نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسندگان
1 دانشیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه قم
2 کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه قم
چکیده
کلیدواژهها
موضوعات
عنوان مقاله [English]
نویسندگان [English]
In most of the cases, commentators of Mathnavi have first explored the context, especially historical context, and then the other aspects of the text. It can be said that one of the reasons behind compiling the tales of Mathnavi by Foruzanfar was to explain such context. However, not paying attention to the techniques of Molavi with regard to the context, commentators have sometimes made mistakes in recognizing the historical context and explaining the text.
On the basis of this, this research investigates the historical context of one of the shared tales of Mathnavi and Fihe Mafih, that is, Nazar Kardane Peighambar be Asiran, and proposes this idea that commentators are divided into three groups due to their negligence of Molavi’s techniques: 1) those who consider the battle of Badr as the historical context of the tale, 2) those who consider the battles of Bani Nazir and Bani Ghorayze as the historical context of that tale, 3) those who are silent on this issue. While analyzing the ideas of commentators, the reasons behind their mistake in two issues are explained: 1) similar tale in Fihe Mafih, 2) the structure of the tale and the creativity of Molavi.
کلیدواژهها [English]
مقدمه
یکی از بخشهای اصلی بسیاری از متون تعلیمی و عرفانی را حکایات در بر گرفته است. پدیدآورندگان این گونه آثار برای اقناع مخاطبان و تأثیر بر آنان تلاش میکنند، مضامین مورد نظرشان را در قالب داستانها و حکایاتی بیان نمایند؛ زیرا حکایت در معنی مشابهت و همانندی در فعل و قول است. وقتی چیزی از چیزی حکایت میکند، یعنی شیء اول به سبب مشابهت، شیء دوم را به یاد میآورد. بنابراین به یک تعبیر، حکایت همواره به دلیل یک رابطه مشابهت، از چیز دیگر خبر میدهد و همانندی بین شکل ظاهر و معنایی ورای آن را نشان میدهد (تقوی،1383: 212). پس هدف از نقل حکایت شبیه سازی و تذکار است. مشبهٌبهی که مشبّه را به ذهن تداعی میکند (شمیسا، 1383: 212).
کاربرد حکایات در آثار مذکور به گونهای است که میتوان گفت این گونة ادبی جزء لاینفک آثار عرفانی، چه نظم و چه نثر، شده است. چنین حکایاتی به صور گوناگون در این آثار دیده میشود: الف) گاه برساختة ذهن خلّاق نویسندهاند. ب) زمانی، پشتوانة حکایات را زمینهای تاریخی تشکیل می دهد و بیشتر جنبة تعلیمی آن مورد نظر گوینده و یا نویسنده بوده است.
جلال الدّین محمّد بلخی، نیز با تأسّی به آثار پیشینیان، از جمله کسانی است که درآثار خویش؛ بویژه مثنوی، از حکایات بهره بسیاری برده است، لکن شیوة اقبال وی به حکایات در آثارش متفاوت است. میتوان گفت مولوی غالباً در زمینه تاریخی حکایت یا داستان تصرّف کرده و با خلّاقیت آن را مطابق موضوع مورد نظر خویش درآورده است. همین امر، کار را بر بسیاری شارحان آثار وی دشوار نموده؛ زیرا یکی از عوامل دریافت معنای متن، زمینة آن(Context) بویژه زمینة تاریخی، است. اگر اثر مبتنی برچنین زمینهای باشد، نخست باید زمینة آن بیان شود و بر اساس آن، شرح و تحلیل متن انجام گیرد. از این رو، فروزانفر برای آشنایی خوانندگان مثنوی با زمینة تاریخی یا ریشة حکایات این کتاب و برای درک بهتر متن، سرچشمة بسیاری از داستانهای مثنوی را در کتاب قصص مثنوی گردآوری نمود؛ لیکن گاه وی در این کتاب و گاه شارحان مثنوی در چگونگی زمینة حکایات مثنوی به خطا رفتهاند و عجیبتر آنکه برخی مواقع شروح متأخّر بدون کاوش و جستجو تنها بر اساس آنچه متقدّمان نقل کردهاند، همان خطا را تکرار کردهاند. به دیگر سخن، گاه شارحان تنها بر اساس زمینة تاریخی به تحلیل متن پرداختهاند و چون به تصرّفات و چگونگی خلّاقیت مولوی توجه نکردهاند، در همان زمینة متن نیز اشتباه کردهاند.
در پژوهش حاضر، زمینة تاریخی یکی ازحکایات مشترک مثنوی و فیه مافیه را با عنوان «نظر کردن پیغامبر به اسیران» براساس شروح مختلف بررسی کردهایم و انحراف یا کم دقتی شارحان را نشان دادهایم.
در شرح این حکایت و چگونگی وقوع واقعه، مفسّران و شارحان مثنوی، دیدگاههای مختلفی را ابراز کردهاند؛ نخست این دیدگاهها را در سه گروه دستهبندی کرده و پس نقد و بررسی آنها، کیفیت حکایت را بر اساس شیوة خاص داستان پردازی مولوی بیان نمودهایم. آنچه در این شروح درخور ملاحظه است، بیتوجهی آنان به زمینة تاریخی حدیث و شیوة نقل حکایت توسط مولوی، در نتیجه، به خطا رفتن آنان در زمان و مکان صدور حدیث و حقیقت ماجراست.
بیگمان استفاده از منابع تاریخی و رجوع به مآخذ دست اول، بسیاری از پیچیدگیهای این حکایت را برطرف و حقیقت را بر ما آشکار می سازد.
