (برگ 64) آمده است:
هنگفت در چنین مواردی به معنی سطبر و ضخیم است (نک: دهخدا، 1377). سنایی (به نقل از دهخدا، 1377) گفته است:
|
بهترین جامهای بود هنگفت |
|
مرمرا اوستاد چونین گفت |
سعدی نیز تعبیر جامۀ هنگفت را در شعری طنزآمیز به کار برده است:
|
کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت |
|
مگر به خامۀ فولاد جامۀ هنگفت |
4 ـ32. «حجر مطر سنگی رخوالمحک است ... و آن سه نوع است: 1. سفید مایل بغره که برو نقطههای سرخ و سفید صافی باشد» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 264).
ضبط واژۀ مدنظر در نسخۀ س: (برگ 65)، «غبرة (بدون نقطۀ حرف اوّل)» است به معنی خاکرنگ و همین ضبط درست است:
غرة خود به معنی سفیدی است و سفید مایل به غرة تعبیری حشوآمیز خواهد بود. در منابع دیگر هم با این تعبیر از سنگ باران اشاره شده است: «در صفت سنگ باران و خواص آن و آن سنگی است معروف ... و آن انواع باشد بحسب الوان مختلف. بعضی از آن سفیدی است خاکرنگ» (نصیرالدین طوسی، 1348، ص. 160؛ نیز نک: ابوالقاسم کاشانی، 1386، ص. 171).
4 ـ33. «پیری از ترکستان استعمال آن (حجرالمطر) به این طریق نمود که در میان خرگاهی سرگشاده طاسی پر آب نهاد و دو قصبه را در یمین و یسار عزر (کذا) نمود و قصبی دیگر در بالای آنها استوار کرد» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 265).
موضوع سخن اعمالی است که یدهچی یعنی جادوگری که با حجرالمطر باران تولید میکند، انجام میداد. ضبط «عزر» در بافت کلام، معنی روشنی ندارد. در نسخۀ س: (برگ 65) نیز «عرز» آمده که این ضبط هم معنی متناسبی ندارد:
عزر و عرز را باید گشتۀ «غرز» به شمار آورد به معنی فروبردن و نشاندن شاخه در زمین (نک: دهخدا، 1377). در برخی منابع از قرار دادن سنگِ باران بر سر چوبی در صحرا سخن رفته که با آن باران تولید میکردند (نک: مبارکشاه مروروذی، 1927م، ص. 42).
4 ـ34. فصل هشتم در حجر الذئب و آن سنگی است که چون بر او زنند آتش از او برافروزد و چون روغن زیت بر او ریزند آتش منطفی شود (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 268).
ضبط «حجر الذئب» نادرست است. چنین سنگی در متون کهن وجود ندارد. ضبط صحیح «حجر زیت» است که در نسخۀ س: (برگ 67) آمده است:
گفتهاند از سنگ زیت در اثر آب، آتش افروخته میشود و این آتش با روغن خاموش میشود. این سنگ در رماندن حشرات و گزندگان موذی مؤثر پنداشته شده است: «سنگی است که چون آب برو ریزند آتشی ازو افروخته شود و چون روغن زیت برو ریزند آتش ازو فرو نشیند و معدن او معلوم نیست. خاصیّت او آن است که مار و کژدم و دیگر گزندگان موذی از پیش او بگریزند» (نصیرالدین طوسی، 1348، ص. 154؛ نیز نک: شمسالدین آملی، 1381، ج. 3/344 ؛ ابوالقاسم کاشانی، 1386، ص. 167).
4 ـ35. «فصل هجدهم در مغنیسا و آن سنگی است که آبگینهگران و کاسهگران استعمال کنند ... و مغنیسا در خواص با مارقشیشا شریکست» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 271).
ضبط واژۀ مشخص شده در نسخۀ س: (برگ 69 و 70) دو بار به صورت «مغنیسیا/ مغنیستیا» آمده که همین ضبط درست است:
مغنیسیا ازجمله سنگهایی است که در صنعت آبگینه به کار میرفت (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 265 ـ 266؛ نیز نک: خوارزمی، 1383، ص. 246). اصل مغنیسیا از جیوه است. مس را با آن سپید میکردند و ارزیر و سرب را با آن سخت میگرداندند (شهمردان بن ابیالخیر، 1362، ص. 268). این سنگ خواص درمانی فراوانی داشت (ابومنصور هروی، 1389، ص. 120؛ نیز بنگرید به ابنسینا، 1390، ج. 2/221؛ انصاری شیرازی، 1371، ص. 422).