خلاصة حکایت در مثنوی
نظر کردن پیغامبر(علیه السلام ) به اسیران و تبسّم کردن و گفتن که «عجبت من قوم یجرون الی الجنه بالسلاسل والاغلال»
روزی پیامبر (صلی الله علیه و آله) گروهی اسیرِ در بند را می بیند. اسیران با خود می گویند: این چه پیامبری است که بدو رحمة للعالمین میگویند، در حالی که وی از اسارت و استیصال ما شادمان است و....
پیامبر (صلی الله علیه و آله) با علم غیبی به سخنان آنان آگاه میشود و به آنان می فرماید: تبسم من از آن روی نیست که شما را دربند و اسیر میبینم، بل از آن روست که به چشم سرّ می بینم شما از تاریکی گمراهی و ضلالت به سوی روشنایی هدایت، کشیده میشوید.
|
دید پیغمبر یکی جوقی اسیر |
|
که همی بردند و ایشان در نفیر
|
آراء و عقاید شارحان دربارة زمینة تاریخی حکایت
بررسی شروح مختلف نشان دهندة دیدگاه های مختلفی دربارة زمینة تاریخی این ماجرا است؛ زیرا برخی آن را به جنگ بدر منتسب کرده و عدهای زمینة تاریخی واقعه را غزوة بنی نضیر یا بنی قریظه دانستهاند. پس از بررسی دیدگاه شارحان دربارة زمینة تاریخی متن مذکور میتوان آنها را در سه بخش دسته بندی نمود:
1. شارحانی که معتقدند این واقعه در جنگ بدر رخ داده است:
1-1. تفسیر عرفانی مثنوی( محمّد بن محمّد بحر العلوم)
به اعتقاد بحر العلوم این واقعه برای اسرای جنگ بدر رخ داده است. وی شرح اولین بیت این حکایات را با اشکالی که بر شرح ولی محمد اکبر آبادی وارد کرده، آغاز نموده است، سپس می گوید: «... اکثری[ از این اسیران که با غل و زنجیر به سمت بهشت کشیده می شدند] از آن جمله عباس ایمان آوردند و به کمال ولایت رسیدند....» (بحرالعلوم، 1384: 370).
1-2.جواهر الاسرار و زواهرالانوار( کمال الدین حسین خوارزمی)
کمالالدّین حسین خوارزمی نیز معتقد است که این اسیران، اسیران جنگ بدر بودهاند: «در روز بدر چون دعوت خواجه ( علیه السلام ) مستجاب شد و ملائکه به مددکاری در رسیدند، بعضی را اسیر کرده و به سلاسل و اغلال بسته می گذرانیدند. حضرت خواجه نظر می انداخت و تبسّم میکرد و کافران را از تبسم روح افزای راحت زای او درد و حسرت می افزود، اما مجال دم زدن نبود.... » (خوارزمی،1754:1384).
1-3. شرح مثنوی مولوی ( نیکلسون )
نیکلسون نیز معتقد است: «این حدیث به آن گروه از قریش ( از جمله عباس عمّ پیامبر) اشارت دارد که در جنگ بدر به بند افتادند و پس از آن مسلمان شدند... ». سپس وی اشاره میکند که نظیر این حکایت در فیه ما فیه نیز آمده است. آن گاه تأکید مینماید: «فاتح، این حکایت را با اردوکشی محمد(ص)،به سال پنجم بعد از هجرت، بر قبیله بنی قریظه ارتباط داده است؛ امّا این اسیران یهودی همگی جز معدودی به جای انتظار بهشت اعدام عاجل را برگزیدند» (نیکلسون، 1333:1374).
چنان که مشهود است، نیکلسون زمینة متن را همان جنگ بدر دانسته و ارتباط آن را با غزوة بنی قریظه مردود دانسته است. امّا همانطور که مترجم شرح نیکلسون در تعلیقات (همان، 1404) آورده است، شارح مأخذ ادّعای خویش را ذکر نکرده است. مترجم هم به تفاسیر ذیل آیة 69-70 سورة انفال ارجاع داده است. امّا تفاسیر نیز عمدتاً بدون اشاره به این حدیث یا حکایت، شأن نزول آیات مذکور را جنگ بدر دانستهاند. 1
1-4.شرح مثنوی( محمد استعلامی )
استعلامی نیز از جمله شارحانی است که این اسیران را بر اسیران جنگ بدر تطبیق داده و منشأ داستان را صدور حدیثی از پیامبر، در جنگ بدر، دانسته است: «اصل حدیث مربوط به جنگ بدر است که در آن سپاه پیامبر بر دشمن پیروز شد و از جمله اسیران دشمن، عباس عموی پیامبر بود و مطابق ربیع الابرار پیامبر گفت: عجب ربنا من قوم یقادون الی الجنه فی السلاسل و الاغلال و هم کارهون....» (استعلامی، 1375: 415).
نکتة در خور تأمل این که هیچ یک از شروح مذکور علّت انتساب واقعه را به جنگ بدر بیان نکردهاند. به دیگر سخن، شارحان به نشانة درون متنی یا برون متنی مستند و مستدلی اشاره نکردهاند تا بر اساس آن زمینة تاریخی متن روشن شود.
2. دیدگاه شارحانی که معتقدند این واقعه در جنگ بنی قریظه و بنی نضیر بوده است.
2-1. شرح کبیر( انقروی)
از دیدگاه انقروی، این حکایت بر غزوه بنی نضیر و بنی قریظه تطبیق میکند و اسرای آن، همان اسرای قبیلههای بنینضیر و بنی قریظه بودهاند. اما اشکالی که بر دیدگاه او وارد است، آن است که وی باشتباه وقوع غزوه بنینضیر و بنی قریظه را بعد از صلح حدیبیه قلمداد نموده است، در حالی که غزوة بنی نضیر در سال چهارم و غزوة بنی قریظه در سال پنجم هجری رخ داد و صلح حدیبیه در سال ششم به وقوع پیوست. این اشکال به دلیل ناآشنایی با ساختار حکایات مثنوی و سیالیت و شکست زمان در ذهن مولوی در این حکایت است.
انقروی چنین میگوید: «حضرت حبیب اکرم (صلی الله علیه و سلم) سالی با دولت و سعادت عازم زیارت مکّه شد؛ اما در آن سال زیارت مکه میسر نشد، پس در حدیبیه نزول و توقّف فرمود و درهمان جا سوره فتح نازل شد و آن حضرت به فتح مکّه مکرّمه بشارت داده شدند و در سال مذکور مأمور فتح قبیلههایی به نام قریظه و نضیر گشتند و به جانب قبیلههای نامبرده متوجه شدند. ماحصل کلام، حضرت رسول (علیه السلام) پس از فتح و اسیر کردن مردم این دو قبیله را در حالی که با قید و بند همراه خود میآورد، به آنان نگریست و تبسّمی فرمود و این حدیث شریف را نیز بیان کرد» (انقروی، 2536: 86 - 1685).
2-2. نثر و شرح مثنوی شریف(عبد الباقی گولپینارلی)
گولپینارلی نیز به تبعیت از انقروی آورده است: «بعد از صلح حدیبیه، مسلمانان بر بنی قریظه و بنی نضیر تاختند و عدّة زیادی را به اسیری گرفتند. اسیران را چونان که با زنجیر میبندند، به طنابها بستند و به مدینه آوردند. حضرت پیامبر (صلی الله علیه آله) که آنان را دیدند، فرمودند: «عجب ربنا یقادون الی الجنه فی السلاسل....» (گولپینارلی، 1384: 447).
وی بدون اشاره به شرح انقروی همان دیدگاه وی را در این باره آورده است؛ از این رو اشکالِ وارد بر سخن انقروی، بر شرح وی نیز وارد است.
2-3.احادیث و قصص مثنوی (بدیع الزمان فروزانفر)
بدیع الزمان فروزانفر مأخذ حدیث را ربیع الابرار دانسته، آنگاه می نویسد: «بعضی از شارحان مثنوی مضمون آن را با گفت و گوی بنی قریظه و کعب بن اسد مناسب شمردهاند و آن قصّه را در سیرة ابن هشام، ج3، ص 259 میتوان دید» ( فروزانفر، 1381: 335- 336).
وی قصة مذکور را ذکر نکرده تا خواننده را با زمینة متن آشنا نماید و خواننده تناسب آن را دریابد؛ امّا تأکید این نکته که «آن قصه را در سیرة ابن هشام، ج3، ص 259 میتوان دید»، مؤیّد سخن شارحانی است که این اسیران را اسرای غزوه بنی قریظه و بنی نضیر قلمداد کردهاند. یعنی فروزانفر معتقد است که گفت و گوی کعب بن اسد (پیشوای قبیله بنی قریظه) با بنی قریظه متناسب با مضمون این حکایت و حدیث است.
حکایت مذکور، در کتب تاریخی، بدین گونه نقل شده است: زمانی که به سبب نقض عهد قبیله بنی قریظه بین آنان و مسلمانان جنگ در گرفت، اهل حصار (بنی قریظه ) پس از 15 روز بی قرار شدند و خواستند تا ترک جدال نمایند. کعب بن اسد که پیشوای آنان بود،گفت: ای قوم اتفاق کنید به یکی از سه کار که شما را می فرمایم. اول اینکه اعتقاد ما و شما آن است که تورات و انجیل دو کتاب خدای آسمان و زمین است و هر چه در آنجاست، همه حق است. خدا در این کتابها میفرماید که محمّد بر حق است و مبعوث بر جمله خلایق است. ترک عناد کنید و ایمان به رسالت محمد آرید. مشرکان گفتند: هیهات ! ما هرگز از دین خود نگذریم. کعب گفت: امر دوم آن است که زنان و فرزندان خود را بکشید و از حصار بیرون رفته و دست از جان برداشته، جنگ کنید. اگر کشته شوید، چیزی از خود به جای نگذاشتهاید که بر آن بیمناک باشید و اگر زنده بمانید، باز زن و فرزند پیدا شود. گفتند: این معنی ندارد که جمعی بی گناه را بکشیم. گفت: امر سوم آن است که فردا شنبه است و ایشان از ما ایمن. بی خبر بر سر ایشان رویم و به شمشیر جمعیت ایشان را به تفرقه مبدل گردانیم. گفتند: ما هرگز شنبه را بر خود تباه نکنیم و این عیب و عار را به خود راه ندهیم. (ابن هشام، بی تا: 225-226 ؛ استرآبادی، 1374: 222-223 ؛ طبری، 1375: 1084و1085(.
همانگونه که ملاحظه میشود، موضوع گفتگوی کعب بن اسد با یهودیان بنی قریظه این است که آیا تسلیم محمد (صلی الله علیه و آله) شویم و یا با او به جنگ برخیزیم. این گفتگو هیچ مناسبتی با مضمون حکایت مثنوی و حدیث نبوی ندارد و هیچ نشانهای از گفتار پیامبر یا دخالت ایشان نیامده است و مشخص نیست فروزانفر بر چه مبنایی این حکایت را ریشه و اساس داستان مثنوی دانستهاند؟
3. دیدگاه شارحانی که در این امر سکوت و یا تردید کردهاند.