4 ـ36. «توتیا پنج قسم است: کرمانی و فندی و هندی که آن را توتیای ویکک گویند» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 272).
آنچه «توتیای ویکک» ضبط شده، در اصل «توتیای دیکک / دیکل» است که در نسخۀ س: (برگ 70) ضبط شده است:
این واژه در عرایس الجواهر و نفایس الأطایب به همین صورت آمده است: «نوعی دیگر است که آن را توتیای دیکک گویند. از بحر هند بر موج بر کناره میافتد. آن را توتیای هندی نیز گویند» (ابوالقاسم کاشانی، 1386، ص. 188). این واژه در جواهرنامۀ نظامی «دیلک» ضبط شده است (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 269).
4 ـ 37. «فروغ و صفای طلا از هوا و زردی رنگ وی از آتش و گرانی سنگ وی از خاک و نرمی جوهر وی از آب است و هیچکدام از ارکان او بعد تجزیت ترکیب او نتوانند کرد» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 274).
ضبط عبارت مشخصشده به شکل مذکور مشوش است. ضبط درست در نسخۀ س: (برگ: 71) آمده است: «ارکان اربعه تخریب ترکیب او نتوانند کرد»:
در منابع دیگر نیز به این ویژگی زر اشاره شده است: ««صورت زر به هیچ یک از کیفیّات عناصر اربعه فساد نپذیرد و قوّت هیچ عنصر صورت آن را باطل نتوان کرد» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 302؛ نیز نک: شهمردان بن ابیالخیر، 1362، ص. 248).
4 ـ 38. «زری که گداز به آتش نکرده باشد ... آن را شاد گویند» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 274). جای دیگری از متن چاپی جواهرنامه نیز همین ضبط نادرست آمده است: «زر را به انحاء مختلف در بلاد روان کردهاند. در ترکستان زر شاد نامسکوک و در خطا و هندوستان مصور به صور مخصوص و در مصر و ایرانزمین زر منقوش به اسم سلاطین در معاملات جاری است» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 277).
ضبط «شاد» تناسبی با بافت معنایی کلام ندارد. ضبط درست «ساو/ شاو» است که در نسخۀ س: (برگ 72 و 73) به صورت اخیر ضبط شده است:
زر ساو یعنی زر خالص پیش از سکه زدن. «در ترکستان که زر ساو را مضروب نکردهاند و آن را به جنس همچنان که حقتعالی آفریده در معاملات بده بستان میکنند» (جوهری نیشابوری، 1383، ص. 304). منوچهری زردی میانۀ نرگس را به زر ساو تشبیه کرده است:
|
چو حورانند نرگسها همه سیمین طبق بر سر |
|
نهاده بر طبقها بر ز زرّ ساو ساغرها |
4 ـ 39. «ارزیر سرد و خشک است. اگر صفحۀ ارزیر بر پشت بندند کسر باد کند و احتلام باز دارد» (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 283).
ضبط «کسر باد» تناسبی با معنای کلام ندارد. ضبط صحیح یعنی «کسر باه»، در نسخۀ س: (برگ 78) آمده است:
یکی از خواص ارزیر در متون قدیمی کاستن از میل جنسی و جلوگیری از احتلام است. «اگر صحیفهای از ارزیر بر پشت بندند احتلام نیفتد» (شهمردان بن ابیالخیر، 1362، ص. 252؛ نیز نک: انصاری شیرازی، 1371، ص. 188؛ زکریای قزوینی، 1340، ص. 192).