3-1. شرح مثنوی( جعفر شهیدی )
شهیدی از جمله شارحانی است که به این حکایت به دیدة شک نگریسته و با نظر به گفتة فروزانفر می نویسد: «فروزانفر صورتی از این حدیث را از ربیع الابرار آورده است... هر چند در مسند و سنن ذکری نرفته است که این روایت در چه مورد و درباره چه کسانی است؛ اما بعید به نظر میرسد، با داستان کعب بن اسد و بنی قریظه ( چنان که شارحان نوشتهاند)، ارتباطی داشته باشد.... این داستان چگونه بود و رسول چه فرمود، روشن نیست، اما مولانا در این بیت ها از ذهن روشن و طبع شاعرانه خود تصویری زیبا پدید آورده است» (شهیدی، 1378: 679).
چنانکه ملاحظه میشود، شهیدی نیز دیدگاه فروزانفر را نپذیرفته یا دست کم در آن تردید روا داشته است؛ لکن خود نیز به منبع خاصی در این زمینه اشاره نکرده است.
3-2.شرح جامع مثنوی (کریم زمانی)
زمانی نیز از آن دسته شارحانی است که مانند شهیدی به این حکایت با دیدة تردید نگریسته است. وی وقوع این واقعه را نه مربوط به جنگ بدر می داند و نه آن را با گفتگوی کعب بن اسد با قبیله بنی قریظه متناسب می داند: «برخی از شارحان مثنوی چنین واقعهای را مربوط به غزوة بدر میدانند، در حالی که نگارندگان هرچه در مآخذ معتبر تاریخی نظیر سیرة ابن اسحاق، سیرة ابن هشام، تاریخ طبری، مروج الذّهب و تاریخ یعقوبی تفحص کردند، نیافتند. برخی نیز آن را با گفتگوی کعب بن اسد (از سران یهودی) با قبیلة یهودی بنی قریظه مناسب شمردهاند، در حالی که موضوع آن گفتگو هیچ ارتباطی با این حکایت ندارد. محور گفتگوی طرفین بر این مبنا استوار بوده که آیا تسلیم محمد (صلّی الله علیه و آله) شویم و یا با او پیکار کنیم. این گفتگو در منابع معتبر تاریخی نظیر تاریخ طبری در ذیل غزوة بنی قریظه نقل شده است» (زمانی، 1377:1137).
معالوصف ایشان نیز منشاء حکایت را به دلیل نیافتن منبع معتبر ذکر نکردهاند.
3-3. سایر شارحان
سایر شارحان نیز از جمله ولی محمّد اکبر آبادی در شرح مثنوی (اکبر آبادی، 1383 :1526)، حاج ملا هادی سبزواری در شرح مثنوی (سبزواری،1374: 210 )، خواجه ایوب در اسرار الغیوب (خواجه ایوب،1377،:674)، موسی نثری در نثر و شرح مثنوی ( نثری، بی تا: 278) تنها به شرح و توضیح ابیات حکایت اکتفا کردهاند و در این خصوص اظهار نظری ننمودهاند، و وارد جزئیات و مکان و زمان وقوع واقعه و صدور حدیث نشدهاند.
علل انحراف شارحان
با بررسی شروح مختلف دربارة حکایت مذکور، به نظر میرسد، دو عامل از علل اصلی انحراف شارحان بوده است:
1- حکایت مشابه در فیه ما فیه
شارحانی که معتقدند این حکایت در جنگ بدر رخ داده، غالباً به حکایتی که در صفحات آغازین کتاب فیه ما فیه آمده، نظر داشتهاند. این حکایت یکی از دلایل انحراف شارحان است که« در زمان دیدار امیر پروانه با مولانا از زبان مولانا نقل شده است، در زمانی که سیاست امیر پروانه شکست خورده و بند بازی سیاسی اش از پرده برافتاده و مورد غضب مغولان قرار گرفته بود» (موحد، 1375: 184-185) و غرض از بیان آن، در فیه ما فیه، دلداری امیر پروانه و جلب توجه او به لطف و عنایت خداوند متعال در عین سختی و شدت است.حکایت بدین شرح است:
«حق تعالی فرماید: یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِمَنْ فِی أَیْدِیکُمْ مِنَ الْأَسْرى إِنْ یَعْلَمِ اللَّهُ فِی قُلُوبِکُمْ خَیْراً یُؤْتِکُمْ خَیْراً مِمَّا أُخِذَ مِنْکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ سبب نزول این آیت آن بود که مصطفی (صلّی الله علیه و سلّم) کافران را شکسته بود. کشش و غارت کرده، اسیران بسیار گرفته، بند در دست و پای کرده و در میان آن اسیران یکی عمّ او بود، عباس( رضی الله عنه). ایشان همه شب در بند و عجز و مذلت میگریستند و میزاریدند. و اومید از خود بریده بودند و منتظر تیغ و کشتن می بودند. مصطفی(علیه السلام) در ایشان نظر کرد و بخندید. ایشان گفتند: دیدی که درو بشریت هست و آنچِ دعوی میکرد که در من بشریت نیست، به خلاف راستی بود. اینک در ما نظر میکند، ما را در این بند و غل اسیر خود می بیند، شاد میشود؛ همچنانکِ نفسانیان چون بر دشمن ظفر یابند و ایشان را مقهور خود بینند،... شادمان گردند. مصطفی(صلوات الله علیه) ضمیر ایشان را دریافت. گفت: نی، حاشا که من از این رو میخندم که دشمنان را مقهور خود می بینم یا شما را بر زیان میبینم، از آن شاد میشوم، بل خندهام از آن میگیرد که میبینم به چشم سرّ که قومی را از تون و دوزخ و دود دان سیاه و غل و زنجیر کشکشان به زور سوی بهشت و رضوان و گلستان ابدی می برم... حق تعالی می فرماید که اسیران را بگو که شما اول لشکرها جمع کردید و شوکت بسیار و بر مردی و پهلوانی و شوکت خود اعتماد کلّی نمودید...جمله بعکس آن شد.... عباس گفت: توبه کردم و از آنچِ بودم، باز آمدم. مصطفی (صلوات الله علیه) فرمود: حق تعالی از تو نشان میطلبد.... عباس گفت: بسم الله، چه نشان میطلبی؟ فرمود که از آن مال ها که تو را مانده است، ایثار لشکر اسلام کن تا لشکر اسلام قوّت گیرد... گفت: یا رسول الله! مرا چه مانده است که همه را به تاراج بردهاند؛ حسیری کهنه رها نکردهاند. فرمود ( صلوات الله علیه )که دیدی که راست نشدی و از آنچِ بودی، بازنگشتی. بگویم که مال چه قدر داری و کجا پنهان کردهای و به کی سپردهای و در چه موضع پنهان کردهای و دفن کردهای. گفت: حاشا. فرمود که چندین مال معین به مادر نسپردی و در فلان دیوار دفن نکردی و وی را وصیت نکردی بتفصیل که اگر بازآیم، به من بسپاری؟ و اگر به سلامت باز نیایم، چندینی در فلان مصلحت صرف کنی و چندینی به فلان دهی....چون عباس این را بشنید، انگشت برآورد به صدق تمام، ایمان آورد و گفت: ای پیغامبر! به حق من می پنداشتم که تو را اقبال هست از دور فلک، چنانکِ متقدمان را بوده است از ملوک مثل هامان و شداد... معلومم شد... که این اقبال آن سری است و الهی است و ربّانی است. مصطفی (صلوات الله علیه) فرمود: راست گفتی؛ این بار شنیدم که آن زنّار شک که در باطن داشتی، بگسست.... اکنون حقیقت است که راست شدی و ایمان آوردی.» (مولوی، 1385: 2-4 ).
حکایت فوق که نخستین حکایت کتاب فیه ما فیه است، از دو اپیزود تشکیل شده است. اپیزود اول حکایت، نظیر حکایت مورد نظر ما در مثنوی است و هستة اصلی آن همان حدیث «عجب ربنا من قوم یجرون الی الجنه بالسلاسل و الاغلال» است و اپیزود دوم واقعهای است که بر عباس عموی پیامبر در جنگ بدر گذشته و در تفاسیر و کتب تاریخی نقل شده است. مولانا با تصرّفی اساسی در زمینة تاریخی حدیث مورد بحث و نیز تصرّف در واقعة جنگ بدر، دو زمینه تاریخی را درهم آمیخته و در فیه ما فیه، برای بیان مقصود خود، حکایت واحدی را آن گونه که خود می پسندیده، به تصویر کشیده است.
این همان حکایتی است که نیکلسون در شرح خود اشاره میکند « نظیر حکایت مثنوی، در فیه ما فیه نیز آمده است»(نیکلسون، 1333:1374) و بحر العلوم نیز درکتاب تفسیر عرفانی خود، با عنایت به این حکایت، معتقد است این اسیران، اسیران جنگ بدر هستند و « بسیاری از این اسیران از جمله عباس ایمان آوردند و به کمال ولایت رسیدند....» (بحرالعلوم، 1384: 370) در حالی که در حکایت مثنوی هیچ نامی از عباس، عموی پیامبر، نیامده است.
2- ساختار حکایت وخلاقیت مولوی
به نظر میرسد، دومین عامل انحراف شارحان، غفلت و یا عدم آشنایی آنان با ساختارمثنوی مولوی و سیل اندیشهها و مطالب مطرح شدهای است که وی در حین نقل حکایت ارائه می نماید.
حکایات مثنوی تابع منطق خطی زمان نیست؛ بلکه جریان سیال و آزادِ یادآوریهای بیاختیاری است که بدون هیچ نظم و ترتیب مبنی بر زمان خطی از ناآگاهی به آگاهی می آید ( پورنامداریان، 1388: 288).
در این کتاب امواج اندیشهها، وقایع و قصههای آمیخته درهم، تحت هیچ قاعده و نظمی در نمیآیند؛ چرا که اندیشه و داستان درهم میپیچد و هر یک از آنها و حتی کلمه یا عبارت و تصویری از آن ها ممکن است، انگیزة طرح داستان و یا اندیشه و یا واقعهای دیگر شود، بدون آنکه بتوان حضور و غیبت متناوب اندیشهها و قصهها را تحت ضابطه در آورد (همان، 287).
ویژگی دیگر ساختار حکایات مثنوی تغییر بیقرینة متکلّم و به تبعِ آن مخاطب است. مولوی در حین نقل گفتگوی شخصیت بدون هیچ قرینه و اشارتی سخنان او را قطع میکند و سخن خویش را بازگو میکند و باز پس از چند بیت دوباره بدون قرینه، رشته سخن را به متکلّم قبلی میسپارد تا دنباله سخنان خود را ادامه دهد (همان، 390).
اینکه چرا مولوی جملهای یا عبارتی ذکر نمیکند تا خواننده یا مخاطب دریابد که متکلّم عوض شده، نتیجة بافت حاکم بر سخنگویی مولوی است که شباهت با بافت حاکم بر شرایط وحی دارد. در قرآن اگر چه همه سخن میگویند، اما گوینده اصلی و حقیقی خداست. خدا در قرآن، هم متکلّم است و هم راوی؛ هم سخنان شخصیتها را در خلال داستان روایت میکند و هم هر جا لازم بداند، رشته روایت را قطع میکند و خود سخن می گوید (همان، 392).