علاوه بر تصحیفات و تحریفات فراوانی که در متن جواهرنامۀ سلطانی راه یافته است و نمونههای فراوانی از آن در بخش پیشین ذکر شد، اغلاط چاپی زیادی نیز در این متن وجود دارد که به ذکر چند نمونه بسنده میشود؛ زیق به جای زیبق (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 190)، ملین به جای مسین (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 191)، صفر به جای صغر (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 194)، شتۀ آبی به جای شبهآبی (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 196)، سوادقت به جای سوای وقت (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 197)، بهار به جای بها (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 197)، نظارت به جای نضارت (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 198)، مرة سودا را به جای مر سودا را (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 201)، زنبق به جای زیبق (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 203)، بیغش به جای بنفش (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 205)، ردات به جای رواءت (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 209)، بچندان به جای نهچندان (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 210)، رنگارنگ به جای زنگاررنگ (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 212)، مایه به جای پایه (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 213)، قریب به جای قرب (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 222)، جلاوت به جای حلاوت (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 228)، بریز به جای آبریز (دشتکی شیرازی، 1335، ص. 229) و ... نمونهای از چنین اغلاطی است.
نتیجهگیری
سنگهای گرانبها و جواهرات از دیرباز در ایران مورد توجه بوده و علاوه بر زینت و تجمل، تصور کارکردهای خاص و خواص جادویی از دلایل توجه به چنین سنگهایی است. در زبان فارسی چندین متن مهم در زمینۀ شناخت کانیها در دست است که در عین اشتراک در برخی مطالب، هر کدام ویژگیهای گوناگونی دارند. یکی از آثار ارزشمند در موضوع معدنیات جواهرنامۀ سلطانی است که ابوالمعالی صدرالدین محمد بن منصور دشتکی، از حکمای معروف قرن نهم (م: 903) نوشته است. نویسنده، کتاب خود را در یک مقدمه و دو مقالت تنظیم کرده و ابتدا دربارۀ مروارید، یاقوت، زمرّد، زبرجد، الماس، عینالهر، لعل، فیروزه، پازهر و احجار حیوانی، عقیق، اشباه یاقوت، جزع، مغناطیس، سنباده، دهنه، لاجورد، مرجان و بسّد، یشم، بلور، جَمَست و برخی سنگهای متفرقه سخن گفته و مقالت دوم را به موضوع فلزات اختصاص داده و از طلا، نقره، مس، قلعی، اسرب، آهن، خارصینی سخن گفته است. استاد منوچهر ستوده این متن را نزدیک به 80 سال پیش بر اساس دو نسخۀ متأخر با عنوان گوهرنامه تصحیح و چاپ کرده است. در این پژوهش بر اساس دو نسخۀ کهن کتابخانۀ ایاصوفیا، مورّخ 897ق. و نسخۀ کتابخانۀ نورعثمانیه مورّخ 988ق. برخی تصحیفات و تحریفات و گشتگی عبارات، تصحیح و مشخص شد بسیاری از لغات و اصطلاحات و نام انواع و اقسام کانیها و مطالب مرتبط با معدنیات دچار تحریف شده است؛ برای نمونه، لغات و اصطلاحاتی چون «تبنی»، «وردی»، «زیتی»، «غمامی»، «شمعی» و «قاعد» که از انواع و اقسام مروارید به شمار میآید، بهترتیب به صورت «تنی»، «دردی»، «رتنی»، «عامی»، «سمعی» و «قاعده» ضبط شده است که هیچکدام معنی روشنی ندارد و با سیاق و بافت معنایی عبارت همخوان نیست. «غمامه» در معنی ابرناکی زمرد، به «عمامه» تصحیف شده است. «تشاؤم» به معنی به فال بد گرفتن جزع به تعبیر بیمعنی «قسام» تحریف شده است. «مأذبنی» که نوعی یاقوت است به «مادینی»؛ «نطرون» به «بظرون» و «زر ساو» به «زر شاد» تبدیل شده است. دلیل میزان بالای تصحیف و تحریف در این متن، علاوه بر عدم دسترسی مصحح محترم به دستنویسهای کهنی که امروز در اختیار ماست، غفلت از متون مشابه در شناخت معنی دقیق لغات و اصطلاحات خاص معدنی است. مصحح محترم متن را بدون هیچگونه توضیح یا تعلیقی به چاپ رسانده است. این پژوهش بهروشنی ضرورت تصحیح انتقادی این متن را بر اساس نسخههای نویافته نشان میدهد.