این حکایت نیز چون سایر حکایات مثنوی از ویژگیهای ساختاری فوق بهره جسته است. یعنی از منطق خطی زمان پیروی نمیکند و بر اساس جریان آزاد تداعی پیش میرود. همچنین از آنجایی که این حکایت بر اساس گفتگو بنا نهاده شده است، تغییر بی قرینه متکلّم نیز بکرّات در آن مشاهده میشود.
ویژگیهای ساختاری فوق از همان ابیات آغازین حکایت رخ نموده و نقش قابل توجهی در به خطا کشاندن شارحان داشته است.
مولانا حکایت را با گروهی ازاسیران که از پیش چشم پیامبر میگذرند، آغاز کرده است. این اسیران از نگریستن پیامبر دچار توهّم میشوند، آن گاه خردهگیری آنان به پیامبر (طی گفتگوی نسبتاً طولانی که تا نیمه حکایت را در برگرفته است)، آغاز میشود.
مولانا پس از 13 بیت از آغاز داستان، در ادامة گفتگوی اسیران، در یک تداعی آزاد به یاد کافرانی می افتد که پیش از خروج برای جنگ بدر، به پردههای کعبه آویختند و گفتند: «معبودا! اگر محمد بر حق است، یاری اش کن و اگر ما بر حقیم یاری مان فرما.»
این تداعی با آوردن فصلی است که در ابتدای آن قسمتی از آیه 19 سوره انفال آمده است:
|
از بتان و از خدا در خواستیم |
|
که بکن ما را اگر ناراستیم |
تنها اشارهای که مولانا در کل این حکایت به جنگ بدر دارد، در خلال ابیات فوق و آیه 19 سوره انفال است که در عنوان فصل آمده است و در تفاسیر نوشتهاند که این آیه به مناسبت جنگ بدر نازل شده است.
به نظر میرسد، حکایت مشابه در فیه ما فیه و نیز ابیات فوق، نقشقابل توجهی در به خطا کشاندن شارحانی داشتهکه معتقدند این اسرا، اسیران جنگ بدر می باشند.
ابیات مذکور، 9 بیت دیگر ادامه می یابد، آن گاه متکلّم بی قرینه تغییر میکند و متکلّم جدید سخن خود را بازگو میکند.
|
چون نشان مؤمنان مغلوبی است |
|
لیک در اشکست مؤمن خوبی است عالمی از فوح ریحان پر کنی |
مولانا پس از نقل سخن کافران (ابیات فوق) در یک تداعی آزاد، به یاد واقعه حدیبیه می افتد. در این واقعه گر چه مسلمانان بظاهر به مراد خویش نرسیدند و مغلوب شدند؛ اما صلح حدیبیه را خداوند، فتح نام کرد؛ چرا که این صلح مقدمات پیروزی های بی شماری را رقم زد؛ از جمله غزوه خیبر و فتح مکه.
|
آمدش پیغام از دولت که رو |
|
تو ز منع این ظفر غمگین مشو |
از آنجا که زمان در مثنوی از منطق خطی پیروی نمیکند، مولانا پس از طرح واقعه حدیبیه، زمان را شکسته و به عقب باز می گردد و در یک تداعی آزاد به یاد غزوه بنی قریظه و بنی نضیر میافتد. اینجا نقطة عطفی است که برخی دیگر از شارحان مثنوی را به خطا کشانده است. به نظر می رسد، شارحانی که معتقدند اسیران این حکایت، همان اسیران غزوة بنیقریظه و بنینضیرند، نظر به این ابیات داشتهاند.
از سوی دیگر شارحانی چون انقروی و گولپینارلی به شکست زمان در این ابیات توجه نکرده و گمان کردهاند که غزوه بنی قریظه و بنی نضیر پس از صلح حدیبیه واقع شدهاند(که پیشتر بدان اشاره نمودیم).
نیز برخی شارحان نوشتهاند که منظور مولانا از قریظه و نضیر در ابیات فوق، قطعاً غزوه خیبر بوده است؛ زیرا این غزوه به دنبال صلح حدیبیه در سال هفتم هجرت رخ داده است (رک: زمانی، 1385: 1145). این توجیه نیز قابل پذیرش نیست؛ چرا که برای داستانها و حکایاتی از این دست که جریان سیّال ذهن حکایت را پیش میبرد و زمان در تداعی آزاد شکسته میشود و از منطق خطی پیروی نمیکند، این سخن تنها یک توجیه غیر معقول است؛ زیرا اگر منظور از قریظه و نضیر، غزوه خیبر یا به طور کلی یهودیان بوده است، مولانا خود به این مسأله اشاره می نمود.
بررسی چگونگی واقعه و حقیقت آن
حکایت مورد نظر با عنوان « نظر کردن پیغامبر ( علیه السلام ) به اسیران و تبسّم کردن و گفتن که عجبت من قوم یجرون الی الجنه بالسلاسل و الاغلال » در دلِ حکایتِ « صفت آن مسجد که مهمان کش بود... »، که این حکایت نیز در دلِ حکایتِ « قصه وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریخت... » آمده است که مولانا پس از حکایت « نظر کردن پیغامبر... » دوباره به سر وقت حکایت « وکیل صدر جهان... » می رود.
پیشتر اشاره کردیم کهآنچه در مرکز حکایتِ مورد نظر قرار گرفته، همان حدیث نبوی است، که در عنوان حکایت مثنوی آمده است. در این حکایت، زمینهای تاریخی زیر ساخت حکایت را تشکیل میدهد که مولانا در این زمینه تاریخی تصرّف کرده و با خلّاقیت، حکایتی در راستای بیان مقصود خویش عرضه داشته است. در ادامه به زمینة تاریخی این حکایت اشاره میکنیم.
زمینة تاریخی صدور حدیث
حدیث «عجبت من قوم یجرون الی الجنه بالسلاسل و الاغلال » در کتاب های متعدد تاریخی با تفاوت هایی نقل شده است؛ از جمله به صورت «عجب ربنا من قوم یقادون إلى الجنة فی السلاسل» (ساعاتی، بی تا: 108)، نیز «ضحکت من ناس یؤتى بهم من قبل المشرق فی الکبول یساقون إلى الجنة» ( همان، 109)، همچنین «أضحک من قوم یؤتى بهم من المشرق فى الکبول، یساقون إلى الجنّة و هم کارهون» (واقدی، 1409: 442 )، نیز «عَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ یُقَادُونَ إِلَى الْجَنَّةِ فِی السَّلَاسِلِ , وَهُمْ یَتَقَاعَسُونَ عَنْهَا , فَمَا یُکَرِّهُهَا إِلَیْهِمْ» (الطحاوی،1427: 162)، و... آمده است.
کیفیت نقل حدیث مذکور در منابع و مصادر به دو گونه است: 1) در برخی از منابع تنها به ذکر حدیث اکتفا شده و از زمینة صدور(زمان ومکان) حدیث، ذکری به میان نیامده است. از جمله این کتابها میتوان به مسند احمد بن حنبل (ق3)، الکامل فی ضعفاء الرجال اثر ابواحمد عبدالله بن عدی الجرجانی (ق 4)، کنزالعمال اثر متقی الهندی (ق 10)، و اسد الغابه اثر ابن الاثیر اشاره کرد.2 2) برخی منابع، زمان و مکان صدور حدیث را ذکر کرده و آن را جنگ خندق دانستهاند. از جمله این کتابها فتح الربانی اثر ساعاتی، مشکل الاثار اثر طحاوی و مغازی اثر واقدی است. در کتاب فتح الربانی اثرساعاتی آمده است: «(عن العباس بن سهل) بن سعد الساعدی عن أبیه (رضی الله عنه) قال کنت مع النبی (صلی الله علیه و سلم ) بالخندق. فأخذ الکرزین فحفر به فصادف حجرا فضحک، قیل: ما یضحکک یا رسول الله؟ قال: ضحکت من ناس یؤتى بهم من قبل المشرق فی النکول یساقون إلى الجنة» ( ساعاتی، بی تا: 109)؛ نیز در مغازی آمده است: «حدّثنى أبىّ بن عبّاس بن سهل، عن أبیه، عن جدّه، قال: کنا مع رسول اللّه (صلّى اللّه علیه و سلّم ) یوم الخندق، فأخذ الکرزن و ضرب به رسول اللّه (صلّى اللّه علیه و سلّم ) حجرا، فصلّ الحجر، فضحک رسول اللّه (صلّى اللّه علیه و سلّم). فقیل: یا رسول اللّه ! ممّ تضحک؟ قال رسول اللّه (صلّى اللّه علیه و سلّم): أضحک من قوم یؤتى بهم من المشرق فى الکبول، یساقون إلى الجنّة و هم کارهون.»(واقدی،1409: 442 ) همچنین کتاب شرح مشکل الاثار، زمان صدور حدیث را جنگ خندق دانسته است، اما حدیث با اندکی تفاوت این گونه نقل شده است: « عن العباس بن سهل بن سعد، عن أبیه سهل بن سعد، قال: کنت مع رسول الله (صلى الله علیه وسلم) یوم الخندق، فأخذ الکرزن فحفر به، فصادف حجرا، فضحک، فسئل: ما أضحکک یا رسول الله ؟ قال: « من ناس یؤتى بهم من قبل المشرق بالکبول یساقون إلى الجنة و هم کارهون» (الطحاوی، 1427: ج9/ 162).
ملخّص کلام در روایات فوق آن است که روزی پیامبر در جنگ خندق مشغول کندن زمین بودند که تبر ایشان با سنگی برخورد میکند، و خنده بر ایشان عارض میشود. اصحاب دلیل خنده ایشان را سؤال میکنند. ایشان می فرمایند: خندهام ( یا عجبم ) از آن قومی است که می بینم در سلاسل و زنجیر ایشان را به سمت بهشت میکشند، در حالی که ایشان را این کشش خوش نمیآید.
به نظر می رسد، این واقعه و احادیثی که در این خصوص با اندکی تفاوت روایت شدهاند، و نیز زمان و مکان صدور این احادیث (که همان جنگ خندق بوده است) از دید مولانا گذشته است، و مولانا با الهام از این حدیث، حکایتی در راستای بیان مقصود خود، و در شکلی که خود می پسندیده، به تصویر کشیده است.
لیکن تفاوتی که این حکایت با حکایت فیه ما فیه دارد، این است که در مثنوی بستر و زمان و مکان وقوع واقعه در ابتدای حکایت رها شده است، این مسأله در همان اولین کنش و یا بیت آغازین حکایت دیده میشود:
|
دید پیغمبر یکی جوقی اسیر |
|
که همی بردند و ایشان در نفیر |
برخلاف حکایت فیه ما فیه که مولانا با تصرّفی اساسی بدون پای بندی به زمینة تاریخی، از عناصر و وقایعی که در جنگ بدر بر پیامبر و عم ّ او گذشته، بهره برده و زمان و مکان صدور حدیث را تغییر و بستر حدیث را جنگ بدر قرار داده، و همین مسأله به انحراف کشیده شدن برخی از شارحان را در پی داشته است که ایشان گمان کنند که حکایت مثنوی (که منطبق است بر اپیزود اول حکایت فیه ما فیه ) استناد تاریخی دارد.
لیکن در حکایت مثنوی اشارهای به عناصر و وقایع جنگ بدر نشده است و تنها اشارهای که وی در حکایت به طور غیر مستقیم به جنگ بدر نموده، در یک تداعی آزاد است که وی پس از سیزده بیت از آغاز حکایت، در خلال گفتگوی اسیران، از واژه « اسیران » به یاد کافرانی میافتد که پیش از خروج برای جنگ بدر به پرده های کعبه آویختند و آیة 19 سوره انفال نیز که قسمتی از آن، در عنوان فصل آمده است، در این خصوص نازل شده است. و این تداعی تنها 4 بیت از کل این حکایت را تشکیل میدهد.
میتوان گفت خلاصه حکایت مثنوی بدین شرح است:
پیامبرعدهای کافر اسیر را در راهی می بیند + پیامبر در آنان نظر می افکند (و یا به عبارتی لبخند می زند) + کفّار در وهم می افتند + پیامبر ضمیر کفار را درمی یابد + پیامبر به کفّار پاسخ میگوید که لبخند من از سر نبرد نیست؛ بل از آن روست که می بینم قومی از تاریکی کفر به روشنایی ایمان وارد میشوند.
براین اساس، باید گفت تنها « نظر افکندن و لبخند پیامبر» و نیز «پاسخ پیامبر که میبینم به چشم سرّ که قومی از تاریکی کفر به روشنایی ایمان وارد میشوند»، در جنگ خندق روی داده است و سایر جزئیات حکایت برساختة ذهن خلّاق مولاناست و تصرّفی است که وی در حدیث نبوی انجام داده است، به ضرورت اقتضای موقعیت؛ « چرا که برای او همواره سرّ قصه بیشتر از واقعه مضمون اهمیت دارد...و در ردیابی اندیشه او همواره باید سرّ قصه را جستجو کرد» (زرین کوب، 1377: 38).
نتیجه
حکایت عنصر اصلی آثار مولوی بویژه مثنوی است. حکایات مثنوی غالبا ًحکایات بین متنی است که زمینهای تاریخی پشتوانه حکایت را تشکیل میدهد و مولانا غالباً در زمینة تاریخی تصرّف کرده و حکایتی در راستای بیان مقصود خویش ساخته است.
همین مسأله گاه شارحان را در شرح متن گمراه ساخته است. حکایت « نظر کردن پیغامبر به اسیران » از این دست حکایت هاست؛ چرا که شارحان متعددی در صدور حدیث و به تبع آن در زمینه تاریخی و شرح آن به خطا رفتهاند. با بررسی 13 شرح مثنوی در خصوص حکایت مزبور نتایج زیر حاصل گردید:
1- برخی از شارحان از جمله بحرالعلوم، خوارزمی، نیکلسون و استعلامی زمینة تاریخی این حکایت را جنگ بدر می دانند و استعلامی بصراحت مینویسد که صدور حدیث نبوی « عجب ربنا... » در جنگ بدر بوده است.
2- برخی از شارحان؛ از جمله انقروی، گولپینارلی و نیز فروزانفر در احادیث و قصص مثنوی معتقدند که این حکایت مربوط به غزوة بنی قریظه و بنی نضیر است.
3- برخی از شارحان نیز از جمله شهیدی و زمانی به این حکایت به دیدة تردید نگریستهاند و برخی نیز از جمله اکبرآبادی، ملاهادی سبزواری، خواجه ایوب و موسی نثری تنها به توضیح ابیات اکتفا کردهاند.
به نظر میرسد، دو عامل بیشترین سهم را در انحراف شارحان داشته است:1) مهمترین عامل انحراف، حکایت مشابه آن در فیه ما فیه است. این حکایت از دو اپیزود با دو زمینه تاریخی کاملاً متفاوت تشکیل شده است. مولانا در این حکایت زمینة تاریخی حدیث « عجب ربنا... » ( اپیزود اول ) که در جنگ خندق واقع شده و نظیر حکایت مثنوی است، با زمینة تاریخی جنگ بدر (اپیزود دوم ) را در هم آمیخته و با تصرّفی اساسی، حکایت واحدی را عرضه داشته است.
2) دومین عامل خطا و انحراف شارحان بی توجهی آنان به ساختار حکایات مولانا؛ یعنی عدم تبعیت از منطق خطی زمان در حکایات و نقل حکایات براساس جریان تداعی آزاد است. به نظر میرسد این عامل مهمترین عامل خطای شارحانی است که معتقدند این واقعه در غزوة بنی نضیر و بنی قریظه رخ داده است.
اما حقیقت آن است که این حکایت نه در جنگ بدر رخ داده و نه در جنگ بنیقریظه و بنی نضیر؛ بلکه این حکایت برساخته ذهن خلّاق مولاناست با الهام از حدیثی نبوی که صدور آن در جنگ خندق بوده است. بر این اساس میتوان گفت، تنها لبخند پیامبر و پاسخ پیامبر در جنگ خندق رخ داده و مستند است و سایر جزئیات حکایت تصرّفی است که مولانا در زمینه تاریخی حدیث در جهت بیان مقصود خویش نموده است.
پی نوشتها
1- برای نمونه رجوع شود به: تفسیر سور آبادی، ج2، ص904-905 وکشف الاسرار، ج6، ص81-82.
2- رجوع شود به: مسند احمد بن حنبل، ج5، ص 249؛ و الکامل فی ضعفاء الرجال، ج 4، ص 27؛ کنز العمال، ج 12، ص 93؛ و اسد الغابه، ج 4،ص 135.